نقاشی
من خسته ام و روی زمین دراز کشیدم٫ سارا هم میدوه میاد کنار من طاق باز می خوابه. همینطور که با هم صحبت می کنیم٫ به سقف خیره شده و میگه: "دٍ دٍ ببو" با آهنگ همون چشم چشم دو ابرو و منظورش نقاشی و هر گونه چیز مرتبط با نقاشیه. خوب که نگاه می کنم یه ترک ساده رو می بینم که به خاطر سایه روشن، پررنگ شده و مثل یکی از خطوط نقاشی خودشه.
بازیگر
پایین میز نهار خوری روی انگشتهای پاهاش ایستاده و با تمام توان چیزی رو از روی میز خواهش می کنه که خطرناکه. یادم نیست به گمونم چاقو بود. من مشغول بودم و داشتم آروم به تقلا کردنش نگاه می انداختم. از امداد که خبری نشد خودش هی با خودش به حساب ادای من رو در میاورد و دستهاش رو حالت میداد و می گفت: نه! نه! دوباره خودش خواهش می کرد و دوباره خودش صداش رو نازک می کرد و با گردن کج می گفت: نه! نه!
*
ظهر توی اتاق خوابیم و در بسته است. من روی تخت به حساب خوابم و سارا با چند تا کتاب و اسباب بازی تنها مونده. متاسفانه فهمیده که بیرون باباییش حضور داره و این یعنی خواب بی خواب! با سرو صدایی که از بیرون اومده رفته جلوی در اتاق و هی داد میزنه: ددو! ددو! یعنی در رو باز کن! و باباییش هم جوابی نمیده. بعد هی میگه ددو و بعد در جواب خودش صداش رو مهربون می کنه و ادای کسی که به کمکش اومده رو در میاره و با سر کج شده خودش به خودش جواب میده: باسه! باسه! یعنی باشه چشم! الان باز می کنم!
آغوش
تصاویر کتاب حیوانات رو با هم نگاه می کنیم. توی یه صفحه پر عکس سارا هی میگه: بخ! بخ! تعجب می کنم که چه ربطی داره. نگاه می کنم می بینم یه میمونی بچه اش رو بغل کرده و منظورش اونه. در ضمن وقتی کتاب رو ورق میزنیم طبق عادت اینطوری اسم حیوانات و بقیه چیزهایی که براش آشناست رو می بره: یه اٍ متعجب و کشیده و در عین حال مهربون میگه و بعدش میگه ببعی! انگار یک دوستی رو پیدا کرده و دیده.
ماهی
روی دیوار نقاشی کشیده بعد رو به من میکنه و نقاشیش رو نشون میده میگه: اوعی! به حساب خودش ماهی کشیده! و تقریبا تمام نقاشی هاش رو ماهی می بینه!!!
آقای نمازکار
تلویزیون مشغول پخش اخباره و سارا توی بغل من هی میگه اعو بت! اعو بت! فکر می کنم به چی میگه الله اکبر. بله! یه اجتماعی رو نشون میده که توش عده ی زیادی آ*خو*ند نشستند و سارا یک جورهایی اونها رو به نماز مرتبط می دونه. (سلام به فراز و آقای نمازکار گفتنش)
و چند کلمه ی سارایی:
ننس یا ندس ( nades ): اسم کوچیکه منه. صبح ها که من هنوز خوابم یا شبها که چشمهام رو روی هم گذاشتم سارا خانوم حتما به اسم کوچیک من رو صدا میزنه و با دستش نازم می کنه میگه: ناسی ناسی. میدونه اینطوری حتما با یه لبخند از خواب بیدار میشم و می چلونمش. البته در عوض گاهی هم به باباش میگه ماما!
موست (moutht) : ماست. ما جدیدا سر سفره به ماست میگیم یوگورت! چون ایشون به محض شنیدن اسمش میدوه سمت یخچال و ماست ماست راه میاندازه و بعد هم اگر بهش بدیم دیگه لب به هیچ چیز دیگه ای نمیزنه و فقط میخواد که خودش ماست بخوره و بس. حالا خود ماست که برامون ممنوع شده بردن اسمش هم ممنوعه.
موس (mose ): موز. که همیشه یه دونه سهمیه ی سارا از مغازه ی میوه فروشیه از بس که با دیدنشون موز موز می کنه و انگار مزه ی متفاوتی از موزی که از یخچال در میاد براش داره.
باپو ( bapoo ): دمپایی.
ددو ( dado ): در آوردن، بازکردن
سی ( si ): سیب
شی ( shi ): شیر. شیر و سیب سارا خانوم خیلی فرقی ندارند. چون هردوشون رو نوک زبونی میگه.
اعو ( aoo ): الو، تلفن
آقمبه ( aghombe ): تخم مرغ. برای گفتن تخم مرغ خودش رو هلاک کرد. بلاخره این کلمه رو براش اختراع کرده و گاهی هم بهش میگه آقم! همینطور بعضی چیزهایی که به نظرش سخت میرسند مثل خیار رو هم به همین اسم صدا میزنه.
بش ( besh ): بشین و هر گونه فعل از مصدر نشستن
بلی ( bali ): پریسا عروسک کوچولوی محبوبش
آپ ( up ): آب
آعلی : یا علی. این هم از آموزشهای مامان بزرگ موقع بالا پایین رفتن از پله هاست.
یه دو ده داهار: یک دو سه چهار که برای سارا بیشتر حالت شعر گونه داره و وقتی با هیجان داره بپر بپر می کنه معمولا میگه. وقتی با هم بازی هر کی شکلک در بیاره رو بازی می کنیم فقط یک دو سه اش رو میگه و هی سرش رو تکون میده که بفرما برام شکلک در بیار!
نونه ( noone ): نون. خیلی از کلمات با "ه" همراه میشند چون وقتی خودشون رو گفته ما گفتیم: آره این همونه! مثلا همین نون. سارا اول می گفت نون. ما هم با ذوق جواب میدادیم آره نونه! حالا بچم به نون و گل و بعضی چیزای دیگه میگه نونه، گله و...
دت...دتس ( dats ): رفت، تموم شد، بسته شد. حتما هم باید کف دستهاش رو بالا بیاره و سرش رو کج کنه!
بخ ( bakh ): بغلم کن! همراه دستهایی که برای آغوش ما باز شدند و سری که به ناز خم شده!
ات ( at ): اسب
ببعی ( babai ): گوسفند
دو دو ( doo doo ): جوجو
ادلی ( adali ): صندلی.
بوخ ( bokh ): بخواب. وقتی متکا و لحافش رو براش میارم هی به خودش میگه بخ! بعد دراز می کشه و دوباره بلند میشه به خودش میگه بخ! به بقیه ی عروسکاش هم پیشنهاد خواب میده.
*
دیگه میشه گفت هر روز با یه کلمه ی تازه من رو سر ذوق میاره. مثلا از چند روز قبل که این متن رو نوشتم کلماتی مثل انه ( ane ) یا همون عینک یا کل ( kol ) که همون کلاه هست، هم بهشون اضافه شده. جملاتی مثل "ماما بخ! (مامان بغلم کن)" یا "نونه دت (نون تموم شد)" "دودو دت (جوجو رفت)" رو هم میگه. حالا گاهی با هم کلی گفت و گو می کنیم و از اینکه به حرفاش گوش می کنم خیلی لذت میبره. من هم عاشق اون سخنرانی های نوک زبونی و با اعتماد به نفسشم که هی گردنش رو برام راست می کنه و با یه لبخند شاد هی پشت سر هم کلمات خودش رو ردیف می کنه و خودش هم میون صحبت قهقهه میزنه از داستانهای تخیلیش! و چطور میشه توی اون لحظه به چیز دیگه ای غیر از لذت و شادی نابی که این فسقلی به من میده فکر کرد؟
پی نوشت: دیدن عکسهای شاینای خوشگلم توی این روزهای خاکستری و میون مرور صفحات تلخ دیگه، برای من خیلی دلچسب بود. با تمام بی حس و حالی، از اونچه شیرینی این روزهای منه نوشتم شاید ما هم به لب دوستی لبخندی بنشونیم.