تبليغاتX
از این روزها ...

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

یادگرفته برود قایم بشود یک گوشه ای و ساکت بماند تا پیدایش کنم.

نمی توانم جدیتش را نادید بگیرم. چشمهایم را به روی صورت شاداب و هیجانزده اش که گاهی فقط همین قسمت از بدنش هم قایم شده! می بندم و دنبالش می گردم. دور و بر را می گردم. با تعجب می گویم سارا کو؟! غمگینانه می گویم نیست! عزیزک من کجاست؟ رفته! سارایی من کو؟...پیدایش که می کنم انگار هر دویمان به یک اندازه به وجد می آییم که همدیگر را پیدا کرده ایم.

حالا امشب با باباییش نشسته ایم و مشغولیم آنقدر که نفهمیده ایم رفته است پشت کاناپه آرام نشسته و منتظر ما از همه جا بی خبران است که به سراغش برویم. یکباره یک صدای نازک از آن پشت مشت ها می آید: "نیست" و هی آن خوش آواترین نیست دنیا برای ما را تکرار می کند. نیست نیست نوک زبانیش که بلند می شود دوزاریم می افتد که یعنی پس چرا دنبال من نمی گردید! من نیستم!

عزیزکم بودنت شادی بخش و شورآفرین زندگی ماست. چقدر خوب که هستی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 22:40  توسط هنا  | 

نقاشی

من خسته ام و روی زمین دراز کشیدم٫ سارا هم میدوه میاد کنار من طاق باز می خوابه. همینطور که با هم صحبت می کنیم٫ به سقف خیره شده و میگه: "دٍ دٍ ببو" با آهنگ همون چشم چشم دو ابرو و منظورش نقاشی و هر گونه چیز مرتبط با نقاشیه. خوب که نگاه می کنم یه ترک ساده رو می بینم که به خاطر سایه روشن، پررنگ شده و مثل یکی از خطوط نقاشی خودشه.

بازیگر

پایین میز نهار خوری روی انگشتهای پاهاش ایستاده و با تمام توان چیزی رو از روی میز خواهش می کنه که خطرناکه. یادم نیست به گمونم چاقو بود. من مشغول بودم و داشتم آروم به تقلا کردنش نگاه می انداختم. از امداد که خبری نشد خودش هی با خودش به حساب ادای من رو در میاورد و دستهاش رو حالت میداد و می گفت: نه! نه! دوباره خودش خواهش می کرد و دوباره خودش صداش رو نازک می کرد و با گردن کج می گفت: نه! نه!

*

ظهر توی اتاق خوابیم و در بسته است. من روی تخت به حساب خوابم و سارا با چند تا کتاب و اسباب بازی تنها مونده. متاسفانه فهمیده که بیرون باباییش حضور داره و این یعنی خواب بی خواب! با سرو صدایی که از بیرون اومده رفته جلوی در اتاق و هی داد میزنه: ددو! ددو! یعنی در رو باز کن! و باباییش هم جوابی نمیده. بعد هی میگه ددو و بعد در جواب خودش صداش رو مهربون می کنه و ادای کسی که به کمکش اومده رو در میاره و با سر کج شده خودش به خودش جواب میده: باسه! باسه! یعنی باشه چشم! الان باز می کنم! 

آغوش

تصاویر کتاب حیوانات رو با هم نگاه می کنیم. توی یه صفحه پر عکس سارا هی میگه: بخ! بخ! تعجب می کنم که چه ربطی داره. نگاه می کنم می بینم یه میمونی بچه اش رو بغل کرده و منظورش اونه. در ضمن وقتی کتاب رو ورق میزنیم طبق عادت اینطوری اسم حیوانات و بقیه چیزهایی که براش آشناست رو می بره: یه اٍ متعجب و کشیده و در عین حال مهربون میگه و بعدش میگه ببعی! انگار یک دوستی رو پیدا کرده و دیده.

ماهی

روی دیوار نقاشی کشیده بعد رو به من میکنه و نقاشیش رو نشون میده میگه: اوعی! به حساب خودش ماهی کشیده! و تقریبا تمام نقاشی هاش رو ماهی می بینه!!!

آقای نمازکار

تلویزیون مشغول پخش اخباره و سارا توی بغل من هی میگه اعو بت! اعو بت! فکر می کنم به چی میگه الله اکبر. بله! یه اجتماعی رو نشون میده که توش عده ی زیادی آ*خو*ند نشستند و سارا یک جورهایی اونها رو به نماز مرتبط می دونه. (سلام به فراز و آقای نمازکار گفتنش)

و چند کلمه ی سارایی:

ننس یا ندس ( nades ): اسم کوچیکه منه. صبح ها که من هنوز خوابم یا شبها که چشمهام رو روی هم گذاشتم سارا خانوم حتما به اسم کوچیک من رو صدا میزنه و با دستش نازم می کنه میگه: ناسی ناسی. میدونه اینطوری حتما با یه لبخند از خواب بیدار میشم و می چلونمش. البته در عوض گاهی هم به باباش میگه ماما!

موست (moutht) : ماست. ما جدیدا سر سفره به ماست میگیم یوگورت! چون ایشون به محض شنیدن اسمش میدوه سمت یخچال و ماست ماست راه میاندازه و بعد هم اگر بهش بدیم دیگه لب به هیچ چیز دیگه ای نمیزنه و فقط میخواد که خودش ماست بخوره و بس. حالا خود ماست که برامون ممنوع شده بردن اسمش هم ممنوعه.

موس (mose ): موز. که همیشه یه دونه سهمیه ی سارا از مغازه ی میوه فروشیه از بس که با دیدنشون موز موز می کنه و انگار مزه ی متفاوتی از موزی که از یخچال در میاد براش داره.

باپو ( bapoo ): دمپایی.

ددو ( dado ): در آوردن، بازکردن

سی ( si ): سیب

شی ( shi ): شیر. شیر و سیب سارا خانوم خیلی فرقی ندارند. چون هردوشون رو نوک زبونی میگه.

اعو ( aoo ): الو، تلفن

آقمبه ( aghombe ): تخم مرغ. برای گفتن تخم مرغ خودش رو هلاک کرد. بلاخره این کلمه رو براش اختراع کرده و گاهی هم بهش میگه آقم! همینطور بعضی چیزهایی که به نظرش سخت میرسند مثل خیار رو هم به همین اسم صدا میزنه.

بش ( besh ): بشین و هر گونه فعل از مصدر نشستن

بلی ( bali ): پریسا عروسک کوچولوی محبوبش

 آپ ( up ): آب

آعلی : یا علی. این هم از آموزشهای مامان بزرگ موقع بالا پایین رفتن از پله هاست.

یه دو ده داهار: یک دو سه چهار که برای سارا بیشتر حالت شعر گونه داره و وقتی با هیجان داره بپر بپر می کنه معمولا میگه. وقتی با هم بازی هر کی شکلک در بیاره رو بازی می کنیم فقط یک دو سه اش رو میگه و هی سرش رو تکون میده که بفرما برام شکلک در بیار!

نونه ( noone ): نون. خیلی از کلمات با "ه" همراه میشند چون وقتی خودشون رو گفته ما گفتیم: آره این همونه! مثلا همین نون. سارا اول می گفت نون. ما هم با ذوق جواب میدادیم آره نونه! حالا بچم به نون و گل و بعضی چیزای دیگه میگه نونه، گله و...

دت...دتس ( dats ): رفت، تموم شد، بسته شد. حتما هم باید کف دستهاش رو بالا بیاره و سرش رو کج کنه!

بخ ( bakh ): بغلم کن! همراه دستهایی که برای آغوش ما باز شدند و سری که به ناز خم شده!

ات ( at ): اسب

ببعی ( babai ): گوسفند

دو دو ( doo doo ): جوجو

ادلی ( adali ): صندلی.

بوخ ( bokh ): بخواب. وقتی متکا و لحافش رو براش میارم هی به خودش میگه بخ! بعد دراز می کشه و دوباره بلند میشه به خودش میگه بخ! به بقیه ی عروسکاش هم پیشنهاد خواب میده.

*

دیگه میشه گفت هر روز با یه کلمه ی تازه من رو سر ذوق میاره. مثلا از چند روز قبل که این متن رو نوشتم کلماتی مثل انه ( ane ) یا همون عینک یا کل ( kol ) که همون کلاه هست، هم بهشون اضافه شده. جملاتی مثل "ماما بخ! (مامان بغلم کن)" یا "نونه دت (نون تموم شد)" "دودو دت (جوجو رفت)" رو هم میگه. حالا گاهی با هم کلی گفت و گو می کنیم و از اینکه به حرفاش گوش می کنم خیلی لذت میبره. من هم عاشق اون سخنرانی های نوک زبونی و با اعتماد به نفسشم که هی گردنش رو برام راست می کنه و با یه لبخند شاد هی پشت سر هم کلمات خودش رو ردیف می کنه و خودش هم میون صحبت قهقهه میزنه از داستانهای تخیلیش! و چطور میشه توی اون لحظه به چیز دیگه ای غیر از لذت و شادی نابی که این فسقلی به من میده فکر کرد؟

پی نوشت: دیدن عکسهای شاینای خوشگلم توی این روزهای خاکستری و میون مرور صفحات تلخ دیگه، برای من خیلی دلچسب بود. با تمام بی حس و حالی، از اونچه شیرینی این روزهای منه نوشتم شاید ما هم به لب دوستی لبخندی بنشونیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 15:39  توسط هنا  | 

قدیم تر ها زندگی پدربزرگ و مادربزرگها همراه فرزندانشان موهبت بزرگی برایشان بوده. اولین بار که به این موضوع اینطور نگاه کردم زمانی بود که دوست روانشناسی می گفت در آلمان تحقیقی انجام شده و خانه هایی به سبک قدیم ایران ساخته اند و پدربزرگ/مادربزرگها را با استقلال کافی همراه فرزندانشان کرده اند و متوجه شده اند که شصت درصد از بیماریهای کهنسالیشان از بین رفته است. می گفت بچه های کوچک (همان نوه ها) در ابراز محبت بی نظیرند. همینکه انسان پیری می بیند یک فرشته ی لطیف بی آنکه به چروکهای دست و صورتش نگاه بیاندازد یا برایش مهم باشد که موهایش همه یا سپیدند یا ریخته اند یا اهمیت بدهد که او شاید حالا حتی نمی تواند درست راه برود و کلی مسایل دیگر دایم به او لبخند می زند، می بوسدش، در آغوشش می نشیند و حتی از او می خواهد که همبازیش بشود و برایش توپی شوت کند، روحیه اش خیلی بالا می رود و شوق زندگی دوباره در او زنده می شود. این را من در این سفر با تمام وجود درک کردم. با زنگ تفریح هایی که عاید خودم و سارا می شد افسوس خوردم که چرا من و دخترم از همنشینی با مامان و بابایم کمتر بهره می بریم اما متاسف شدم که چرا آنها هم از بودن با نوه ی کوچک و دلبندشان محرومند. وقتی بابای من که همیشه جواب سلام مرا با آرامش می دهد و می گذرد دایم سوال می کرد که سارا کو؟ یا با ناراحتی می گفت چرا خوابه؟ و سارا برایش درست مثل بابای خودش ناز و ادا می ریخت و عینکش را دست می زد و توی رختخوابش بالا پایین می پرید و توی بغلش آرام می گرفت دلم پر می کشید از خوبی و مهربانی بی بدیلی که این فرشته های کوچک هر جا که بروند مثل بذر می پاشند بی آنکه بدانند حقوق متقابل چیست و محبت کردن یکطرفه درد سر ساز است یا کلی حرفهای کوچک اما پیچیده که ما توی عالم بزرگتر ها برای خودمان داریم. البته محبتشان آنقدر بی غش و دلچسب است که همه را تسلیم خود می کند و نتیجه اش را هم می گیرند و همان آدمهایی که گاه از تنهایی و کهولت گوشه گیر می شوند را هم به شوق و شور می آورند و به همراهی وا می دارند.

سارا خانوم صبح ها که طبق معمول زودتر از همه بیدار می شد یکراست می رفت سراغ مامان جونش و او را بیدار می کرد. شیر صبحانه اش را از دست او می گرفت و نان تازه را از دست باباجون. با هم توی حیاط آب بازی می کردند و تا شب کلی از بودن با هم لذت می بردند. شبها هم وقتی چراغ ها خاموش می شد و همه می رفتند توی رختخواب خودشان و من طبق روال همیشگی چشمهایم را روی هم می گذاشتم، سارای ناامید از همه جا می رفت سراغ مامان جون که می دانست او برخلاف من حتما جواب حرفهایش را خواهد داد و از خواب نازش به خاطر او خواهد گذشت. زیر لحاف مامان جون هم به خواب می رفت!

این سفر برای ما خیلی خیلی به یاد ماندنی بود. بلبل زبانی های سارا هم از همان خانه ی پدری شروع شده اما امان از دست همین فرفره ی کوچک که زمانی برای نوشتن و کلا پای کامپیوتر نشستن برایم نمی گذارد. همین حالا هم نمیدانم چطور شده که خواب مانده و از دنیا عقب است!

پی نوشت: عنوان این پست از ترانه ی دلنشین پدرا پدربزرگا مادرا مادربزرگای آلبوم نون و دلقک محمد اصفهانی گرفته شده.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 14:25  توسط هنا  |