تبليغاتX
از این روزها ...

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

شاید بزرگترین کار بچه ها وقتی پا به دنیای پدر مادرشان می گذارند همین است که آنها را از آنچه که بودند دور کنند، از موقعیتی که درش غرق بودند نجات می دهند، یک علامت سوال بزرگ می گذارند جلوی هرچه می دانم می خواهم می کنم می توانمی که تا چندی پیش قطعی بودند. اولش آدم شوکه می شود که یعنی چه که یک نیم وجبی بیاید کل دنیایی که در عرض چندسال برای خود ساخته ای را بهم بزند اما از پوسته ی ماجرا که بگذری قدرت شگرف بچه ها در زیر سوال بردن آدم، در بیرون کشیدن آدم از قالبهایی که داشته، در شرمنده کردنت از قضاوت های مدام این و آن، در بهم زدن معادلات همیشگی، خودش نعمتی ست، کار کمی نیست. یک عمر آدم با خودش گفته چشم ها را باید شست، این فسقلی ها نخواهی هم به زور چشمهایت را می شویند رو به افق های تازه.

*
این روزها زیاد پیش می آید که بخواهم هیچ صدایی نشنوم، هیچ درخواستی از من نشود، هیچ کتابی برای خواندن به سمتم دراز نشود، هیچ بچه ای تشنه و گرسنه نباشد اما از حق نباید گذشت، یکی دوساعتی که با پدر بیرون میزنند تمام تلاشم برای آرزوی از صبح براورده نشده برای آسودن بی ثمر می ماند و استراحت و آرامشم اندکی بیشتر عمر نکرده تبدیل به طوفانی درونی می شود. انگار همان با خود تنها نبودن برایم بهتر است. کاش به شکرانه ی بودنشان کمی مهربان تر بودم این روزها.

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت   توسط هنا  | 

دلم از خیلی وقت پیش برایش تنگ شده بود، حالا برای همیشه با خودم تکرار می کنم که اسم این دخترکم که کوچکترین نوه ش بود سحر بود یا بهار؟ و تصویر سر تکان دادنش که به اشاره "این بار دیگه یادم می مونه" می گفت را آرام توی دلم می نشانم تا دلتنگیش را تسکینی باشد.

*

از دلجویی های همه تان ممنونم و از همه ی دوستانی که به من لطف داشتند و با پست و کامنت و تلفن و پیامک تسلی خاطرم بودند یک دنیا سپاسگزار. پر واضحست که چقدر نیازمند دعای خیرتانم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت   توسط هنا  | 

هر شب دخترم وقتی صدای "وقته خوابه" را می شنود می دود به طرفم و با لحن مردد و ملتمسانه ای می گوید "کتاب؟!"

خیلی از شبهای گذشته ی این سالی که آمده را گفته ام "خسته ام مامان! حالش رو ندارم مامان! فردا صبح می خونم مامان!" و معمولا با اصرارش قول می گیرم که به یکی رضایت بدهد، یک کتاب می خوانم و پشت بندش خواهر کوچکتر می آید تا حق او را هم با یک کتاب دیگر ادا کنم.

چند شب پیش همانطور که داشتم بی رمق کتاب دوم را تمام می کردم دخترم سنگی در تاریکی پرت کرد و یک کتاب دیگر داد دستم و من هم حال مقاومت نداشتم و تسلیم شروع کردم به خواندن. آنقدر دخترم ذوق زده شد که با تعجب پرسید "امشب دوتا حال داری؟" نفهمیدم یعنی چی؟ گفت "یعنی دوتا حال کتاب خوندن داری؟ دو تا؟"

شرمنده شدم. واقعا این مدت یک دونه حال هم نداشته ام چه برسد به دوتا. به گمانم خیلی دور می آید وقتی که یک دونه حال برای وبلاگ بچه ها را نوشتن پیدا کنم. گفتم بی ادبی نباشد یک دفعه گم و گور شوم. فعلا تا رسیدن یک حال از خزانه ی غیب در امان خدا!

*پی نوشت: برای سلامتی همه ی پدربزرگها و مادربزرگها هم دعا کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت   توسط هنا  | 

سحر کوچیکه:

سه تایی با هم نشسته بودیم که من بلند گفتم "خوب پاشید من می خوام برم نماز بخونم" سحر کوچیکه سوال کرد "می خوای بری فوضول (وضو) بگیری؟"

ضمنا گاهی با چادرنمازهایی که هدیه ی دست مامان جونشونه میان همراه من نماز می خونند، نماز خوندنی! یعنی گاهی وسط نماز من به خنده میافتم. مثلا من دارم حمد و سوره می خونم سحر بزرگه هم همراه من تکرار می کنه. سحر کوچیکه در حالیکه مثلا اونم به نماز ایستاده اشاره به کتابی که اون گوشه افتاده هی از خواهرش می پرسه "شارا این کتاب توئه؟" اونم میگه " اٍ بذار بخونم دیگه" دوباره اون می پرسه اون جواب میده و یه وقتا دعواشون میشه یه وقتا هم با دست یه تشری به هم میزنن اون وسط و بعد ادامه میدن نماز خوشگلشون رو.

*

عشق چادره سحر کوچیکه. مدام چادر روسری شال یا حتی دستمال آشپزخونه رو دور خودش می پیچه و یه عروسکی هم بغل می کنه توی خونه می چرخه، میشه یه خانمباجی به تمام عیار.

*

عشق خودکار داره. کافیه که من هم بخوام ازش بگیرم. با یه جدیتی به من میگه "اٍ می خوام بٍنیس بَم" که فکر می کنم الانه که از مشقاش عقب بیفته.

*

داره کتابا رو جمع می کنه هی کتابها رو به خواهرش نشون میده می پرسه "این مورد علاقه ست؟" شاخ روی سرم سبز میشه که مورد علاقه رو این نیم وجبی از کجا در میاره.

*

سحر بزرگه:

شب حسابی برف اومده بود. من پای پنجره بیرون رو نگاه می کردم، روی ماشین کامل برف نشسته بود. سحر داد میزد "بابا بیا ببین ماشینت آدم برفی شده!"

یه کتاب حیواناتی داشت که ورق ورق شده بود. دیدم نشسته حیوانات رو با قیچی دورشون رو جدا کرده، هر کدوم رو به یکی از ما تقدیم می کنه. به من یه مرغ و جوجه رسید، به خودش یه خرگوش، به بهار یه ملخ، به باباش یه سگ! به همسرم میگم چه دقت نظری داره تو انتخاب. اون میگه یعنی با علت اینها رو اینطوری تقسیم کرد؟ به سحر میگه میشه من سگ نداشته باشم، یه چیز دیگه باشه. میگه چی؟ میگه مثلا همین مرغ و جوجه ها. میگه "نه آخه فقط اون مردونه ست!!!" که خنده ی همه مون بلند میشه.

*

دنیای سوال شده. چرا سایه ی ما چشم و ابرو نداره؟ چرا آدم بزرگا توی دلشون کتاب می خونن؟ مگه توی دلشون تار صوتی دارن؟ چرا نی نی ها توی دل مامانشون جمع شدن؟ چرا ماه یه وقتایی مهتاب یه وقتایی کوچیکه؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

*

پی نوشت: شرمنده ی دوستها. این روزها کمتر هستم. امیدوارم که به مدد اردیبهشت ازین طبیعت کمی حال و حوصله هم نصیب من بشه.

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت   توسط هنا  | 

سلام.

سال نوی همه دوستهای خوبم و دوستهای کوچولوی این حوالی مبارک باشه. سالی پر از سلامتی و شادکامی برای همه ی مامان و باباهای خوب و بچه های دوست داشتنی آرزو می کنم.

*

ما هم خوبیم شکر خدا. همین حوالی. بعد از کلی سفر به خونه ی مادربزرگها برگشتیم خونه و خدا رو شکر هوای بهاری به بچه ها فرصت بازی کردن توی حیاط رو میده وگرنه کی می خواست این بار دلتنگی رو از روی دل این کوچولوها برداره.

دخترام اینقدر بزرگ شدند که توی سفر خیلی همکاری می کنند و توی راه با مسابقه ی شعر خوانی و انواع و اقسام بازی ها و البته کل کل کردنهای ضمنی سرخودشون رو گرم می کنند و البته بعداز برگشتن هم توی دلتنگی ها از من سبقت می گیرن و جالب تر اینکه اولین درد و دلهای خواهرانه شون هم توی این مدت دل من رو برده. مثلا یکبار که از خونه ی خواهرم بر می گشتیم سحربزرگه کلی گریه کرد برای اومدن پسرخاله ش و بعد که آروم شد سحر کوچیکه با لحن دلسوزانه ای ازش پرسید: "سحر چرا گریه کردی؟ برای محمد امین؟" یا یه بار که تنها بود و سر مساله ی ناراحت شده بود وقتی خواهر به حساب بزرگش رو دید گفت: "سحر تو نبودی من یه دونه گریه کردم!"

امشب هم رفته بودیم بیرون برای یک سری خرید. سحر کوچیکه همینکه موقع برگشت حس کرد داریم به کوچه مون نزدیک میشیم بنای ناراحتی گذاشت که بریم خونه ی مامان جون! بریم خونه ی مادرجون! نریم خونه مون. ماشین رو پارک کردیم اما با ناراحتی کز کرده بود توی ماشین و پایین نمیومد. آخرش به من گفت: "من نمیام خونه ی شما! خونه ی شما داشته نباشه منو!" (خونه ی شما من رو نداشته باشه)

باید سرفرصت بیام و از شیرین زبونی های خانوم خانومها بنویسم یا به قول سحرکوچیکه بنیسبَم!


برچسب‌ها: خواهرانه
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1391ساعت   توسط هنا  |