شاید بزرگترین کار بچه ها وقتی پا به
دنیای پدر مادرشان می گذارند همین است که آنها را از آنچه که بودند دور
کنند، از موقعیتی که درش غرق بودند نجات می دهند، یک علامت سوال بزرگ می
گذارند جلوی هرچه می دانم می خواهم می کنم می توانمی که تا چندی پیش قطعی
بودند. اولش آدم شوکه می شود که یعنی چه که یک نیم وجبی بیاید کل دنیایی که
در عرض چندسال برای خود ساخته ای را بهم بزند اما از پوسته ی ماجرا که
بگذری قدرت شگرف بچه ها در زیر سوال بردن آدم، در بیرون کشیدن آدم از
قالبهایی که داشته، در شرمنده کردنت از قضاوت های مدام این و آن، در بهم
زدن معادلات همیشگی، خودش نعمتی ست، کار کمی نیست. یک عمر آدم با خودش گفته
چشم ها را باید شست، این فسقلی ها نخواهی هم به زور چشمهایت را می شویند
رو به افق های تازه.
*
این روزها زیاد پیش می آید که بخواهم هیچ صدایی نشنوم، هیچ درخواستی از من
نشود، هیچ کتابی برای خواندن به سمتم دراز نشود، هیچ بچه ای تشنه و گرسنه
نباشد اما از حق نباید گذشت، یکی دوساعتی که با پدر بیرون میزنند تمام
تلاشم برای آرزوی از صبح براورده نشده برای آسودن بی ثمر می ماند و
استراحت و آرامشم اندکی بیشتر عمر نکرده تبدیل به طوفانی درونی می شود. انگار همان با خود تنها
نبودن برایم بهتر است. کاش به شکرانه ی بودنشان کمی مهربان تر بودم این روزها.


