هر بار که بعد از تولد بهار خواستم از او بنویسم آنقدر ذهنم ازین سو به آن سو جست زد که در آن (و البته همین) فرصت های اندک ترجیح دادم صحبت از او را بگذارم برای وقتی که بتوانم افکارم را رام کنم اما گویا این فرصت حالا حالا ها قرار نیست که پیش بیاید. بهار چهار ماهه شد. دخترکم از همان روز اولی که در بطنم جای گرفت همراه من خیلی فراز و نشیب پیمود. از آن همه دست تنهایی که بگذریم من و او هر روز همراه دخترپرشیطنت یکساله ام نشستیم و برخاستیم و دویدیم و زمین خوردیم و ...که شاید نتیجه اش این بود که وقتی دنیا آمد بسیار نحیف بود و انگار مدتها گرسنه مانده بود. دوران بارداری بهار برایم تجربه ی کاملا متفاوتی بود. این تفاوت مرا خیلی آزرده می کرد. بگذریم. با به دنیا آمدنش انگار چالش های روبرویم چند برابر شده باشند من فقط می دویدم و تلاش می کردم که اوضاع را به حال عادی برگردانم. سارا سرحال باشد، بهار بی جواب نماند، خودم اگر بشود این میان استراحت کنم که همین چند جمله ی ساده که می بینید آرزوهای شیرین من بودند. حالا مثل کوهنوردی که قله ای را فتح کرده باشد و با دست و پای کوفته و گرفته به صخره ها نگاه کند از اینکه توانستم این مدت را به خوبی بگذرانم خوشحالم. هنوز ته دلم خیلی چیزها هست که قلقلکم می دهند و به من خرده می گیرند اما فکر می کنم باید پرونده مقایسه ی این دو دوران مختلف را ببندم. یعنی حقیقتش این دختر خندان و خوشرویی که هر روز عاشقانه تر به خواهر بزرگش نگاه می کند و خواهر کوچولوی بزرگتری که درگوش او زمزمه می کند که دوستش دارد به من نوید می دهد که بار سنگینی که حس می کردم روی دوش خودم بوده و این خواهران کوچک را نیازرده.
راستش شاید نتوانم مثل سابق پست های وقتی بهار کوچک بود بنویسم. نه به این خاطر که فرصت نمی کنم به این دلیل که نگاهم تغییر کرده. حس و حالم نسبت به او مخصوص خودش است. شاید بشود گفت یک نوع پختگی پیدا کرده یا نمی دانم هنوز نمی توانم موشکافیش کنم همین قدر می دانم که حس می کنم دختر کوچولوی 2650 گرمی که دنیا آمد راه زندگی خودش را خوب می داند. مادرش نمی تواند گوش به زنگ صدایش باشد. گاهی مجبور می شود شیر خوردن را نصفه نیمه رها کند چون خواهرش رفته لای تخت خواب و دیوار گیر کرده. گاهی وقتها یک دستی پایی سری یکباره بر سرش نازل می شود و او زیاد شاکی نمی شود چون خواهرش شوخیش گرفته و تند و تند به او می گوید: ببشگیش حباسم نبود! (ببخشید حواسم نبود). خیلی وقتها همینطور که بازی کردنهای سارا نگاه می کند و من دارم کارها را می کنم کافیست که به او نزدیک بشویم آنقدر ذوق زده می شود و دست و پایش را تکان می دهد که دلت نمیاید بی جوابش بگذاری. می خندد و می خندد. دخترکم کم پیش می آید که گریه و جیغ راه بیاندازد. هروقت گرسنه باشد لب هایش را می مکد و دو تا دستش را به پشت می آورد می گذارد جلوی صورتش. گاهی همینطور خمار می شود و می خوابد. سارا را با مهر خاصی نگاه می کند. این فسقلی هم باباییست. کافیست بابا از روی گهواره بلندش کند جیغ های شادیش شنیدنی می شود. با همان دهان بی دندان به پهنای صورت به همه می خندد. یک لبخند یک بشکن و یک بهار گفتن برایش کفایت می کند تا آن چال کوچک روی گونه اش بشکفد.
شاید در یک کلام بتوانم بگویم دخترک گندمگونم خیلی نجیب است. دوستش داریم. کم کم دلم دارد گرم می شود که همان تقدیر که او را فرزند دوم خانواده قرار داده به او توانایی کنار آمدن باشرایط را هم داده. شاید یک روز به این فکرها بخندم اما چه کنم که وسواس فکری که دچارش شده ام شاید گذاری باشد که هر مادر دو بچه ای پشت سر گذاشته یا شاید هم همیشه پیش رویش است. هرچه هست این قلب آدمی زاد چیز عجیبیست. اصلا نمی فهمی این وروجک کی و چطور خودش را اینطور توی قلبت جا کرد؟!

پی نوشت: از پیامهای تبریکتان ممنونم. راستش آنقدر به آدم می چسبد این مهربانی های از راه دور که بعد از چند روز که این صفحه را باز می کنی ناخودآگاه لبخند روی لبهایت می نشیند و با جان تازه برمیگردی به زندگی.

