
*
تا رسیدن به خانه نو و زندگی تازه کمی زمان می برد که به سراغ این خانه صورتی که یادگار کشور آفتابم است سر بزنم.
با نی نی هایتان شاد باشید و تپل!

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

*
تا رسیدن به خانه نو و زندگی تازه کمی زمان می برد که به سراغ این خانه صورتی که یادگار کشور آفتابم است سر بزنم.
با نی نی هایتان شاد باشید و تپل!
سه شنبه:
من و سارا کنار اسباب بازی ها نشسته ایم. مکعب های رنگی و کش سر من و یک قوطی آبمیوه که با چند عدد پول خرد تبدیل به جغجغه شده سارا را سرگرم کرده. چشمش به خمیر دندان جلد آبی مورد علاقه اش افتاده که کمی آن طرف تر افتاده٫ کمی مکث می کند و دستانش را به سمتش می برد و نرسیده به مقصد روی زمین میگذاردشان. حالت چهار دست و پا گرفته و از این حالت نو خوشش آمده...درجا هی خودش را عقب و جلو می کند اما نمی داند که این شروع چه حرکت شگفت انگیزی برایش خواهد بود... هی تاب می خورد و من تشویقش می کنم.
چهار شنبه:
این حالت تازه برایش حکم یک بازی نو پیدا کرده و در تلاش برای رسیدن به قوطی نخ دندان یا رسیدن به لپ تاپ بین راه یک دور با خودش تاب بازی اجرا می کند...کمی جسور شده و در همان حالت دستش را به سمت جلو حرکت می دهد اما زود می نشیند.
پنج شنبه:
سارا فهمیده که انگار در این حالت خیلی کارها می شود کرد. می شود هم دستت را جلو ببری هم پایت را تکان بدهی و خیلی شگفت انگیز است که اینطوری کمی هم جا به جا می شوی... حالا یک قدمی با شک و تردید بر می دارد. پای راستش بین راه بالا می آید و کلی خنده دار می شود. نمی داند باید بایستد یا بنشیند و زودی می نشیند.
جمعه:
حالا تاب بازی جای خودش را به چهار دست و پا رفتن داده...یک قدم شده سه قدم...اما با تشویق! آن هم به شوق یک چیز فوق العاده نه هر اسباب بازی ساده ای. دمپایی من بهترین گزینه است. این دمپایی جادویی واقعا برایش حیرت انگیز است. البته وقتهایی که دستش بهش می رسد و می بیند که دیگر آن موجود عجیب و غریبی که به همه جا می رود و دایم در حرکت است نیست سریع دلش را می زند و میاندازدش آن طرف اما باز هم مشتاق است تا بگیردش. دمپایی را کمی دور میگیرم و غرق دیدن تقلایش می شوم. اول فکر می کند که میشود بهش رسید یا نه؟ دور باشد بی خیالش می شود و دنبال چیز نزدیک تری میگردد اما نزدیک باشد سریع حالت چهار دست و پا می گیرد و یک قدم جلو میاید. کمی دورش می کنم باز یک قدم لرزان دیگر به جلو می آید...باز هم...آفرین! یکی دو متری می آید و به جای دمپایی کلی سر و صدا و شوق و ذوق تحویل میگیرد که متعجبش می کند اما او هم با من می خندد.
...
حالا یکی دو روز است که وقتی میگذارمش توی اتاق و یک سر به آشپزخانه میزنم یک صدایی توی خانه می پیچد...تپ تپ تپ...بعد یک سر کوچولو از کنار در بیرون میزند و از اینکه مچ من را گرفته و پیدایم کرده کلی خوشحال می شود...من هم از دیدنش ذوق می کنم. از اینکه یک گام به سمت استقلال برداشته و تقلاهایش نتیجه داده قند توی دلم آب می شود. از اینکه جسور شده و بی اختیار ما خودش را به هرچیزی که می خواهد می رساند احساس سبکی می کنم و شاید اگر خیلی روشن به قربان دست و پاهای بلوریش نباشد این گوشه کنار می خواهم بنویسم احساس غرور هم می کنم!
کودکی که یک روزی توی دلم بال می زد -یک روزی که آنقدر نزدیک است من هنوز دلم نیامده عنوان وبلاگش را تغییر بدهم- حالا دارد به سمت دنیای تازه ها پرواز می کند!
از حالا به بعد می خواهد برود هر کجا که خواست...
مادری همه اش گل و بلبل نیست!
خوب این چیزیه که این روزا زیاد به ذهنم میرسه. روزهای اولی که سارا متولد شده بود تقریبا همه ازمون می پرسیدند که سخت نیست بچه داری؟ من و بابایی سارا هم به هم نگاه می کردیم و می گفتیم نه! خیلی هم شیرینه. با این که دست تنها بودم اما واقعا حس نمی کردم که اونقدرها هم که هی همه می نالند سخته. نه اینکه آسون باشه ها٫ شب و روز گاهی یکی میشد اما احساس می کردم با کمک هم از پس کارها برمیاییم.
این چند وقتی که دیگه نگاه های معنی دار بهم می کنه٫ حالت درونیم رو درک می کنه و پاسخ میده انگار تازه دارم سنگینی یه چیزی رو روی دوشم حس می کنم. اینکه این رفتار من چه حسی درش برمیانگیزه و چه یادگاری تا ابد براش میگذاره؟ خیلی سنگینه و گاهی که فکر می کنم که این انتخاب خودمه و مسئولیتش رو باید بپذیرم با خودم درگیر میشم. مثل کسی که یه راه قشنگ و هیجان انگیز رو برای رفتن انتخاب کرده باشه اما هرچی جلوتر میره متوجه عمق سختی هاش میشه٫ از اینکه اینقدر راه پر پیچ و خم میشه نگرانه و دل دل می کنه برای ادامه دادن که صد البته هم راه برگشتی در کار نیست و هم شوق دیدن مناظر دل انگیز دیگه فکر برگشت رو از ذهنش دور می کنه.
یک چیزی هست شبیه عذاب وجدان مادرانه که انگار با بچه آدم متولد میشه و مثل یک موجود نامریی درون آدم زندگی می کنه و دایم از آدم میپرسه این کاری که کردی درست بود یا نه؟ چه خوبه که هست و آدم مراقب خودش و بچه شه اما آدم از دستش خسته میشه بعضی وقتها. گاهی در موارد بحرانی دلش میخواد خفه اش کنه حتی. انرژی بردن یه بچه ی شیرخواره و خستگی که به جون مادر میشینه یه چیز طبیعیه. حالا مگه این رو می فهمه؟ کافیه که بعد از یک روز سر و کله زدن با بچه ای که اتفاقا دندونش داره جوونه میزنه یا مثلا دل درد داره و کلافه است باصبوری تا کرده باشی و آخر شب که درد نمیگذاره بخوابه و نق می زنه فقط چند دقیقه دلت بخواد که اصلا صدایی نشنوی (می بینی؟ حتی جرات نمی کنم بنویسم صدای گریه رو یا شاید هم دلم نمیاد بنویسمش) شده این فکر برای چند ثانیه دوام بیاره حالا خودت بی خیال میشی و دوباره دلت رو گنده تر می کنی و توی آغوشت نوازشش می کنی اما اون ولت نمیکنه که آی به داد این کودک بی گناه برسید که دست همچین نامادری افتاده!
حالا منم این چند وقته هی نوشتنم نمیاد یه علتش اینه که دارم با خودم و این مفتش نازنین مذاکره می کنم. شما به بزرگی خودتون ببخشید.
*داشتم می نوشتم چند بار هی سانسور کردم و هی فکر کردم که چه طوری منظورم رو درست برسونم. نمی دونم تونستم یا نه. خوب حالا میگم دیگه. نصیحت نکنید یک وقتی. هیچ کس مقصر نیست هیچ مشکلی هم وجود نداره الا اینکه باید اول خودم رو بپذیرم و بعد هم مسئولیت انتخابم رو قبول کنم. شاید هم کمتر به خودم سخت بگیرم. چون احتمالا برای همه مامانها نوشتن از احساساتی که مثل من حس جنایت کردن رو بهشون میده سخته و ترجیح میدند که از گل و بلبلهاش بنویسند تا از اونا!
خوب همفکریی نبود؟
پی نوشت: شاید هم به قول هاجر همین چیزهاست که یک مادر رو مادر می کنه. شاید آدم های دیگه هم مثل مادر خسته بشند اما مثل اون نمی تونند دلشون رو دریا کنند و آغوششون به روی همون نیم وجبی که لحظاتی قبل درمانده شون کرده باز بمونه و گرم.