نوشتن از تو کار ساده ای نیست!
حتی فکر کردن به خلقت یک موجود مینیاتوری در درونم هم گیجم می کند. نمی دانم که هستی؟ چطور انسانی خواهی بود؟ حال و هوایت چشمانت چگونه است؟ برایم ناشناخته ای و دوست داشتنی!
شاید دوست داشتنی بودنت را هر لحظه حس نکنم اما در این دو هفته لحظاتی بوده اند که خودم و تو را تنهای تنها در آغوش مهر خدا رها کرده ام و غرق شده ام. حس کرده ام آنقدر تو موجود پاک و نازنین! برایش عزیز هستی که می توانم خودم را در کنارت جا بدهم و آرام بشوم به حضور فرشته هایی که همین حالا در آغوش مهر و نوازششان رشد می کنی و می بالی!
خیلی لحظات کوتاهی را که دلم برایت غنج می زند را دوست دارم! اما گاهی هم آنقدر حس بیگانگی دارم که ترس همه وجودم را می گیرد که با آمدن تو چه خواهد شد؟ تو و من چه رابطه ای با هم خواهیم داشت؟ من چگونه مادری خواهم بود؟ تو چطور فرزندی؟
هر چه می گذرد بیشتر حضورت را باور می کنم! با چشمان خودم می بینم که نگاهم به دنیا چطور دارد آرام آرام عوض می شود٫ زندگیم چطور با نام یک کودک دارد گره می خورد! دیگر حتی آب خوردنم هم رنگی از تو دارد!
*
امروز برای دیدنت حسابی عجله داشتم. حتی دیروز هم به هوای امروز شاد بودم و سرحال! آخر دکتر گفته بود این هفته قلب کوچکت شروع به تپیدن خواهد کرد. امروز بابایی کوچک هم همراهم به اتاق سونو آمد٫ نمی دانم چرا اما آن پشت مشت ها قایم شده بود. شاید برایش تازه بود و نامانوس٫ شاید هم می خواست من راحت تر باشم. دکتر در تصویر توی فسقلی سفید رنگ را که درون کیسه ای سیاه بودی نشان داد و گفت که قلبت می تپد. توی ۲.۶ میلی متری من!
از دکتر راجع به شرایط زایمان پرسیدیم. چیزی که دو هفته قبل حتی بیان کردنش هم برایمان سخت بود را چه راحت این بار سوال کردیم و چه جواب دلنشینی شنیدیم که بابایی کوچک هم می تواند همراهیمان کند به شرط این که یک کلاس آموزشی را بگذراند. بابایی از ذوقش سریع جواب داد که حتما!
خدا را شکر!
خداوند همه کاره این دنیاست. مهربانترین مهربانان! خودش گفته که از مادر به ما مهربانتر است. تو که می دانی کسی را ندارم که همراهم باشد٫ هرچند هرجا که باشیم او باید کنارمان باشد٫ که با دعای تو حتما هست!
*
راستی! الان که دارم از جوانه کوچولوی درونم می نویسم در آزمایشگاه لیزر نشسته ام
! جای همه دانشجوها و اساتید خالی! منتظرم که این دمای عزیز محفظه مورد نظرم به ۱۰۵۰ درجه سانتیگراد برسد و در این فضای خشک و بی روح علم و تکنولوژی دارم از یک ریحانه از یک روح از یک جان از یک معجزه آفرینش می نویسم
!