تبليغاتX
از این روزها ...

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

یک کتاب قشنگ هدیه گرفته ام٫ به اسم "با کودک درونت حرف بزن"

هر صفحه اش یک نقاشی زیبا دارد که با یک نوشته کوتاه همراه است.

خیلی دوست داشتنی است. سعی می کنم عکس نقاشی هایش را با همان پیام های کنارشان این جا بگذارم.

برگ نخست:

برای مامان دوست داشتنی ام:

آهای مامان!

این منم!

می تونی من رو احساس کنی؟

مامان! با اون صدای نرم و قشنگت با من حرف بزن!

من ممکنه که خیلی خیلی کوچولو باشم اما

خیلی چیزها رو می فهمم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 10:24  توسط هنا  | 

نوشتن از تو کار ساده ای نیست!

حتی فکر کردن به خلقت یک موجود مینیاتوری در درونم هم گیجم می کند. نمی دانم که هستی؟ چطور انسانی خواهی بود؟ حال و هوایت چشمانت چگونه است؟ برایم ناشناخته ای و دوست داشتنی!

شاید دوست داشتنی بودنت را هر لحظه حس نکنم اما در این دو هفته لحظاتی بوده اند که خودم و تو را تنهای تنها در آغوش مهر خدا رها کرده ام و غرق شده ام. حس کرده ام آنقدر تو موجود پاک و نازنین! برایش عزیز هستی که می توانم خودم را در کنارت جا بدهم و آرام بشوم به حضور فرشته هایی که همین حالا در آغوش مهر و نوازششان رشد می کنی و می بالی!

خیلی لحظات کوتاهی را که دلم برایت غنج می زند را دوست دارم! اما گاهی هم آنقدر حس بیگانگی دارم که ترس همه وجودم را می گیرد که با آمدن تو چه خواهد شد؟ تو و من چه رابطه ای با هم خواهیم داشت؟ من چگونه مادری خواهم بود؟ تو چطور فرزندی؟

هر چه می گذرد بیشتر حضورت را باور می کنم! با چشمان خودم می بینم که نگاهم به دنیا چطور دارد آرام آرام عوض می شود٫ زندگیم چطور با نام یک کودک دارد گره می خورد! دیگر حتی آب خوردنم هم رنگی از تو دارد!  

*

امروز برای دیدنت حسابی عجله داشتم. حتی دیروز هم به هوای امروز شاد بودم و سرحال! آخر دکتر گفته بود این هفته قلب کوچکت شروع به تپیدن خواهد کرد. امروز بابایی کوچک هم همراهم به اتاق سونو آمد٫ نمی دانم چرا اما آن پشت مشت ها قایم شده بود. شاید برایش تازه بود و نامانوس٫ شاید هم می خواست من راحت تر باشم. دکتر در تصویر توی فسقلی سفید رنگ را که درون کیسه ای سیاه بودی نشان داد و گفت که قلبت می تپد. توی ۲.۶ میلی متری من!

از دکتر راجع به شرایط زایمان پرسیدیم. چیزی که دو هفته قبل حتی بیان کردنش هم برایمان سخت بود را چه راحت این بار سوال کردیم و چه جواب دلنشینی شنیدیم که بابایی کوچک هم می تواند همراهیمان کند به شرط این که یک کلاس آموزشی را بگذراند. بابایی از ذوقش سریع جواب داد که حتما!

خدا را شکر!

خداوند همه کاره این دنیاست. مهربانترین مهربانان! خودش گفته که از مادر به ما مهربانتر است. تو که می دانی کسی را ندارم که همراهم باشد٫ هرچند هرجا که باشیم او باید کنارمان باشد٫ که با دعای تو حتما هست!

*

راستی! الان که دارم از جوانه کوچولوی درونم می نویسم در آزمایشگاه لیزر نشسته ام! جای همه دانشجوها و اساتید خالی! منتظرم که این دمای عزیز محفظه مورد نظرم به ۱۰۵۰ درجه سانتیگراد برسد و در این فضای خشک و بی روح علم و تکنولوژی دارم از یک ریحانه از یک روح از یک جان از یک معجزه آفرینش می نویسم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 10:23  توسط هنا  | 

تغییرات جنین شما:

این هفته سر نی نی شما کمی شلوغ است٫ قلب جنینتان در حال رشد است و این هفته به دو حفره راست و چپ تقسیم می شود. اما هیجان انگیزتر این است که قلب بسیار کوچکش شروع به تپیدن می کند (با سرعت ۱۰۰ تا ۱۳۰ ضربان در ثانیه) و خون را به بدنش پمپ می کند. همانطور که بدنش دارد شکل می گیرد٫ سلول هایی که اجزاء بدنش را خواهند ساخت به صورت کلی تقسیم می شوند.

درست همین حالا اندازه نوزاد هم اندازه یک دانه عدس (یعنی ۴ تا ۵ میلی متر) است. او شروع به ساختن بافت های ماهیچه هایش می کند و در حدود نیمه این هفته جوانه دست و پاهای کوچکش را حرکت می دهد. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 10:37  توسط هنا  | 

گلکم می دونی حافظ کیه؟

شاید نشناسی اما اون تو رو می شناسه گل من!

راستش یادم افتاد خیلی وقت پیش ها دایی می گفت قبل از به دنیا اومدن محمد به حافظ تفال زده و حافظ این طور به دایی گفته:

       "ای عروس هنر از بخت شکایت منما"                      "حجله حسن بیارای که داماد آمد"

یاد این حرفش باعث شد دیوان حافظ رو برداریم تا برامون راز داری کنه و همدلی. از اسرار نهانی که می دونه گوشه چشمی به ما نشون بده. حافظ این طور دلداریمون داد:

"آن یار کز و خانه ما جای پری بود              سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود"

ای پری من! 

همیشه مثل فرشته هایی که همین حالا دارند دورت می گردند و نوازشت می کنند٫ پاک و معصوم باقی بمونی!

الهی آمین!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:18  توسط هنا  | 

آخر هفته خوبی داشتی گلکم؟

شنبه با آبجی خوبم که از مادر به من نزدیکتر است حرف می زدیم.

کلی برایم حرف های خوب زد... از این که دلشان برای صدا زدنم تنگ شده٫ از این که وقتی صدایم می زد من از همان می توانستم کل داستان را حدس بزنم! از وقت هایی که مامان می خواهد مرا لوس کند و با لحن خاصی صدایم می زند که معروف است از وقت هایی که او با تعجب خطابم می کند... و حتی حرفش هم شیرین بود! آنقدر محبت در درونم جوش می آمد که نتوانستم نگویم که خدا عزیز دیگری به من می دهد که او هم مرا به زیبایی صدا خواهد کرد...

برایش داستان این کبوتر نازی که در ایوانمان خانه کرده و دو تا تخم گذاشته را هم تعریف کردم! گفت شگون دارد! می خواستم یک طوری بگویم که تو هستی! اما متوجه نشد با هیجان تمام لباس قشنگی را که با بابای کوچک با هم برایت خریده بودیم را به خاله نشان دادم! و کمی شک کرد. آنقدر هیجان داشتم که نگو! گفت برم و از مامان مژدگانی بگیرم! هیچوقت فکر نمی کردم این قدر خوشحال بشود و هیچوقت فکر نمی کردم که این خوشحالی این قدر مرا خوشحال کند! وقتی گفت جگرشو برم! قند در دلم آب شد که آن ها دوستت دارند٫ خیلی حس بی همتایی بود!

راستی برای بابای کوچک یک پیراهن آبی آسمانی به مناسبت روز پدر از طرف هردویمان خریدم. خیلی خوشحال شد مامانی!

کار و بار دانشگاه هم بد نیست. همتم را گذاشته ام تا بتوانم تا آمدنت پروژه ام را به سرانجام برسانم. اما به دعا احتیاج دارم٫ به همراهی! خیلی اوضاع روحیه ام جالب نیست! راستش کمی نگرانم که نتوانم یا نشود یا ... اما امید به خدا!

دعا می کنم احوالم که تا به حال خوب پیش رفته رو براه بماند تا بتوانم به ایران برگردم و روی ماه همه عزیزانم را ببینم! و تو هم بشنوی صدای آن هایی که بسیار دوستت خواهند داشت!

هفته پنجم را به خوشی تمام کنی!

به قول ژاپنی ها "گامباته". می دانی یعنی چه؟ یعنی تلاش کن! موفق باشی!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:17  توسط هنا  | 

هنوز آنقدر کوچکی که نتوانستم ببینمت

هنوز معلقی و سرگردان

نمی دانی به من پناه بیاوری یا نه؟

من هم نمی دانم که می توانم تکیه گاهت باشم یا نه؟

اما خدا ما را برای هم قرار داده!

پس خودش کمکمان خواهد کرد...

"ان الله یصور فی الارحام ما یشاء"

و همین حالا دارد تو را در درون من نقاشی می کشد!

سلام من را به او برسان عزیزک بی گناهم!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 10:15  توسط هنا  |