تبليغاتX
از این روزها ...

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

سلام مامان جان

خوبی؟ مامانی ماشالله تا حالا چه همه زحمت کشیدی! می دونی چقدر از راه رو طی کردی؟ باورت میشه ده هفته ات شده باشه؟ به اندازه همین مدت سه بار دیگه بگذره دیگه می تونیم همدیگر رو ببینیم٫ دیگه هم لازم نیست تا سه شنبه ها صبر کنیم

مامانی ببخشید که من اینقده اذیتت می کنما! تو هم هی با من صبر می کنی و من رو تحمل می کنی! با من کلی توی ایستگاه اتوبوس منتظر می ایستی! کلی با من پیاده راه می ری! از صبح توی دانشگاه از این ور به اون ور میریم٫ با هم آزمایش انجام میدیم٫... شب هم تا میاییم خونه یه کم استراحت کنیم باید شام بپزیم بخوریم٫ فکر ناهار فردا رو بکنیم٫... بابایی بنده خدا کلی زحمت می کشه اما تا من بیام با خیال راحت دراز بکشم و با تو یه کم حرف بزنم غش می کنم!

من هم اذیت می شم اما همه این کارا رو برای این می کنم که تو که اومدی بتونم همش کنارت باشم. می دونی! می خوام لحظه به لحظه لذت بزرگ شدنت رو بچشم! دوست دارم پا به پات دنیا رو از اول بشناسم٫ با هم دور و برو نگاه کنیم٫ هی بپرسیم این چیه؟ اون کیه؟ با هم آب بازی کنیم٫ با هم مسابقه ماست خوری بدیم٫ با هم حرف زدن یاد بگیریم٫ از راه رفتن ذوق کنیم! دوست ندارم هیچ کدوم از این شادی هایی رو که تنها تو می تونی به من بدی از دست بدم! آخه من که یادم نمیاد نی نی بودم چطوری شاد و شنگول بودم؟!

فکرشو که می کنم رهات کنم تا با غذا بازی کنی و تلاشتو برای یاد گرفتن و کشف دنیای اطرافت ببینم کلی قند توی دلم آب میشه! آخه میدونی مامانت کلی تا حالا خاله و عمه شده! به تعداد انگشت های کوچولوی دستت! اینقده با نی نی ها بازی کرده٫ باهاشون دوست شده! اما اون نی نی ها دیگه الان بزرگ شدن و تو که بیایی میشه عضو کوچولوی تیم فوتبال خانوادگی ما!  

گل مامان ببخش که خیلی با هم حرف نمی زنیم و این مامانت همش خسته است! وروجک من هر چی انرژی دوست داری از من بگیر که می دونم اومدن تو همه این خستگی ها رو در می کنه! تازه میدونی همین الانم توی یه جلسه نشستم٫ چند دقیقه پیش گزارش آزمایش هامو ارائه دادم٫ همون هایی که با هم انجامشون دادیم و کلی هم خسته شدیم! الان هم بقیه دارند گزارش میدن اما من دلم برات تنگ شده بود گفتم یه کم با هم حرف بزنیم.

راستی مامانی به نظرت این حرفای خصوصیمون رو توی وبلاگ بنویسم اشکال داره؟ این جا خاله های مهربون میان در گوشی هامون رو میشنوند.

خوب مامان جان!

حسابی به خودت برس که تا سه شنبه راهی نمونده!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 10:30  توسط هنا  | 

خوب نی نی ما این هفته تقریبا شده ۲ سانت و نیم! چه قد و بالایی! وزنش هم حدود ۱ گرمه اما می خواد از این به بعد حسابی وزن بگیره چون دیگه الان شکل بدنش تقریبا شبیه آدم بزرگا شده و کلی از اجزائش دیگه شکل گرفتند!

اون دم بامزه اش هم دیگه از بین رفته و اعضای بدنش رو که زحمت کشیده تا حالا درستشون کرده کم کم شروع به کار کردن می کنن٫ مثل ماهیچه ها و اعصابش! آخه فسقلیه ۲ سانت و نیمی اعصاب هم داره!

نی نی خواب آلو پلك های نازش رو حالا حالا باز نمی کنه. اما لب بالاییش کامل شده و دهان و بینی اش و حتی اون سوراخ های کوچولوی بینی اش مشخص شده اند. گوشش نرمه داره و کم کم سیستم شنواییش داره کامل میشه و مامانش باید کم کم بیشتر مواظب حرف زدنش باشه!

 

عکس سونوگرافیش هم این شکلیه:

 

که توش هم دستاش معلومه هم پاهاش! اگر دیواره رحم فشار داده بشه این ریزه میزه تکون میخوره و جا به جا میشه

*

حالا به نظر شما اگه یه فسقلی اندازه ی یه حبه انگور یاقوتی بخواد بشه یه فسقلی اندازه ی یه حبه انگور شاهرودی چقدر انرژی لازم داره که مامان اون فسقلی همش داره وا میره؟!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 10:42  توسط هنا  | 

روز جلوه زیبایی آفرینش مبارک!

*

خانم های خوب٫ مامان های مهربون روز همتون مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 10:41  توسط هنا  | 

بار اولی که به لونه کردن یه جوجوی ناز در درونم شک کرده بودم و به دکتر رفتم سه شنبه بود! با این که جواب آزمایش مثبت بود اما دکتر گفت به دلیل کوچیک بودنش نتونسته اون شیطون رو ببینه! آخه فقط چهار هفته اش بود گفت هفته بعد سه شنبه بیا!

هفته بعد شد و انگار توی طول هفته این جوجو کوچولو آشیونه اش رو کامل کرده بود. این بار فقط آشیونه اش رو دیدم که فقط ۱سانت بود! دکتر گفت هفته بعد سه شنبه باید قلبش بتپه و من ناباورانه یک هفته دیگه هم صبر کردم.

هفته بعد شد و این بار توی مانیتور روبروم توی اون آشیونه یک سانتی که یک کم بزرگ تر شده بود یه جوجوی ناز هم دیده می شد. ناباورانه حرف دکتر رو شنیدم که می بینی قلبش می زنه؟! اما من مبهوت اون نقطه سفید ۲.۶ میلی متری٫ توی یک دریای سیاه بودم!

دکتر که از سرحال بودن جوجو مطمئن شده بود گفت برو و دو هفته دیگه بیا! اما من می خواستم باز هم بیام و ببینمش! دو هفته است که صبر کردم! و تا فردا که باز هم سه شنبه است -روز دیدار ما- لحظه شماری می کنم!

باورش هنوز سخته! اما وقتی می بینی که چطور یک انسان کوچولیه معصوم به تو پناه آورده و تمام هستی دنیاییش رو داره از تو می گیره یک باره دلت می لرزه و به رحم میاد! رحم از جنس تازه ای که تا به حال حسش نکردی! نمی دونم ترحمه؟ یا رحمته؟ یه ترکیب زیبا از دلسوزی و مهربانی!

شاید یه همین دلیل اسم رحم یک زن رو رحم گذاشتند! رَحم از ریشه مهربانی! همریشه اسمی که وقتی خدا می خواد بگه مهربونه میگه٫ خدا رحیمه! 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 10:29  توسط هنا  | 

این هفته نی نی ناز ما میشه اندازه یک لوبیا قرمز! دایما وول می زنه و از این طرف به اون طرف می ره٫ اگر چه هنوز چندین هفته تا وقتی که مامانش شیطنتش هاش رو درک کنه مونده!

انگشت های کوچولوش هنوز با یک لایه نازک پوست به هم وصل هستند اما در حال قد کشیدنند. زانو و آرنجش شکل گرفتند و نی نی می تونه هر دوشون رو خم کنه.

مجاری تنفسی اش از گلوش تا شبکه تنفسی اش توی ریه ها کشیده می شوند. سلول های عصبی مغزش هم در حال شاخه شاخه شدن هستند تا یک شبکه عصبی اولیه رو تشکیل بدهند. 

این معجزه کوچولو همین حالا می دونه که می خواد دختر خانم بشه یا آقا پسر٫ اما هنوز آدم بزرگ ها سرنوشتی رو که خدا براش نوشته رو نمی تونند به راحتی  تشخیص بدهند.

عکس سونو گرافیش هم این شکلیه:

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 10:40  توسط هنا  | 

برگ دوم از کتاب با کودک درونت حرف بزن:

چشم های مامانم هر چی رو ببینه من هم می بینم

گوش های مامانم هر چی رو بشنوه من هم می شنوم

 مامانی با چشم هات چیز های قشنگ ببین! 

مامانی چیز های قشنگ گوش کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 10:26  توسط هنا  | 

این چند روزه همش فکرم مشغول نوشتن Proposal پروژه ام بوده به علاوه کارهای زیادی که باید برای پروژه ام انجام بدم. همش فکرم بین آزمایش لیزر و آزمایش این و آن گیج می خوره. با این همه مشغله از سفر ایران نمی تونم به هیچ عنوان بگذرم و می ترسم اگر موضوع بارداریم رو با استادم مطرح کنم  مضحکه این هم آزمایشگاهی ها بشم و بعد هم بگه مسافرت نرو و بشین آزمایش هاتو انجام بده. بخواهم یا نه نمی تونم ترم آخر دانشگاه بیام و تا جایی که میدونم سیستم این جا هم همچین چیزی رو به راحتی نمیپذیره!  

اما واقعا نمی تونم از رفتن صرف نظر کنم وقتی مامانم توی بیمارستانه و من این جا فقط می تونم فکر و خیال ببافم. شنیدن صداش اون هم از بیمارستان خیلی دلم رو ریش می کنه! همه امیدم این روز ها اینه که سریع این یک ماه بگذره و من بتونم برم ایران و روی عزیزام رو ببینم

از یک طرف هم فکرش رو می کنم که اگر نی نی مون خیلی زود خودش رو نمایون کنه و من سنگین بشم تکلیف این پروژه چی میشه؟!

با این که خیلی احساس ضعف می کنم و فقط دلم می خواد با خیال راحت یک جا بشینم و فکر های خوب بکنم اما همش یک چیزی توی دلم میگه نه پاشو برو به کارات برس! دیروز یکشنبه بود و تعطیل اما اومدم دانشگاه و یک آزمایش انجام دادم. احساس خوبی بود که یک کم پیش رفتم اما خیلی احساس ضعف روحی و جسمی اذیتم می کنه.

به خودم حق میدم که وقتی از صبح تا شب بین یک دنیا مرد٫ در یک محیط خشک٫ هیچ حرفی بین من و محیط اطرافم رد و بدل نمیشه غیر از این که کی آزمایشت تموم میشه که من شروع کنم؟! 

با خودم میگم فوقش اینه که نمی تونم ادامه بدم دیگه! همین! اما خیلی گفتنش ساده تر از عمل کردنشه!

دلم برای کوچولویی که توی دل همچین مامانیه می سوزه! الان دلم فقط یک مهربون می خواد که بپرم توی بغلش و یک دل سیر گریه کنم!

انگار این هورمون ها حسابی کار خودشون رو درست انجام دادند و در این تلاطم عواطف و احساسات سهم این روزا احساسات منفیه!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:22  توسط هنا  | 

اون موجود کوچولویی که چند وقته توی دل مامانش خونه کرده٫ الان حدودا اندازه یه حبه انگوره! با همه کوچیکیش مفاصل آرنجش شکل گرفته و انگشت های نازش دارند کم کم از همدیگه مشخص می شوند. توی سر نسبتا بزرگش هر دوتا نیمکره مغزش در حال رشد هستند. دندون هاش که مامان یه روز از جوونه زدنشون حسابی ذوق می کنه دارند توی دهانش تشکیل می شوند و گوش هاش هم در حال کامل شدن هستند. پوست لطیفش مثل برگ گل می مونه و اونقدر نازکه که رگ هاش کاملا از روش مشخصه. مامانی اگرچه هنوز نمی تونه حرکت وروجکش رو احساس کنه اما ماهی شیطون مامان ورجه وورجه کردن توی تنگ پر از آب دل مامان رو شروع کرده!

اگر الان از نی نی عکس سونوگرافی بگیرند این شکلیه:

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 10:39  توسط هنا  |