تبليغاتX
از این روزها ...

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

قدیم تر ها (یعنی تا همین چند ماه پیش)٫ وقتی به هر عنوان سر و کارم با بچه ها میفتاد یا میدیدمشان دلم برایشان حسابی غنج می زد٫برای طرز فکرشان٫ برای خندیدن های بی دلیلشان که آدم را از این دنیای آدم بزرگ ها می کند می برد به یک دنیای دیگر. اما همیشه یک چیزی آن ته مه ها که سعی هم می کردم اصلا به آن توجه نکنم وجود داشت و آن هم علاقه به دختر/پسر بود. یعنی برای یکی از آن ها چشمانم متفاوت برق می زدند که با تمام سعیم برای مقابله با آن٫ آنقدر بود که همسرم متوجه بشود. خودم از این وجود این احساس ناراحت بودم٫ عقلم واقعا نمی پذیرفت در دنیایی که ممکن است این لذت٫ این نعمت اصلا نصیبم نشود بخواهم برای چنین چیز بی ارزشی با غرور تمام تعیین تکلیف کنم. اما هرکاری می کردم حسی بود که وجود داشت. نمی دانم شاید این مسائل برای ما آدم ها چون آدم هستیم طبیعی باشد؟ شاید هم نباید وجود داشته باشد؟! 

بعد از بارداری تا مدت زیادی نمی توانستم به این چیزها فکر کنم که باور خود بارداری خودش پیچیده بود اما حالا دوست دارم بدانم توی خیالم یک دختر را در کنار خودم ببینم یا یک پسر را؟ با کوچولویم خاله بازی کنم یا ماشین بازی؟ گل سرش را برایش درست کنم یا زانوی شلوار خاکی اش را بتکانم؟ صبح های جمعه٫ با هم سفره صبحانه خانوادگی بچینیم یا بخواهم برود برایمان نان تازه بخرد؟ .... اووووه! خنده دار شد نه؟

اما یک چیزی به طرز عجیب غریبی تغییر کرده٫ همان ته احساس من نسبت به دختر/پسر. وقتی می خواهم فکر کنم که این کودک٫ این انسانی که دارد درون من رشد می کند دختر است یا پسر اصلا برایم فرقی نمی کند!!!

آخه هر چی فکر می کنم که یک آفریده معصوم همین حالا دارد در من زندگی می کند و بین این همه جا توی دنیا این جا را انتخاب کرده برای بودنش آنقدر قلبم برایش بلوب بلوب می زند که این مسئله برایم بی معنی می شود. فقط دوست دارم که انسان باشد! یک آدم خوب!

باورش برای هادی هم سخت شده ٫آنقدر که هنوز سر به سرم می گذارد! اما من همین را همین کسی را که دارد به من یک دنیای تازه از احساس و فکر می دهد را می خواهم و دوست دارم!

سوال بعضی ها که دختر دوست داری یا پسر که انگار شده خنجر توی قلب من! من چطور بگویم چه؟ من همین آفریده را دوست دارم همین را هر چه که هست!  وقتی اصرار می کنند که دیگر می گویم شما چطوری دلتان می آید من الان در حضور خودش بگویم من تو را اگر این باشی بیشتر دوست دارم؟ نه در درونم اینطور است و نه انصاف! اصلا هرطور که فکر بکنی خیلی بی رحمی است! انگار از آدم بپرسند دوست داری رنگ پوستش چه رنگی باشد؟ (جالب شده! چه کسی دارد این ها را می گوید؟! اعتراف می کنم که قبل از بارداری شاید از خدا خجالت می کشیدم که در مورد آفرینش یک نفر دیگر نظر بدهم و به این سوال جواب نمی دادم اما ته دلم یک چیزی می گذشت)

آن روز که برای سونوگرافی رفته بودیم٫ وقتی دکتر بعد از دیدن دست و پای کوچک و باقی اعضای بدنش از ما سوال کرد که می خواهید جنسیتش را بدانید و من با مکث گفتم بله! فکر می کردم شاید وقتی بفهمم خوشحال یا ناراحت بشوم. دکتر حدس زد اما برای من آب از آب تکان نخورد! خودم هم باورم نمی شود! و این حجت شد برای خودم و آقای همسر که واقعا برای من با آن سابقه خراب حالا دیگر هیچ فرقی نداشت! 

خوب این هم از همان عجایب عالم مادر شدن است لابد!

این خانم یا آقای محترم هم از خیالبافی های من انگار خوشش آمده که بند نافش را کلی دور و بر خودش پیچیده و بازی می کند! پس به خواست ایشون ما با هم فعلا قایم موشک بازی می کنیم تا بعد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 7:44  توسط هنا  | 

هفته ۲۳:

یک هفته دیگر را هم پشت سر گذاشتیم٫ یک هفته پرکار!

چهارشنبه قرار ارایه در سمینار داشتم و این بار با تمام دلهره ها و اضطراب هایی که این طور وقت ها به سراغم می آیند تنها نبودم. همه چیز را آماده کرده بودم اما حضور در یک جمع نا آشنای اساتید و دانشجوها٫ صحبت کردن به زبان بیگانه و زیر نگاه ذره بینی بعضی از اساتید بودن چیزهایی بودند که اگرچه از سال گذشته تا به حال حساسیتم نسبت بهشان کمتر شده بود٫ هنوز می توانستند خواب شبم را به هم بزنند. همه چیز به خیر گذشت! همه چیز تغییر کرده بود٫ کلی عوض شده بودم. پارسال همین موقع ها بود که برای ارایه حسابی دست و پایم را  گم کرده بودم و قلبم با شدت هر چه تمام می تپید اما این بار از تصور این که من و کودکم با هم مشغول ارایه هستیم می توانستم توی دلم لبخند بزنم و بر خلاف انتظارم با کودکی آرام در درونم من هم آرام بودم. با خودم می گفتم باید بزرگ شد دیگر٫ نه؟ نه منظورم کودکی نکردن نبود٫ منظورم این بود که دیگر زیر نگاه تیز دختر/پسری خواهم بود و این باید باعث شود من از بیرون خودم را برانداز کنم ببینم آیا این هنا را در نقش مامان هنا می پسندم یا نه؟!

*

جمعه هم با خیال آسوده رفتم تا به قول این ژاپنی ها گامباره (تلاش از روی علاقه) کنم٫ همان شنای مادران را که حسابی توی ذوقم زده بود و دو سه هفته ای هست که تصمیم گرفته ام از خجالتش در بیایم(منتها این بار با عینک و دماغگیر!). خیلی اوضاع بهتر شده! دایم به خودم انرژی میدهم که مهم نیست که من کجای مسیرم مهم قدمی است که از دیروز تا امروز برداشته ام و همین باعث می شود که اگر چه هنوز نخودی جمع هستم اما بتوانم احساس رضایت بکنم.

دقت در همت بلند و توانمندی های بالای جسمی و روحی مادران این سرزمین هم برایم آموزگار بزرگی شده است٫ مادرانی که با کودکی در آغوش و گاه همزمان کودکی در بطن به همان استخر می آیند٫ مادر هایی که بر خلاف ظاهر ریز نقششان بار مسئولیت دو سه فرزند خردشان را به تنهایی به دوش می کشند و حوصله شان برایم مثال زدنی شده است. این طرف آن طرف می بینمشان وقت هایی که کودکی بهانه می گیرد٫ یا لجبازی می کند یا خیلی کارهای دیگری که در سابقه ذهنی من با تمام شدن صبر مادر همراه است اما آن ها آرام آرامند٫ خم به ابرو نمی آورند٫ یا در آغوشش می کشند یا بی تفاوتند... مادر هایی که گاه با سن نه چندان پایینشان با یکی دو کودک به پارک می آیند تا با هم توپ بازی کنند و چه با حرارت همراهیشان می کنند٫ خلاصه حسابی دقت در رفتارهایشان برایم فکر برانگیز شده است.

*

این هفته هم با تمام سختی هایی که در محیط بسته آزمایشگاهمان برایم به عنوان یک خارجی ایجاد می شده و می شود٫ به امید ملاقات با فرشته کوچکم دارد تمام می شود...

کاش می دانستم که او چه درکی از احساسات من دارد؟!

عزیزکم بدان با تمام فراز و نشیب ها٫ با تمام افکار خوب و بدی که به سراغم می آیند٫ تو را٫ نگاه بکرت به دنیا را و معصومیت وصف نشدنیت را دوست خواهم داشت و منتظرت هستم 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 11:0  توسط هنا  | 

"از تو مي پرسم!
چيست در انجم رخشان فلك
چيست در جنبش اين گوي مدور كه زمينش خواني
چيست در سايه ابر انبوه
كه زند بوسه بر آن قله ي كوه
چيست در نعره سيل
كه خروشنده به دريا ريزد
چيست در گرد شتابنده
كه از دامن صحرا خيزد
چيست در بهت و سكوت
چيست در پرده ساز ملكوت
گر شنيدي تو
مناجات درختان را هنگام سحر
نيست اينها همه جز ذكر عبوديت (او)
همه از اوست كه مي انديشند
همه از اوست كه :
در رقص و قيامند و قعود
آري ، آري
آفرينش همه تسيبح خداوند دل است "

سروده جواهری وجدی

*

 پی نوشت: این شعر رو کسی در پیام تبریک فرزند برای دوستی نوشته بود.

خیلی زیبا بود برای یادگار نوشتم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 23:56  توسط هنا  | 

این کبوتر مادر (شاید هم پدر است الان یادم نمی آید؟!) درست وقتی که من نمی دانستم خانه مان منتظر عزیز کوچکی است مهمان ایوانمان شده بود٫ گلدانی را که زمستان پارسال تویش دو تا لاله و یک نرگس کاشته بودم برای لانه اش انتخاب کرده بود و از آن دو تا تخم کوچولویش آن جا مراقبت می کرد. کبوتر بابا وقتی کبوتر مامان نبود می آمد و روی تخم ها می نشست و جای خالی او را پر می کرد. گاهی هم می آمد و کنارش توی همان گلدان می نشست و دست نوازشی بر سر کبوتر مادر می کشید

وقتی هم که جوجه ها تخم شکستند هر روز صبح سر و صدای غذا دادنشان نه تنها ما را که همسایه ها را هم بیدار می کرد. خلاصه  جوجه ها کلی شبیه بابا مامانشان شدند و رفتند. (یعنی بردیمشان!)

*

از همه چیز جالب تر اعتقاد دوستی بود که می گفت این نشان از یک خبر خوش برایتان دارد!

راست می گفت ما هم باید منتظر به دنیا آمدن جوجوی کوچولویمان می بودیم و نمی دانستیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 20:9  توسط هنا  | 

هفته ۲۲:

دیشب باز هم مثل خیلی از شب های بارداری٫ نیمه های شب بیدار شدم. آب رو هم فراموش کرده بودیم که کنار من بگذاریم. بی صدا بلند شدم تا اون تشنگی شدید نمی دونم من یا این کوچولو رو برطرف کنم. آروم بیدار شدم اما دیگه خوابم نبرد! در سکوت٫ به همین شب بیداری های بارداری فکر می کردم...

روی کاناپه دراز کشیدم و با نسیم خنکی که می وزید رهاشون کردم.

"چقدر طبیعت تلاش می کند برای به وجود آمدن یک انسان جدید. من که میزبان جسم کوچکش هستم هر روز اتفاق تازه ای را در بدنم تجربه می کنم که گوشه ای از تغییراتیست که من متوجه شان می شوم! بدنم دستخوش یک دنیا اتفاق تازه است که آنقدر زیبا و دقیق طراحی شده اند که انگار یک مهمان خیلی عزیز قرار است به این عالم بیاید. کو حالا تا به دنیا آمدنش؟ اما طبیعت دارد برایش شیره جان گرفتن آماده می کند؟! ماهیچه ها متناسب با رشد کردن او هماهنگ می شوند؟! حتی اگر همین حالا برای ریشه دندانی که ماه ها بعد و سال ها بعد قرار است در دهانش برویند چیزی کم باشد او ارجح است٫ از استخوان من هم باشد می گیرند به او می رسانند!  آدم چه می داند شاید برای این درون من رشد می کند که با کسی قبل از ورودش به این دنیا انس گرفته باشد٫ که دلش اگر گرفت آهنگ آشنای قلب کسی آرامش دهنده اش باشد! این محبتی که انگار بی پایان است که دیگر هیچ! یک میزبان منتظر پر از مهر که تمام ناتوانی های کودکیش را به گرمی پذیراست!

به خودم فکر می کنم که روزی همینطور ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار شدند و من به دنیا آمدم. به دستهایم نگاه می کردم که دیگر به بودنشان و حرکتشان با اراده خودم عادت کرده ام. به این که مثل همین فرشته درونم روزی فقط یک جوانه بودند و بعد استخوان تویشان رویید و بعد حرکت می کردند و چنگ می زدند به بند ناف که آن روزها بند زندگیم بودند...

خیلی عالم عجیبیست که به همه عجایبش عادت کرده ام انگار!

کدام همت عالی این فرشته را٫ من را می خواهد با این همه تلاش به دنیا بیاورد؟

نمی دانم اما از این که اینقدر عزیز کسی بودم احساس غرور کردم. از اینکه من را فقط به خاطر من فقط به خاطر خود ناچیزم با این همه مشقت به لطافت و مهربانی تا به این جا رسانده بود به خودم می بالیدم!

به رد پای حکمت و مهربانی توامان کسی فکر می کردم که برای من٫ برای این فرشته کوچک انگار دنیا را به کار گرفته! گویی خیلی ارزشمندیم و بی نظیر که برای هر کداممان مخصوص٫ عالم را هماهنگ کرده تا وجودمان شکل بگیرد٫ چقدر غرور انگیز!  

همین است! قدرتی هست که من برایش خیلی ارزشمندم٫ کودکم هم٫ همه آدم ها هم! کسی هست که خیلی حواسش به من٫ به کودکم و به همه آدم ها بوده و مگر می شود که حالا نباشد؟!"

از این فکر های تازه کلی انرژی گرفتم و همینطور آرامش!

بارداری رو برای همه احساسات و افکاری که در آدم برمی انگیزه دوست خواهم داشت...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 18:15  توسط هنا  | 

روزها همین طور می گذرند و من فقط نگاهشان می کنم! نگاه می کنم شاید من گمشده ام را جایی همین دور و بر پیدا کنم اما انگار نیست که نیست!

صبح ها با نسیم خنکی که صورتم را نوازش می دهند اما نوید دهنده چیزی نیستند بی رمق و بدون این که زیاد به دلپذیر نبودن بودنم در اینجا فکر کنم بلند می شوم و سعی می کنم امروز را بی خیال این حرف ها بگذرانم شاید روزنه ای باز بشود ... گاهی کاری پیدا می کنم که حسابی سرم گرم بشود و تا آخر روز ادامه بدهم اما گاهی هم نمی شود! مجبور می شوم به این خودی که به زور و نه از روی تمایل به این طرف و آن طرف می کشمش استراحتی بدهم تا نفسی تازه کند از یکنواختی! استراحتم هم حتی یکنواخت است برایش! خودم را با کارت تلفنی که باید مواظب میزان شارژش باشم سورپریز می کنم و از خودم می خواهم که به کسی که دوست دارم زنگ بزند و صدای عزیزی را بشنود! این کار را می کنم و وقتی او از حال و احوال می پرسد به ذهنم فشار میاورم و هرچه چیز خوشایند به نظرم می رسد با شادی تمام برایش تعریف می کنم که خدای نکرده خیالش آشفته نشود و نگران من نباشد! گوشی را که می گذارم من می مانم و حسرت حس کردن گرمای محبتش و خستگی نقش بازی کردنم! این هم از عیشم!

وای که اگر ضربه های شیرین کوچک او از درونم ندای امید و زندگی نمی دادند نمی دانستم چه می کردم؟! 

هر دم این بانگ برآرم از دل     وای این شب چقدر تاریک است!

اما می دانم که سحر نزدیک است...

*

عزیزکم خیلی خیلی بیشتر از دلتنگی هایم دوستت دارم و منتظرت هستم! خیلی شیرینی گلم! 

*

امروز هم از آن روزها بودها! خدایا ببخش اگر ناشکری کردم!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 11:49  توسط هنا  | 

هفته ۲۱:

امروز با کلی امید به آب بازی!! راهی بیمارستان شدم. وقتی مایو مادرانه رو می پوشیدم خیلی احساس شادابی می کردم که می خواهم ورزش کنم شادابی که تازه یکی دو سال است کشفش کرده ام!

اول٫ بایدفشار همه مادرها چک می شد و بعد هم صدای ضربان قلب جنین! چیزی که من خیلی دوستش دارم. همه چیز خوب بود و ما و نی نی ها وارد استخر شدیم. استخر به عمق یک متر و سی سانت!!! با این که لذت معلق شدن رو نتونستم بچشم اما نرمش های توی آب خیلی خوب بودند. بعد هم مربی شروع کرد به گروه بندی ما هفت نفر که من تک افتادم. ماشالله همه زبر و زرنگ بودند و برخلاف تصور من حتی شنای سختی مثل پروانه هم توی تمرین ها بود که بنده به دلیل عادت نداشتن به بی دماغ گیری٫ سهمم از بعضی از این تمرین ها فقط سرفه بود و تنگی نفس! اما توان جسمی بقیه مادر ها واقعا تحسین برانگیز بود! شده بودم نخودی و اشکم در میومد وقتی همه به ته خط می رسیدند و گروه تک نفره و نصفی من و نی نی که سری آخر هم بودیم باید جلوی چشم حضار٫ نفس زنان به انتهای خط می رسیدیم!

مربی مهربونی داشتیم. هرچند زبان نفهمی من هم هی کار دستم می دهد و کلی باید به مغزم فشار بیارم که منظورش رو حدس بزنم! خیلی کلافه ام می کنه و گاهی هم حس غریب بودن را درم هزار برابر می کنه٫ خیلی سخته که نگاه های آدم ها را نتونی معنا کنی یا حتی نتونی برداشتی داشته باشی! همه آدم ها انگار عروسک هایی اند دور و برت که هیچ ربطی به تو ندارند!

به هر حال ده دقیقه آخر ساعت مخصوص تمرین تنفس برای زایمان بود. مربی٫ من یا همان نخودی رو در چگونه خوابیدن و ماساژ و تنفس کمک کرد! خیلی حس عجیبی بود! آدم یک وقت هایی از نزدیک شدن به واقعیت هایی که خیلی بدیهی به نظر می رسند چقدر شوکه می شه! باورم نمی شد که این تمرین ها روزی قرار است به کار بیایند! آخر سر هم مثل بچه های خوب ردیف شدیم تا ضربان قلب نی نی ها رو بگیرند ببینند احوالشون با شنای مامان ها چطوره ! صدای قلبشون دونه دونه فضای استخر رو پر می کرد و مادرها خداحافظی می کردند و می رفتند.

دلم خیلی گرفته بود اما کلی به خودم روحیه و امید دادم. یک کمی با همین زبان الکن با مربی حرف زدم! برام توضیح داد که بعضی از مامان ها حتی در شروع کار از آب هم می ترسیده اند اما الان راه افتاده اند و ... (هرچند خودم میدونم مساله دلتنگی من اینها نیست٫ بهانه می گیرم!)

آب میوه کوچکم رو خوردم و خداحافظی کردم. در حالیکه سعی می کردم به خوبی های یک ساعت ورزش و راه چاره گرسنگی ام فکر کنم ٫دیدن هادی بیرون سالن که بدون هماهنگیمان آمده بود سراغم حسابی خوشحالم کرد!

*

باز هم دوست دارم بریم و با هم تلاش کنیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 22:21  توسط هنا  | 

یک وقت هایی چقدر این چاه تنهایی عمیق می شود! نه! اصلا می شود مرداب که هر چه تقلا می کنی پایین تر می روی!

این روز ها فقط تقلا می کنم که بیرون بیایم اما انگار راهش را بلد نیستم و همه اش منتظرم یک کسی پیدا بشود مرا بکشد بیرون؟!

گل عزیز مامان هم انگار این را فهمیده که اینقدر آرام شده! فقط وقت هایی که دیگر بغض گلویم را می گیرد می فهمد که باید یک کاری بکند و تمام قدرتش را می گذارد که مرا با مشت و لگد هایش بخنداند! خودش می داند که دیگر نمی توانم به این شیرین کاری های به موقعش نخندم و داد داد قربان صدقه اش نروم!

*

خیلی آب را دوست دارم. این جور وقت ها کمک خوبیست! فکر رها کردن خودم در آب را هم که می کنم کلی لذت می برم اما هرچه دنبال استخر خانمانه گشتم نبود!! آقایون هم تشریف داشتند! اما دفعه قبل که از دکترم راجع به امکانات خاص بیمارستان برای ورزش سوال کردم یک خبر خوب بهم داد٫ توی بیمارستان برای خانم ها استخر و سالن ورزش دارند! کلاس شنا٫ یوگا٫ ایروبیک و آکوا که نمی دانم چیست؟! اگرچه قیمتش بالاست اما می خواهم فردا بروم و حسابی خودم را توی آب خفه کنم!

خدا را شکر!

*

از وقتی گل گلی مامان من رو با حرکت هاش شاد کرد دوست داشتم برایش هدیه ای به رسم قدردانی بخرم! صبر کردم تا همین هفته پیش که قرار بود بدانم گل دختر است یا گل پسر! اما خوب انگار همین طوری راحت تر است! من هم برایش یک جغجغه دوست داشتنی خریدم و آویزانش کردم به چراغ اتاق که از همین حالا با صدایش فضای خانه را پر کند از زندگی! با امکاناتی که اینجا داریم برای کوچولویمان اتاق و ... نداریم که به نظرم هیچ مهم نیست چون محبتمان -همان چیزی که او می خواهد- تمام و کمال مال اوست٫ اما از وقتی این جغجغه صبح ها که از خواب بیدار می شوم با صدایش حسابی شادم می کند یا در طول روز وقتی یکباره چشمم بهش می افتد لبخند روی لبم می نشاند فهمیده ام که برای خودم لازم است از همین حالا یک کارهایی بکنم! از همین کار های ساده و بی قید و بند که به نظرم خیلی خوشایند است!

 

خوب کوچولو موچولوی من حالا شده نصفه نی نی! می خواستم بهش بگویم خوب این هم کادوی تلاشت برای زندگی٫ هم کادوی نصفگیت!؟ به یک کیک تولد فکر می کردم که رویش یک شمع نصفه شماره صفر!!! گذاشته باشند! اما خوب حالا حالاها باید تلاش کند٫ برای همین هم فقط چهار تا دونه کیک (از همون هایی که توی ایران کیلویی می خریم) خریدیم یکی برای من! یکی برای بابایی! یکی برای گل بابا! یکی هم برای گل مامان! که خوب من خودم زحمت سهم او را برایش میکشم!

توی مغازه احساس تازه ای داشتم که میخواستم برای او هم کیک بخرم! یعنی ما به عنوان مسئول خانواده باید او را هم به حساب می آوردیم؟! خیلی جالب بود! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 10:30  توسط هنا  | 

هفته ۲۰:

بلاخره یک ماه انتظار تموم شد و دیروز باز هم تو رو با اون دست و پای کوچولوت دیدم!

چقدر زیبا بودی چقدر معصومانه خودت رو جمع کرده بودی چقدر دوستت داشتم در حالی که نمی دونستم تو کی هستی؟ چه شکلی هستی؟ چه طور انسانی هستی؟ دوستت داشتم چون تو با من بودی! شاید هم نه؟! نمی دونم!

می بینی؟ اونقدر تازه و عمیقه این دوست داشتن که حتی نمی تونم به بودنت در درونم نسبتش بدم!

از دیروز هی با دستم سعی می کنم یک سر کوچولو که قطرش ۴۷ میلی متره رو تصور کنم اما نمی تونم باور کنم تو به این بزرگی توی دل منی؟! آخه چطور ممکنه؟! چطور ممکنه که از ناچیز توی به این بزرگی و زیبایی درست شده باشی؟! ستون فقرات داشته باشی؟! پاهای ناز و زانو داشته باشی؟! پنجه دستت که انگار روی مانیتور برای من دست تکون میداد و دلم رو می برد با پنج تا انگشت کوچولو داشته باشی؟! یه سر کوچولو داشته باشی با دو تا چشم که مطمئنا خیلی زیبا هستند؟! آره یه انسان واقعی! یه انسان که علاوه بر جسمش کم کم احساسات و عواطفش رو هم درک خواهم کرد! تو مثل معجزه ای! هیچ از پرواز پرنده های تکه تکه شده حضرت ابراهیم تعجب نمی کنم٫ از زنده شدن مرده به دست حضرت عیسی و ...

تو برای من از همه معجزاتی که تا به حال شنیدم عجیب تری و هزاران برابر زیباتر!

چطوری این لذت رو شکر کنم که من شکوه و زیبایی آفرینش تو رو از همه نزدیک تر احساس می کنم!؟

 پی نوشت: آرزو می کنم حالا که در بهشت بازه خدا برای همه کسانی که آرزو دارند فرشته ای بفرسته! 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 21:52  توسط هنا  |