
قدیم تر ها (یعنی تا همین چند ماه پیش)٫ وقتی به هر عنوان سر و کارم با بچه ها میفتاد یا میدیدمشان دلم برایشان حسابی غنج می زد٫برای طرز فکرشان٫ برای خندیدن های بی دلیلشان که آدم را از این دنیای آدم بزرگ ها می کند می برد به یک دنیای دیگر. اما همیشه یک چیزی آن ته مه ها که سعی هم می کردم اصلا به آن توجه نکنم وجود داشت و آن هم علاقه به دختر/پسر بود. یعنی برای یکی از آن ها چشمانم متفاوت برق می زدند که با تمام سعیم برای مقابله با آن٫ آنقدر بود که همسرم متوجه بشود. خودم از این وجود این احساس ناراحت بودم٫ عقلم واقعا نمی پذیرفت در دنیایی که ممکن است این لذت٫ این نعمت اصلا نصیبم نشود بخواهم برای چنین چیز بی ارزشی با غرور تمام تعیین تکلیف کنم. اما هرکاری می کردم حسی بود که وجود داشت. نمی دانم شاید این مسائل برای ما آدم ها چون آدم هستیم طبیعی باشد؟ شاید هم نباید وجود داشته باشد؟!
بعد از بارداری تا مدت زیادی نمی توانستم به این چیزها فکر کنم که باور خود بارداری خودش پیچیده بود اما حالا دوست دارم بدانم توی خیالم یک دختر را در کنار خودم ببینم یا یک پسر را؟ با کوچولویم خاله بازی کنم یا ماشین بازی؟ گل سرش را برایش درست کنم یا زانوی شلوار خاکی اش را بتکانم؟ صبح های جمعه٫ با هم سفره صبحانه خانوادگی بچینیم یا بخواهم برود برایمان نان تازه بخرد؟ .... اووووه! خنده دار شد نه؟![]()
اما یک چیزی به طرز عجیب غریبی تغییر کرده٫ همان ته احساس من نسبت به دختر/پسر. وقتی می خواهم فکر کنم که این کودک٫ این انسانی که دارد درون من رشد می کند دختر است یا پسر اصلا برایم فرقی نمی کند!!!
آخه هر چی فکر می کنم که یک آفریده معصوم همین حالا دارد در من زندگی می کند و بین این همه جا توی دنیا این جا را انتخاب کرده برای بودنش آنقدر قلبم برایش بلوب بلوب می زند که این مسئله برایم بی معنی می شود. فقط دوست دارم که انسان باشد! یک آدم خوب!
باورش برای هادی هم سخت شده ٫آنقدر که هنوز سر به سرم می گذارد! اما من همین را همین کسی را که دارد به من یک دنیای تازه از احساس و فکر می دهد را می خواهم و دوست دارم!
سوال بعضی ها که دختر دوست داری یا پسر که انگار شده خنجر توی قلب من! من چطور بگویم چه؟ من همین آفریده را دوست دارم همین را هر چه که هست! وقتی اصرار می کنند که دیگر می گویم شما چطوری دلتان می آید من الان در حضور خودش بگویم من تو را اگر این باشی بیشتر دوست دارم؟ نه در درونم اینطور است و نه انصاف! اصلا هرطور که فکر بکنی خیلی بی رحمی است! انگار از آدم بپرسند دوست داری رنگ پوستش چه رنگی باشد؟ (جالب شده! چه کسی دارد این ها را می گوید؟!
اعتراف می کنم که قبل از بارداری شاید از خدا خجالت می کشیدم که در مورد آفرینش یک نفر دیگر نظر بدهم و به این سوال جواب نمی دادم اما ته دلم یک چیزی می گذشت
)
آن روز که برای سونوگرافی رفته بودیم٫ وقتی دکتر بعد از دیدن دست و پای کوچک و باقی اعضای بدنش از ما سوال کرد که می خواهید جنسیتش را بدانید و من با مکث گفتم بله! فکر می کردم شاید وقتی بفهمم خوشحال یا ناراحت بشوم. دکتر حدس زد اما برای من آب از آب تکان نخورد! خودم هم باورم نمی شود! و این حجت شد برای خودم و آقای همسر که واقعا برای من با آن سابقه خراب حالا دیگر هیچ فرقی نداشت!
خوب این هم از همان عجایب عالم مادر شدن است لابد! ![]()
این خانم یا آقای محترم
هم از خیالبافی های من انگار خوشش آمده
که بند نافش را کلی دور و بر خودش پیچیده و بازی می کند!
پس به خواست ایشون ما با هم فعلا قایم موشک بازی می کنیم تا بعد!![]()
![]()





