نمی دانی وقتی درست زیر قفسه سینه ات٫ به اندازه یک گردو برآمده می شود و سرانگشتان کنجکاوت می گویند که این قله کوچک مچ پای یک کودک در حال شیطنت است چقدر دلت می خواهد که لطافت آن کف پای فندقی را روی صورتت احساس کنی٫ دستانت گرمای ضربه های از سر شادیش را احساس کند یا یک گاز نرم و شیرین از پاشنه اش بگیری!
*
چندوقت پیش که به اسمش فکر می کردم با خودم می گفتم که کاش فرشته ها همان موقع که دارند چشمانش را رنگ می کنند٫ با نوک قلم مویشان اسمش را هم جایی مثل کف پایش می نوشتند... یا ای کاش خودش هم می توانست بگوید دوست دارد اسمش چه باشد...
اما به عنوان مامان و بابا٫ بعد از چند هفته بحث که ساعات خلوت ما را حسابی شیرین کرده بود به یک نتیجه هایی رسیدیم اما انگار دلمان نمی آید با قطعی کردنش این بحث ها تمام بشوند. من دوست دارم صبر کنم تا وقتی که چهره اش را ببینم. ولی آقای پدر تمرین صدا کردنش را آغاز کرده٫ انگار وقتی اسم دارد آدم طور دیگری نگاهش می کند٫ کلی رسمیت پیدا می کند! دوست داشتیم اسمی که انتخاب می کنیم معنی خوبی داشته باشد٫ از نظر آوایی زیبا باشد و راحت بیان شود٫ حتی الامکان اسمی آشنا و از فرهنگ خودمان باشد و بلاخره هردویمان از آن خوش خاطره باشیم٫ مخصوصا من با آن همه دوست و آشنای خانم! کلی دیدنی و بامزه بودیم وقتی اسم ها را با خودمان امتحان می کردیم. مثل پدر بزرگ٫ مادر بزرگ ها صدایش می کردیم...
من: بهار! مامان جان!
آقای پدر: سارا! بابا عزیزم!
حس می کردم نمی شود بدون موهای جو گندمی اینطور کسی را صدا کرد! شاید چون یاد آور آرامش و پختگی خاصی بود که از چهره ای کسانی مثل بابا در ذهن داشتم٫ آخر از وقتی چشم باز کردم موهایش جوگندمی بود! شاید هم به نظرم بابا و مامان بودن چیزی خیلی دورتر از بچه هایی؟! مثل ماست. من که هنوز باورم نمی شود مامان کسی باشم اما با این حال خیلی دوست دارم که این هفتاد و هفت روز هر چه زودتر بگذرند و این وروجک شیرین و کوچولو را در آغوشم بگیرم و سیر نگاهش کنم![]()







