تبليغاتX
از این روزها ...

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

نمی دانی وقتی درست زیر قفسه سینه ات٫ به اندازه یک گردو برآمده می شود و سرانگشتان کنجکاوت می گویند که این قله کوچک مچ پای یک کودک در حال شیطنت است چقدر دلت می خواهد که لطافت آن کف پای فندقی را روی صورتت احساس کنی٫ دستانت گرمای ضربه های از سر شادیش را احساس کند یا یک گاز نرم و شیرین از پاشنه اش بگیری!  

*

چندوقت پیش که به اسمش فکر می کردم با خودم می گفتم که کاش فرشته ها همان موقع که دارند چشمانش را رنگ می کنند٫ با نوک قلم مویشان اسمش را هم جایی مثل کف پایش می نوشتند... یا ای کاش خودش هم می توانست بگوید دوست دارد اسمش چه باشد...

اما به عنوان مامان و بابا٫ بعد از چند هفته بحث که ساعات خلوت ما را حسابی شیرین کرده بود به یک نتیجه هایی رسیدیم اما انگار دلمان نمی آید با قطعی کردنش این بحث ها تمام بشوند. من دوست دارم صبر کنم تا وقتی که چهره اش را ببینم. ولی آقای پدر تمرین صدا کردنش را آغاز کرده٫ انگار وقتی اسم دارد آدم طور دیگری نگاهش می کند٫ کلی رسمیت پیدا می کند! دوست داشتیم اسمی که انتخاب می کنیم معنی خوبی داشته باشد٫ از نظر آوایی زیبا باشد و راحت بیان شود٫ حتی الامکان اسمی آشنا و از فرهنگ خودمان باشد و بلاخره هردویمان از آن خوش خاطره باشیم٫ مخصوصا من با آن همه دوست و آشنای خانم! کلی دیدنی و بامزه بودیم وقتی اسم ها را با خودمان امتحان می کردیم. مثل پدر بزرگ٫ مادر بزرگ ها صدایش می کردیم...

من: بهار! مامان جان!

آقای پدر: سارا! بابا عزیزم!

حس می کردم نمی شود بدون موهای جو گندمی اینطور کسی را صدا کرد! شاید چون یاد آور آرامش و پختگی خاصی بود که از چهره ای کسانی مثل بابا در ذهن داشتم٫ آخر از وقتی چشم باز کردم موهایش جوگندمی بود! شاید هم به نظرم بابا و مامان بودن چیزی خیلی دورتر از بچه هایی؟! مثل ماست. من که هنوز باورم نمی شود مامان کسی باشم اما با این حال خیلی دوست دارم که این هفتاد و هفت روز هر چه زودتر بگذرند و این وروجک شیرین و کوچولو را در آغوشم بگیرم و سیر نگاهش کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 17:48  توسط هنا  | 

یک هفته دیگه هم با سرعت گذشت!

هفته قبل از تنها کسی که توی کلاس شنا با هم دوست شدیم یعنی "ماکی" خداحافظی کردیم٫ دفعه اول که همدیگر رو دیدیم اون هفته ۳۰ بود و حالا شده بود هفته ۳۹ و دیگه نمی دونست هفته دیگه استخر میاد (ماشالله!!!) یا اینکه توی یکی دیگه از طبقات بیمارستان باید از نی نی اش مراقبت کنه؟! خیلی دوست دارم دیدنش برم. تازه هفته پیش از سر کنجکاوی یک سرکی کشیدم به طبقه دوم بیمارستان که اتاق نوزادان اونجاست. یک عالمه نی نی تازه به دنیا اومده با لباس های آبی و صورتی آروم توی تختشون کنار هم بودند. از پشت شیشه نگاهشون می کردم... بعضی هاشون آروم خواب بودند٫ بعضی هاشون دستهاشون رو تکون می دادند. کلی دلم بلوب بلوب کرد  

نی نی ما هم دیگه کم کم داره بزرگ میشه و همه حرکاتم تحت تاثیر بودنش قرار میگیره! حتی جوراب پوشیدنم! اما همینطور که شرایط سخت تر میشه حرکاتش هم شیرین تر میشه. چند شب پیش برای اولین بار سکسکه کردنش رو به وضوح احساس کردم٫ یک بار دوبار پنچ بار٬ ده بار... اونقدر ذوق زده شدم که همینطور که می خندیدم اشک هام هم سرازیر شده بودند٫ واقعا یک نفر داشت توی من زندگی می کرد؟!! با اینکه خونده بودم که جنین از سکسکه کردن اذیت نمیشه اما با هادی منتظر نشسته بودیم تموم بشه و کلی دلمون براش سوخت. دلم می خواست بغلش کنم تا آروم بشه

من هم دیگه تقریبا قبول کردم که با شرایط موجود دانشگاه باید به همون آزمایشهایی که تا به حال انجام دادیم قانع بشم. شرایط رو به زور قبول کردم و یه کمی راحت شدم. باید کم کم نوشتن پروژه ام رو شروع کنم و وقتم برای استراحت آزادتر شده. نتایج آزمایش خون قبلی هم می گفت که نی نی تقریبا هیچ چی غذا برای مامانش باقی نمیگذاره٫ من هم بعد از ظهر ها برمی گردم خونه تا بیشتر به خودم برسم. این احساس مسئولیت نسبت به خود هم تجربه جالبیه! جالبه که تا به حال سر به هوا بوده باشی و حالا نسبت به چیزهایی که می خوری٫ ساعاتی که می خوابی٫ چیزهایی که می شنوی٫ حرف هایی که میزنی٫ و حتی احساساتی که از درونت میگذره حساس باشی٫ دلت بخواد بهترین کار رو انجام بدی! 

فکر کردن به اون و اینکه چه نیازهایی داره باعث میشه یاد کودک معصومی بیفتم که به نظر دیگه کودک نیست اما اون هم به کسی احتیاج داره که بهش فکر کنه! به خودم فکر می کنم... برای خودم روی برنج زعفرون میدم... بعد از یک روز حرص دهنده توی دانشگاه شنا میرم تا سرحال بیام... وقت کنم پیاده روی میرم تا بتونم از پس زایمان طبیعی بربیام... به چیزهایی که دوست دارم گوش می کنم... حرف هایی که ناخوشاینده رو زود قطع می کنم نکنه نی نی و خودم ناراحت بشیم... جمعه وقتی دلم لک میزنه برای سرسفره شلوغ پلوغ نشستن و دستپخت مامان٫ میرم برای نی نی خرید کنم شاید دلم باز بشه... خلاصه کلی خودخواه شدم! خیلی دوستش دارم که حضورش برای من همه اش خوبیه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 10:5  توسط هنا  | 

از روز پنج شنبه٫ یکی دو روزی توی خودم کلنجار می رفتم که خودم رو از بهت زدگی که علتش صحبت کردن با ماما بود در بیارم. راجع به بدنیا اومدن فرشته ام چند تا سوال کردم. هرچند هنوز تصورش هم برام سخته! این که موقع تولدش همسرم می تونه کنارم باشه یا نه؟ اینکه چند روز مراقبت بعد از زایمان در بیمارستان آیا می تونه همراهم بمونه یا نه؟ پرسیدن این سوال ها به ژاپنی خودش کلی زحمت داشت فهمیدن جواب اون هم! همینطور که با هم مثلا حرف می زدیم من که تا چند دقیقه قبلش از شوخی های دکتر موقع سونوگرافی صدای خنده ام توی اتاق پیچیده بود حالا کم مونده بود بغض ناخوانده ام بترکه! جواب سوال هام رو قبلا از دوستانم پرسیده بودم اما انگار تازه می شنیدم که شب ها تنها خواهم بود. البته تنها هم نبود٫ فرشته ام دیگه بیرون از من قرار بود که در کنارم باشه! یک لحظه فکر می کردم اگر نگذارند کنارم بمونه چی؟ اگر اینطوری بشه چی؟ اونطوری... اما توان سوال کردنم نداشتم! برای تولدش هم باید در کلاسی شرکت می کردیم که اطلاعات لازم رو بگیریم و برای شنبه سه هفته بعد وقت گرفتم.

من که از تجربه کردن مادر شدن اون هم به تنهایی تا حالا شاد و خندان به همه می گفتم من احساس می کنم می تونم! حالا یکدفعه به هم ریخته بودم. فقط تا رسیدن به ماشین تونستم تحمل کنم و بغضم ترکید. دلم هیچ کس رو نمی خواست٫ نه مادر نه خواهر نه دوست نه هیچ کس! آرامش قلبی می خواستم که اگر نباشه با حضور همه عالم هم آرام نیستی و اگر باشه تنهای دنیا هم باشی تنها نیستی. هادی با آرامش همیشگی گفت: می دونی اون موقعی که تو نگران زمانی هستی که دیگه اون اومده و هیچ کس نمی دونه اون با خودش چه احساسات خوب و قشنگی برای ما میاره!

راست می گفت! اون که تا اینجا این محبت قشنگ رو بین ما قرار داده٫ اینقدر دل ما رو نسبت به وجودش نرم کرده٫ با قدم های بهشتیش چه حس و حالی به ما خواهد داد؟ اون که عزیزی رو از نیستی تا به اینجا رسونده تنهاش نمی گذاره! به یاد همه مادرهایی رنج کشیده ای افتادم که چقدر استوار و محکم از به دنیا آوردن فرزندشون در تنهایی حرف زدند... من باید به زیبایی این تولد فکر می کردم٫ نباید این افکار مزاحم لذت بردن من می شدند... 

کلی فکر کردم و با هادی هم کلی حرف زدیم. اینکه تا به اینجا رشدش به اراده و دخالت کسی نبوده و تولدش هم نخواهد بود. به اینکه خدا همیشه همراه ماست و هوای فرشته های کوچیکش رو خیلی داره! به اینکه من وقتی به دنیا بیاد کلی باهاش کار دارم٫ باید یک دل سیر نگاهش بکنم... بو کنمش... باهاش کلی حرف بزنم... تولدش و حضورش اونقدر برام اتفاق بزرگی خواهد بود که باید با تمام وجودم ازشون لذت ببرم!

خیلی آروم شدم.

بعد به پیشنهاد هادی٫ با هم راجع به حضور یکی از نزدیکان حرف زدیم. اما من سالها قبل- شاید قبل از ازدواج- وقتی زحمات مامان رو برای نوه هاش دیده بودم با خودم عهد کرده بودم که مسئولیت فرزند من رو کسی جز من و همسرم به دوش نکشه٫ همانطور که مامان تنهای تنها از پس به دنیا اومدن ما و مراقب از ما براومده بود. به همین خاطر هم هیچوقت پای این بحث رو به میون نکشیده بودم. آبجی مهربون هم با اینکه به خاطر من حاضره سختی راه رو به جان بخره اما می دونم که این سفر برای بچه های قد و نیم قدش و برای مامان که دیگه سنی ازش گذشته٫ چیزی جز زحمت نخواهد داشت. به این نتیجه رسیدیم که اگرچه دیدن شادی حضور فرزند ما توی چهره مامان ها و دیگران خودش صفایی داره و بودنشون می تونه کلی روحیه دهنده باشه٫ اما بار شیشه ایمون رو خودمون دو تایی تا مقصد برسونیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 11:24  توسط هنا  | 

فرشته کوچیک من سلام

این هفته رو برای دیدنت لحظه شماری می کردم! و بلاخره دیدمت

الهی قربون اون شستت برم! کردی توی دهنت؟

از اینکه معصوم و ساکت دستهات رو روی صورتت گذاشته بودی و خواب بودی اشک توی چشمم جمع شد! هنوز هم از تصور اینکه یک روزی اون دستهای ظریف رو می تونم توی دستام بگیرم دلم آب میشه... راستی رنگ جوراب هات رو هم دیدم شیطونک من! یاسی بود٫ یاسی! یا به قول بقیه صورتی! ما رو ببخش که اینقدر به اون خونه خلوتت سرک می کشیم.

من و بابا دو تا دونه کیک یاسی کوچولو هم خریدیم. هرچی دوست داشتی از مامان بگیر و بخور! آخه شش ماه تلاش کردی و حالا یک کیلو شدی! و دیگه به جایی رسیدی که سلول های مغزت هم فعال شده اند. اگرچه خیلی وقته که توی نازنین روح داری٫ می تونی حس کنی و بفهمی اما برای بودن توی این دنیا این چیزها رو هم لازم داری! تا وقتی که بتونم در آغوشت بگیرم و از اون بوی معصومیتت مست بشم٫ برای مامان دعا کن تا بتونه شاکر بودنت باشه و از دنیای آروم و قشنگت لذت ببر!

لالایی کن بخواب خوابت قشنگه   گل مهتاب شبا هزار تا رنگه

  یه وقت بیدار نشی از خواب قصه   یه وقت پا نذاری تو شهر غصه

لالایی کن مامان چشماش بیداره ...

*

ساعت چهار صبحه و من یک ساعته که بیدارم! ترفندهای خوابیدن در دوران بارداری گاهی جواب نمی دن! مثلا وقتی که از دیدن کسی هیجان زده باشی. کسی رو که گاه و بی گاه با حرکت های قشنگش و اعلام وجودش زیر انگشت های دستام سر ذوقم میاره٫ واضح تر از همیشه دیدم ... جمله ماما در مورد شرایط بعد از به دنیا آمدنش هم شاید یک دلیلش باشه. فقط من خواهم بود و کودکم! خوب این حرف تازه ای نیست اما من رو غرق یه عالمه احساس و فکر کرد. مامای بیچاره که نمی فهمید چرا یکباره توی فکر فرو رفتم؟! گفت ما کمکت می کنیم و طبق معمول جمله معروف رو به کار برد: "همراه هم با اشتیاق تلاش می کنیم" اما من برای فهمیدن چیزهایی که توی دلم موج می زدند نیاز به زمان داشتم...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 4:8  توسط هنا  | 

من برای به دنیا اومدن خیلی هیجان زده و خوشحالم٫

با اینکه شنیدم راه سختی پیش رو دارم اما

بی صبرانه منتظر تجربه کردنش هستم!

پی نوشت: من سعی می کنم بین جملات ژاپنی و انگلیسی که توی کتاب وجود داره٫ یه چیز درست و نزدیک به مقصود نویسنده پیدا کنم البته بیشتر به ژاپنیش توجه می کنم٫ چون اصلشه! (حالا خودتون حدس بزنید که چی میشه؟!) اگر دوستان نظری دارند یا فکر می کنند که جایی جمله یا کلمه قشنگ تری به ذهنشون می رسه ممنون می شم که نظرشون رو برام بنویسند. مثلا حق با فریبای عزیزه که به جای "... با اینکه شنیدم راه سختی پیش رو دارم اما ..." باشه: "شنیدم که راه زیبایی پر از ماجراحویی پیش رو دارم ..."  جمله او بیشتر به دل می نشینه و تا حدی معنی جمله من رو هم همراه داره! صبر می کنم تا اگر نظر دیگری هم بود بشنوم و تصحیحش کنم!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 3:54  توسط هنا  | 

برای چندمین بار از خواب بیدار می شوم٫ هنوز هوا تاریک است٫ دلم هم می خواهد صبح نباشد تا بخوابم و هم اینکه صبح باشد تا بیدار شوم و این عصب سیاتیک پشت پایم رهایم کند. از ساعت روی دیوار که معلوم نیست٫ بلند می شوم تا نگاهی به ساعت مایکروفر توی آشپزخانه بیاندازم٫ پنج و نیم صبح است. دلم می خواهد مثل زمان دبیرستان مامان صدایم می کرد که پاشو دیگه! دیر شد! و من از زیر لحاف نگاهی به ساعت میانداختم و می گفتم فقط ۵ دقیقه دیگر! بعد چقدر قایم شدن زیر لحاف می چسبید!

نماز را می خوانم و حس می کنم امروز خانم کدبانویی هستم و می توانم تا هادی با آرامش مراسم صبحگاهی اش را انجام بدهد یک کاری پیش ببرم. ظرف غذاهایمان را با سلیقه مثل مامان های ژاپنی پر می کنم. طبق معمول چهره خانم ماما میاید جلوی چشمم که وزنت زیاد نشود! و کلی برای خودم کاهو و نخود ژاپنی و گوجه می گذارم تا با آن غذا سیر بشوم. یک کمی عصرانه و قاقا لی لی هم مثل دزدها می گذارم توی کیفم.

بعد با هم صبحانه را آماده می کنیم و می خوریم٫ نگاهی به ساعت میاندازیم و جفتمان هی به هم می گوییم بریم دیگه! دیگری هم جواب می دهد خوب بریم! برای آب دادن به گلها پیش دستی می کنم و چند تا غنچه جدید را برانداز می کنم که چقدر لطیفند و دنیا با آن ها چقدر قشنگ تر است!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:23  توسط هنا  | 

 گلکم سلام

حالت خوبه؟ شنا توی اون تنگ تاریک خوش می گذره؟ هر روز قلمرو زندگیت داره برات تنگ تر میشه نه؟ می دونم! این رو از لگدهای جانانه ات میشه فهمید! اگرچه هنوز راه خیلی زیادی باقیمونده مامان جونم! با این حال من از تصور اینکه تو این راه طولانی رو از زمانی که در نظر ما تنها یک نقطه بودی تا حالا به خوبی پشت سر گذاشتی و دیگه داری ماهیچه هایی که تازه روی بدن نحیفت رشد کرده اند رو امتحان می کنی غرق خوشحالی می شم. این حس که حرکاتت هدفمنده خیلی سر ذوقم میاره! 

یعنی چرا بزرگ شدنت اینقدر برای من شادی آوره؟ نمی دونم! شاید اینطوری بیشتر به عنوان یک موجود مستقل از من که برای خودش توانایی هایی داره بهت نگاه می کنم! یک انسان جدید که من نیست٫ باباش نیست٫ هیچ کسی که من تا به حال می شناسم نیست و فقط خودشه! اما در منه٫ با منه و از منه! غرور انگیزه٫ نه؟! وقتی رشد جسم کوچولوت که برای خودش معجزه ایه اینقدر انرژی دهنده است پس حتما ذوق کردنم وقتی ادراکات و احساساتت رو ببینم دیدنی خواهد بود نه؟ وای اصلا فکرش رو که می کنم چه قدرتی از اون ذره این همه زیبایی و بزرگی به وجود میاره مبهوت میمونم!

راستی ننه سرما داره میاد! گلهای تابستونی دارند آروم جاشون رو به گلهای زمستونی می دهند این رو از دیدن گلهای بنفشه ی باغچه همسایه ها میشه فهمید٫ لاله و نرگس هم آخرهای زمستون پیداشون میشه٫ همون موقع که به دنیا میایی! این گلدون پریوش خانم که پارسال تخمش رو کاشتم و امسال هر روزصبح با اینهمه گلش سرحالم میاره باعث شد که چند تا بوته گل بنفشه بخرم و به ایوان صفایی بدم. می دونم که تا بهار سرحال خواهند بود و من یکیش رو مخصوص تو کنار گذاشتم تا هر روز صبح وقتی بهش سر میزنم٫به امید روزی که توی آغوشم بگیرمت و بیاییم به گلت آب بدیم٫ خوش بشم. تازه اینطوری نگهداری از گل رو هم تمرین کردم! 

اینم گل شما! می پسندی؟ مثل خودت ظریف و دوست داشتنیه! گلهای پشتیش هم پریوش خانمه! 

به امید اومدنت٫ من و بابا داریم همراه روزشمار معکوس میشمریم! دیدی که کمتر از ۱۰۰ روز مونده؟! تا اون موقع مواظب خودت و گلت هستیم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 22:10  توسط هنا  | 

کوچولوی مامان سلام

هرچند من هنوز مامان شدنم رو باور نکردم اما تو داری هر روز بزرگ تر می شی و من برخلاف تصورات قبلیم٫ از این شکل و شمایل بارداری که دارم پیدا می کنم احساس ناراحتی نمی کنم برعکس خیلی وقتا برام یادآور مادر شدنمه. وقتایی که می خوام سریع بلند شم یا بشینم٫ وقتایی که اونطور که می خوام می خوابم و متوجه می شم که دیگه اینطور خوابیدن راحت نیست٫ وقتایی که توی سجده جای تو تنگ میشه و ازت تلنگر می خورم... اینجور وقتا یکباره به خودم میام که آخی تو هم با منی ناز من؟ ببخشید حواسم بهت نبود ...

ببخشید که چند وقته سرم شلوغ شده و کمتر با هم خلوت می کنیم. آخه میخوام از انرژی این سه ماه دوم حسابی استفاده کنم و کارام تموم بشه٫ فکر می کنم همینطور که بیش میره رفت و آمدم به آزمایشگاه که یک محیط کاملا مردونه است مشکل تر و نیاز من هم به استراحت بیشتر میشه٫ به همین دلیل گاهی از تعطیلات آخر هفته هم نمی تونم بگذرم که میدونم برای تو هم سخته!

اما خوب٫ وقتایی که من و تو تنهایی برای پیاده روی توی این هوای پاییزی به کوچه های اطراف خونه مون می ریم حسابی از با تو بودنم لذت می برم.

*

این پیاده روی ها هم توفیق اجباریه که به توصیه ماما و البته تمایل خودم نصیبم شده! سیستم ژاپنی مخصوص خودشونه! اصرار دارند که حداقل دارو رو برای مراجعین تجویز بشه به حدی که اسیدفولیک٫ قرص آهن و کلسیم در دوران بارداری فقط و فقط در موارد استثنایی تجویز می شه و دکتر در مقابل نگرانی من در مورد کمبود آهن و به اصرار خودم حاضره هموگلوبین خونم رو اندازه بگیره اما قرصی تجویز نکنه! به همین جدیت هم روی وزن گیری مادرها سخت گیرند. اضافه وزن ۸-۱۰ کیلو میزان طبیعی در نظر گرفته می شه و من نمی دونم با تفاوتی که ساختار بدنیشون با ما داره کلا تا چه حد می تونم به این سیستم اعتماد کنم؟! 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 21:17  توسط هنا  | 

یادت می آید؟

چند روز بیشتر از اقامتم نمانده بود٫ این سفر اخیر ایران را می گویم که برایم چیز دیگری بود٫ و البته برای شما هم!

نمی دانم حال و روزم را چه چیز آنطور کرده بود؟ می گفتند هورمون های بارداری اما من به چیز دیگری شک داشتم! به یک دلتنگی عمیق که مثل چاه مرا توی خودش حبس کرده بود و فریاد کردنم هم فایده ای نداشت! "کجا دانند حال ما" می شد اگر می خواستم سفره دلم را باز کنم. چاهی که به مرور توی دلم ایجاد شده بود٫ خودم هم نمی دانستم و با آن تلفن انگار یکباره پرت شدم تویش! چند روزی بود که به خانه مان (جالب است که تا همیشه خانه بابا٫ خانه مان؟! است) زنگ می زدم اما کسی جواب نمی داد٫ می دانستم که مامان اگر نباشد بابا صدای تلفن را نمی شنود اما او کجا بود؟ به خانه شما زنگ زدم و از علی کوچولو سراغت را گرفتم٫ با همان لحن کودکانه اش گفت که خاله مگه نمی دونی مامان جون خیلی وقته بیمارستانه! مامانم هم رفته  پیشش! با پیش زمینه هایی که به گوشم خورده بود می دانستم که چیز مهمی نیست و نبود اما گوشی را که گذاشتم انگار یک نفر یک سطل پر از رنگ خاکستری پاشیده بود به دنیای دور و برم! همه چیز هنوز که هنوز است رنگ و رو پیدا نکرده است! باورت می شود؟! حتی بعد از دیدن همه شما! (نه! این ها را هیچوقت نخواهم گفت!)

بگذریم ...

هنوز خیلی کارها را برای مهمان کوچولویمان نکرده ایم اما مطمئن باش که تو هم حی و حاضری! می دانم که چقدر دلت می خواهد در این روزها کنارمان باشی. همین شلوارک را که هفته پیش تنها خریدم تو هم بودی. نظراتت را شنیدم گفتی همان سایز کوچک بهتر است یک کمی هم توی پای بچه بزرگ می شود خوب! این را با تشر گفتی که یعنی اینقدر وسواس نداشته باش دختر! و من هم به تندی این لحن که برایم مثل عسل شیرین بود در دلم لبخند زدم! (دیدی که تو هم بودی؟)

آه اصلا چه می گفتم؟!

آها می گفتم یادت می آید که چند روز مانده به برگشتنم٫ توی آن اتاق پشتی با آن عینک نزدیک بینت نشسته بودی پشت چرخ خیاطی داشتی برای لحاف کودک من ملافه می دوختی؟ نه یادت نمی آید! آخر من پشتت دراز کشیده بودم و ساکت از کنار به صورت تو نگاه می کردم٫ به اخمی که توی ابروهایت افتاده بود از بس که می خواستی با دقت بدوزی! به چهره ات که از دست این روزگار حالا کلی جا افتاده تر به نظر می رسید و برای من پر بود از خاطره و خاطره! صدای چرخ هم برایم شده بود لالایی! اما من دیگر آن دختر کوچولو نبودم که هر جا مرا با خودت می بردی می گفتند ماشالله دخترت است؟ تو هم حرصت در می آمد که سنت را بالا برده اند اما با لبخند جواب می دادی نه! خواهر کوچکم است! دیگر خواهر کوچولویی که مثل دخترت همیشه هوایش را داشتی حالا داشت برایت نوه! می آورد و تو هم مثل مادر بزرگ ها با موهای جو گندمی داشتی برایش می دوختی و می دوختی...

اما صدای چرخ برایم به آرامش زمزمه لالایی بود٫ به خودم می گفتم بشنو بشنو! این صدای باران محبت است که بی هیچ منتی دارد بر تو می بارد٫ قدر این کوک ها را بدان! نگاه کن که چطور به اراده قلب او دارند پشت هم ردیف می شوند! و همه این ها در عمق جانم می نشستند... 

به تشک و ملافه ای نگاه می کردم که هیچ به اجناس پر زرق و برق بازار نمی ماندند اما برایم زیباترین بودند٫ از این که فرزندم قرار بود روی بافته های مهربانی بیارامد دلم آرام می گرفت اما به این فکر می کردم که آیا برای فهمیدن محبتی این چنین آن هم از ورای فرسنگ ها آیا همین برایش کافی است؟!

آخ که هنوز گاهی می نشینم و صدای چرخ خیاطی را در ذهنم مرور می کنم با آن چهره جدیت! با همان عینکت که هی گمش می کنی! که این آخرین خاطره شیرینم از حضور گرمت در زندگیم است!

به خاطر همه محبت های بی دریغت از تو ممنونم و یادت برایم همیشه زنده است!

...

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند تا در زمانه باقی است آواز باد و باران....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 13:35  توسط هنا  |