روبروی این صفحه سفید می نشینم٫ کنار پنجره. آفتاب رفته پشت سر این تپه جنگلی روبرو و گنجشک ها در سرگردانی غروب اینطرف و آن طرف می روند. صدای غرغر لپ تاپ توی خانه پیچیده٫ می نشینم٫ می نشینم و همه چیز را آرام مرور می کنم٫ من دیگر مادر شده ام٫ چند ماه است که قلبی تندتر از همه قلب هایی که می شناسم دارد درونم می تپد٫ دل من هم برایش! انسان جدیدی به حریم قلبم وارد شده که برایم خیلی ارزشمند و دوست داشتنی است! یعنی من هم از حالا برای یک انسان دیگر مهم شده ام؟ یعنی ممکن است در عالم دیگر تفاوت من را با بقیه آدم ها بداند؟ یعنی ممکن است بچه ها مادرشان را انتخاب کنند؟ یا وقتی مادرشان برایشان انتخاب شد٫ از اینکه او مادرشان است خوشحال بشوند یا خدای نکرده ناراحت؟ یعنی ممکن است بچه ها آنقدر مادری را که حالا در درون او زندگی می کنند دوست داشته باشند که مثلا برایش دعا کنند؟ سوال های عجیب و غریب از ذهن مادرانه ام می گذرند٫ شاید چون خیلی دوست دارم احساسش را نسبت به خودم بدانم٫ بدانم که چه حسی نسبت به تقدیر با هم بودنمان دارد٫ با هم بودنمان از حالا تا همیشه!
فکر می کنم طنین تیک تیک ساعت فضای خانه را خاکستری می کند٫ برایش لالایی می گذارم.
دختر قشنگ مامان! تو با آمدنت حتما خانه مان را رنگیترش خواهی کرد٫ این را از خنده بابا هادیت٫ وقتی از دیدن حرکات محکمت چشمانش برق می زند و صدای خنده اش خانه را پر می کند می شود فهمید. حرفها و سکوتهای دو نفره ما خیلی وقت است که با تو پر شده٫ با تصور معصومیتت٫ با دست زدن به لباس هایت٫ یا در آوردن صدای اسباب بازیهایت! با خیال کارهایی که برایت انجام می دهیم٫ با کلی خیال های رنگی دیگر! می دانی راستش من هم دوست دارم مثل لباس های تو سبز و صورتی و آبی باشم٫ به خاطر خودم٫ به خاطر تو! ما منتظر روزهای کودکیمان نشسته ایم که دوباره با تو بسازیمشان!
*
صدای فلوت این لالایی خیلی دل انگیز است... آفتاب غروب کرده اما دل من را روشن می کنند آرزوهای این لالایی٫ دیدن معصومیت این چهره ها و امید مادر شدن... می شوم یک دختر کوچک تا شامل آرزوهای زیبای این دعا بشوم٫ مخصوصا آنجایی که طفل معصومی می خواهد بیاید و به من هم بگوید که خدا چقدر مرا مثل او دوست دارد ٫ شاید به سادگی صدای نفسهایش٫ یا لبخندهای رضایت از سیریش٫ یا به آرامش لالا کردنهایش٫ یا به سادگی همین لالایی...
Now I lay me down to sleep
I pray dear Lord that you will keep
Your eyes upon this sleeping world
Every little boy and girl
Bless the children far away
The ones who don't know how to pray
Those who are not feeling well
The little one the slipped and fell
Bless all your children everywhere
I hope they know how much you care
Maybe someday I can go
And tell them that You love them so
پ. ن۱: راستی کسی لالایی به همین زیبایی به زبان فارسی یا ترکی سراغ ندارد؟
پ. ن۲: خانم شین خلاصه یک سری از کلاس های بازی و اندیشه آقای سلطانی را در وبلاگش نوشته٫ لینک کلاس ۱ تا ۴ را گذاشته ام این کنار٫ حتما یک نگاهی بیاندازید!



