تبليغاتX
از این روزها ...

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

روبروی این صفحه سفید می نشینم٫ کنار پنجره. آفتاب رفته پشت سر این تپه جنگلی روبرو و گنجشک ها در سرگردانی غروب اینطرف و آن طرف می روند. صدای غرغر لپ تاپ توی خانه پیچیده٫ می نشینم٫ می نشینم و همه چیز را آرام مرور می کنم٫ من دیگر مادر شده ام٫ چند ماه است که قلبی تندتر از همه قلب هایی که می شناسم دارد درونم می تپد٫ دل من هم برایش! انسان جدیدی به حریم قلبم وارد شده که برایم خیلی ارزشمند و دوست داشتنی است! یعنی من هم از حالا برای یک انسان دیگر مهم شده ام؟ یعنی ممکن است در عالم دیگر تفاوت من را با بقیه آدم ها بداند؟ یعنی ممکن است بچه ها مادرشان را انتخاب کنند؟ یا وقتی مادرشان برایشان انتخاب شد٫ از اینکه او مادرشان است خوشحال بشوند یا خدای نکرده ناراحت؟ یعنی ممکن است بچه ها آنقدر مادری را که حالا در درون او زندگی می کنند دوست داشته باشند که مثلا برایش دعا کنند؟ سوال های عجیب و غریب از ذهن مادرانه ام می گذرند٫ شاید چون خیلی دوست دارم احساسش را نسبت به خودم بدانم٫ بدانم که چه حسی نسبت به تقدیر با هم بودنمان دارد٫ با هم بودنمان از حالا تا همیشه! 

فکر می کنم طنین تیک تیک ساعت فضای خانه را خاکستری می کند٫ برایش لالایی می گذارم.

دختر قشنگ مامان! تو با آمدنت حتما خانه مان را رنگیترش خواهی کرد٫ این را از خنده بابا هادیت٫ وقتی از دیدن حرکات محکمت چشمانش برق می زند و صدای خنده اش خانه را پر می کند می شود فهمید. حرفها و سکوتهای دو نفره ما خیلی وقت است که با تو پر شده٫ با تصور معصومیتت٫ با دست زدن به لباس هایت٫ یا در آوردن صدای اسباب بازیهایت! با خیال کارهایی که برایت انجام می دهیم٫ با کلی خیال های رنگی دیگر! می دانی راستش من هم دوست دارم مثل لباس های تو سبز و صورتی و آبی باشم٫ به خاطر خودم٫ به خاطر تو! ما منتظر روزهای کودکیمان نشسته ایم که دوباره با تو بسازیمشان!

*

صدای فلوت این لالایی خیلی دل انگیز است... آفتاب غروب کرده اما دل من را روشن می کنند آرزوهای این لالایی٫ دیدن معصومیت این چهره ها و امید مادر شدن... می شوم یک دختر کوچک تا شامل آرزوهای زیبای این دعا بشوم٫ مخصوصا آنجایی که طفل معصومی می خواهد بیاید و به من هم بگوید که خدا چقدر مرا مثل او دوست دارد ٫ شاید به سادگی صدای نفسهایش٫ یا لبخندهای رضایت از سیریش٫ یا به آرامش لالا کردنهایش٫ یا به سادگی همین لالایی...

Now I lay me down to sleep
I pray dear Lord that you will keep
Your eyes upon this sleeping world
Every little boy and girl

Bless the children far away
The ones who don't know how to pray
Those who are not feeling well
The little one the slipped and fell

 Bless all your children everywhere
I hope they know how much you care
Maybe someday I can go
And tell them that You love them so

پ. ن۱: راستی کسی لالایی به همین زیبایی به زبان فارسی یا ترکی سراغ ندارد؟

پ. ن۲: خانم شین خلاصه یک سری از کلاس های بازی و اندیشه آقای سلطانی را در وبلاگش نوشته٫ لینک کلاس ۱ تا ۴ را گذاشته ام این کنار٫ حتما یک نگاهی بیاندازید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 17:43  توسط هنا  | 

بیدار شده ام و به پنجره بالای سرم که نگاه می کنم نمی بینمش٫ نفهمیده ام که نیمه های شب کی جایم را عوض کرده ام؟! به هر حال حتما صبح شده... هادی را صدا می کنم تا اول او بیدار شود٫ تا آن موقع می شود توی رختخواب به خواب هایی که دیده ام فکر کنم و به احساس صبحگاهی امروز. دخترکم هم برای خودش مشغول نرمش صبحگاهی است انگار! چقدر مشت و لگدهایت محکم شده اند مادرجان! دندانم هنوز درد می کند و یادم میفتد که کلسیم هایش را استخوان های همین مشت و لگدها نوش جان کرده اند٫ نوش جان!

بلند می شوم و نماز می خوانم٫ از پنجره آسمان را نگاه می کنم که چند روز است لباس ابری پوشیده٫ همه جا خیس است... دوست دارم وقتی میز صبحانه را می چینم آفتاب نیمه جان پاییزی گرمم کند اما امروز از خورشید خبری نیست. میز را چیده ام و منتظر هادی می مانم. یادم میفتد که امروز باید به یک دانشجوی سال چهارمی انجام آزمایشی را یاد بدهم و این یعنی یک ساعتی تقلا و با ایما اشاره حرف زدن٫ به آدم حس حماقت می دهد! به خودم وعده می دهم که فقط ده روز دیگر تحمل کنی تمام است٫ ما را به خیر و این ژاپنی ها را به سلامت! اما یک چیز دیگری هم هست٫ یک چیزی ته دلم که تا حالت ابروهایم را هم تغییر داده است. صبحانه که می خوریم هادی حرف می زند اما من گیجم٫ نمی فهمم چه می گوید.

یاد پروژه و نوشتن تز میفتم٫ کاش از کارهایی که کرده بودم راضی بودم٫ نه چندان بد هم نیست من تلاشم را کرده ام٫ کاش از اول به اینجا نمی آمدیم٫ نه بی انصافی نکن خودت میدانی که چه چیزهایی یاد گرفته ای٫ تو همیشه سخت می گیری٫ یادت نمی آید؟ تجربه ات نشده که وقتی راضی باشی چقدر راحت تر پیش میروی٫ آخه من به چه چیز دلم را خوش کنم٫ اصلا بگو ببینم مطمئنی مساله امروزت این است؟ نه! یک باره بگو امروز می خواهم غصه بخورم من و خودت را راحت کن! آره می خواهم غصه بخورم٫ من خوب نیستم! این را به سادگی کلام یک کودک چند ساله وقتی توانایی انجام کاری را ندارد بپذیر!

*

چند ساعت بعد یک جایی می خواندم: زندگی درست یعنی با عادت‌های همیشگی در گذشته زندگی نمی‌کنی، و با انتظارات بزرگ در آینده هم زندگی نمی‌کنی، بلکه همین جا و در همین دم زندگی می‌کنی. در جایی که خود واقعی‌ات، و قدرت واقعی‌ات، و پاسخ‌های واقعی به مشکلاتت، همه رو می‌تونی بیابی. حالم خیلی بهتر می شود. با دانشجویی که قرار بود می روم آزمایش می کنم و از احساس معلم بودنم سرشار لذت میشم٫ حتما روزی معلم خواهم شد این را همان جا به خودم قول می دهم. اخم هایم از هم باز شده٫ وقتی آزمایش تمام می شود می روم کنار رودخانه پشت دانشگاه پیاده روی و با صدای آب و تنفس هوای بارانی حال خوبم را خوبتر می کنم٫ به خودم به خاطر احساس بد صبحم تشر می زنم٫ سرو کله زدن با او سخت و احمقانه نبود. چقدر گاهی بی خود و بی جهت آدم پیش پیش خودش را برای اتفاق نیفتاده آزار می دهد.

*

می خواهم خودم را بیشتر دوست داشته باشم! باید...

*

خانم شین نوشته بود که توی کتاب راز کودکان شاد نوشته: "بچه هاي زير 6 سال مدام ذهنشان پر از اين سوال است كه من كي هستم. در نتيجه خيلي زياد تحت تاثير جمله هايي با تركيب " تو ... هستي" قرار مي گيرند"... اما من هنوز هم به جملاتی با این ترکیب حساسم؟!

*

پی نوشت: من خیلی وقتها نمی دانم چه نوشته هایی را این جا بگذارم... نوشته های ثبت موقتم دارد از نوشته های علنی ام بیشتر می شود؟! یک وقتهایی هم مثل این بار خیلی پراکنده گویی می شود٫ همه چیز توی مغز آدم چرخ می خورد و روی این صفحه سفید خالی می شود!

*

پی نوشت: دوستی برایم نوشته که من خیلی دوست دارم جای کس دیگری باشم٫ خیلی ها هم دوست دارند که جای من باشند اما ما صلاحمان همین است. من هیچوقت همچون حسی ندارم. از نوشته ام شاید کسی این برداشت را بکند٫ طبیعی است که هر کسی از ظن خود یار دیگران می شود اما دل هر کسی گاهی برای چیزی می گیرد٫ این که بخواهم آرزوی جا و مکان دیگری را بکنم خیلی برایم بی معنی است. یک جوری به ضمیر ناخود آگاهم بر می خورد٫ همینطوری که هست برایم عزیز است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 9:26  توسط هنا  | 

تعطیلات زمستونی از اول دیماه به مدت یکی دو هفته شروع میشه٫ و من هر صبح تعداد روزهای باقیمانده رو می شمرم٫ فکر کنم شب یلدا می شه یه جشن دو نفره برای تموم شدن زندگی درسی من توی این دانشگاه گرفت٫ اگرچه تحویل تز و دفاع از پروژه می مونه برای تابستون.

دیگه باید از اینجا خداحافظی کنم. از این میز که من رو یک سال و نیم با عصبانیت ها٫ دلتنگی ها٫ خوشحالی هام تحمل کرده! کشو هاش رو با مدارک ژاپنی و خوراکی های جور واجورم پر کردم٫ خیلی وقتا سرم رو گذاشتم روش و برای خودم رفتم توی یه عالم دیگه! از این تقویم روبرو که پر از نقاشی زنان کیمونو پوشه و من روش به فارسی حتی قرار ملاقاتم با سارا رو می نویسم٫ از کتابخونه کوچیکی که بین خودم و نفر کناریم* به عنوان سد کنجکاوی هاش گذاشتم و هرچی کتاب بی ربط و با ربطه چپوندم تا این سد منفذی برای نگاه هاش نداشته باشه! و شاید حتی از خود همسایه کناری با اون عطر وحشتناکش که تا مرز بیهوشی من رو می بره!

بلاخره از این پنجره که خیلی وقتها پناهگاه نگاه های دور من میشه و بهشون اجازه میده که از فضای دلگیر اینجا سرکی به دنیای رنگی بیرون بکشه و از بالا به این همه آدمی که هر روز در رفت و آمدند نگاه کنه٫ که هرکدوم با دنیای خودشون با دلگرفتگی های خودشون٫ با شادی های خودشون توی خاطر این درختای پیر ثبت می شند! هر پاییز بدون اینکه اثری از اون خاطره ها باشه باز هم زرد میشند و هر بهار باز هم برگ های تازه شون دنیا رو سبز می کنه... این پاییز قشنگیشون رو به من نشون دادند اما سال بعد نمی پرسند که اون دخترکی که از طبقه دهم این ساختمون منتظر رسیدن فصل زیبایی ما بود کجاست؟

به یک سال و نیم تلاشم توی این فضای دوست نداشتنی نگاه می کنم٫ برنامه ریزی های قبلیم به نتیجه نرسیدند اما یک چیز به شدت تغییر کرده و اون منم. یاد جنگ و جدلم با استادم میفتم و توی دلم به خاطر جسارتی که آزارهاش بهم دادند ازش ممنون میشم... به این همسایه کناری که دیگه الان خبری از کنجکاوی های ساعت به ساعتش نیست نگاه می کنم و خوشحالم که من خجالتی تونستم مودبانه احساسم رو بیان کنم که رفتارش برام آزار دهنده است! به اون دانشجوی دکترا که اوایل به من به عنوان یک دانشجوی اضافه نگاه می کرد و حالا توی کارهاش باهام مشورت می کنه... به مدیریت خرج و مخارجمون با درآمد اوایل سال گذشته که یک نفر هم به سختی می تونست باهاش بگذرونه و اینکه چقدر با اون حال خوش گذروندیم... به طی کردن مسافت های طولانی با دوچرخه برای خرید٫ برای تفریح٫ برای همه چی توی سوز سرما و لذتی که از سختیش بردیم... به تنهایی های بی حد و مرز... روزهایی که بدون گفتن یک سلام به یک آشنا یا حتی غریبه به شب می رسیدند... حس غرور می کنم که اون روزها رو به خوبی گذروندم و به خاطر احساس توانایی که بهم دادند خوشحالم. حتما دلم برای همین دانشگاهی که دیگه برام قابل تحمل نیست تنگ خواهد شد اما منتظر روزهای قشنگتری هستم که ترک اینجا رو برام خیلی دلپذیر می کنه!

* دانشجوی کناری من ژاپنی نیست٫ یک خارجیه!  

 پی نوشت: اعظم جان فقط دیگه دانشگاه نمیرم. نوشتن تز رو توی خونه کاملش می کنم و ایشالله مرداد یا شهریور دفاع می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 9:17  توسط هنا  | 

چند روزه که از چشیدن لحظات شیرین شده به طعم مادری پر از آرامشم... روحم از حضور یک فرشته در درونم تا خود آسمون پر می کشه...

*

دو هفته با احساسات تازه مادرانه در گیر بودم. از وقتی که فهمیدم سارا در وضعیت بریچ* قرار داره و به طور طبیعی فقط چند هفته وقت داره که به وضعیت فرود بچرخه. یعنی سرش به سمت دهانه رحم قرار بگیره٫ نگران بودم که این کار رو نکنه! و چقدر زود و غیر منصفانه بی اعتماد شدم! با راهنمایی ماما و مطالعاتی که کردم تمرین هایی رو شروع کردم که به چرخش ترغیبش کنم. باید دهانه رحم به نسبت سر رحم بالاتر از سطح زمین قرار می گرفت٫ به مدت ده دقیقه تا یک ربع در حالت سجده باقی می موندم... دستم رو به کف استخر میرسوندم... فقط روی پهلوی چپ می خوابیدم و... اگر چه باعث تنگی نفسم می شدند٫ تمام تلاشم رو کردم٫ نگران بودم که فرصت طبیعی به دنیا آوردنش رو از دست بدم... به سرش فشار وارد بشه... مشکلی پیش بیاد... مثل مادرها! نگران بودم. اما از وقتی فهمیدم خودش تصمیم به تولد می گیره انگار چشمم به تمام سفر طولانی که یکه و تنها طی کرده بود دوباره باز شد... امیدوار شدم که به قول هادی خودش بهتر می دونه کی این کار رو انجام بده و با دل آروم به تمرین ها ادامه دادم... دیروز دکتر حسم رو راجع به سکسکه های زیر دلم تایید کرد و گفت مسافر ما در حالت فرود قرار گرفته! سکسکه می کنه و تواناییش رو به رخ من می کشه!

خیلی خوشحالم٫ برای چرخیدنش٫ برای تپش منظم قلب کوچیکش٫ برای دست و پا زدنش٫ برای اون قد کشیده اش**٫ برای همه بودنش که خارج از اراده ما برای زندگی در تلاشه! 

نمی دونم چطور خدا رو برای اینکه من رو میزبان یک مهمون معصوم خودش کرده شکر کنم؟!

*بریچ (breech) به حالتی میگند که در اون جنین سرش به جای اینکه به سمت دهانه رحم باشه به سمت بالا قرار گرفته باشه٫ معمولا بین هفته ۲۸ تا ۳۲ اکثر بچه ها به حالت فرود می چرخند چون بعد از این مدت به دلیل وزن گرفتن چرخیدن براشون مشکل میشه (چقدر فهمیده اند!) ولی بعضی از بچه ها همونطوری که شیطنت می کردند در حالت بریچ تپل میشند و گیر میفتند. تولدشون اگر طبیعی باشه پرخطر خواهد بود.

** توی آخرین سونوگرافی دور سر و دور شکم و وزن و خلاصه همه چیز سارا روی خط میانگین بود اما پاهاش دو هفته ای از سنش بلندتر بود و این یعنی یک دختر شبیه باباش!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 19:18  توسط هنا  | 

شنبه هفته پیش کلاس آمادگی پدر ها برای همراهی همسرانشون حین زایمان بود. یک کلاس دو ساعتی شامل پخش یک فیلم کلی مربوط به جنین و تولد٫ دادن اطلاعات راجع به فرایند درد و زایمان٫ دیدن کردن از چند اتاق زایمان و بلاخره چسبوندن یک اتیکت مخصوص روی پرونده مادرها که موقع تولد مجوز ورود پدر به اتاق زایمان خواهد بود. فیلم ساده و جالبی بود با یک بخش مربوط به نمایش تمرین های جنین برای زندگی در دنیای بیرون مثل مکیدن٫ نگاه کردن٫... تاثیر پذیرفتنش از محیط اطراف مثل آروم شدنش با موسیقی مورد علاقه مادر یا هیجان زده شدنش موقع پخش یک مسابقه اسب دوانی٫ و بلاخره تولد! صحنه ای که اینقدر به چشمم زیبا و با شکوهه که هر بار اشک هام سرازیر می شه! همه چیز خوب و مفید بود اما چیزی که ما رو حسابی سر ذوق و شوق آورد نتیجه یک تحقیق علمی در مورد چگونگی آغاز انقباضات رحم و شروع فرآیند زایمان بود.

هیچوقت فکر نمی کردم که سوت پایان این سفر رو یک قهرمان کوچولو به صدا در بیاره! مغز این قهرمان به ظاهر کوچیک روزهای پایانی مثل یک مدیر با کفایت آمادگی زیر دست هاش رو برای ورود به دنیای تازه بررسی می کنه و وقتی سیستم تنفسی٫ گوارشی٫ عصبی و ... همه آماده شدند٫ تصمیم به تولد می گیره! به هورمونی دستور میده که از طریق جفت این خبر رو به شکل یک انقباض به رحم مادرش بده. مغز مادر پیام مسافر کوچولوش رو دریافت می کنه و هورمون های لازم برای ادامه کار رو ترشح می کنه! واقعا باید سر تواضع و فروتنی فرود آورد به بزرگی و شکوه این همه هماهنگی زیبا که در پس یک تولد به ظاهر ساده نهفته است!  اونقدر انرژی دهنده است که میشه پر از امید بود به اینکه همه چیز همونطور که او بخواد و به بهترین شکل پیش خواهد رفت.

دیدن اتاق های زایمان هم خیلی خوب بود٫ مخصوصا اینکه صدای نوزاد تازه متولدی هم از یکی از اتاق ها بلند بود!

*

پی نوشت: هر روز صبح موقع دانشگاه رفتن یاد کپل مدرسه موش ها میفتم که میرم مدرسه٫ جیبام پر از فندق و پسته!!! تازه این هفته مجبور شده ام که چند آزمایش وقت گیر رو انجام بدم. وقتی هی به پمپ گاز و بقیه وسایل می خورم یا چیزهایی از دستم میفته و به سختی برشون می دارم و سر آخر مثل کوه کنده ها کار رو تموم می کنم می فهمم که واقعا انگار من باردارم و همینطور کپل!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 11:33  توسط هنا  | 

هفته ۳۰:

بلاخره دختر ناز٫ نی نی گل گلی٫ فرشته کوچولو و ... اسم دار شد!

وقتی به اسم صداش می کنیم سارا! خیلی می چسبه٫ انگار راحت تر باورش می کنیم!

در مورد اسم سارا توی نت می گشتم٫ خیلی تاریخچه و داستان براش پیدا کردم٫ این اسم معانی و همینطور تلفظهای مختلفی در فرهنگ ها و کشورهای متفاوت داره: سارا به معنی زن والا مقام٫ الهه و یا شاهزاده در زبان عبری ٫ به معنی خوش آیند و دلپذیر در زبان عربی و بلاخره به معنی عالی و خالص در زبان فارسی است. 

امیدوارم که خودش هم دوست داشته باشه

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 9:11  توسط هنا  | 

تا به حال براتون پیش اومده که مهمون داشته باشید و تقریبا غذای ساده ای درست کرده باشید و اونها از کدبانو گری شما تعریف کنند توی خاطرتون بمونه؟ مثلا این موقعیت رو در نظر بگیرید:

شما ظهر یک روز خدا متوجه می شید که شب برای شام مهمون سرزده دارید و فقط می رسید که یک جور پلو خورشت ساده بپزید اما با اینکه عجله دارید یه نگاه به یخچال میاندازید و می بینید یه پودر سوپ اماده دارید و با ته مونده مرغ دیشب باهاش یه سوپ درست می کنید٫ یه کم کاهو و خیار و نخود.. دارید از خودتون یه سالاد و سس من در آوردی درست می کنید٫ سعی می کنید روی ماستتون رو با نعناع تزیین کنید و خلاصه از خودتون هنرهای ساده به خرج می دید. بعد که مهمون های شما تشریف میارند و شام رو میل می کنند و تعارفات و ...  اول :یکی از مهمون ها میگه خیلی ممنون خیلی عالی بود! دستتون درد نکنه همه چیز خیلی خوشمزه بود! دوم: یکی دیگه از مهمون ها میگه اینقدر سفره پر از مخلفات رنگ وارنگ بود که من نمی دونستم کدوم رو بخورم! میشه دستور سالادتون رو به من هم بگید؟ سسش خیلی خوش طعم بود! خوب عملا جفتشون از شما تعریف کرده اند اما به نظرتون کدومش بهتر بود؟ یعنی کدومش رو بیشتر باور می کردید؟ بهتون این احساس رو می داد که واقعا چقدر کد بانو هستید؟

این یک مثال از کتاب به بچه ها گفتن از بچه ها شنیدن بود که در فصل تمجید آورده بود برای اینکه توضیح بده تمجید مناسب چه جور تمجیدیه! بر خلاف تصورات ما کلماتی مثل "خوب"٫ " خیلی عالی"٫ "فوق العاده"٫ "خیلی قشنگ" اگرچه کلمات بدی برای تمجید نیستند اما واقعا ممکنه که شنونده رو ارضا نکنند. تمجید واقعی برای بچه ها یعنی:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 11:39  توسط هنا  | 

دقت می کنم می بینم چقدر دایره کلماتم ضعیفند وقتی می خواهم احساست درونیم را بیان کنم... شاید هم جمله بندی بلد نیستم... اصلا انشایم خوب نیست. در حالات مختلف می گویم حوصله ندارم یا دلم گرفته اما اصل مطلب گاهی خیلی متفاوت است. مثل همین حالا که می گویم دلم گرفته و هادی فکر می کند که تقصیر حال و هوای جمعه است! شاید مشکل این است که خودم هم نمی دانم مشکل چیست یا از آن فرار می کنم؟!

اما یک چیز برایم واضح است... یکبار از دوست ژاپنیمان راجع به مصرف الکل سوال می کردیم می گفت وقتی استرس آدم زیاد می شود الکل به آدم کمک می کند مدت کوتاهی خودش را و مشکلاتش را فراموش کند٫ یک استراحتی می شود تا بعدا به آنها برسد! من هم فهمیده ام وقت هایی که پای کامپیوتر می نشینم و بدون هدف پشت سر هم ده تا صفحه وبلاگ باز می کنم و بدون تمرکز همه را می خوانم مطمئن می شوم که یک چیزیم می شود که دارم از خودم فرار می کنم... به هادی می گویم من دارم الکل مصرف می کنم! چه فرقی می کند فرار فرار است دیگر!

سعی می کنم که نفر پشت سرم نفهمد که یک خانم متشخص نشسته پشت کامپیوتر آزمایشگاه و دارد غصه هایش را قایمکی پاک می کند. از سر جلسه تمرین ارایه یکی از بچه ها بر می گردیم٫ قرار است برای کنفرانسی فردا به شهر نمی دانم چی چی برود. استاد راهنمایش تازه کار است و پر انرژی! تحقیق ساده اما کاملش مرا یاد تقلاهای خودم میاندازد. پارسال همین موقع ها بود که درخت های دانشگاه زرد زرد شده بودند و توی سوز سرما با استاد در محوطه دانشگاه بر سر اینکه پروژه من چه باشد کل کل می کردیم... حالا دوباره درخت ها زرد شده اند و من یاد گرفته ام که بی خیال استادم بشوم و هر گلی می شود خودم به سر خودم بزنم با این سیستم ژاپنی که بدون حرف استاد نمی شود آب بخوری! یاد تقلاهای دو سال قبلترش میافتم که هادی آمده بود ژاپن و من تنهاییم را با تلاش برای تافل و جی آر ای پر کرده بودم٫ یاد دنبال استاد گشتن ها و جواب دلسرد کننده همه شان که نمی توانند دانشجویی با وضع مالی مرا بپذیرند! چقدر بالا پایین شدم! یکیشان که توی اتاقش از من امتحان هم گرفت اما کشت مرا از بس که گفت شما با این در آمد نمی توانید نمی توانید! می ترسید خرجمان بیفتد گردنش! چقدر ذوق کردم از اینکه این استاد مرا بلاخره پذیرفت... چقدر تقلا کردم که مرا به عنوان تنها زن خارجی بین خودشان بپذیرند در حالیکه روزهای اول ورودم وقتی پایم را از اتاق بیرون می گذاشتم صدای قهقهه شان به هوا می شد؟! یا مثل کر و لال ها با من حرف می زدند و بعد با خودشان می خندیدند! یا وقتی کلی تلاش می کردم کار کردن با یک دستگاه را به من یاد بدهند بعد دریغ از اینکه کاری به عهده ام بگذارند! استادم هم می گفت تو دانشجوی فوق لیسانس هستی پروژه مستقل نداری باید کمک کار دانشجوهای دکترا باشی اما آن ها من را اصلا نمی پذیرفتند! چقدر این چهره ها و این اتاق را دوست ندارم! حس آدمی را دارم که به امید در نوردیدن یک قله کلی راه را با سختی طی کرده و حالا فهمیده است که کوه مقصدش را با یک تپه پر فراز و نشیب اشتباه گرفته! بین راه اگرچه این را فهمیده اما چاره ای جز به پیش رفتن برایش نبوده و حالا دارد به قله یک تپه چند متری می رسد! این تپه به جای ارتفاع فقط پیچ و خم داشت و بس! الان هرچه به قدرتی که برای راه پیدا کردن از میان پیچ و خمها به دست آورده ام فکر می کنم دلم آرام نمی شود٫ فقط دلم برای خودم می سوزد.

به عمرم اینقدر به تقویم نگاه نکرده ام٫ تا رسیدن تعطیلات زمستانی لحظه شماری می کنم. به دنیا آمدن دخترم برایم فکر گریز نیست اما نمی دانم اگر نمی آمد و مرا به پایان دادن این تجربه وا نمی داشت چقدر ادامه دادن سخت تر می شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 10:58  توسط هنا  | 

جمعه تعطیل رسمی است و من خیلی بیشتر از دوران دبستان٫ از این تعطیلات درسی شاد می شوم. اما سه روز تعطیلی یعنی دلتنگی برای اینکه صبح تا وقتی آفتاب توی صورتت نخورده توی رختخواب غلت بزنی... وقتی وارد آشپزخانه بشوی عطر نان تازه هشیارت کند٫ آنقدر سر صبحانه با مامان حرف بزنی که چایت سرد بشود٫ قبل از ظهر برای چشمهای ضعیف مامان عدس پاک کنی٫ و بعد از نماز ظهر بپری وسط سفره ای که عطر برنج ایرانیش یک ساعتی معده ات را قلقلک داده! عصری منتظر هجوم نوه های قد و نیم قد بمانی و دایم به این یکی بگویی ندو وسط سینی چای٫ به آن یکی بگویی صدای تلویزیون را کم کن و هزار و یک کل کل شیرین دیگر! اما خوب٫ این روزها هم خواهی نخواهی بخشی از زندگیند! نمی شود دست روی دست گذاشت که با گذشته شیرین بشوند! عزممان را جزم می کنیم به دید و بازدید برویم اما هیچ کس نیست که ما به دیدنش برویم؟! هیچ کس یعنی هیچ کس! حتی یک دوست؟! اما یکنفر به ذهنم می رسد... به جای قرار ملاقات سه شنبه٫ شنبه به دیدن دختر کوچکمان برویم. بیمارستان رفتن برای من شده است یک ضیافت تمام عیار! از همان دم در حال ذوق کردنم تا وقتی که بیرون میایم! وقت قبلی نداریم اما می رویم!

 

پی نوشت: راستی چند وقت است که به نوشتن نکته هایی فکر می کنم که اینطرف و آنطرف می خوانم و به نوعی به کودکان مربوط است. یا حتی معرفی کتابی که به بچه ها مربوط می شود. می خواهم خواهش کنم که اگر شما هم کتاب خوب خواندید ما را شریک کنید. فعلا برای شروع این لینک کناری بریم بازی را ببینید. بیشتر از بازی ها نوع نگاه متفاوت مادر ها٫ حساسیتشان در برخورد با بچه ها و از همه مهم تر صبر و حوصله و لذت بردن از مادر بودنشان برای من جالب است!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 22:28  توسط هنا  |