تبليغاتX
از این روزها ...

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 19:41  توسط هنا  | 

زنگ می زنم خانه مان.

مامان می گوید فردا تاسوعاست٫ داداش فردا صبح از قم می آید٫ آبجی ها هم می آیند هیئت٫ فردا و بس فردا دیگر به خانه هایشان برنمی گردند٫ راه دور است و همه می خواهند در مجلس آشنای هرسال شرکت کنند٫ همان خانه مامان می مانند. خیلی ها را همین سالی یکبار توی همان حسینیه قدیمی می بینیم٫ دوستهای تکیه ای! بعضی ها شکسته تر می شوند٫ بعضی ازدواج کرده اند٫ بعضی بچه به بغل می آیند... از در که وارد می شوی برایت جا باز می کنند٫ کنار یکی از دوستهایت می نشینی که از دبستان می شناسیش و  تا حال و احوال کنی٫ دوست دیگرت برایت چای می آورد. چقدر گرم و نرم است این جای تنگی که داری. به در و دیوار مشکی پوش تکیه می دهی و آرام می گیری. بچه ای گریه می کند و یکی از کیفش شکلات در می آورد٫ یکی اسباب بازی بچه اش را می دهد٫ آرام هم نشود بغل یکی از همین خاله ها تا قسمت مردانه آرام می رود. چراغ ها خاموش می شود و سر و صدای بچه های در حال شمع روشن کردن در صدای سینه زنی و عزاداری گم می شود...

وقتی چراغ ها روشن می شود٫ چشمها اشک آلود است اما لبخند بر لب منتظر چای نشسته همه تند و تند با هم حرف میزنند از همان عزاداری گرفته تا بچه دار شدن یکی از همین آشناها. خیلی ها راهشان دور است اما همین پیوندهای قدیمی آنها را هر سال کلی راه می کشد می آورد به محله سعادت! خیابان مولوی.

ما خانوادگی به خانه مامان بر می گردیم٫ دیروقت است اما هنوز از مسجد ها و تکیه ها سر و صدا می آید و کوچه ها پر است از مردمی که ظرف غذایی به دست در رفت و آمدند٫ علی کوچولو توی راه کلی داستان دارد که برایمان از زنجیر و سنج و دعواهایش با پسرهای وروجک تر از خودش برایمان تعریف کند. همه توی خانه کوچک مامان که جمع می شویم غلغله می شود. چفت هم سر می گذاریم و تا چند ساعت حرف نزنیم خوابمان نمی برد.

صبحانه فردا حلیم نذری همسایه را می خوریم و تا مجلس بعدی فرصت داریم آبجی دگمه بابا را بدوزد٫ من برایش چای بریزم٫ داداش با بچه ها توی حیاط سرگرم بشود و مامان برای نوه هایش که شیطنت را به خوردن ترجیح داده اند٫ لقمه نان و پنیر بگیرد٫ فاطمه گوشه آن اتاق زیارت نامه بخواند٫ زنگ وقت و بی وقت برای شله زرد نذری زده شود...

زنگ می زنم و مامان می گوید فردا تاسوعاست! کاش پر و بال داشتم...

ای با طنین یاد تو لب تشنگی سیراب... خیل غریبان را دریاب...

*

پ. ن: گندم گذاشته ام خیس بخورد٫ امشب حلیم می پزیم! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 17:47  توسط هنا  | 

باز هم شب از نیمه گذشته و من بیدارم! حواسم باید باشه که به پشت نخوابم تا اکسیژن کافی به مهمون کوچولوم برسه٫ گاهی وقتها که استراحت می کنم راحت می تونم اندام های ظریفش رو زیر دستهام لمس کنم٫ توی سکوت شب آروم نوازششون می کنم و از به تصویر کشیدن یک کودک خوابیده در درونم٫ خواب از سرم می پره! گاهی وقتها هم سکسکه های نرمش بیدارم می کنه! یک... دو... سه...! من غرق خوابم. یک... دو... سه...! فکر می کنم چقدر معصوم توی تاریکی و تنگنا زندگی می کنه. هنوز خوابم. یک... دو.... سه...! فکر می کنم که شاید دیگه فرصت زیادی نمونده باشه که اینطوری احساسش کنم! دیگه بیدار میشم... یک: جان! دو: جانم! سه: جانم عزیزم! گاهی هم انگار دو نفری با هم اونقدر گرسنه مون هست که باید با یک فنجون شیر یا یک میوه خودمون رو نجات بدیم تا خوابمون ببره!

این هم حکایت این شبهاست! 

نوشتن پایان نامه هم اگرچه آروم اما خوب پیش میره! برای نشستن های طولانی مدت باید با یک خانم کوچولو مشورت کنم که معمولا اجازه نمیدند اما خوب٫ شنای هفتگی حسابی بهمون خوش میگذره و دیدن کسانی که تا روزهای آخر هفته چهل هم هنوز فعالند حسابی روحیه دهنده است! اگر شرایط هم اجازه بده بعد از ظهر ها اطراف خونه پیاده روی می کنیم٫ به نظر می رسه که شال و کلاه زمستونی هم دیگه نی نی رو استتار نمی کنند چون خانم بزرگ های ژاپنی گاهگداری نگاه معنی داری به من می کنند و یک لبخند بانمک می زنند٫ بعضی هاشون هم شده با ایما و اشاره سوال می کنند ببینند درست حدس زدند یا نه؟! وقتی می گم بله با کلی ذوق جواب میدند مبارکه! خیلی لذت بخشه! راست میگند خیلی لذت داره!

این روزها اینقدر خوب و آرومند که نه برای گذشتشون عجله ای دارم و نه از تموم شدنشون ناراحتم.

*

فریبای عزیر ازم خواسته که علاقه مندیها و علاقه نمندیهام رو بنویسم.

آب یکی از اون موهبتهایی است که من چند ساله کشفش کردم. غوطه ور شدن در آب٫ شنیدن صداش٫ نگاه کردن به رام شدنش در مقابل کوچکترین حرکت ها و ... جزو آرامش بخش ترین چیزها برای منه! خوشنویسی به حدی سر ذوقم میاره که حتی تیراژ انتهای بعضی سریالها که شکسته نستعلیق نوشته شده رو هم با شوق نگاه می کنم! بودن در جمع کسانی که دوستشون دارم خیلی انرژی بخشه٫ شاید اثر غربت باشه اما هربار که فرصتی پیش اومده حس کردم من بیشتر از همه افراد اون جمع از دیدنشون٫ دقت کردن در رفتار هاشون٫ میوه پوست کردن براشون و ... لذت بردم و حظ کردم! آشپزی کردن سرفرصت رو هم دوست دارم٫ البته بیشتر کار کردن با مواد خام و تزیین کردن (فکر کنم توی بچگی بازی دست ورزی کم انجام دادم که الان از پختن نون تافتون اینقدر خوشم میاد!)٫ خاک بازی٫ کاشتن گل و گیاه٫ آب دادن بهشون و تماشا کردنشون هم خیلی لذت بخشه! نمی دونید وقتی بوته خیارتون گل بده چقدر ممکنه ذوق کنید!

از رفتار های مصنوعی که از ته دل نیستند٫ از اخبار (که معمولا ناخوشاینده!) و بحث های سیاسی و دگمه دوختن هم گریزونم! (ببخشید هر کار کردم پنج تا نشد!)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 5:6  توسط هنا  | 

بلاخره ما هم یک جایی مهمان شدیم... کم کم این نداشتن ارتباط خیلی چیزها را از یاد آدم می برد٫ خیلی چیزها هم تازه معنی پیدا می کند البته. دلم برای ته دیگ ایرانی که سهل است برای سر و صدای قاشق و چنگال هم تنگ شده بود حتی! یک نفر راهش را گم کرده برای مدتی سر از شهر کوچک ما در آورده٫ خلاصه دوست قدیمی مان که یک سالی بود خانه شان نرفته بودیم یکشنبه ما و آنها را دعوت کرده بود.

پسر پنج ساله شان وقتی دو نفر با هم خیلی تعارف می کردند فکر می کرد دعوایشان شده! به ته دیگ می گفت برنج سفت! و با معصومیت کودکانه ای فارسی و انگلیسی و ژاپنی را در هم صحبت می کرد٫ مامانش دایم در حال آموزش معنی کلمات به سه زبان!!! بود٫ دلم برایش می سوخت که هرچه دل تنگش می خواهد نمی توانست بگوید چون حتما یک جاییش ایراد داشت٫ هرچند کلمات قشنگ فارسی زیر لهجه انگلیسیش خیلی له و لورده می شدند اما دلم می خواست به مامانش بگویم یک دقیقه ساکت باش بگذار حرفش را بزند! (خوبی زبان ژاپنی این است که لهجه خیلی خاصی به کسی نمی دهد اما خوب نا خودآگاه کلی کلمه وارد زبان آدم می شود!) اما این وسط یک کلمه بود که کسی به آن ایرادی نمی گرفت اما مثل تیر توی قلب من فرو می رفت. ددی؟! (Dady) بعد از عادت کردن به حرف هایش وقتی به بابای خوبش گفت ددی جا خوردم. حس کردم دارد در مورد یک موجود بی جان حرف می زند... ناخودآگاه به چهره آقای ح. دقیق شدم که معنای آن کلمه را شاید در او پیدا کنم! مهربان و آرام بود مثل همه بابا ها و با محبت جواب داد بله؟ من به نگاهش نگاه کردم٫ به حرکت دستهایش٫ به طرز نشستنش و به لحن بله گفتنش فکر کردم اما ددی٫ بابای او بود! من ددی را نمی فهمیدم؟! پسرک توی pool شنا می کرد٫ از crush کردن ماشین ها خوشش می آمد٫ آب pineapplee را از آب پرتقال بیشتر دوست داشت٫ همه اش برایم مفهوم بود و با مزه! اما من ددی را نمی دیدم٫ تنها یک بابای مهربان آنجا نشسته بود.

تا چند ساعت ذهنم بین بابا و ددی چرخ می خورد٫ انگار به دنبال یک گمشده می گشتم٫ راستی راستی حس می کردم پسرک بینوا کسی به اسم بابا ندارد!

*

فکر می کنم اینها همه ناگزیرهای مهاجرتند... همین حالا خود ما کلی کلمه ژاپنی و انگلیسی که درکش برایمان راحت تر از فارسی است در صحبت های روزمره مان استفاده می کنیم اما زبان قلبمان هنوز همان زبان مادریست... من نه اوکاسان (مامان به ژاپنی)٫ نه مامی و نه هیچ چیز دیگری نمی توانم و نمی خواهم باشم... قلبم فقط مامان را می شناسد. حس می کنم چه دردناک است اگر احساس کودکم را نفهمم... چه دردناک است اگر قلب فرزندم با کلمه "مادر" نلرزد!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 17:50  توسط هنا  | 

بلاخره سال نو شروع شد٫ اگرچه انگار تا صدای گنجشک ها از لابلای برگ های تازه جوونه زده بیرون نیاد و آفتاب به سبزه های هفت سین نخوره سال عوض نمیشه! من که دایم فراموش می کنم سال نو رو به بقیه تبریک بگم! اما خوب هیجانی که مردم رو فرا می گیره یه کمی حال و هوای دم عید رو به آدم میده. سوت و کور بودن دانشگاه هم همینطور. برخلاف تصورم از زمان پایان به دانشگاه اومدنم٫ نه تنها در طول تعطیلات که تا هفته سی و هفتم باید خدمت دوستان برسم.

*

سرمای شدیدی خوردم که حسابی دلم رو برای دلسوزی های مامان و سوپ های مهربونیش تنگ کرده٫ هرچند در جواب تلفن مامانونه و نگرانش سعی کردم خیلی سرحال تر از خودم نقش بازی کنم اما اون ناچار هی خودش رو با جمله انکاری آره چیزیت نیست قانع می کرد. اینطور وقتها فاصله ها با بی رحمی خودشون رو به رخ آدم می کشند٫ توی همین موقعیت های به نظر ساده...

اما هادی مثل حکیم رحمت الله توی سریال روزگار قریب مشغول طبابت من و اجرای تمام خرده سفارشات بی بی جانش (مادر بزرگش) از دادن بخور سرکه و نمک و دم کرده تخم به و ... اینهاست. بعد از خوردن سوپ های اختراعی خودش باید مثل همون حکیم بهش بگم: احسنت! احسنت!... به خاطر همراهی هاش البته. 

*

راستی این هفته چیزی که خیلی فکر ما رو به خودش مشغول کرد و راجع بهش مطالعه کردیم این بود: دخترمون کجا بخوابه؟! یعنی همراه ما یا توی اتاق جداگانه؟ و اگر گزینه بهتر همراه ماست٫ چطور و از چه زمانی باید رختخوابش رو جدا کرد؟ گزینه اول رو خیلی جاها باعث آرامش روحی و ایجاد یک نوع پیوند عاطفی بین بچه های کوچیک و والدینشون می دونند. شیر خوردن بهتر موقع شب و خواب راحت تر برای کودک و مادر هم معمولا فواید دیگه این روش بود و تنها ایرادش رو اختلال توی حریم خصوصی والدین و به نظرم از اون مهم تر سخت شدن ترک این عادت برای بچه ها وقتی که بزرگتر می شوند٫ بود. گزینه دوم رو هم بعضی ها باعث ایجاد یک عادت خوب خواب٫ که در اون جا و مکان مشخصی براش وجود داره و در آینده هم نیازی به مستقل کردن بچه ها وجود نداره عنوان کرده بودند. راستش من که خیلی گیج شدم... در مورد گزینه اول همه چیز معقول به نظر می رسه غیر از مسکوت موندن فرایند جدا کردن بچه ها که از چه سنی باید باشه و چطور و آیا مشکلی برای خود کودک ایجاد می کنه یا نه؟! در مورد گزینه دوم هم مساله شیر خوردن و پیوند عاطفی که می تونه در طول شب وجود داشته باشه باقی می مونه؟!

خلاصه مامان خانوم ها خوشحال می شم اگر دانسته ها و تجربه هاتون رو بشنوم٫ ممنون!

*

به زحمت این پست رو نوشتم... امیدوارم همیشه سرما نخورده باشید و سرحال!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 17:2  توسط هنا  | 

بدی یا شاید هم خوبی مطالعه و خواندن مسائل تربیتی کودک این است که دایم سفر می کنی به روزهای کودکی خودت! می گویم بد چون متوجه رفتار اشتباه والدینت-به دلیل نداشتن دانش البته- می شوی٫ رفتارهایی که شاید خودت هم با دانستنشان گاهی انجامشان بدهی! یا به اشتباه فکر کنی که درستند؟!

می گویم خوب چون رفتارهای امروز خودت را هم تحلیل و ریشه یابی می کنی و گاهی علت بعضی چیزها را متوجه میشوی که دانستنشان برای تغییر خود خیلی کمک کننده اند.

توی این زنده شدن خاطره ها٫ یک صدایی دایم توی گوشم می پیچد! دور کرسی با آن لحافش که به نظرم بزرگترین لحاف دنیا می آمد می دوم٫ سرحال و بی دغدغه! بابا با آن عینک ته استکانی و موهای جوگندمیش تازه از حیاط آمده و دست و رویش هنوز با آب وضو خیس است٫ همینطور که با حوله اش دارد دستانش را خشک می کند نگاهی به من میاندازد و با آن آهنگ قشنگ مخصوص خودش می گوید: قربان کسیدیم بالاما! (یک جور قربان صدقه رفتن ترکی... یعنی این کاش برای فرزندم قربانی بکشم... ترجمه کردنی نیست البته!)  یا من جلوی تلویزیون دارم پفکم را می خورم و بی توجه به حضور بابا که پشت سرم مثل همیشه ساکت و ارام نشسته است کارتونم را می بینم٫ اما او در حالی که حتی روی من را نمی بیند هر از چند گاهی٫ انگار چیزی توی دلش می جوشد و می زند بیرون٫ می گوید: قربان کسیدیم بالاما!  

من همانطور ظاهرا به کارم ادامه می دهم٫ منتها گرمای محبت این چند تا کلمه که از دهان بابای خوب و پیرم*  می آید بیرون٫ تا مغز استخوانم را گرم می کند... حتی همین حالا!

*: من این شعر بابای خوب و پیرم... دستش را من می گیرم.... را به اندازه کودکی ها دوست دارم٫ فقط از تصور اینکه نیستم تا دستان زحمت کشش را که در چشمم لطیف ترین زبری های عالم رویش نشسته بگیرم٫ دلگیر می شوم.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 17:36  توسط هنا  | 

توی کتاب "همه مادران سالمند اگر..." نوشته بود که در این هفته های آخر غریزه لانه گزینی مادرهای باردار حسابی فعال می شود و دلشان می خواهد که خانه و کاشانه شان را برای ورود مهمان عزیزشان آماده کنند.

جالب نیست که این نیاز به ظاهر ساده -آماده بودن خانه- هم درون مامان ها نهاده شده؟!  

در همین راستا -به دلیل فعال شدن همان غریزه احتمالا!- دیروز لباس های دخترم را ریختم توی ماشین لباسشویی تا شسته شوند. بالای ماشین لباس شویی ایستاده بودم و همانطور که درش باز بود لباس ها را دانه دانه می انداختم تویش و به چرخششان نگاه می کردم. آستین صورتی می آمد بالا... شکلک زرافه می رفت بایین... بیشبند زرد جوجه ای یک وجبی می آمد این طرف... جوراب بنفش و سنجاقکش می رفت آن طرف... دل من هم وسطشان می چرخید! به نظرم قشنگ ترین تجربه لباس شستنم بود چون تا چند دقیقه مرا با یک لبخند به بهنای صورتم بالای سر ماشین نگه داشت!

به عمرمان هم اینقدر به رخت آویز نگاه نکرده بودیم! برای ما شده بود دیدنی ترین منظره توی دنیا!  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 17:29  توسط هنا  |