... ساعت حدود ۳ شده بود و هر لحظه رفت و آمد ماماها در اتاق بیشتر می شد. وسایل زایمان در حال آماده شدن بود٫ من دائم می پرسیدم چقدر دیگر مانده؟! و آنها تنها سرشان را کج می کردند و چیز درستی نمی گفتند٫ شاید هم حق داشتند طبیعت اگرچه هر روز در حال انجام به ظاهر ساده ترین رکن خودش است اما تولد پیچیده تر از آن است که کسی بتواند راحت در موردش حرف بزند٫ اما به هر ترتیب به من وعده دادند که تا ساعت ۴ فرزندم را در آغوش می گیرم!
نیمی از تخت جدا شد و پایه های مخصوص پاها نصب شدند. برای هر بار فشار که دیگر به کمک ماسک اکسیژن انجام می شد آموزش دیدم٫ قرار شد که دوبار نفس عمیق بکشم و نفس آخر را حبس کنم و سر کودکم را بیرون برانم٫ آن هم از آن مجرای تنگ و تاریک! در بین تلاش ها از من خواسته شد که چشمانم را به هم نفشارم دستانم را به پایه ها بگیرم و همانطور که با کمک هادی به جلو خم شده بودم خمتر بشوم تا فرزندم راحت تر بیرون بیاید! من چندان به هوش نبودم و ناخواسته با شروع سعی و تلاشم تمام صورتم در هم می شد٫ یکبار یکی از ماماها گفت چشمانت را باز نگه دار تا عضلات بدنت آرام باشند و کودکت بتواند در آن تنگنا نفس بکشد. برایم خیلی عجیب بود که در آن حالت دیگر حرف او برایم مثل وحی شده بود و با تمام سختی اش به خاطر راحت بودن فرزندم قدرت این را پیدا کرده بودم که چشمانم را باز نگه دارم.
ساعت ۳:۱۵ دقیقه بود و همه در اطرافم تشویقم می کردند٫ دائم می گفتند که چقدر از سر کودکم پیداست٫ انگشتانشان را حلقه می کردند و با لبخند رو به من می گفتند اینقدرش دیده می شود! می گفتند: "گامباره*! گامباره!" با هر بار تلاش من و فرزندم همه با هم می شمردند:" شروع! دم! بازدم! دم! فشار...تلاش کن! آفرین! یه کم دیگه! یه کمی! درسته!..." و وقتی می دیدند توانم در حال تمام شدن است می گفتند "خوب کمی استراحت کن" و چقدر هم آن استراحت های شاید کمتر از یک دقیقه می چسبیدند! نمی دانم چند نفر کنارم بودند؟! فقط سه نفرشان را یادم می آید٫ اما ساعت شاید ۳:۳۰ بود که دکتر دیگری هم آمد. در میان داد و بیداد من چه سلام و علیک خندان و گرمی با هادی کرد. فکرش را که می کنم می بینم بیچاره اطرافیان در آن حالت های ساده و آرام از دست من چه کشیده اند؟ شاید هم بیچاره من که هیچ کس حال مرا نمی فهمید؟!
درد کمرم دیگر امانم را بریده بود٫ از خودم می پرسیدم یعنی ممکن است فلج بشوم؟ و برخلاف حرف رایج که می گویند زبان مادری هرکس را هنگام درد کشیدن بشناس٫ حضور ماماها و دکترها که می خواستند مرا دلگرمی بدهند باعث شده بود هرچه ژاپنی بلدم به کار بگیرم تا حرفم را بفهمند. دایم می گفتم کمرم کمرم درد می کند آنها هم با خونسردی جواب می دادند که تو داری تلاش می کنی بچه ات هم دارد سعی خودش را می کند٫ دارد می آید بیرون و قرار گرفتن سرش توی آن مجرا باعث می شود به کمرت فشار بیاید. خوشبختانه خیلی کم به ذهنم خطور می کرد که که دیگر نمی توانم اما همان چند بار هم دائم به داستانهایی که خوانده بودم یا فیلم های زایمانی که دیده بودم فکر می کردم که همگی شرایط مشابهی را پشت سر گذاشته بودیم و ناتوانی را از خودم می راندم. یکی دوبارش به زبانم هم آمد٫ شاید برای جلب حمایت اطرافیانم؟! که حسابی حمایتم کردند که تو تونستی سرش پیداست کم مونده یه کمی دیگه تلاش کن! شاید ساعت ۳:۴۰ دقیقه بود که دکتر آمپول مخصوصی استفاده کرد و برای راحتی خروج سر کودک برشی ایجاد کرد. آگاهی از همه این مسائل پیشاپیش باعث شده بود که از دیدن آن قیچی بد ترکیب وحشت نکنم که هیچ واقعا به آخر راه رسیدنم را باور کنم.
حالا دیگر می شد شوق تولد را در چهره تک تک آدم های حاضر در اتاق دید٫ دکتر گفت دو یا سه بار دیگر تلاش کنی تمام است و من یکپارچه انرژی شدم... صدای هادی را می شنیدم که می گفت سرش پیداست داره میاد بیرون موهاش سیاهه! ... ساعت ۳:۴۵ بود و من در چند قدمی رهایی بودم دکتر گفت فقط یک بار دیگر! اما یکبار تلاشم شاید چهار پنج بار شد تا به نتیجه برسد - همیشه در آخر مسابقه دو٫ یک روز مانده به امتحان و ... من از ذوق رسیدن کند می شوم!؟- دکتر می گفت تمرکز کن و فکر کن فقط یک بار دیگر مانده و تمام توانت را برای آن بگذار. چه آسودگی! چه شوقی! چه آرامشی به من می داد آن انگشت اشاره دکتر وقتی به نشانه ۱ بار دیگر بالا می آمد...
تلاش تلاش تلاش با تک تک سلولها فریاد تا بیرون آمدن چیزی را حس کردم که صدای ذوق و شوق همه را بلند کرد٫ سر فرزندم بیرون آمد و دیگر خارج شدن بدنش چندان سخت نبود. اگرچه کاملا دردناک و سنگین بود اما دیگر خودم را پیروز آن مبارزه چندین ساعته دیده بودم آن دردها به نظرم ناچیز می آمدند. دخترکم به دنیا آمد. "ساعت ۳:۵۰ دقیقه است" این را مامایی برای مامای دیگر خواند تا ساعت تولد ثبت بشود. کل بدن نحیفش که در دستان ماما قرار گرفت ایستاده مقابلم نگهش داشت٫ او هم با تمام انرژیش گریه می کرد... کاملا بهت زده بودم! کودکی را می دیدم که با همان سر و روی ژولیده با تمام توانش گریه می کند... به چهره اش نگاه می کردم و با همان حالت شگفت زده تنها به چال گونه ای که روی صورت گریانش افتاده بود فکر می کردم... دختر خود من بود!
...
* گامباره یعنی تلاش کن! (حالت تشویقی دارد)



