تبليغاتX
از این روزها ...

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

... ساعت حدود ۳ شده بود و هر لحظه رفت و آمد ماماها در اتاق بیشتر می شد. وسایل زایمان در حال آماده شدن بود٫ من دائم می پرسیدم چقدر دیگر مانده؟! و آنها تنها سرشان را کج می کردند و چیز درستی نمی گفتند٫ شاید هم حق داشتند طبیعت اگرچه هر روز در حال انجام به ظاهر ساده ترین رکن خودش است اما تولد پیچیده تر از آن است که کسی بتواند راحت در موردش حرف بزند٫ اما به هر ترتیب به من وعده دادند که تا ساعت ۴ فرزندم را در آغوش می گیرم!

نیمی از تخت جدا شد و پایه های مخصوص پاها نصب شدند. برای هر بار فشار که دیگر به کمک ماسک اکسیژن انجام می شد آموزش دیدم٫ قرار شد که دوبار نفس عمیق بکشم و نفس آخر را حبس کنم و سر کودکم را بیرون برانم٫ آن هم از آن مجرای تنگ و تاریک! در بین تلاش ها از من خواسته شد که چشمانم را به هم نفشارم دستانم را به پایه ها بگیرم و همانطور که با کمک هادی به جلو خم شده بودم خمتر بشوم تا فرزندم راحت تر بیرون بیاید! من چندان به هوش نبودم و ناخواسته با شروع سعی و تلاشم تمام صورتم در هم می شد٫ یکبار یکی از ماماها گفت چشمانت را باز نگه دار تا عضلات بدنت آرام باشند و کودکت بتواند در آن تنگنا نفس بکشد. برایم خیلی عجیب بود که در آن حالت دیگر حرف او برایم مثل وحی شده بود و با تمام سختی اش به خاطر راحت بودن فرزندم قدرت این را پیدا کرده بودم که چشمانم را باز نگه دارم.

ساعت ۳:۱۵ دقیقه بود و همه در اطرافم تشویقم می کردند٫ دائم می گفتند که چقدر از سر کودکم پیداست٫ انگشتانشان را حلقه می کردند و با لبخند رو به من می گفتند اینقدرش دیده می شود! می گفتند: "گامباره*! گامباره!" با هر بار تلاش من و فرزندم همه با هم می شمردند:" شروع! دم! بازدم! دم! فشار...تلاش کن! آفرین! یه کم دیگه! یه کمی! درسته!..." و وقتی می دیدند توانم در حال تمام شدن است می گفتند "خوب کمی استراحت کن" و چقدر هم آن استراحت های شاید کمتر از یک دقیقه می چسبیدند! نمی دانم چند نفر کنارم بودند؟! فقط سه نفرشان را یادم می آید٫ اما ساعت شاید ۳:۳۰ بود که دکتر دیگری هم آمد. در میان داد و بیداد من چه سلام و علیک خندان و گرمی با هادی کرد. فکرش را که می کنم می بینم بیچاره اطرافیان در آن حالت های ساده و آرام از دست من چه کشیده اند؟ شاید هم بیچاره من که هیچ کس حال مرا نمی فهمید؟!

درد کمرم دیگر امانم را بریده بود٫ از خودم می پرسیدم یعنی ممکن است فلج بشوم؟ و برخلاف حرف رایج که می گویند زبان مادری هرکس را هنگام درد کشیدن بشناس٫ حضور ماماها و دکترها که می خواستند مرا دلگرمی بدهند باعث شده بود هرچه ژاپنی بلدم به کار بگیرم تا حرفم را بفهمند. دایم می گفتم کمرم کمرم درد می کند آنها هم با خونسردی جواب می دادند که تو داری تلاش می کنی بچه ات هم دارد سعی خودش را می کند٫ دارد می آید بیرون و قرار گرفتن سرش توی آن مجرا باعث می شود به کمرت فشار بیاید. خوشبختانه خیلی کم به ذهنم خطور می کرد که که دیگر نمی توانم اما همان چند بار هم دائم به داستانهایی که خوانده بودم یا فیلم های زایمانی که دیده بودم فکر می کردم که همگی شرایط مشابهی را پشت سر گذاشته بودیم و ناتوانی را از خودم می راندم. یکی دوبارش به زبانم هم آمد٫ شاید برای جلب حمایت اطرافیانم؟! که حسابی حمایتم کردند که تو تونستی سرش پیداست کم مونده یه کمی دیگه تلاش کن! شاید ساعت ۳:۴۰ دقیقه بود که دکتر آمپول مخصوصی استفاده کرد و برای راحتی خروج سر کودک برشی ایجاد کرد. آگاهی از همه این مسائل پیشاپیش باعث شده بود که از دیدن آن قیچی بد ترکیب وحشت نکنم که هیچ واقعا به آخر راه رسیدنم را باور کنم.

حالا دیگر می شد شوق تولد را در چهره تک تک آدم های حاضر در اتاق دید٫ دکتر گفت دو یا سه بار دیگر تلاش کنی تمام است و من یکپارچه انرژی شدم... صدای هادی را می شنیدم که می گفت سرش پیداست داره میاد بیرون موهاش سیاهه! ... ساعت ۳:۴۵ بود و من در چند قدمی رهایی بودم دکتر گفت فقط یک بار دیگر! اما یکبار تلاشم شاید چهار پنج بار شد تا به نتیجه برسد - همیشه در آخر مسابقه دو٫ یک روز مانده به امتحان و ... من از ذوق رسیدن کند می شوم!؟- دکتر می گفت تمرکز کن و فکر کن فقط یک بار دیگر مانده و تمام توانت را برای آن بگذار. چه آسودگی! چه شوقی! چه آرامشی به من می داد آن انگشت اشاره دکتر وقتی به نشانه ۱ بار دیگر بالا می آمد... 

تلاش تلاش تلاش با تک تک سلولها فریاد تا بیرون آمدن چیزی را حس کردم که صدای ذوق و شوق همه را بلند کرد٫ سر فرزندم بیرون آمد و دیگر خارج شدن بدنش چندان سخت نبود. اگرچه کاملا دردناک و سنگین بود اما دیگر خودم را پیروز آن مبارزه چندین ساعته دیده بودم آن دردها به نظرم ناچیز می آمدند. دخترکم به دنیا آمد. "ساعت ۳:۵۰ دقیقه است" این را مامایی برای مامای دیگر خواند تا ساعت تولد ثبت بشود. کل بدن نحیفش که در دستان ماما قرار گرفت ایستاده مقابلم نگهش داشت٫ او هم با تمام انرژیش گریه می کرد... کاملا بهت زده بودم! کودکی را می دیدم که با همان سر و روی ژولیده با تمام توانش گریه می کند... به چهره اش نگاه می کردم و با همان حالت شگفت زده تنها به چال گونه ای که روی صورت گریانش افتاده بود فکر می کردم... دختر خود من بود! 

... 

* گامباره یعنی تلاش کن! (حالت تشویقی دارد)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 11:46  توسط هنا  | 

این نوشته را از روی دفترچه خاطراتم می نویسم٫ خاطره  روز تولد دخترم!

اگرچه تولد هر کس٫ مثل خود او در دنیا یکتاست اما در طول دوران بارداری یکی از علاقه مندیهای من خواندن خاطرات زایمان -مخصوصا طبیعی- بود٫ مثل یک دریچه می ماند به تجربه ای که در انتظارم بود و من تشنه بیشتر فهمیدنش بودم! زایمان طبیعی که همه لحظاتش غیر قابل پیش بینی است. طولانی است اما شاید برای کسانی مثل من خواندنی باشد. برای خودم هم که حالا لحظه به لحظه اش به یادماندنی است.

*

امشب اولین شبی است که بعد از نه ماه دوباره قلبم تنها می تپد و من باز به رسم شب های قبل نیمه های شب -ساعت دو- از خواب بیدار شده ام. به سراغ دوربین رفتم تا شاید بتوانم دوباره اتفاقاتی که در روز گذشته افتاده بود را عینی تر مرور کنم که چشمم به دفترچه کوچک خاطراتی افتاد که بیمارستان داخل وسایلم گذاشته بود٫ تصمیم گرفتم بنویسم...

دیشب درست همین موقع ها -ساعت ۲:۴۵ بامداد پنج شنبه- بود که با دردهای عجیب و غریبی که یک هفته بود درگیرم کرده بود بیدار شدم٫ انقبضات کاذبی که با هر حرکتم تشدید می شدند و بسیار نفس گیر بودند و تصمیم گرفتم بنشینم و نوشته هفته ۳۹ را بنویسم٫ وبلاگم روزشمارش تمام شده بود و دیگر روزی برای رفتن نداشت. تا ۵ صبح با خرده دردها کلنجار رفتم و تصمیم گرفتم استراحتی بکنم که یکی از همان انقباض ها به سراغم آمد اما آنقدر هشدار دهنده بود که یقینم شد نمی تواند کاذب باشد. ساعت را مقابلم گذاشتم و چشمم به ساعت فواصل انقباضات را اندازه گرفتم درست هر ۱۰ دقیقه یک بار! هادی را صدا کردم و خواستم تا آماده بشود. تا اذان صبح صبر کردیم و برای آخرین بار در این دوران اذان آقاتی را گذاشتم٬ نماز را در فاصله بین انقباضات خواندم و با بیمارستان تماس گرفتم. با نفس زدن های آرام توانستم سوالات را جواب بدهم و راهی شویم. بلاخره روز موعود رسیده بود٫ باور نمی کردم.از زیر قرآن رد شدم. ساعت ۷ صبح در بیمارستان بودم. مرا به اتاقی راهنمایی کردند و لباس و وسایل در اختیارم گذاشتند. در آن صبح بارانی اتاق دلگیری بود٫ اتاق درد (labor room)!

مامایی برای چک آپ آمد. دهانه رحم ۵-۶ سانت باز شده بود و از اینکه تا اینجای راه راا راحت و صبور آمده بودم هر دویمان خوشحال شدیم. دستگاه کنترل انقباضات و ضربان قلب جنین را به من وصل کردند و ماما تا ساعت ۹ به سراغمان نیامد. دردها به فاصله هر ۵-۱۰ دقیقه رسیذه بودند و با آمدنشان مرا نسبت به صداها و حرکت ها حساس می کردند. کوچکترین حرکتی آزارم می داد اما با این حال لقمه های کوچک کره و عسل هادی در بین انقباضات و ماساژ های کمرش در حین انقباضات از من حمایت می کردند. کم کم یکی از اتاقهای زایمان خالی شد و به آنجا راهنماییمان کردند. اتاق خوب و دلبازی بود به همراه تخت و سوفایی که هادی شاید ۱۰ دقیقه هم نتوانست رویش استراحت کند. ساعت ۱۰:۳۰ شده بود و انقباضات هر ۲ دقیقه یکبار به مدت ۴۰ ثانیه به سراغم می آمدند. سر و کله دکتر کم کم پیدا شد. تا آن موقع تنها دهانه رحم ۷ سانت باز شده بود. چهره اش بیشتر متعجب می آمد تا راضی. سر نوزاد هنوز در جای مناسبی قرار نگرفته بود با این حال در طول دردها حس می کردم کمرم می خواهد نصف بشود. زمان می گذشت. ظهر شده بود و بر خلاف تشخیص اولیه دکتر هنوز خبری از تولد نبود. کم کم حس می کردم بدنم از مسکن قوی یا ماده مخدر پر شده٫ کاملا اثر آرام بخش را حس می کردم٫ نه اینکه دردها دیگر نباشند اما به قوت قبل حسشان نمی کردم و بین هر درد به یک حالت خماری فرو می رفتم٫ درد و خماری با هم! توی همان خلسه ی درد و رهایی حتی به حالت نیمه خواب هم می رفتم و دوباره با درد و ناله به هوش می آمدم. حتی گفتن چیزی مثل ای خدا هم برایم دشوار بود٫ سختی گفتن "خ" را هم نمی توانستم تحمل کنم. اگرچه کمی آرامتر شده بودم اما شدید تر نشدن انقباضات نگرانم می کرد٫ دردها به شدت قبل نبودند و این را هادی هم از روی قله درد ها که پایین آمده بود فهمیده بود. دردها در آن تنهایی ادامه داشت و با باز شدن در انگار امید من دو چندان می شد به رفت و آمد پرستارها و ماما ها نگاه می کردم و چشمانم در انتظار توجهی از جانبشان می ماند. گه گاه که ماما به سراغ دستگاه می آمد و با یاد آوری کردن تنفس های زایمان که آن هم چیزی جز آرام تکرار کردن "هووو" نبود کمی آرامم می کرد. از ناهاری که برایم آوردند تنها توانستم نیمه قاچ طالبی بخورم که آن هم از ترس توی گلو گیر نکردنش سریع قورتش دادم. بقیه اش را هم که چیزی جز کمی -یک پیاله ماست خوری- سوپ٫ باز هم کمی برنج٫ کمی سبزی و یک تکه کوچک ماهی٫ یکی دو تکه کوچک میوه نبود را هادی نوش جان کرد. ساعت مقابلم را هر دو دقیقه یکبار نگاه می کردم گذشت هر لحظه را می شمردم و به خودم وعده می دادم. اگرچه خودم را برای اتمام کار در غروب آماده کرده بودم اما همین وعده های تا ساعت ۱۲ صبر کن٫ تا ۲ صبر کن گفتن ها آرامترم می کرد. ساعت های درد می گذشتند و خلسه عجیبی مرا گرفته بود٫ یادم بود که جایی خوانده بودم با دردها نباید بجنگم فقط بگذارم کارشان را بکنند٫ همین باعث می شد بی تاب نباشم اما کم کم توان ناله کردن را هم دیگر نداشتم اما شاید اگر می دانستم چه دردی انتظارم را می کشد اینطور فکر نمی کردم. ساعت ۲:۳۰ شده بود و دکتر باز به سراغم آمد بعد از آن همه درد کشیدن هیچ تغییری ایجاد نشده بود٫ همانطور که خودم هم نگران بودم. تصمیم گرفت تا کیسه آب را پاره کند تا شاید روند زایمان تسریع بشود. هادی از اتاق بیرون رفت و ماما در حین یک انقباض این کار را انجام داد٫ اگرچه دردناک بود اما می ارزید. بعد از آن رفت و آمد ماما ها به اتاق بیشتر شده بود٫ به قول هادی باز مثل زنبورهای کاری به هم ریخته بودند و انگار خبری بود. همین حضور اندکشان کلی در روحیه ام تاثیر داشت. درد ها خیلی به هم نزدیک و بسیار شدیدتر از سابق بودند٫ غافلگیر شده بودم٫ وقتی این دردهای عجیب شروع شدند مامای مهربانی در اتاق حضور داشت٫ به فاصله هر دقیقه می آمدند و من تمام وجودم فریاد می شد٫ دیگر دستهای هادی را توانای سپر شدن نمی دیدم٫ دسته های مخصوص کنار تخت با فشار دستانم می لرزیدند و با همه وجودم فریاد می زدم. ماما مرا به پهلو خوابانده بود تا سر کودک که همیشه صدای سکسکه هایش از سمت راست می آمد به وسط مایل بشود و این باعث شده بود دردم چندین برابر بشود. واقعا فکر می کردم هر لحظه در حال دو نیمه شدن هستم. هادی کنارم آرام دلداریم می داد اما به زحمت می توانستم روی حرف ها تمرکز کنم. الان یادم نمی آید که او هم با آن حالت به نظر بهت زده چه می گفت؟ فقط حس می کنم نگرانی و بهت و امید همه با هم در وجودش چرخ می خورد. حالا که فکرش را می کنم وقت هایی که به پهلو بودم دقیقا توی چهره من نگاه می کرد همان وقتهایی که دسته تخت را می فشردم و داد می زدم. نمی دانم شاید وحشت برش می داشته؟ شاید هم با آن ضمیر خونسرد و آرام باز می گفته که این ها همه طبیعی است. به هر حال به عنوان همسرم حتما به او هم که تا آخرش دلداریم می داد سخت گذشته!  

دردهای وحشتناک اما با خودشان امید هم آوردند٫ هر یک ربع یک سانت از دهانه رحم بیشتر باز می شد. وقتی از مرز ۸ سانت که ماما گزارش داد گذشتیم کاملا تفاوت را احساس می کردم٫ نیاز داشتم چیزی را از وجودم بیرون برانم این بار دردها دیگر برایم معنای دیگری داشتند٫ دردها دستور می دادند و من تسلیم محض بودم. بدنم با تمام توان می خواست کاری بکند٫ فرق می کرد با وقت هایی که درد می آمد و باید تحملش می کردم. اینبار مصمم به تولد فرزندم بود. این فشارهای آخر ماما همراهم بود. صدای همان مامای مهربان هنوز توی گوشم است که وقتی برای اولین بار نا خود آگاه داشتم سر فرزندم را به بیرون می راندم دستش را روی من گذاشته بود و می گفت دقیقا دقیقا! صدایش مرا به انجام کاری که ناخودآگاه شروع کرده بودم آگاه کرد و دیگر واقعا امیدوار بودم که لحظه دیدار نزدیک است! اما آنقدر دردها طاقت فرسا بودند که دیگر فریاد هم آرامم نمی کرد. سفارش در کمال خونسردی ماما هم که توی صورتم نگاه می کرد و می گفت: "هووو" هم دیگر فایده نداشت. نهایت سعیم را می کردم که نفسم را بیرون بدهم٫ با هوو شروع می کردم اما با فریاد تمام می شد. حس می کردم تمام وجودم زجر می کشد٫ حس می کردم چیزی که می خواهم از بدنم بیرون برانمش آنقدر به من وابسته است که برای جداییش همه وجودم باید فریاد بشود و بی اراده من می شد٫ حس می کردم آنچه قرار است از من جدا بشود آنقدر برایم عزیز است که تک تک سلول های بدنم دارند برای دوریش فریاد می زنند. این احساس برایم  خیلی تازه بود!

هنوز هم وقتهایی که با خودم خلوت می کنم می نشینم٫ به آن دردهای عجیب٫ به احساسات بی نظیر و شگفتی آن لحظات فکر می کنم ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 16:42  توسط هنا  | 

فرشته نازنین ما بلاخره روز موعد -پنج شنبه- تصمیم گرفت که بال هاش رو جمع کنه و پاهای کوچولوش رو به این دنیا بگذاره!

تا رسیدن یه فرصت مناسب برای نوشتن٫ خواستم از همه شما دوستای خوبی که توی این مدت به یاد ما بودید تشکر کنم٫ دعاهای شما پشتیبان ما بوده و خدا را شکر حال من و سارا خیلی خوبه٫ خیلی بهتر از اونکه تصور داشتم. دوست دارم اسم تک تکتون رو ببرم و بگم که همراهی ها و تبریک هاتون برام خیلی ارزش داشت٫ از صمیم قلب ممنون همه شما هستم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11:42  توسط هنا  | 

این روزها٫ انگار یک چیزی مرا هی پرت می کند به شش هفت سال پیش٫ همین وقتها. به آن دیدار ساده! مقابلت می نشینم و دوباره از نگاهت چشم می دزدم. چیزی که از آن دیدار یادم مانده کت طوسی رنگ توست و آن نگاه های پر معنا! هم معنای آن چند نقطه ساده و مرموز که شروع نامه هایت بودند. از آن روز به بعد٫ آرام و قرار نداشتیم همه چیز اما به یک سمت می رفت. همه حرف ها و دودلی ها٫ دیدار های پر دلهره٫ همه ماجرا جویی هایمان ما را کشاند و کشاند تا سر آن سفره ی کوچکی که روی میز پر از برگ گل چیده بودیم٫ آینه و شمعدان کوچک تزیینی٫ عسل و حلقه هایمان! 

باور می کنی که حالا منتظر نشسته ایم؟! قرار است تکه ای از قلب من و تو -که نه من است و نه تو- بیرون از وجودمان بتپد.

*

توی این نه ماه٫ مثل مادرها برای تشنگی های شبانه ام از جایت پریدی٫ نگرانی های زنانه ام را خواهر شدی و شنیدی٫ پیاده روی های صبحگاهی ام را دوستی کردی و مهربانی های وقت و بی وقتت همراهی و همسریت را تمام کرد! به دلچسبی و صمیمیت همان لقمه های نان و پنیر و گردو که ناغافل در کیف دستی ام پیدایشان می شد همه خوبی هایت بر جانم نشسته است.

دوست دارم دختر کوچکمان را سلامت به آغوش پدرانه ات برسانم٫ به جبران همه زحماتت!

*

این را دقیقا همان نیمه شب تولد دخترکمان در بیداری های شبانه نوشته بودم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 3:9  توسط هنا 

توی ماشین کوچولویمان نشسته بودم و با صندلی درگیر بودم که شاید یک طوری تنظیم بشود من و دخترم با هم در مورد قلمروهایمان به تفاهم برسیم٫ فایده نداشت. هادی گفت: دختر جان جایت تنگ است بفرما این دنیا جا زیاد است! من هم مهر مادریم یک دفعه قلمبه شد و گفتم نه! تقصیر این دنده آخر قفسه سینه من است که اضافی است. فکر کنم خانم ها این دنده آخر را نداشتند بهتر بود. سر به سرم گذاشت که دیگر چه؟! کم مردها افاضات می کنند که خانم ها چه و چه می خواهی یک دنده خانم ها را بگیری! گفتم شما ندانید ما که می دانیم مردها از چه موهبتی محرومند٫ هیچوقت رشد یک انسان را در وجودشان حس نخواهند کرد٫ چه می دانید در آفرینش یک موجود معصوم اینطور سهیم بودن چه لذتی دارد؟ برای زنان اگر رنجی هم باشد به خاطر گنج توانایی مادر شدنشان است٫ من که هنوز مانده تا آن لطافت های مادرانه قلب و روحم را بنوازد کلی به خودم می بالم٫ بروید این رجزهای مردانگی را جای دیگری بخوانید آقا جان!

اما واقعا دیگر دنیای کوچکش جای او نیست٫ بیا مادر جان! آغوش منتظر ما بهتر است ها!

*

نمی دانم از انتظار کشیدن نا خود آگاه این روزهاست٫ یا از جای خالی کسانی که دوست داشتم حالا کنارشان بودم٫ یا از بهم خوردن خواب های شلمانی یا از بحث قطع کردن کمک هزینه تحصیلی که به عنوان جایزه دریافت کرده بودم و حالا مشروطش کرده اند به حضور مداومم توی دانشگاه٫ یا؟! کلافه ام به هر حال. هادی که صبح بدون من می رود و تنها می مانم انگار در و دیوار شکلک در می آورند و دهن کجی می کنند. می خواهم امروز بساطم را جمع کنم و با او بروم٫ مطمئنا به اتاق خودمان نمی روم که از دست لبخند ها و سوال های بی معنی و با معنی هم اتاقی ها در امان باشم٫ می خواهم خودم را به زور بچپانم پشت پارتیشن کوچک اتاق هادی و کامپیوترم را بگذارم کنار کامپیوترش و توی آن فضای کوچک سه نفری خوش بگذرانیم!  تا بیاید سر و گوش کنجکاوها بجنبد رفع زحمت کرده ام انشالله! 

راستی چقدر این روزشمار بالا قشنگ شده. یعنی چند شب و روز دیگر؟! 

پ.ن: یادم رفت از تمام کسانی که برای پست قبلی پیام نوشتند تشکر کنم٫ خیلی انرژی بخش بود٫ از تک تک شما ممنونم

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 12:21  توسط هنا  | 

بلاخره دوران فراغ بال شروع شد٫ آب دادن به گلدان ها٫ گاز زدن وقت و بی وقت یک سیب٫ پختن یک غذای گرم و سبک بعد از یک پیاده روی عصرگاهی و هر ساعت فکر کردن به اتفاقی که تا چند روز دیگه کل زندگی ما رو دگرگون می کنه! هیجان و خوشحالیمون اونقدر هست که استرس و نگرانی تا به حالا  سراغمون نیومده. وقتی به اون موجود نه میلی متری که زمانی درونم معلق چرخ می خورد فکر می کنم که حالا حتی برای طرز خوابیدن من هم نظر میده و ابراز رضایت یا مخالفت می کنه با خودم میگم مگه تولد ادامه همین سفر نیست٫ پس چرا نگران باشم؟ 

*

بارداری اون چیزی نبود که در ذهنم داشتم. به جز احساس ضعفی که اوایل هر حاملگی طبیعیه٫ از اینکه با کودکی در درون می شد چابک بود و دایم سفارش به استراحت نشد خیلی احساس خوبی دارم٫ از اینکه بیشتر از اینکه با یک باردار مثل بیمار رفتار بشه که دایم به خوردن و مراقبت و چک آپ های وقت و بی وقت داره٫ بارداری جزو طبیعی ترین فرایند های طبیعت فرض بشه لذت بردم!

خیلی چیزها یاد گرفتم: اینکه سالم و درست خوردن واجب تر از خوردن انواع و اقسام چیزهای مقویه که گاهی تا مدت ها مادر برای تحمل اضافه وزن و عوارضش باید تلاش بکنه. اینکه مادر باید شاداب باشه و اعتماد به نفس خوبی برای ادامه دادن بارداری و به مقصد رسوندن بار شیشه ایش یعنی زایمان داشته باشه و این شادابی با ورزش و تفریح سالم به دست میاد. اینکه مطالعه بهترین کمک برای نجات از سردرگمیه و آگاهی از اتفاقات نا آشنایی که در طول این مدت میفته باعث آرامش خاطر و لذت بیشتر از این روند میشه! و خلاصه میشه از باردای لذت برد و حاملگی می تونه یکی از به یادماندنی دورانهای زندگی یک زن باشه!

و یاد گرفتم که اگر در نزدیکی من کسی باردار بود٫ بدونم که روحیه یک زن باردار مثل یک گل لطیفه و روحیه دادن به اون بهترین و ساده ترین کاریه که من می تونم انجام بدم! به جای تزریق نگرانی های بی مورد میشه حرف های امیدوار کننده زد! خیلی ها به اون خواهند گفت که چی بخوره٫ همه از جنسیت فرزندش خواهند پرسید٫ خیلی ها از سختی زایمان های خودشون خواهند گفت٫ اما یادم باشه که بهترین حرف هایی که من شنیدم حرف هایی بودند که در ارتباط برقرار کردن با موجودی که نمی شناختمش کمک کردند٫ محبتی که به اون نثار می شد من رو هم گرم می کرد٫ سفارش هایی که من رو به نوازش و حرف زدن با اون تشویق می کرد٫ به من انرژی می داد. بهترین هدیه ها اونهایی بوده و هست که به من نا آشنا کمک می کرد و می کنه که چه حالا و چه بعد از زایمان از مادر بودنم و از داشتن فرزند لذت ببرم.

پ. ن: چند وقت قبل دوستی رو که دو ماه پیش زایمان کرده بود به همراه مادرش در محوطه بیمارستان دیدم که کلی از به آخر خط رسیدنم ذوق کرد٫ وزن تخمینی نی نی رو پرسید و وقتی مامانش شنید حدود سه کیلو شده٫ در حالی که بچه دوستم بغلش بود با دست دیگه اش مثل مامان بزرگ های مهربون دستش رو روی شکم من گذاشت و آروم شروع کرد به نوازش کردن کودک من و باهاش حرف زدن! در حالی که کاملا جا خورده بودم چشمم به دهان مادر بزرگ (اباچان) ژاپنی بود که می گفت: آفرین سه کیلو شدی! زود بیا بیرون خوب! مامانت منتظرته! مامانت خوشحال میشه! و ... شنیده بودم که این کار خیلی مرسومه اما همیشه توی ذهنم بود که وا! چه معنی داره؟! اما تا چند ساعت بعد از این تجربه خوب خیلی ذوق زده و خوشحال بودم! (مواظب خودتون باشید! اگر باردار بودید نزدیک من نیایید

پ. ن: وقتی خانم های تازه زایمان کرده رو در بیمارستان می بینم که چه شاداب و سبک راه میرند و گاهی در حالی که بچه شون در آغوششونه٫ با هم از زایمان طبیعیشون میگن و می خندند حس می کنم یک اتفاق خوشایند در انتظارمه! امروز یکی از هم شنایی ها رو دیدم که در اول هفته ۳۷ زایمان کرده بود و به من روحیه می داد که خیلی سریع همه چیز تموم شد و اونقدرها هم سخت نبود! همه اش رو با خنده تعریف می کرد٫ می دونستم که حتما سختی های خودش رو داشته اما من هم با خوشحالی اون می خندیدم! 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 12:47  توسط هنا  |