تبليغاتX
از این روزها ...

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

دلم برای انتخاب کردن یه ماهی قرمزه کوچولو موچولو از توی تشتی که بقالی سر بازارچه جلوی مغازه اش گذاشته تنگ شده٫ با وسواس تمام ماهی هایی که همشون شکل همن رو هی نگاه میکنی تا یکیش که به خیالت دیرتر می میره رو انتخاب کنی٫ بعد هم اینقدر هی ماهی ها رو که اینطرف اونطرف وول می زنند دنبال می کنی تا حوصله صاحب مغازه که مثل یک جلاد با یک توری در کمین ماهی ها وایستاده سر بره و چپ چپ نگات کنه٫ آخرش هم یکی از همون وول وول ها رو انتخاب می کنی که دمش یکمی سفیده و توی خیالت مثل یک عروس میمونه!

هر روز با دست و دل لرزون آب تنگ ماهی رو توی ظرف شویی عوض کنی و همش منتظر لحظه ای باشی که ماهی از دستت لیز بخوره و تو جیغ بزنی و اهل خونه رو به کمک بطلبی٫ عاقبت هم یک روز که داری از مهمون های عید پذیرایی می کنی یکی از مهمون ها بگه: " آخی! ماهیتون مرده؟!" و همه آه بکشند و هی در مورد بی جون بودن این ماهی ها و ... حرف بزنند.

آخه ماهی قرمزی کجایی؟! آخه چرا عدس های وارداتی اینجا سبز نمیشن؟! آخه چرا هیچ کس خونه ما عید دیدنی نمیاد؟! حالا ما کجا آجیل بخوریم؟! کی برامون چای بیاره؟! آخه من چطوری روزی چند بار عیدی هام رو بشمرم؟! آخه چرا مردم اینجا توی زل سرما حال و هوای سال نو میفته توی سرشون؟! چرا اینا نوروز ندارن؟!

اصلا من خونه بابا که عطر عید توی حیاطش پیچیده رو میخوام! 

پی نوشت: شرمنده آقای ابتهاج که شعر قشنگش شده عنوان غر غر های من!

پی نوشت۲: باور کنید من حالم خوبه! فقط یه کم خواستم غر بزنم. باور کنید همدلی کردن بهترین همراهیه. چون این فقط یک حس گذراست که نیاز به راه حل دادن نداره. اینکه سارا هست و شادیم جای خودش رو داره٫ باور کنید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 15:42  توسط هنا  | 

اگرچه تا حرف زدن کودک شما راه زیادی باقی مانده اما شنیدن به او در یادگیری کمک زیادی خواهد کرد. هرگاه شما با او حرف می زنید در واقع  او را برای صحبت کردن تشویق می کنید. زمان عوض کردن بوشک او بهترین زمان برای مکالمات شماست. او در حالیکه چهره شما را از نزدیک می تواند ببند یک شنونده کامل است. سرگرمی صحبت کردن با یک لوله مقوایی می تواند برای او بسیار جالب و حیرت انگیز باشد. علاوه بر اینکه به راحتی می تواند روی حرف ها و حرکات شما تمرکز کند. این کار باعث می شود تا شنوایی او تقویت شود.

دفعه بعد که می خواستید بوشکش را عوض کنید یک لوله مقوایی با خود همراه داشته باشید و به او بگویید " من دارم میام بهت یه رازی بگم" بعد لوله را کنار یکی از گوشهای او بگذارید و یک چیز ساده و کوتاه بگویید. مثلا بگویید " دوستت دارم" این جمله همیشه برای شروع عالی است. بعد لوله را به سمت گوش دیگرش ببرید و یک جمله دیگر بگویید. همین که او کشف می کند که می تواند با هر دو گوشش -مستقل از راست و چب بودن- بشنود می تواند او را در چند بار تعویض بوشک سرگرم نگه دارد.

پی نوشت: دلم می خواست یک کاری کرده باشم. بلاخره این چرخه شیر٫ بادگلو٫ پوشک٫ خواب یک زنگ تفریح هم لازم داره! فکر نمی کنم فرصت کنم که باز هم ترجمه کنم یا ترجمه کردن بازی ها راضیم کنه٫ دلم آدم میخواد نه کامپیوتر خشک بی احساس! (فکر کنم جمعه شده باز هم زده به سرم ها!) به هر حال سایت babycenter  فعالیت های جالبی رو تحت عنوان let's play! متناسب با سن فرزند معرفی می کنه که این یک نمونه اش بود. یک سری بزنید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 18:6  توسط هنا  | 

وای من یک ماهم شده! کی باورش میشه من اینهمه بزرگ شده باشم؟ خودمم وقتی که جیغ میکشم تعجب می کنم که چه کارایی یاد گرفتم؟! کلی دست و پاها می زنم٫ البته مامانم دلش برای پاهای لرزون من تنگ شده٫ منم هی از خودم صدا در میارم تا دلش وا بشه. تازه از دیروز بهشم می خندم اونم نمی دونه از ذوقش چیکار کنه نمی دونه که حالا کلی شیرین کاری بلدم که کم کم رو می کنم.

وای چقدر زود میگذره ها! اون اولش من و مامانم چند روزی توی بیمارستان بودیم. خانم پرستارا خیلی مهربون بودند٫ هر وقت مامانم می خواست من رو نگه می داشتند٫ هر روز صبح هم حمومم می کردند و بعد تر و تمیز تحویل مامانم می دادند. توی آسانسور هم هی این مامان ژاپنی ها به من نگاه می کردند و تعجب می کردند. آخه بچه های خودشون یه شکل دیگه بودند و هی به من می گفتند که خیلی خوشگلم و چشم و مماغم بزرگه! مامانم هم توی دلش قند آب می شد. خلاصه با اینکه تنها بودیم کلی خوش گذشت. وقتی می اومدیم خونه مون مامانم دلش می خواست که کسانی که دوستشون داره توی خونه منتظرش باشند اما بازهم خیلی ذوق زده بود که من دارم میام خونه! می گفت چون نمیشه برام بع بعی قربونی کنند باید ماهی از آب می گرفتند! آخه این مامانم اندازه کل عمرش تو بیمارستان ماهی خورد!

بعدش مامانم و بابام با هم دیگه من رو نگه می داشتند٫ کلی با هم سه نفری کل کل می کردیم. یه وقتایی من غافلگیرشون می کردم و اونها هم اینقده بامزه هول می شدند مثلا وقتایی که حمومم می کردند و من هی وول می زدم یا گریه می کردم اما الان دیگه کلی وارد شدند. تازه منم مثل مامانم عشق آبم و کلی خوشم میاد.

از وقتی من و مامانم با هم تنها موندیم دیگه با هم کلی دوست شدیم و حرف هم رو می فهمیم. مثلا من وقتایی که مامانم رو میخوام یه نگاه خوشگل بهش می کنم که می فهمه من چیکارش دارم! اما نمی دونم چرا عوض اینکه زودتر به دادم برسه هی می خنده و قربون صدقه ام میره! 

من کلی سعی خودم رو می کنم که وقت برای مامانم نگذارما اما بازم یه وقتایی دلش میگیره٫ تلفنی هم که گزارش کارای من رو به مامان بزرگا و خاله هام میده٫ عکسام رو هم که میفرسته بازم دلش وا نمیشه! اونا هم انگار خیلی مهربونند٫ آخه هی قربون صدقه ام میرن! مامانم میگه تازه وقتی بغلم کنند خیلی کیف داره! 

دیگه چی بگم؟ هیچی دیگه من که خیلی خوشحالم که اینقده شیرینم! اونقدر که مامان بابام همه کارهامو با جون و دل انجام میدن٫ البته منم به جاش خونه شون رو پر از شادی و خنده کردم!

پی نوشت: صابره جون عکس سارا چندتا پست پایین تر هست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 12:27  توسط هنا  | 

بازارچه مهر طاها

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:36  توسط هنا  | 

چند شب پیش که دیگه از دیدن این دستکش نخی روی دستهای دخترکم خسته شدم و تصمیم گرفتم برای جلوگیری از پنگول کشیدنهای خانم ناخنهاش رو کوتاه کنم٫ وقتی انگشتم رو لای انگشتهاش کوچولوش گذاشتم فهمیدم دیگه مثل روزهای اول محکم و سفت نمی گیردشون و این یعنی یه قدم از دنیای قدیمش فاصله گرفته... یه طعم ملسی داشت این تغییر کوچیک٫ دیدن همین تغییر کوچیک شیرین بود اما با خودم گفتم چرا لذت گرفتن دستهاش توی دستهام و بوسیدنشون موقع شیر خوردنش رو برای چند روز از خودم گرفتم؟ یعنی تا چند وقت دیگه دستهاش اونقدر کوچیک هستند که بشه همش رو توی مشتم بگیرم و قایم کنم؟ یا تا چند وقت دیگه وقتی بغلش می کنم زودی خسته میشه و گردنش رو کج می کنه و آروم میگذاره روی شونه من و صدای نفسهای تند و تندش مثل لالایی من میشه؟ یا وقتی که پوشکش رو عوض می کنم اینطوری آروم و لرزون پا می زنه و دونه دونه هر کدوم از پاهاش رو به یک طرف دراز می کنه و دوباره جمع می کنه! یا وقتی با زبون گریه حرف میزنه و من هر کاری به ذهن بی تجربه ام میرسه انجام می دم و یکیش بلاخره آرومش می کنه٫ یه آهی از سر رضایت میکشه؟ تا کی با این زبون با من حرف میزنه یا با این آه قشنگ آرامشش رو اعلام می کنه؟ یا اصلا این نگاه های معنی دار که من مادر رو می شناسه و اینطوری ذوق زده ام می کنه چند روزه که پیداشون شده؟

آره به همون آرومی که خاکستری چشمهاش دارند تغییر می کنند همه حرکاتش دارند جاشون رو به یه کارای شیرین تر میدند! اما هیچ دوست ندارم که یک روزی این جمله " اصلا نفهمیدم چطور بزرگ شد" رو به زبون بیارم...

انگار باید قدر همین گریه هایی که گاهی معنیشون رو نمی فهمم رو بدونم٫ قدر غر هایی که خوابم رو چند پاره می کنند٫ قدر نیم ساعت تلاش برای گرفتن یک بادگلوی کوچیک٫ قدر سه بار پوشک عوض کردن در عرض دو دقیقه٫ قدر ناهار خوردن درچهار قسمت٫ قدر آشپزی کردن با یک دست و ...  

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 10:48  توسط هنا  | 

دخترکم به دنیا آمده بود و حالا درست مقابلم بود. همین نیم ساعت قبل بود که دکتر دلداریم می داد و می گفت بگذار به دنیا بیاد ببینیم خوشگل هست یا نه؟ و حالا سر و صدای همه بلند بود که چه نازه! چه خوشگله! چشمهاش درشته! (این هم از لطف چشم بادامی هاست البته!) اما من در آن گیجی و منگی فقط سعی می کردم بفهمم چه شکلی است؟! همان کنار سر و رویش را پاک کردند و توی حوله ای پیچیدند گذاشتند بغل من! من منگ آنچه گذشته بود به چهره اش که دیگر کمی آرام شده بود نگاه می کردم. دلم می خواست یک دل سیر گریه کنم٫ چرایش خیلی پیچیده تر از آن است که بتوانم توضیح بدهم. پرستار از خانواده کوچک سه نفری ما عکس گرفت و بعد بابایش در گوشش اذان گفت. من حال عجیبی داشتم٫ بغض رهایم نمی کرد. نمی توانستم زیاد تمرکز کنم و همه چیز را مثل یک خواب در ذهنم مرور می کردم٫ دردها٫ ناله ها٫ دخترم٫ چال گونه اش و ... تنها چیزی که می دانستم این بود که می خواهم زود تر از آن حالت خارج بشوم٫ از آن تخت٫ از آن اتاق!

هادی هرچه می گفت چقدر نازه! من نمی فهمیدم؟! از حالت خودم هم متعجب بودم اما به خودم می گفتم طبیعی است که یک دفعه چشمه محبت مادریم قل قل نمی کند. دلم می خواست به آنچه بر من رفته بود فکر کنم٫ آنقدر مرا تحت تاثیر قرار داده بود که فقط دوست داشتم به احساساتم فکر کنم٫ دلم سکوت می خواست.

کم کم اتاق آرام تر شد هادی را بیرون فرستادند٫ تنها یک ماما برای چک آپ کودک و یک دکتر برای بخیه زدن توی اتاق بودند٫ باز پرسیدم که چقدر مانده؟ ده دقیقه ای طول کشید٫ و من در آن مدت فقط به سارا که توی تخت کوچکی کنار من گریه می کرد نگاه می کردم٫ وضعیت قد و وزنش در حال بررسی بود٫ من غرق افکار خودم به سارا نگاه می کردم که ماما ترازو را جلو آورد تا ببینم ۳۱۳۰ گرم وزن دارد٫ من اما خمار خمار بودم.

کار دکتر هم تمام شد و رفت٫ من ماندم و مامایی که سر و وضع مرا مرتب می کرد. سکوت که در اتاق حاکم شد اشک هایم سرازیر شدند و انگار آن منگی و خستگی هم با قطره قطره اشک هایم از وجودم بیرون می آمدند. اشک ها دانه دانه صورتم را گرم می کردند و من سبک و سبکتر می شدم٫ مثل بادبادک کاغذی مي ماندم که توی نسیم ملایم به این طرف و آن طرف می رود٫ انگار از صبح طناب بادبادک دست یک پسر بچه شیطان به هر طرف کشیده شده بودم و حالا آزاد و رها توی نسیم بالا و بالاتر می رفتم. اشک ها می آمدند و انگار با هر کدام غباری از روی قلبم بر می داشتند٫ دلم نازک و نازک تر می شد٫ چه سبکی دلپذیری بود!

نیم ساعتی گذشته بود و حال و هوایم تغییر کرده بود. کار ماما هم تمام شده بود و می توانستم راحت تر باشم٫ هادی آمد و سارا را در برای شیر دادن در آغوشم گرفتم تا او هم خستگی در کند. شیر خوردن قورت قورتش که تمام شد ماما بردش٫ هادی هم رفت تا برایم غذایی بیاورد. باز تنها شدم اما کم کم داشتم خودم را پیدا می کردم٫ با خیال آن روز خلوتم پر شده بود و جوانه زدن احساسات تازه را در قلبم حس می کردم٫ جوانه می زدند و به سرعت قد می کشیدند٫ احساس بالندگی می کردم٫ خودم را قدرتمند می دیدم و احساس غرور می کردم! دخترم را به دنیا آوردم! نه ماه انتظارش را می کشیدم٫ اما آنچه که بیشتر مرا غرق خودش کرده بود٫ چیزی خاص خود من بودم٫ به زنانگیم اعتماد کرده بودم و توانسته بودم طعم شیرینش را بچشم. نمی دانم چطور می شود توصیفش کرد؟! دوست داشتم ساعتها در خلوت به آن احساس یگانه فکر کنم تا بیشتر بفهممش. 

ساعت ۶ شب بود که برستاری به سراغم آمد تا به اتاقم برویم. لباسم را عوض کردم و به کمک برستار خستگی آن روز را با حوله ی مرطوبی از تنم گرفتم. از تخت که بایین آمدم باورم نمی شد. باورم نمی شد بعد از همه آن دردها آنقدر سبک و راحت باشم. از بخش زایمان که بیرون می آمدیم پرستار ها و ماماهای کنار درب مرا با تبریک ها و لبخندهایشان بدرقه کردند. از آن بخش که هراز چندگاه صدای ناله مادری با گریه نوزادش قطع می شد٫ بیرون آمدیم و از اینکه حالم خوب بود خوشحال بودم اما نمی خواستم اولین خلوتم با سارا همراه خستگی باشد علاوه بر اینکه دوست داشتم بیشتر تنها باشم تا بهتر خودم را و احساسات تازه ام را بفهمم. خواستم تا بعد از دیدار کوتاهم با سارا حدود ۹ ٫شب تنها باشم که به عادت همیشه ساعت ۲ بیدار شدم و بعد از نوشتن و کلی فکر و خیال به سراغ دخترکم رفتم. 

توی راهرو در آن نیمه شب آرام و سبک راه می رفتم و به خودم نگاه می کردم. دیگر کودکی در درونم نبود و من بعد از گذراندن آن روز سخت و شیرین خوشبختانه سرپا بودم و سرحال. دخترم را از طبقه ۲ -اتاق نوزادان- تحویل گرفتم و با خودم به اتاقم آوردم. روی تختم گذاشتمش و خودم کنارش خوابیدم. نور چراغ خواب را زیاد کرده بودم تا صورت گلش را٫ دستها و پاهای کوچکش را بهتر ببینم. کنارش خوابیده بودم و نمی توانستم نگاهم را از صورت خفته آرامش بردارم٫ به چهره اش نگاه می کردم٫ انگار معصومیتش سازی را درونم می نواخت و من غرق لذت شنیدنش٫ می ترسیدم چشم بردارم مبادا آنچه که قلبم را آرام و نرم می لرزاند تمام شود٫ تا به حال نوایی به آن زیبایی نشنیده بودم!  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 15:30  توسط هنا  | 

یک وقتهایی که دخترکم از خواب ناز بیدار شده و شیرش رو هم خورده و از دست اون حباب کوچولوهای توی دلش هم راحت شده٫ روی دست ما لم میده و با چنان آسودگی و رضایتی به دنیای اطرافش نگاه می کنه که فکر می کنی توی عالم هیچ مساله و دغدغه ای وجود نداره هیچ٫ همه چیز بر وفق مراده! به همین سادگی!

من هم انگار توی یک کلاس عملی رهایی ذهن و مدیتیشین و اینجور چیزا شرکت کرده باشم دلم می خواد دستم رو بگذارم زیر چونه ام و از اون همه آرامش٫ آروم بشم که یک دفعه صدای وای قلبم! آی قلبم خودم بلند میشه... آخه اونقدر دیدن این صحنه دلچسبه که حس می کنم قلبم شده مثل عکس های روی کارت پستالهای عاشقانه که یک قلب گرد و قلمبه قرمز یک تیر تیز رفته خورده وسطش!

پی نوشت۱: این رو به عنوان زنگ تفریح پست طولانی زایمان بپذیرید تا بقیه اش رو بنویسم.

پی نوشت۲: تقریبا توی زنگ تفریح هایی که سارا بهم میده به همتون سر میزنم اما راستش هنوز فرصت نمی کنم درست و حسابی پیام بگذارم چون معمولا دستم بنده!

پی نوشت۳: اگه تا حالا به دخترم ماشالله نگفتید الان بگید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 16:23  توسط هنا  |