دخترکم به دنیا آمده بود و حالا درست مقابلم بود. همین نیم ساعت قبل بود که دکتر دلداریم می داد و می گفت بگذار به دنیا بیاد ببینیم خوشگل هست یا نه؟ و حالا سر و صدای همه بلند بود که چه نازه! چه خوشگله! چشمهاش درشته! (این هم از لطف چشم بادامی هاست البته!) اما من در آن گیجی و منگی فقط سعی می کردم بفهمم چه شکلی است؟! همان کنار سر و رویش را پاک کردند و توی حوله ای پیچیدند گذاشتند بغل من! من منگ آنچه گذشته بود به چهره اش که دیگر کمی آرام شده بود نگاه می کردم. دلم می خواست یک دل سیر گریه کنم٫ چرایش خیلی پیچیده تر از آن است که بتوانم توضیح بدهم. پرستار از خانواده کوچک سه نفری ما عکس گرفت و بعد بابایش در گوشش اذان گفت. من حال عجیبی داشتم٫ بغض رهایم نمی کرد. نمی توانستم زیاد تمرکز کنم و همه چیز را مثل یک خواب در ذهنم مرور می کردم٫ دردها٫ ناله ها٫ دخترم٫ چال گونه اش و ... تنها چیزی که می دانستم این بود که می خواهم زود تر از آن حالت خارج بشوم٫ از آن تخت٫ از آن اتاق!
هادی هرچه می گفت چقدر نازه! من نمی فهمیدم؟! از حالت خودم هم متعجب بودم اما به خودم می گفتم طبیعی است که یک دفعه چشمه محبت مادریم قل قل نمی کند. دلم می خواست به آنچه بر من رفته بود فکر کنم٫ آنقدر مرا تحت تاثیر قرار داده بود که فقط دوست داشتم به احساساتم فکر کنم٫ دلم سکوت می خواست.
کم کم اتاق آرام تر شد هادی را بیرون فرستادند٫ تنها یک ماما برای چک آپ کودک و یک دکتر برای بخیه زدن توی اتاق بودند٫ باز پرسیدم که چقدر مانده؟ ده دقیقه ای طول کشید٫ و من در آن مدت فقط به سارا که توی تخت کوچکی کنار من گریه می کرد نگاه می کردم٫ وضعیت قد و وزنش در حال بررسی بود٫ من غرق افکار خودم به سارا نگاه می کردم که ماما ترازو را جلو آورد تا ببینم ۳۱۳۰ گرم وزن دارد٫ من اما خمار خمار بودم.
کار دکتر هم تمام شد و رفت٫ من ماندم و مامایی که سر و وضع مرا مرتب می کرد. سکوت که در اتاق حاکم شد اشک هایم سرازیر شدند و انگار آن منگی و خستگی هم با قطره قطره اشک هایم از وجودم بیرون می آمدند. اشک ها دانه دانه صورتم را گرم می کردند و من سبک و سبکتر می شدم٫ مثل بادبادک کاغذی مي ماندم که توی نسیم ملایم به این طرف و آن طرف می رود٫ انگار از صبح طناب بادبادک دست یک پسر بچه شیطان به هر طرف کشیده شده بودم و حالا آزاد و رها توی نسیم بالا و بالاتر می رفتم. اشک ها می آمدند و انگار با هر کدام غباری از روی قلبم بر می داشتند٫ دلم نازک و نازک تر می شد٫ چه سبکی دلپذیری بود!
نیم ساعتی گذشته بود و حال و هوایم تغییر کرده بود. کار ماما هم تمام شده بود و می توانستم راحت تر باشم٫ هادی آمد و سارا را در برای شیر دادن در آغوشم گرفتم تا او هم خستگی در کند. شیر خوردن قورت قورتش که تمام شد ماما بردش٫ هادی هم رفت تا برایم غذایی بیاورد. باز تنها شدم اما کم کم داشتم خودم را پیدا می کردم٫ با خیال آن روز خلوتم پر شده بود و جوانه زدن احساسات تازه را در قلبم حس می کردم٫ جوانه می زدند و به سرعت قد می کشیدند٫ احساس بالندگی می کردم٫ خودم را قدرتمند می دیدم و احساس غرور می کردم! دخترم را به دنیا آوردم! نه ماه انتظارش را می کشیدم٫ اما آنچه که بیشتر مرا غرق خودش کرده بود٫ چیزی خاص خود من بودم٫ به زنانگیم اعتماد کرده بودم و توانسته بودم طعم شیرینش را بچشم. نمی دانم چطور می شود توصیفش کرد؟! دوست داشتم ساعتها در خلوت به آن احساس یگانه فکر کنم تا بیشتر بفهممش.
ساعت ۶ شب بود که برستاری به سراغم آمد تا به اتاقم برویم. لباسم را عوض کردم و به کمک برستار خستگی آن روز را با حوله ی مرطوبی از تنم گرفتم. از تخت که بایین آمدم باورم نمی شد. باورم نمی شد بعد از همه آن دردها آنقدر سبک و راحت باشم. از بخش زایمان که بیرون می آمدیم پرستار ها و ماماهای کنار درب مرا با تبریک ها و لبخندهایشان بدرقه کردند. از آن بخش که هراز چندگاه صدای ناله مادری با گریه نوزادش قطع می شد٫ بیرون آمدیم و از اینکه حالم خوب بود خوشحال بودم اما نمی خواستم اولین خلوتم با سارا همراه خستگی باشد علاوه بر اینکه دوست داشتم بیشتر تنها باشم تا بهتر خودم را و احساسات تازه ام را بفهمم. خواستم تا بعد از دیدار کوتاهم با سارا حدود ۹ ٫شب تنها باشم که به عادت همیشه ساعت ۲ بیدار شدم و بعد از نوشتن و کلی فکر و خیال به سراغ دخترکم رفتم.
توی راهرو در آن نیمه شب آرام و سبک راه می رفتم و به خودم نگاه می کردم. دیگر کودکی در درونم نبود و من بعد از گذراندن آن روز سخت و شیرین خوشبختانه سرپا بودم و سرحال. دخترم را از طبقه ۲ -اتاق نوزادان- تحویل گرفتم و با خودم به اتاقم آوردم. روی تختم گذاشتمش و خودم کنارش خوابیدم. نور چراغ خواب را زیاد کرده بودم تا صورت گلش را٫ دستها و پاهای کوچکش را بهتر ببینم. کنارش خوابیده بودم و نمی توانستم نگاهم را از صورت خفته آرامش بردارم٫ به چهره اش نگاه می کردم٫ انگار معصومیتش سازی را درونم می نواخت و من غرق لذت شنیدنش٫ می ترسیدم چشم بردارم مبادا آنچه که قلبم را آرام و نرم می لرزاند تمام شود٫ تا به حال نوایی به آن زیبایی نشنیده بودم!
ادامه مطلب