تبليغاتX
از این روزها ...

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

بهار اومده بود که سارا وارد سومین ماه زندگیش شد. گل های رنگی باغچه های همسایه ها و هوای تازه نمی گذاشت که روزها رو در خواب آلودگی و کسالت سر کنیم. باران های بهاری که اجازه می دادند گردشمون به راه بود. هر بار به وضوح نسبت به اطرافش حساس تر می شد. به آدم هایی که نگاهش می کردند لبخند می زد و ذوق زده شون می کرد. با همین گردش های ساده٫ شبها راحت تر می خوابید و کم کم یاد گرفته که با همون وعده شیر آخر شب تا صبح سر کنه٫ من هم دیگه از اون حالت نیمه هوشیاری خارج شدم. با کم خوابی هم سازگار تر شده ام البته.

می دونستم که بیمارستان محل تولد سارا دو ماه بعد از زایمان برنامه هایی برای مادر ها داره و یک تماس با باشگاه کوچیک ورزشیش گرفتم. از ذوقم برای بیرون زدن از خونه و یک هوایی تازه کردن٫ برای اولین کلاس که کلاس ایروبیک و دقیقا فردای اون روز بود جا رزرو کردم. مهد طبقه اول بیمارستان هم با پرداختن هزینه ای پذیرای بچه ها بود. وقتی وارد مهد شدم پسر بچه ای چهار پنج ماهه تنها وسط مهد رها شده بود و در حالیکه مربی مسئولش من رو راهنمایی می کرد اون همینطور یک بند گریه می کرد. کم مونده بود بین حرفهاش از رفتن پشیمون بشم. اما دوست داشتم که سارا هم یک ساعتی رو با آدم های جدید تجربه کنه٫ من هم نفسی تازه کرده باشم. اون یک ساعت به من کلی نیرو برای برگشتن به خونه داد٫ به سارا هم بد نگذشته بود٫ وقتی تحویلش گرفتم گفتند اصلا گریه نکرده و فقط یک مرتبه پوشکش رو تعویض کردند. توی همهمه ای که مامان ها سراغ نی نی هاشون می اومدند٫ سارا آروم اومد بغلم و برگشتیم٫ اما دل من به این راحتی نمیتونه به سپردنش به کس دیگه ای رضایت بده٫ برای همین جلسه بعدی شنا٫ باباییش ازش نگهداری کرد. و ادامه جلسات موند برای بعد از سفر.

اگرچه با اون راه طولانی سارا رو کلی اذیت کردیم اما بیست ساعت سفر٫ عوض کردن فرودگاه ها٫ نشست و برخاست هواپیماها هیچکدوم آرامشش رو به هم نزد. همچنان آروم بود و نگذاشت که خستگی ما تا موقع رسیدن چند برابر بشه. ما به ایران رسیدیم و هر روزش و هر ساعتش برای ما تجربه تازه و احساس جدیدی به همراه داشت. از دیدن فرزند توی آغوش مادر و پدر و محبت بستگان گرفته تا سوار تاکسی شدن هر کدوم ما رو یک جور به فکر فرو می برد... بگذریم.

سارا تو این مدت لبخندهاش پر رنگ تر شد٫ یاد گرفت به صحبت های دیگران گوش بده و براشون از خوشحالی جیغ! بکشه و دست و پا بزنه٫ حرف زدن به سبک خودش رو با خاله ها و مادر بزرگ ها تمرین کرد٫ یاد گرفت ناراحتیش رو با بغض کردن نشون بده٫ به صداهای بلند عکس العمل نشون بده و از سر ناراحتی فریاد بزنه٫ چهره های متفاوت رو تشخیص بده و احساسش رو به ما بفهمونه٫ فهمید که خونه های ایرانی چیزهای دیدنی و جذابی به اسم فرش دارند که نقش و نگار های رنگیش می تونه مدت ها نگاهش رو خیره کنه٫ از تنوع لوستر ها و چراغ های رنگی کیف کرد و خلاصه توی آغوش ها بزرگتر شد و بهش خوش گذشت.

توی همون مدت کوتاه اما بیمارستان کودکان رو هم تجربه کرد. اگرچه مشکل خاصی به جز مصرف پنیر باز توسط من وجود نداشت اما برام دیدن بیمارستان کودکان تهران که پایتخت کشور محسوب میشه شوک بزرگی بود٫ دلم بد جور به درد اومد.

اونقدر حرف دارم برای گفتن٫ اونقدر فکر هست که توی کل سفر و حتی حالا رهام نمی کنه که نمی دونم کدومش رو بگم؟! از  فرودگاه به اصطلاح تازه تاسیس امام بگم که چند مرتبه آسانسور هلبی شکلش می خواست ما رو له کنه؟ یا از اون آقایی که مثل مفتش همه رو به صف کرده بود تا به چهره شون نگاهی بندازه و بدون چک کردن برگه بار با برانداز کردن ما تصمیم بگیره که برگه را چک کنه یا نه؟ صحنه هایی که شب اول خواب رو از چشمم گرفته بود! از بیمارستان تاریک و دلگیری بگم که محلی برای بازی بچه هایی که مطمئنا با مشکل و بیماریی مراجعه کردند نداشت هیچ٫ برای تعویض پوشک هم هیچ مکانی در نظر گرفته نشده بود٫ یا از رفتار دکتر و منشی و پرستار با به اصطلاح خودشون بیمار (و نه مراجعه کننده) که این مورد مطمئنا هیچ هزینه ای روی دوش کسی نمی گذاشت. از بوق هایی که وقت و بی وقت با دلیل و بی دلیل بر سر همه کشیده میشه٫ از چی بگم نمی دونم اما دلم خیلی پره از وطنی که دوستش دارم و می خوام آینده ام رو باهاش شریک بشم٫ دایم این سوال به ذهنم میاد که تصمیم من برای آینده ام چطور سر نوشت دخترکم رو تغییر می ده؟! همیشه کسانی که ساکن خارج از ایران بودند و از اوضاع ایران بد می گفتند حس خیلی بدی در من به وجود می آوردند٫ حتی تا مدت ها بعد از زندگی در ژاپن. همیشه توی دلم یا گاهی هم علنا می گفتم شما خودتون برای ایران چه کرده اید؟ اما حالا شاید سختی انتخاب مسیره که تحمل این همه نا بسامانی رو برام کم کرده یا شاید چشیدن طعم نظم و قانونه که اینقدر مسایل رو برام تلختر از قبل جلوه میده؟ نمی دونم. اما مگر جز اینه که سرنوشت هر قومی به دست خودشون و با همت خودشون رفم می خوره؟! اگر در ایران فرصت نوشتن داشتم شاید بهتر می تونستم منظورم رو بیان کنم. نوشتن این فکرها یک پست دیگه شاید هم یک وبلاگ جدا می طلبه. همه چیز توی سرم وول می زنه... پراکنده گوییم رو به همین حساب بگذارید.

چه خوشند بچه ها! دخترک سه ماهه من بی خیال همه چیز با لذت تمام داره طعم انگشتهای دستش رو امتحان می کنه و با رضایت از خوشمزگیشون کلی سر و صدا در میاره. باید برم سراغش تا انگشتش قرمز نشده! 

پی نوشت ۱: آزیتای عزیز٫ اعظم جان٫ خانم شین من رو ببخشید که فرصت نکردم باهاتون تماس بگیرم٫ شرمنده ام. واقعا سفر پر ماجرایی بود. دسترسی به اینترنت که هیچ٫ فرصت برای تلفن هم پیدا نمی شد. شاید کم کمک نوشتم. یکی از اون ماجراها مشکلی بود که هفته اول برای سارا پیش اومد. توی پوشکش رگه های خون دیدم. با کلی ماجرا و اینها٫ بلاخره یک خانم دکتر مهربونی خیالم رو راحت کرد که هیچ مشکلی وجود نداره به غیر از حساسیت روده های بچه های کوچیک که دستگاه گوارششون هنوز کامل نشده به محصولات گاو. ازم خواست که کلیه محصولات گاوی خوراکیم رو حذف کنم و نتیجه رو ببینم. اما برای من که هر روز باید شیر و لبنیات مصرف می کردم خیلی عجیب و سنگین بود. برای همین فکر کردم که توی اون هفته چه چیز جدیدی به سبد خوراکیم اضافه شده که پنیر لیقوان باز تنها چیز مشکوک بود. خدا رو شکر با حذفش مشکل سارا هم کلا برطرف شد. (نوشتم شاید به درد مامان های دیگه هم بخوره). آزیتا جان از معرفی دکترت در اون شرایط واقعا ممنونم. خیلی کمکمون کردی.

پی نوشت ۲: این پست مادر آینده واقعا به دلم نشست (با اجازه لیلی). زمان٫ زمان بازگشت است و من هم دست و دلم می لرزد...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 13:8  توسط هنا  | 

فقط یک روز از مسافرت ۲۴ ساعته مان گذشته.

امروز وقتی بعد از ۳ هفته خواستم برای شیوا و نی نی اش پیغام بگذارم... از دیدن اسم مامان هنا کمی جا خوردم! این چهره خودم را سه هفته ندیده بودم... من کیم راستی؟!

از برگشتن٫ از دیدن دوباره چهره های آرام و پر حوصله٫ از احترام داشتن دوباره٫ خوشحال و راضیم. از ندیدن چهره های عزیزانم٫ از نشنیدن صداهای آشنا دلتنگم. از صبح که بی صدای مامان بیدار شده ام با خودم در گیرم٫ حال خودم را نمی فهمیدم٫ کسی نبود که به سارا صبح به خیر بگوید٫ باز من ماندم و او. همه جا آرام است٫ هوا بهاری است٫ عصر به خرید میرویم لازم نیست که نگران کلک زدن فروشنده باشیم یا نگران آدم هایی که رعایت صف را نمی کنند٫ صدای موبایلها اذیتمان نخواهد کرد و لازم نیست غرو لندهای کسی از فلان و بهمان را تحمل کنیم٫ از خیابان که با خیال راحت رد می شویم هیچ٫ صدای هیچ بوقی بچه ام را از خواب نمی پراند٫ همه جا تمییز است... همه چیز آرام است... لبخند رایگان است.

صدای مامان نمی آید اما٫ حتی لازم نیست که قبل از بیدار شدنش و سرزنشش برای بیرون بردن سارا صبح زود از خانه جیم شویم٫ بابا نیمه های روز از سر کار برنمی گردد و سراغ سارا را نمی گیرد تا کمی با او خوش و بش کند٫ فردا شب مهمانی نیست٫ لازم نیست با خواهرم بنشینیم٫ از دغدغه های تربیت بچه حرف بزنیم و سس سالاد مهمانی را آماده کنیم٫ دخترش آنطرف تر سارا را بخواباند. آخر هفته برادرم از شهرستان نمی آید٫ سر به سر پسرانش نمیگذارم٫ سر به سر سارا نمی گذارند٫ با هم نمی خندیم. صدای آشنایی نمی آید.

ایران که بودم به خودم قول دادم که هر جا که هستم قدر خوبی هایش را بدانم٫ قدر دلتنگی هایی را بدانم که توی این سفر فهمیدم چقدر بزرگ ترم کرده اند.

حالا سارا بیدار شده٫ می خواهم باز به پیاده روی بروم... این بار با سارایی که از سه هفته پیش خیلی هوشیارتر و شاد تر است٫ چرا من شاد تر نباشم؟

جمعه ۲۷ اردیبهشت ۸۷

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:56  توسط هنا  | 

ای کاش... ای کاش آدمی وطنش را

مثل بنفشه ها... در جعبه های خاک

یک روز می توانست.... همراه خویش ببرد هر کجا که خواست

شفیعی کدکنی

*

ما تازه از راه رسیدیم. هنوز لباس هامون گرد و خاک ایران رو دارند (همینطور دود تهران رو). تا دوباره خودم رو اینجا پیدا کنم کمی طول میکشه. دلم برای همه دوستهای این خونه م تنگ شده. باید به همه سر بزنم اما فعلا اول باید به داد خونه و دوم به داد دل خودم برسم که خیلی شلوغ پلوغند.  

بهاری باشید

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:38  توسط هنا  | 

ما دوشنبه عازم هستیم... امیدوارم به سلامت برسیم. هتوز باور نکردم و اون دلهره شیرین هنوز با منه. ما تقریبا دو هفته تهران هستیم٫ اگر قرار وبلاگی مامان ها به نتیجه رسید ما رو هم خبر کنید. خدا رو چه دیدید شاید من هم تونستم بیام.  

*

لونه زیبای یک پرستو و جوجه هاش که هر روز شاهد بزرگ شدنشون بودم تا وقتی که پرواز یاد گرفتند و با همون جیغ های شادشون من رو هم سرحال آوردند. وقتی اون طور آزاد و شاداب فریاد می زنند آدم ذوق زده میشه! اینجا منتظر مادرشون بودند که انگار کرمی به دهان داشت و براشون صبحانه آورده بود. (پارسال همین وقتها....در مسیر دانشگاه)

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:43  توسط هنا  |