تبليغاتX
از این روزها ...

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

قبل ترها فکر نمی کردم که بچه ها اینقدر از خودشون خواسته داشته باشند٫ بپسندند٫ از چیزی بدشون بیاد٫ به چیز خاصی لبخند بزنند یا از صدای مخصوصی بترسند اما انگار به کوچولویی سارا هم که باشند باز هم برای خودشون کسی هستند. خیلی دلم میخواد اینطور وقتها برم توی دلش ببینم چی فکر میکنه یا چه احساسی داره؟ برای ما که خیلی خاطره انگیزه.

دوست دارم لحظه های خوشی که برامون ساخته رو بنویسم شاید یه روزی در آینده با خوندنشون به هادی بگم: آ! یادته! یادته این کار رو می کرد؟ اون کار رو می کرد؟ یادته کوچولو بود؟

۱. وقتهایی که من به سیب گاز میزنم سارا حسابی متعجب میشه٫ ابروهاش رو میده بالا و لبخند زنون به من و سیب نگاه می کنه. همینطور وقتی باباش مسواک میزنه. فکرش رو بکنید! ما برای سرگرمی بچمون سیب می خوریم یا مسواک میزنیم.  وقتی هم سرفه/عطسه می کنه یا دور دهانش رو پاک می کنم٫ انگار قلقلکش میاد. یه طوری به من نگاه میکنه و میخنده انگار میگه اینها دیگه چی بودند؟ چی کار کردی؟

۲. وقتهایی هست که باباش کلی براش شکلک و صدا در میاره و اون هم کلی ذوق می کنه٫ یه دفه از یکی از این حالتها می ترسه و بغض میکنه. کاملا مشخصه که این گریه با گریه های معمولی - که به ندرت هم اتفاق میفتند- فرق می کنه. گریه هایی که تنها با آغوش من -بدون انجام کاری- آروم میشند و کلی مفتخرم می کنند! 

۳. قبلترها فقط به آویزش (معرف حضور هست دیگه؟) خیره می شد٫ حالا با نگاه های عشقولانه بهش لبخند میزنه. حسابی به آقای دایناسور حسودیمان میشود! 

۴. علاقه وافر ایشون به ایستادن باعث میشه یک وقتهایی وسط خواب! با چشمان کاملا بسته٫ سرش رو با تمام توان بالا بیاره تا بلند بشه! گاهی بی خیال میشه و به خواب ادامه میده و گاهی هم همین کارش باعث میشه که چشمهاش باز بشه و به تلاش ادامه بده! یک وقتهایی هم همونطور که پاهاش رو بالا میاره ٫دوباره به خواب میره .بعد گرانش محترم زمین که پاهاش رو میاندازه پایین٫ از خواب میپره. البته در بیداری هم اگر روی زمین بگذاریمش خیلی وقتها فقط کمرش روی زمینه٫ سر و پاهاش رو به زور بالا میاره تا یک جوری بلند بشه بشینه٫ مگه دنیا رو بهتر ببینه. 

۵. هفته پیش که یاد گرفته بود غلت بزنه٫ یک شب بنده چندین و چند بار با صدای آهای کمک بیدار شدم چون توی خواب می غلتید و بعد می گفت بیایید من رو نجات بدید. واقعا نصفه شب نمی دونستم بهش بخندم یا از خواب گریه کنم. حالا دیگه می غلته و منتظر امداد نمیمونه٫ می خوابه.

۶. تازگیها وقتهایی که شادابه همینطور پشت سرهم جیغ می کشه. سرحال و خندون توی چشم ما نگاه می کنه٫ دهانش رو باز می کنه و با تمام توان جیغ میزنه. مثل مرغ مینا! از اونجایی که خیلی اهل سر و صدا کردن نیست و حتی حال گریه کردن هم نداره (به جاش شست عزیز رو میمکه) ما هم برای تشویقش به صدا کردن و برونگرایی! همراهش جیغ و فریاد می کنیم و کلی می خندیم. اگر چند وقته دیگه همسایه ها بیرونمون نکنند خوبه!

۷. از بس که جلوش با طناب و روسری و... چیز میز آویزوون کردم حسابی در به چنگ آوردن اشیای مقابلش ماهر شده٫ فقط فکر کنم براش این مساله به وجود اومده که چرا هرچقدر به آب چنگ میزنه هیچ چی گیرش نمیاد و دستهاش رو به هر حالتی که بلده حرکت میده. ظرافت حرکت انگشتهاش رو خیلی دوست دارم٫ بغلم میگیرمش و به تلاشش نگاه می کنم.

این آخری رو که نوشتم یاد دیروز توی حمام افتادم که نگاه معنی دارش٫ انگشتهای کوچیکش٫ لبهاش که به خاطر تمرکز کردن جمع شده بود و حرکات ظریف و کنجکاوش تمام هوش و حواسم رو برده بود. به آب چنگ میزد و به دستهاش نگاه می کرد که نتیجه اش رو ببینه. بغلم آروم نشسته بود. می خواستم تا با آب بیشتر دوست بشه و از پاشیدن آب توی صورتش نترسه. دوست داشتم ازش عکس یا فیلم بگیرم اما مثل خیلی وقتها پشیمون شدم. بارها شده که عکسی رو با هیجان گرفتم و هرچقدر به عکس نگاه کردم دیدم نه! این اونی نبود که من می خواستم. باز هم عکس گرفتم و فایده ای نداشت... مشکل جای دیگه ای بود. احساس من قابل ثبت نبود.

فهمیدم که اون چیزی که با دیدن این صحنه ها در دل من به جوش میاد روی هیچ نگاتیوی٫ روی هیچ مموری دوربینی٫ روی هیچ بوم نقاشی٫ روی هیچ چیز دیگه ای قابل نقش بستن نیست. زمان میگذره و چاره ای ندارم جز اینکه همین لبخندها رو٫ همین صداها و آغون آغونهای نامفهموم رو و حتی همین بغض های گاه و بیگاه  رو با همه وجودم ببلعم.

پ. ن: دیکته ی عطسه رو درست کردم ;)

پ. ن: الان این مطلب رو در وبلاگ آقای الف خوندم٫ خیلی ناراحت کننده است. من خیریه مهر طه رو میشناسم٫ از دختر بچه های بی سرپرست نگهداری می کنه. خیلی وقتها هست که بهشون فکر می کنم٫ خیلی وقتها. حالا همون سرپناهشون هم داره می لرزه!

پ. ن: هیچ دقت کردید که من اینجا هم می نویسم ;)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:11  توسط هنا  | 

اگر دوست داشتید برای مسافرت بچه های روشندل به مشهد کمک مالی کنید٫ به اینجا سر بزنید.

مادر سپید سال گذشته بچه ها رو به سفر برده و امسال کمبود بودجه داره. من خودم متاسفانه کاری از دستم برنمیاد اما شما اگر تواناییش رو دارید بسم الله! حتما بچه ها خیلی خوشحال میشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 16:59  توسط هنا  | 

کوچولوی من چقدر زود بزرگ میشی. کی تو چهار ماهت شد؟! کی تو فهمیدی که وقتی بایستی بهتر دنیا رو می بینی؟ تو که همین دیروز پریروز گردن نازکت رو به دستهای ما تکیه می دادی و نگهش می داشتی؟! من چه طوری ببینم که حالا اصلا حاضر نیستی که یک جا بخوابی و همه اش خودت رو کمون می کنی و گرد و قلمبه میشی بلکه هم راهی به بلند شدن و ایستادن پیدا کنی. فهمیدی پا داری نه؟ چقدر برات هیجان انگیزه کشف توانایی هات و برای من دیدن ذوق کردن هات. وقتی دستهات رو میگیریم و با اشتیاق خودت رو بلند می کنی چشمات برق می زنه. وقت هایی هم هست که حاضری به من لم بدی و من دستهام دورت حلقه بشه و با دستهام یه کتاب برات ورق بزنم و تو حسابی زل بزنی به آقا فیله٫ پیشی٫ ماهی خانوم٫ بع بعی و ... و من حسابی لذت ببرم از بغل کردنت و حتی از ببعی شدن٫ از پیشی شدن ٫ از جیک جیک کردن حتی! باورت میشه که حالا مشتهای کوچولوت موقع خواب آلودگی٫ حسابی چشمهات رو می مالند و گاهی اشکت رو در میارند؟ و صدای من در میاد که لالا اومده توی چشمت؟! از اینکه کنارت بخوابم راستش کمی می ترسم برای همین از وقتی توی گهواره ات جا نمیشی کمی از ما مستقل شدی. درٍ کشوییٍ بین اتاق هامون بازه و چشمهای من شب ها هوای تو رو دارند. زیر نور چراغ خوابی که خیلی دوستش داری می گذارمت٫ عروسک آویز دوست داشتنیت رو بهش وصل کردم و تو همونطوری که بهش نگاه می کنی خوابت می بره. آخه کی تو چهار ماهت شد؟! کی من رسیدم به ایستگاه تحویل پروژه؟! دو روزه که به دانشگاه میام٫ دو روزه که چند ساعتی نمی بینمت و به مهد کنار دانشگاه سپردمت. نمی خوام از فشاری که توی این یکی دوهفته برای گرفتن این تصمیم روی دوشم بود بگم. اما قلبم از نگرانی و احساس مسئولیت و احساس تنهایی آشوب بود.  تحمل کسالت روزهای فصل بارون اون هم یکه و تنها برای من و تو کار ساده ای نیست و سپردن تو به مهد هم حتی برای همین یکی دو ماه٫ برای من که خودم رو مسئول احساس و عواطف کودکانه تو می دونم خیلی مشکله. اینکه نزدیکم هستی و بعد از چرت صبحگاهیت می تونم بیام و بهت شیر بدم خیلی عالیه و یا هر وقت دلم تنگت شد. اما دلم هنوز آروم نیست٫ به تو فکر می کنم٫ به تو. 

داشتم می گفتم... تو چهار ماهت شده و من بیست و شش سالم! پارسال همین روز بود که برای مطمئن شدن از وجود تو به بیمارستان رفتیم. دکتر تبریک گفت. وای که چه حال عجیب غریبی داشتیم اونروز و چه خوشیم با تو امروز. دوباره بعد از درست یکسال امروز ساعتی برای خودم بودم و من -نه من ِ مادر- دوباره سوار دوچرخه شدم، می خواستم ساعت ها آزاد و سبک بچرخم. می دونم که دلم اصلا طاقت دوریت رو نداره، اما چقدر نیاز دارم به این ساعت ها... برای خود خود خودم. مادر شدن از وجود آدم معجون عجیبی میسازه. مادری٫ اونوقت هوای دخترک دبیرستانی و تعطیلات خرداد و لمیدن جلوی تلویزیون به سرت می زنه! بچه ات خوابه و مشغول کاری اونوقت دلت می خواد زودتر بیدار بشه و برات بخنده! به بچه ات شیر میدی دوست داری یه گوشه بشینی برای خودت بستنی لیس بزنی. براش لالایی می خونی و تلاش می کنی تا بخوابه وقتی خوابید با همسرت همه اش در مورد شیرین کاری هاش حرف می زنید و اداش رو در میارید و میخندید. از سر و کولت بالا میره دلت میخواد یک نفری بود میسبردیش بهش و سرت رو می کردی توی خلوت شعر های سهراب. و من دارم خودم رو از لابلای این همه فکر و احساس متفاوت جستجو می کنم که کجام!؟

همین حالا توی خواب دمر شدی و من ذوق زده ام که حالا توی خواب هم میتونی بغلطی! اینها شاهکار های بزرگیند برای من که بارسال همین موقع٫ حتی نتونستم توی مونیتور ببینمت از بس که کوچیک بودی.

معجزه کوچولوی من... دوستت دارم... همین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 13:13  توسط هنا  | 

تولدت مبارک ای خود من!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 19:46  توسط هنا  | 

نیم ساعتی هست که از پیاده روی عصرگاهی آمده ایم٫ هوا حسابی بهاری بود و ابرها مثل پشمک های بزرگ بالای سرمان رژه می دادند٫ ما هم کوچه پس کوچه ها را گز می کردیم و منتظر بودیم که کسی پیدا بشود بهش سلام کنیم. نبود که نبود. حالا آمده ام از پنجره٫ پارک کوچک جلوی ساختمان را نگاه می کنم که شلوغ شده. چند تا بچه قد و نیم قد دارند دنبال هم می کنند٫ دو سه تا از خانم های همسایه هم نشسته اند روی نیمکت چوبی.  یکی شان را می شناسم. همسایه طبقه دو است٫ پسرش دو سالی دارد. چقدر جالب که دارد با بقیه خوش و بش می کند. آخر از وقتی ما آمده ایم اینجا هر وقت به خودش و شوهرش سلام کردیم انگار سرشان یکی دو منی سنگین باشد به زور بالا آورده اند و نگاهشان که انگار به زمین چسبیده است را با کلی مصیبت برای یکی دو لحظه ادا کردن جواب سلام از زمین کنده اند و انداخته اند روی قیافه ی ما!

جلوی پنجره ایستاده ام و دارم نگاهشان می کنم. یکیشان برای آرام کردن بچه پنج شش ماهه اش بلند می شود و همانطور که دارد حرفش را ادامه می دهد خودش را تکان می دهد٫ مثل گهواره. وای که چقدر حسودیم می شود٫ حرف بزنی و آنقدر شیرین باشد که گریه بچه ات هم قطعش نکند. توی خیال خودم  روی نیمکت می نشینم و سارا را با دو دستم ایستاده نگه می دارم تا تاب بازی بچه ها را تماشا کند٫ آنوقت از آش جدیدی که یاد گرفته ام حرف می زنم یا شاید هم از حراج لباس تابستانی فلان فروشگاه. یا هیچکدام. بعد٫ سارا بیقراری می کند همانطور که تکانش می دهم می گویم: "دخترکم یک لحظه هم تنهایی سر نمی کند٫ گریه هم نمی کند طفلک ها! شستش را می گذارد توی دهنش و مک می زند اما انگار انگشت کرده توی مغز من٫ برایش کلی بازی و شکلک در می آورم تا با یک لبخند رضایت شست را بی خیال شود. آخر بعد از کلی خرس و خروس شدن٫ بدجنس انگشتش را مثل سیگار می گذارد گوشه لبش تا حساب کار دستم باشد٫ راستی دختر شما هم شستش را می خورد؟!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 16:17  توسط هنا  | 

    

   

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 10:40  توسط هنا  |