من توی خونه مون ته طغاری (چطوری می نویسند این کلمه رو؟) بودم و یک جورهایی خیلی خیلی آخری! برای همین وقتی همه خواهر برادرها ازدواج کردند و رفتند من انیس و مونس مامان و بابام بودم و از وقتی هم که چشم باز کردم هر دو موهاشون جوگندمی شده بود. شاید بشه گفت بیشتر حکم مادربزرگ و بدر بزرگ دارند برام. با همه خاطرات بامزه و دیدنی که از یک زوج مسن میشه داشت٫ خاطراتی که ظاهر کل کل کردن داره اما باطنش یه محبت عمیقه که طی سالها همراهی ایجاد شده. وقتهایی بود که بابا بدجوری مریض میشد٫ مثلا سرماخوردگی سختی داشت و مامان حسابی بهش میرسید و اون هم هی ناز می کرد. مثل خیلی مردها که وقتی مریض میشند پسر بچه کوچولوی درونشون انگار دست به کار میشه و یه موجود ملوس نوازش طلب ازشون می سازه. گاهی در این موارد که مامان دیگه خسته میشد میگفت والله من هم حالم خوب نیست٫ درد نگذاشته دیشب اصلا بخوابم. وقتی من و بابا این جمله رو میشنیدیم هر دو خیلی متعجب میشدیم که پس چرا ما نفهمیدیم که تا حالا تو هم مریض بودی مامان جان؟! اگر در حضور بابا می گفت -که کم هم پیش میومد- بابا اینقدر ناراحت میشد که با یه لحن عصبانی می گفت: "مگه میشه؟" (شنونده خودش باید عاقل بود و حرف دلش رو میشنید که چرا عزیزم!؟) جواب مامان هم که آروم به من میگفت این بود:"من نمی تونم که بیفتم... من اگر بخوام که مثل بابا خودم رو به مریضی بسپارم و منتظر کسی باشم این خونه چی بشه؟" (شما بخونید که تو که بچه ی مایی چی بشی)
حالا بعد از اون سالها٫ بنده دو هفته است که هی نا خودآگاه اون حرف رو با خودم زمزمه می کنم. وقتی تمام بدنم درد میگیره اما سارا رو بغل میگیرم و راه می برم تا آروم بشه و بتونه بهتر بخوابه ... وقتی که ضعف حسابی داره از با میاندازدم و سارا رو به حمام روزانه اش می برم که توی این هوا پوست لطیفش عرق سوز نشه و وقتهایی از این دست٫ به خودم میگم عجب نیروی درونم هست٫ هرچی که فکر می کنم دیگه از این بیشتر نمی تونم انگار اشتباه می کنم. یکی دو روزه حتی بیشتر هم فهمیدم. آقای پدر هم سرما خورده و وقتی تمام دردهای نگفته ی من رو میشمره٫ حس می کنم داره از زبون من حرف میزنه٫ اِ راست میگه من هم استخونهام درد می کنه٫ آره من هم ته گلوم می سوزه٫ آّها! من هم مریضم! اون میره که استراحت کنه و من سوپ می پزم و فکر می کنم " انگار واقعا من نباید بیفتم"
*
سرشون سلامت! من شکایت نکردم ها! یک وقتی نیایید کامنت بگذارید که شوهر داری مثل دسته گل٫ بچه داری مثل قند عسل ناشکری نکن! خواستم با مامانم همدردی کرده باشم٫ هرچند شاید هم سالهایی دورتر باز هم دور گردون یک کاری بکنه بفهمم که عمق اون حرف باز هم بیشتر از اینها بوده....
*
پی نوشت: روی میز نی نی به به رو دیدید چه غذاهای خوشمزه ای چیده شده؟




