تبليغاتX
از این روزها ...

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

من توی خونه مون ته طغاری (چطوری می نویسند این کلمه رو؟) بودم و یک جورهایی خیلی خیلی آخری! برای همین وقتی همه خواهر برادرها ازدواج کردند و رفتند من انیس و مونس مامان و بابام بودم و از وقتی هم که چشم باز کردم هر دو موهاشون جوگندمی شده بود. شاید بشه گفت بیشتر حکم مادربزرگ و بدر بزرگ دارند برام. با همه خاطرات بامزه و دیدنی که از یک زوج مسن میشه داشت٫ خاطراتی که ظاهر کل کل کردن داره اما باطنش یه محبت عمیقه که طی سالها همراهی ایجاد شده. وقتهایی بود که بابا بدجوری مریض میشد٫ مثلا سرماخوردگی سختی داشت و مامان حسابی بهش میرسید و اون هم هی ناز می کرد. مثل خیلی مردها که وقتی مریض میشند پسر بچه کوچولوی درونشون انگار دست به کار میشه و یه موجود ملوس نوازش طلب ازشون می سازه. گاهی در این موارد که مامان دیگه خسته میشد میگفت والله من هم حالم خوب نیست٫ درد نگذاشته دیشب اصلا بخوابم. وقتی من و بابا این جمله رو میشنیدیم هر دو خیلی متعجب میشدیم که پس چرا ما نفهمیدیم که تا حالا تو هم مریض بودی مامان جان؟! اگر در حضور بابا می گفت -که کم هم پیش میومد- بابا اینقدر ناراحت میشد که با یه لحن عصبانی می گفت: "مگه میشه؟" (شنونده خودش باید عاقل بود و حرف دلش رو میشنید که چرا عزیزم!؟) جواب مامان هم که آروم به من میگفت این بود:"من نمی تونم که بیفتم... من اگر بخوام که مثل بابا خودم رو به مریضی بسپارم و منتظر کسی باشم این خونه چی بشه؟" (شما بخونید که تو که بچه ی مایی چی بشی)

حالا بعد از اون سالها٫ بنده دو هفته است که هی نا خودآگاه اون حرف رو با خودم زمزمه می کنم. وقتی تمام بدنم درد میگیره اما سارا رو بغل میگیرم و راه می برم تا آروم بشه و بتونه بهتر بخوابه ... وقتی که ضعف حسابی داره از با میاندازدم و سارا رو به حمام روزانه اش می برم که توی این هوا پوست لطیفش عرق سوز نشه و وقتهایی از این دست٫ به خودم میگم عجب نیروی درونم هست٫ هرچی که فکر می کنم دیگه از این بیشتر نمی تونم انگار اشتباه می کنم. یکی دو روزه حتی بیشتر هم فهمیدم. آقای پدر هم سرما خورده و وقتی تمام دردهای نگفته ی من رو میشمره٫ حس می کنم داره از زبون من حرف میزنه٫ اِ راست میگه من هم استخونهام درد می کنه٫ آره من هم ته گلوم می سوزه٫ آّها! من هم مریضم! اون میره که استراحت کنه و من سوپ می پزم و فکر می کنم " انگار واقعا من نباید بیفتم"

*

سرشون سلامت! من شکایت نکردم ها! یک وقتی نیایید کامنت بگذارید که شوهر داری مثل دسته گل٫ بچه داری مثل قند عسل ناشکری نکن! خواستم با مامانم همدردی کرده باشم٫ هرچند شاید هم سالهایی دورتر باز هم دور گردون یک کاری بکنه بفهمم که عمق اون حرف باز هم بیشتر از اینها بوده....

*

پی نوشت: روی میز نی نی به به رو دیدید چه غذاهای خوشمزه ای چیده شده؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 7:56  توسط هنا  | 

اینم از نی نی به به!

قرار بود که یک ماه دیگه تاسیسش کنم اما فکر کردم که چرا وقتی شما مشتاق نوشتن مطالب خوشمزه تون هستید منتظر من باشید. حالا درستش کردم و می سپارمش به شما. در فرصت های بعدی به رنگ  و روش هم می رسم. اگر نظری دارید لطف کنید و بگید.


 پی نوشت۱: مامان فریبای عزیز...جات واقعا خالیه. دلم برای رایان لک زده! همه اش به یادتم. نمیدونی که دیدن کامنتهات این طرف و اون طرف چقدر خوشحالم میکنه. الان دیدم نوشتی که از اول شروع کردی٫ میدونم که از مادر توانایی مثل تو جز امید و موفقیت نمیشه انتظار داشت. منتظرت هستیم که برامون بنویسی و براتون دعا می کنیم.

پی نوشت۲: یه مامان مبتکر کشف کردم: سین مامان شین

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 10:16  توسط هنا  | 

سارای کوچک من حالا پنج ماهه شده. توی ماه گذشته انگار که یه تحول بزرگ اتفاق افتاده٫ اون دخترک ساکت و آروم که صداش به ندرت در می اومد و فقط گهگداری که هیجان زده میشد یک دفعه جیغ می کشید حالا دیگه خیلی شیطون شده. آوازه می خونه و فهمیده بین سکوت و جیغ٫ کارای دیگه هم میشه با این تارهای صوتی انجام داد. مثلا اغلب اوقات٫ خیلی با نمک اول انگشتهای پاهاش رو با جفت دستهاش میگیره بعد گردنش رو کج می کنه٫ ابروهاش رو میده بالا و آواز می خونه و کیفور میشه که به به! چه صداهایی بلدم! برای همنوایی با خودش هم پاهاش رو با کنترل دستهاش تکون تکون میده. اینجور وقتها میشه عین یه توپ گرد آواز خون که من نمی تونم نچلونمش! یا وقتی غلت می زنه هی دور خودش می چرخه و با خودش هی دایره می کشه. بعد هم سر و صدا می کنه که بیایید من رو برگردونید دیگه. به محض برگردوندن هم دوباره می چرخه که خوب دلم خنک شد سرکارتون گذاشتم!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 11:13  توسط هنا  | 

هفته قبل باز هم به بیمارستان رفتیم. این بار برای بچه های بین ۴ تا ۵ ماه یک برنامه ساده گذاشته بودند. در مورد شروع غذای کمکی قرار بود صحبت کنند. وقتی رسیدیم به سالن کوچیکی که مخصوص این جور برنامه هاست (همون که برنامه شرکت بابا ها در زایمان هم آنجا برگزار شد) چند نفری اومده بودند. دور تا دور سالن به تعداد مامان ها حوله ای به عنوان زیر انداز کودک پهن کرده بودند. کم کم همه با بچه های چشم بادومی رسیدند. سالن با بیست سی تا نی نی جور واجور  پرشد. یکی روی حوله خوابش برده بود٫ یکی داشت با شیشه شیرش ور می رفت٫ اون یکی اسباب بازیش رو با حرص به دندون می کشید٫ یکی سینه خیز می رفت موی بچه بغلی رو می گرفت و ... خلاصه خیلی صحنه های دیدنی بودند. وقتی در جمع بچه ها قرار می گیرم انگار عالمی از استعداد ها و توانایی های خاص جلوم ظاهر میشه٫ هیچ دو کودکی روند رشد یکسانی نداشتند و هر کدوم توی یک زمینه پیشرفت کرده بودند. خیلی لذت بردم از دیدن این تفاوت ها! مامان ها هم مشغول صحبت با مامان های کناری بودند. میشد حدس زد که دارند در مورد شاهکارهای بچه هاشون و اینکه با بچه کار می کنند و در چه حالیند درد دل می کنند.

اول برنامه بروشور های کاغذی ساده ای دادند که من با همین سواد کم از روی شکل می تونستم یه چیزهایی بفهمم. قسمت اول صحبت ها در مورد روند رشد بچه ها بود. اینکه هرماه چه  پیشرفت هایی می کنند و چه توانایی های به دست میارند. با کلی توضیحات که من فقط از شکل ها می فهمیدم که مثلا این ماه می شینند و ماه بعد راه میرند و کلی نکته ضمنی که مثلا در فلان سن که بچه چهار دست و  پا میره چیزهایی مثل دگمه٫ سنجاق٫ میخ و قیچی و ...رو از دو رو بر جمع کنید و خونه رو ایمن کنید. قسمت دوم٫ یک خانمی اومد و باز هم از روی همون برگه ها راجع به چگونگی شروع غذای کمکی صحبت کرد. اینکه با چه غذاهایی شروع کنیم٫ چقدر از هردسته مواد خوراکی بهشون بدیم و از این حرفا! در حین توضیحات هم برای همه مامان ها توی ظرف یک بار مصرف بعلاوه یک قاشق غذاخوری کودک٬ نمونه ای از غذاهای توضیح داده شده رو آوردند. برای اینکه از نزدیک متوجه جزییاتی که توضیح میده باشیم. کمی برنج  پخته شده و له شده٫ کمی پوره سیب زمینی شیرین٫ همینطور توفو و ظرف خیلی کوچیکی ماست و پوره هویج٫ سهم ما بود از این دور همایی ساده.

برام خیلی جالب و همینطور مفید بود. هرچند اگر بروشور نبود فقط یک بیستم حرفهاش رو فهمیده بودم. بعد از اتمام صحبت هاش تک به تک با هر کدوم از ما سلام و علیک گرمی می کرد و به سوالاتمون جواب میداد. بعد از این جلسه کلی توی نت به زبان ژاپنی دنبال مطلب گشتم و خیلی چیزهای جالی  پیدا کردم. حتی منوی غذاهای متنوعی برای بچه ها در ماه های مختلف  پیدا کردم که سعی می کنم اینجا بعضی هاش رو بگذارم. خوبی سیستم های ژاپنی اینه که خودشون رو موظف به آگاهی دادن می دونند هرچند اون آگاهی ها خیلی ساده و  پیش  پا افتاده به نظر برسند. برای همین منابع خیلی زیادی میشه در هر مورد پیدا کرد. این یک نمونه از اون منو ها برای بچه های ۵ و ۶ ماهه است: غذای کودک 

تنوع طعم و ترکیباتش زیاده و ایده های خوبی به آدم میده. غذاها رو به چهار دسته تقسیم کرده: ۱. سبزیجات ۲. میوه ها ۳. پروتئین ۴. غلات

از اونجایی که من عاشق بازی با طعم ها و رنگ ها هستم٫ و آشپزی رو دوست دارم سعی می کنم هرازچندگاه بعضی از این غذاها رو ترجمه کنم٫ پختنش با شما :) مثلا این پوره بروکلی/پیاز یک نمونه از منوی سبزیجات برای ۵ تا ۶ ماهه هاست:

 برنج: ۲ قاشق غذاخوری

برگ کلم بروکلی: ۱ قاشق کوچک (مربا بزرگتره یا چای خوری؟!)

پیاز ریز خردشده: ۱ قاشق غذاخوری

قسمت سر بروکلی که برگهای سبزی داره رو ریز خرد می کنیم (یا رنده می کنیم). به برنج حدود یک فنجان آب اضافه می کنیم و بروکلی ها و  پیاز ریز خرد شده (یا رنده شده) رو توش میریزیم. با شعله کم بین ۲۰ تا ۳۰ دقیقه می پزیم (برنج های ژاپنی کمی متفاوتند و بهتره خودتون زمان رو برای برنج ایرانی تنظیم کنید) بعد از پخته شدن می تونید این غذا رو میکس کنید یا با قاشق له کنید و نی نی تون نوش جان کنه. من برای اینکه بروکلی خاصیتش رو با جوشوندن از دست نده توی ماکروفر پختم. که اون هم ساده است.

اگر بروکلی رو به قطعات ریز خرد کنید و حدود یک فنجون بشه٫ با اضافه کردن یکی دو قاشق آب و گذاشتنش توی یک ظرف در بسته حدود سه دقیقه طول میکشه که توی ماکروفر بپزه. (قدرت ماکروفر هم مهمه که خوب با تجربه زمانش رو می تونید به دست بیارید)

کسی میدونه چرا اینقدر در اضافه کردن چاشنی به غذای بچه ها سخت گیری هست؟ اینجا هم اصرار داشتند که چیزی به غذا افزوده نشه چون بچه ها هنوز ذهنیت غذایی! ندارند و همینطوری هم این سوپ و موپا براشون خوشمزه است٫ خوب ادویه جات ممکنه حساسیت زا باشند اما مثلا کمی نمک یا شکر چه مشکلی داره؟

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 11:32  توسط هنا  | 

  آیا آفرینش باشکوه نیست؟ کوچولوی پارسال و امسال من را ببینید:

 سال گذشته... سارای چهار ماهه    امسال... سارای چهار ماهه


خوابم حسابی عمیق بود٫ حس کردم که هر از چند گاه ضربه ای به سینه ام می خورد. حدس زدم  نصفه های شب باشد که چشمهایم از هم باز نمی شوند٫ ضربه ها بیشتر شد. چشم باز کردم و توی تاریکی فهمیدم سرجایم نیستم. نفهمیدم که کی آمده بودم کنار سارا؟! مشتهای کوچکش به سینه ام می خورد. ساعت چهار و نیم صبح بود. چشمهایم را دوباره بستم به امید خواب دوباره. چند لحظه بعد وقتی با چشمهای نیمه باز خواستم سراغش را بگیرم٫ انگار فهمیده باشد که بیدار شده ام سرش را به سمت صورتم کج کرد و بالا آورد٫ چشمهایش زیر نور چراغ خواب برق می زد و با لبخند شیطنت آمیزی به من زل زده بود. توی دلم گفتم: مثل یه پیشی توی تاریکی می مونی! و از سرحالیش خنده ام گرفت. مثل کسی که بلاخره به نتیجه رسیده باشد ذوق زده شد٫ آغان و اوغون راه انداخت و تند تند دست و پا زد. از خوشحالیش من هم خوابم پرید! یاد وقتهایی که از از تکان های توی دلیش بیدار می شدم و سکسکه هایش را میشمردم به خیر!

*

پی نوشت: خودم رو برای گرفتن عکس سمت چپ کشتم. از بس که ای وروجک ها وول می زنند. یک بار حرکت می کرد و تصویر مبهم میشد یکبار از کادر میزد بیرون یک بار دستش معلوم نبود یک بار پاش. اما بلاخره موفق شدم! بگذریم که توی زمینه آخرش هم یک عدد دستگیره در پیداست. اما باز هم خوشگل شده! 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 11:24  توسط هنا  | 

 

مامان خانومها٫ مامان های منتظر و مامان های آینده روزتون مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 11:56  توسط هنا  |