تبليغاتX
از این روزها ...

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

روسریم رو که سرم می کنم کلی چشمهاش برق میزنه و با کل صورتش میخنده که منم با خودت میبری دیگه؟ بعد چند لحظه که چادرم رو میاندازم روی سرم متوجه میشه که انگار اشتباهی به ددر فکر کرده. کم کم لبخندش محو میشه اما باز هم ناامید نمیشه و نگاهش رو ازم برنمی داره. میگذارمش روی یه زیرانداز نزدیک جانمازم و اسباب بازی و خرت و پرتهایی رو که دوست داره ولوو می کنم جلوش. رکعت اول سرگرمه، بعد کم کم صداش درمیاد اما یه نگاه کجکی به من میکنه و دوباره با این جغجغه ای که موقع بلند شدن از تشهد رکعت دوم بهش میدم یه کم دیگه مشغول میشه، رکعت سوم دیگه همه چیز رو امتحان کرده و با یه غری اعلام می کنه که دیگه صبرم تموم شده برم میداری یا خودم رو ول کنم رو زمین. که خوب در تلاش برای رسیدن به یه جای نامعلوم سینه خیز میفته و کمی از من دور میشه دارم میرم رکعت آخر که زیر انداز رو به سمت خودم میکشم تا بهم نزدیک بشه و جانماز رو میدم دستش. اگر سر و صداش بگذاره چیزی بفهمم سریع آخرین گفتگوها رو هم با خدا می کنم . میشینم تشهد بگم که صورتش رو میماله به باهام و تصمیم میگیره آخرین تیرش رو هم رها کنه گریه می کنه. همونجوری که نشستم بغلش می کنم و روی پاهام مینشونمش که یکباره اونقدر خوشحال میشه و ساکت میشینه که حین سلام دادن خنده ام میگیره. نمازم تموم میشه  و اون همه حرف و قربون صدقه نگفته ام رو که قورتشون داده بودم یه دفه آزاد می کنم. یه لحظه به ذهنم میرسه که چه نمازی خوندم٫ یعنی بهشت زیر پای منه؟! نمی دونم اما یه بهشت که روی پاهام نشسته. با همه وجود می بوسمش!

*

پی نوشت: همچنان در مورد تجربه خوابوندن کوچولوتون٫ روروئک و البته دوربین عکاسی منتظر شنیدن توصیه ی شما هستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 20:51  توسط هنا  | 

دخترکم... عشق مرا به این سر انگشتان کنجکاو و جسورت که دنیا را دستیافتنی می بینند٫ هدیه بگیر!

نیم سالگیت مبارک!

*

پی نوشت۱: دوستهای عزیزم! سکوت وبلاگی من رو که بی خبر به همگی سر میزنم و اینجا رو هم خالی و خلوت رها کردم ببخشید و به حساب مشغولیت ذهنی دفاع و همینطور بازگشت بگذارید. 

پی نوشت۲: دوست عزیزی سوال کرده بود که دخترک ۷ ماهه اش هنوز نمی تونه بشینه و آیا به غیر از کمک کردن با بالشت و اینها من ایده ای دارم یا نه. راستش من فکر می کنم که بچه ها با هم کاملا متفاوتند و روند رشد بچه ها رو نمیشه با هم مقایسه کرد و تنها نکته ای که به ذهنم میرسه حرفی هست که پزشک به یکی از دوستانم که کودکش در مقایسه با همسالانش دیر تر راه افتاد گفته بود. دکتر گفته بود که برای اینکه بچه ای شروع به راه رفتن بکنه باید قسمتی از مغزش تکامل پیدا کنه و این تکامل در هر بچه ای به صورت ژنتیکی در یک زمانی اتفاق میفته و ممکنه هر چقدر هم تمرینش بدید و بازی کنید نتونید این روند رو سرعت ببخشید. شما هم با پزشکتون مشورت کنید و نگران نباشید.

پی نوشت۳: در ۲ مورد خرید نیاز به اطلاعات با تجربه ها دارم: یکی روروئک و دیگری یک دوربین عکاسی برای یک آماتور. مرسی اگر راهنماییم کنید.

پی نوشت۴: آی تنبلا! یعنی شما برای بچه هاتون همه اش فرنی درست می کنید؟ یالله! زود باشید یکی از اون به به ها رو به ما هم یاد بدید! تازه حتی فرنی ساده هم قبوله برای شروع.

پی نوشت ۵: این یکی رو نمیدونستم پی نوشتش کنم یا نه؟ چون یک پست کامل حرف دارم در موردش. خواب خواب خواب بچه ها. دوست دارم کسانی که بچه هاشون به یک الگوی خاص و مناسب خوابیدن رسیدند (مثل خانوم شین یا مامان فراز یا مامان های دیگه) از روند رسیدن به اون الگو و زمان شروعش و اینکه چطور یک عادت رو جایگزین دیگری کردند برام کامل توضیح بدند. آخه بچه ها همینطور که رشد می کنند نیازهاشون و عاداتشون عوض میشه. اینکه چه زمانی به چه چیزی نیاز دارند و اون نیاز دوره ایه مساله رو پیچیده می کنه. کمک!!!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 18:27  توسط هنا  | 

 

شاد و مفتخر که دیگه بی منت کسی می تونه بشینه و بازی کنه ....چند دقیقه بعد....از اینکه داره غش می کنه خودش هم خنده اش گرفته

چند روز پیش می خواستم آب بخورم و خانوم کوچولو بغلم آروم داشت دنیا رو ورانداز می کرد که به سمت فنجونم خم شد و با اعتماد به نفس که این آب برای ایشونه و این فنجون هم برای نوشیدنشون داره بالا میاد٫ دهانش رو غنچه کرد. فنجون چینی رو گرفتم جلوش و "تق...تق" دو تا دونه مروارید سفید برای کشف تمام گاز زدنی های دنیا توی دهان گنجشکیش جوونه زده بودند.  "همه بچه ها یک روزی می شینند و یک روز هم دندون در میارند دیگه" آخ که چه خیال خامی داشتم قدیم ها. کجا هستند اون افکار که ببیند این هفته با همین اتفاقات ساده چه لبریز شدم از احساس.

پی نوشت۱: توضیح عکسها روی هر کدوم هست.

پی نوشت۲: در مورد ادغام نی نی به به و خاطرات زایمان و همینطور اضافه کردن بخشهای دیگه ای برای نوشتن و به اشتراک گذاشتن تجربیات مختلفمون٫ نتیجه فکرهام این بود که تا زمانی که بخواهیم یک سایت مجزا داشته باشیم و ... بهتره از همین امکانات فعلی برای هدفمون استفاده کنیم. به نظر من بهتره سه تا وبلاگ مختلف توی بلاگفا درست کنیم با عناوین : غذای کودک٫ خاطره زایمان و تجربیات مادرانه که دو تای آخر رو می تونیم با هم یا مجزا داشته باشیم چون هرکسی معمولا یک یا حداکثر دو تا خاطره زایمان بیشتر نداره و درست کردن یوزر نیم و پسورد زیاد نمی ارزه مگه اینکه هر کسی خاطره اش رو بفرسته که خوب اینطوری می تونه یک وبلاگ جداگونه زایمان داشته باشیم. بعد نکته اینه که نویسنده ها وقتی درخواست عضویت می کنند یک یوزر نیم و پسورد یگانه میگیرند و در هر سه وبلاگ گروهی با یک نام کاربری و کلمه عبور عضو میشند. برای ورود به هر کدوم هم در قسمت وبلاگ گروهی فقط اسم وبلاگ رو بر اساس مطلبی که میخواهند بنویسند انتخاب می کنند. مثلا اگر میخواهند یک دستور غذایی بنویسند در عنوان وبلاگ بی بی فود رو می نویسند و اگر خاطره زایمان در عنوان زایمان لینک رو تایپ میکنند اما اسم کاربری و کلمه عبورشون مخصوص خودشون و یکسان هست. اینطوری هر سه وبلاگ همزمان نویسنده های مشترکی داره و  کار کردن برای نویسنده ها راحته. در عین حال استقلال مطالب حفظ میشه. برای اینکه مجبور نشیم به سه تا وبلاگ مختلف توی وبلاگهامون لینک بدیم یک صفحه درست می کنیم که این سه تا رو توش داشته باشه. تا زمانیکه آینده بتونیم یک سایت مخصوص به اشتراک گذاشتن تجربیاتمون درست کنیم. چطوره؟

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 18:52  توسط هنا  | 

بعد از نی نی به به چشممون به خاطرات زایمان روشن شد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 10:13  توسط هنا  |