سه شنبه:
من و سارا کنار اسباب بازی ها نشسته ایم. مکعب های رنگی و کش سر من و یک قوطی آبمیوه که با چند عدد پول خرد تبدیل به جغجغه شده سارا را سرگرم کرده. چشمش به خمیر دندان جلد آبی مورد علاقه اش افتاده که کمی آن طرف تر افتاده٫ کمی مکث می کند و دستانش را به سمتش می برد و نرسیده به مقصد روی زمین میگذاردشان. حالت چهار دست و پا گرفته و از این حالت نو خوشش آمده...درجا هی خودش را عقب و جلو می کند اما نمی داند که این شروع چه حرکت شگفت انگیزی برایش خواهد بود... هی تاب می خورد و من تشویقش می کنم.
چهار شنبه:
این حالت تازه برایش حکم یک بازی نو پیدا کرده و در تلاش برای رسیدن به قوطی نخ دندان یا رسیدن به لپ تاپ بین راه یک دور با خودش تاب بازی اجرا می کند...کمی جسور شده و در همان حالت دستش را به سمت جلو حرکت می دهد اما زود می نشیند.
پنج شنبه:
سارا فهمیده که انگار در این حالت خیلی کارها می شود کرد. می شود هم دستت را جلو ببری هم پایت را تکان بدهی و خیلی شگفت انگیز است که اینطوری کمی هم جا به جا می شوی... حالا یک قدمی با شک و تردید بر می دارد. پای راستش بین راه بالا می آید و کلی خنده دار می شود. نمی داند باید بایستد یا بنشیند و زودی می نشیند.
جمعه:
حالا تاب بازی جای خودش را به چهار دست و پا رفتن داده...یک قدم شده سه قدم...اما با تشویق! آن هم به شوق یک چیز فوق العاده نه هر اسباب بازی ساده ای. دمپایی من بهترین گزینه است. این دمپایی جادویی واقعا برایش حیرت انگیز است. البته وقتهایی که دستش بهش می رسد و می بیند که دیگر آن موجود عجیب و غریبی که به همه جا می رود و دایم در حرکت است نیست سریع دلش را می زند و میاندازدش آن طرف اما باز هم مشتاق است تا بگیردش. دمپایی را کمی دور میگیرم و غرق دیدن تقلایش می شوم. اول فکر می کند که میشود بهش رسید یا نه؟ دور باشد بی خیالش می شود و دنبال چیز نزدیک تری میگردد اما نزدیک باشد سریع حالت چهار دست و پا می گیرد و یک قدم جلو میاید. کمی دورش می کنم باز یک قدم لرزان دیگر به جلو می آید...باز هم...آفرین! یکی دو متری می آید و به جای دمپایی کلی سر و صدا و شوق و ذوق تحویل میگیرد که متعجبش می کند اما او هم با من می خندد.
...
حالا یکی دو روز است که وقتی میگذارمش توی اتاق و یک سر به آشپزخانه میزنم یک صدایی توی خانه می پیچد...تپ تپ تپ...بعد یک سر کوچولو از کنار در بیرون میزند و از اینکه مچ من را گرفته و پیدایم کرده کلی خوشحال می شود...من هم از دیدنش ذوق می کنم. از اینکه یک گام به سمت استقلال برداشته و تقلاهایش نتیجه داده قند توی دلم آب می شود. از اینکه جسور شده و بی اختیار ما خودش را به هرچیزی که می خواهد می رساند احساس سبکی می کنم و شاید اگر خیلی روشن به قربان دست و پاهای بلوریش نباشد این گوشه کنار می خواهم بنویسم احساس غرور هم می کنم!
کودکی که یک روزی توی دلم بال می زد -یک روزی که آنقدر نزدیک است من هنوز دلم نیامده عنوان وبلاگش را تغییر بدهم- حالا دارد به سمت دنیای تازه ها پرواز می کند!
از حالا به بعد می خواهد برود هر کجا که خواست...




