تبليغاتX
از این روزها ...

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

پست "تولد" دوستم  دونه را چندباره مرور می کنم و نمی فهمم که چرا برای تولد آوینش که آذرماه بوده مهرماه نوشته؟! بلاخره دوزاری کجم می افتد که این یک پست معمولی نیست... یک فرشته کوچک دیگر به جمع گرمشان اضافه شده و از ذوق در پوستم نمی گنجم.

آن عکس جادویی هم دستان دو خواهر است که درهم گره خورده...

نیمه شب شده و من امشب فقط با یاد و شادی حضور یک دخترک کوچک در آغوش دوست نادیده ام خواهم خوابید و خوابهای بهشتی خواهم دید...

خدا را شکر که هنوز آنقدر روحم زنده است که از شوق چنین خبری می تواند شاد بشود.

تولد دخترکت مبارک دونه عزیزم!

دختران پاییزیت را ببوس!

*

مامان محمود از این به بعد مامان نور هم شده! تولد گلت مبارک باشد و امیدوارم که حضور نور برای خانواده کوچکتان شادی و روشنی بیش از بیش به ارمغان بیاورد.

لشکر کوچولوی مصریت را در آغوش بگیر و از طرف من ببوسشان!

*

پی نوشت: نسیم عزیز٫ من برای سارا طبق برنامه ژاپن از ۵ ماهگی غذا را شروع کردم و باز طبق همان برنامه از هیچ داروی ویتامین و آهن برایش استفاده نکرده ام. ببخشید که پاسخت دیر شد. پیام خصوصیت را گرفتم و سرفرصت درباره اش می نویسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 6:12  توسط هنا  | 

شرایط اونقدر از کنترلم خارج شده که بعد از یکی دو روز کلنجار رفتن برای اجرای منظم برنامه خواب و غذا برای آرامش خودم و سارا تصمیم گرفتم که تسلیم باشم و سرسختی نکنم. با همین توضیحات دیشب ساعت نه و اندی بود و من تازه سر سفره غذا می خوردم و با سارا کشتی می گرفتیم. چقدر هم غذا بهم می چسبه این وقتهایی که نشستم سر سفره و اون میره پشت سرم و هی دستش رو میگیره به آستین و روسری و هرچی که گیرش بیاد و خودش رو بالا می کشه و دو تا دست کوچولوش رو میگذاره پشتم و می ایسته٫ هی از یک طرف خودش رو می رسونه به طرف دیگه و صورتش خودش رو کج میاره نزدیک صورت من و به حساب با من یا دیگران دالی می کنه! وقتی که گردنش رو برای من با ناز کج می کنه و می خنده و منتظر پاسخ من می مونه به جای غذا میخوام خودش رو یه لقمه کنم!

داشتم می گفتم... دیشب بعد از کلی سر و کله زدن با من خودش خسته شد و وقتی دیدم خبری ازش نیست برگشتم دیدم یک بالشتی پیدا کرده و همونطور که نشسته سرش رو کج کرده و گذاشته روی بالشت٫ هنوزم وقتی یادم میاد قند توی دلم آب میشه! توجه من و مادر جونش رو که دید بلند شد نشست... ما می گفتیم سارا لالا کن! همونطور که نشسته بود سرش رو کج می کرد و روی پای من یا متکا می گذاشت (یک بار هم حتی روی زمین فرود اومد که با وجود دردناک بودنش اما ترجیح داد که بی خیال باشه و با گریه عیش ما رو بهم نزنه) همونطور که سرش رو آروم گذاشته بود مثلا به ما نگاه هم نمی کرد یه لبخند ملیح برای جفتمون می زد که فهمیدم چقدر ذوق زده شدید!

البته این کار به لالا کردن ختم نمی شد اما خوب شاید نشونه خوبی برای استقلال در خوابیدن باشه و من هم دقیقا نمی دونم که علت خوشحالی من چی بود٫ مهم هم نیست... دوست داشتم براش بنویسم که یک روزهایی با همین کارهاش من رو سرشار از زندگی می کرده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 13:17  توسط هنا  | 

دستانم را دور لیوان چای حلقه کرده ام و از گرمایش آرام می گیرم٫ به رد انگشتهای کوچولوی روی شیشه میز که نگاه می کنم از اینکه دخترم خانه مادرجانش را به هم ریخته و ایستادن و راه رفتن را با عسلی های خانه مادر بزرگ تمرین می کند قند توی دلم آب می شود و می توانم بی خیال تمام آن چه که بیرون این خانه فکرم را به خودش مشغول می کند خانواده ام را نگاه کنم که همه با هم دست دستی می کنند و بپر بپر کردن و دست زدن دخترم را که از شاد کردن جمع ما ذوق زده است ببینم و سرخوش باشم.

*

در این شرایط فرصت سرزندن به خانه هایتان را ندارم تا با گپی کوتاه انرژی بگیرم یا از دیدن روی ماه فرشته های کوچک دلگرم بشوم. دلم برای همه دوستان این خانه ام تنگ تنگ تنگ است. به یاد همه هستم و دوستتان دارم!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 1:49  توسط هنا  | 

سارا و مربی محبوبش خانوم یوندا

*

تا رسیدن به خانه نو و زندگی تازه کمی زمان می برد که به سراغ این خانه صورتی که یادگار کشور آفتابم است سر بزنم.

با نی نی هایتان شاد باشید و تپل!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 23:11  توسط هنا  |