من هم بلاخره رسیدم به همان جمله معروف "آنقدر وروجکم کارهای تازه یاد گرفته که نمی دانم از کدامش بگویم" می دانم که کم و بیش بچه ها مثل هم رشد می کنند اما همانطور که هر فرزندی برای والدینش یگانه است رویش نو نهال ما هم به یادماندنی و یکتا به چشممان می رسد.
سارایم حسابی بچه دوست است و به محض ورود به محیط تازه ای به سمت کودک جمع می رود و کلی برایش ذوق می کند و با او شروع به صحبت می کند. انگار که تازه هم سخنی پیدا کرده باشد. گاهی البته با دست هم نوازشش می کند که باید مراقب شدت محبتش باشم تا کار دست محبوبش ندهد! برعکس هیچ علاقه ای به تلویزیون و این چیزها ندارد. شاید چند ثانیه هم رویش تمرکز نمی کند و بازی با سر و کله ما را بیشتر می پسندد.
موش موشک من فهمیده که وقتی شکلک در می آورد حسابی توجه همه را به خودش جلب می کند. گاهی که توی جمع کسی با او صحبت نکند یا همه به چیز خاصی توجه کنند از آن گوشه موشه های اتاق خودش را موش می کند! کل صورتش را جمع می کند روی دماغ فینگیلیش! و هی تند تند نفس می کشد، خودش هم خنده اش می گیرد که چه کارها که بلد نیستم من فسقلی! آنقدر گاهی خنده اش می گیرد که شکلکش به هم میخورد و من از درک شوخی و جدی اش کلی لذت می برم. خودش می داند که خنده دار می شود!
گاهی که غذایی باب میلش باشد یا با تکه ای نان بربری مشغول باشد هی سرش را به این طرف و آن طرف تکان می دهد و یک چیزهایی می گوید که مثلا مثل من بگوید به به! به به!
شاید دو ماه بیشتر نداشت که توی خاطراتش نوشتم مسواک زدن ما برایش جالب است، همینطور عطسه کردنمان! حالا عملا علاقه اش را نشان میدهد. کافی است که ما جلویش مسواک بزنیم می دود به سمت ما و تا مسواک را از توی دهنمان بیرون نکشد و توی دهان خودش نکند رضایت نمی دهد، خمیردندان هم که رسما رفته توی اسباب بازی ها! عطسه هم که بکنیم یک لبخندی می زند و بعد ادای ما را در می آورد: دهنش را باز می کند و می گوید آآآآآآآآآآآآآآآپپپپپپپپپپووووووووووو! هوا را ول می کند بیرون دهنش که مثلا بعله! یک وقتهایی که خودش عطسه می کند اول به خودش می خندد که عجب اتفاق باحالی برایش افتاد بعد می گوید: آآآآآآآآآآچچچچچیییییییییی! یا آآآآآآآآآآآآپپپپپپپپپپپووووووو یا یک همچین چیزی
تا بیکار می شود، حوصله اش سر می رود یا می خواهد خود شیرینی کند با انگشتانش روی لبش تار می زند یک وقتهایی هم بدون دست با لبش صدا در می آورد.
راه رفتنش را که نگو! خیلی با مزه است. برایم شیرین ترین قسمتش این است که خودش از این تواناییش کیف می کند. اگر دستانم را جلو ببرم و حایلش بشوم با دستانش پسم می زند که خودم می خواهم بروم! چه لذتی می برم از این پس زدن خدا می داند. البته هنوز وقتی عجله داشته باشد می زند روی دنده چهار دست و پا و تند تند خودش را به مقصد می رساند.
با اینکه این مدت حسابی به زمین و زمان خورده و زخم و زیلی شده اما کم پیش آمده که کنجکاوی اجازه گریه و زاری و نق و نوق بهش بدهد. یک اعتراضی می کند و سریع بی خیال می شود. در عوض کافی است که ما از دایره دیدش خارج بشویم! حتما باید من یا یک آشنای دیگری در میدان نگاهش حضور داشته باشد وگرنه یا پیدایم می کند یا یک کاری می کند که خودم پیدا بشوم. یک بار توی خانه پدری به حیاط رفتم و با اسباب بازیهایش چند دقیقه تنها ماند. گشته بود توی اتاقها و بابای خوابم را پیدا کرده بود و آنقدر به پاهایش زده بود که بیدار بشود و بغلش کند باهم دنبال من بگردند!
حالا هم چرت صبحگاهی می زند که من نشسته ام دارم از او می نویسم...انگار وقتهایی که هم که خودش نیست فکرش حی و حاضر نقش او را برایم بازی می کند!


