برای مدتی میرم مرخصی وبلاگی- شاید کوتاه و شاید هم طولانی- اگرچه وبلاگم برام یک زنگ تفریح از روزمرگیهاست اما به خلوت احتیاج دارم.
تا برگشتنم شاد باشید و تپل!
*
اینم سهم من از don't forget to laugh های babycenter! لبخند روی لب شما هم اومد نه؟

که فرشته ای توی دلم بال می زند!
برای مدتی میرم مرخصی وبلاگی- شاید کوتاه و شاید هم طولانی- اگرچه وبلاگم برام یک زنگ تفریح از روزمرگیهاست اما به خلوت احتیاج دارم.
تا برگشتنم شاد باشید و تپل!
*
اینم سهم من از don't forget to laugh های babycenter! لبخند روی لب شما هم اومد نه؟

هديه را تحويل مي گيريم. ترد و ظريف و شكننده است. انگار هر آن قرار است اتفاقي برايش بيفتد. هدية پر سرو صدايي است. مثل دختري هامان كه از چيزي خوشمان مي آمد، آن را مي چسبانيم به سينه. بي صدا مي شود. پرستار بخش مي گويد:« مبارك است! پسره يا دختر؟»
خودمان هم باورمان نمي شود مادر شده ايم. حتي وقتي نوزاد را گذاشته اند تو بغلمان و او دارد با همة حنجرة نازكش جيغ مي كشد و گريه مي كند. حتي آن موقع هم باورمان نمي شود.
با اينكه تو ماههاي قبل، صدبار آستين لباس نوزادي ها را گرفتيم جلو چشممان و گفتيم « نازي! يعني واقعاَ دستش اينقدري است» ولي انگار اين طفلك نازي كه گذاشته اند تو بغل ما از همة آن آستين ها و قد شلوارها كوچكتر است.« واي ! اين خيلي كوچك است، چه جوري بايد بزرگش كرد؟» (از وبلاگ بگذریم)
*
حالا فکرش را بکن...درست یکسال است که از آن روز زمستانی که برای همیشه بهار مادریم شد میگذرد! شاید بشود بالندگی او را به تصویر کشید اما بلوغ مادرانه این دخترک درونم را که خود شاهدم و به آن می بالم راستی راستیی نادیدنیست.

داستان آن روز را هزار بار بخوانم سیر نمی شوم.
دخترکم این روزها که می بوسمت با خودم فکر می کنم این بوسه که تا ته دلم رو گرم می کنه بوسه از گونه ها و دستها و پاهای فرشته ی یازده ماهه و چند هفته ایه که دیگه هیچ وقت یازده ماهه و چند هفته نخواهد بود. می بوسم و به اون چشمهای پاک و عمیق نگاه می کنم، جرعه جرعه نوش جان می کنم این لحظه ها رو و شکر می کنم. کاینات بی تو چیزی کم داشته و من شاید از همه به حضورت و همراهیت نیازمند تر بودم. شکر که هستی.
*سهراب سپهری. صدای پای آب