تبليغاتX
از این روزها ...

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

نمیدونم چرا اما همیشه فکر می کردم عمر وبلاگم تا یکسالگی ساراست. اما دوستش دارم و میخوام که همراه همدیگه بمونیم.

برای مدتی میرم مرخصی وبلاگی- شاید کوتاه و شاید هم طولانی- اگرچه وبلاگم برام یک زنگ تفریح از روزمرگیهاست اما به خلوت احتیاج دارم.

تا برگشتنم شاد باشید و تپل!

*

اینم سهم من از don't forget to laugh های babycenter! لبخند روی لب شما هم اومد نه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 16:36  توسط هنا  | 

هديه را تحويل مي گيريم. ترد و ظريف و شكننده است. انگار هر آن قرار است اتفاقي برايش بيفتد. هدية پر سرو صدايي است. مثل دختري هامان كه از چيزي خوشمان مي آمد، آن را مي چسبانيم به سينه. بي صدا مي شود. پرستار بخش مي گويد:« مبارك است! پسره يا دختر؟» 

خودمان هم باورمان نمي شود مادر شده ايم. حتي وقتي نوزاد را گذاشته اند تو بغلمان و او دارد با همة حنجرة نازكش جيغ مي كشد و گريه مي كند. حتي آن موقع هم باورمان نمي شود.

با اينكه تو ماههاي قبل، صدبار آستين لباس نوزادي ها را گرفتيم جلو چشممان و گفتيم « نازي! يعني واقعاَ دستش اينقدري است» ولي انگار اين طفلك نازي كه گذاشته اند تو بغل ما از همة آن آستين ها و قد شلوارها كوچكتر است.« واي ! اين خيلي كوچك است، چه جوري بايد بزرگش كرد؟» (از وبلاگ بگذریم)

*

حالا فکرش را بکن...درست یکسال است که از آن روز زمستانی که برای همیشه بهار مادریم شد میگذرد! شاید بشود بالندگی او را به تصویر کشید اما بلوغ مادرانه این دخترک درونم را که خود شاهدم و به آن می بالم راستی راستیی نادیدنیست.

داستان آن روز را هزار بار بخوانم سیر نمی شوم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 16:42  توسط هنا  | 

سختی یکی دو ساعتی که توی بازار با هم چرخیده بودیم رو وقتی حس کردم که توی تاکسی نشستم. لم که دادم به صندلی قراضه ی پیکان و بندهای آغوشی که شل شدند تازه فهمیدم که گردنم درد اومده، تو هم آزاد شدی از بند من و دیگه راحت توی بغلم نشستی. توی بازار، آبمیوه ی کوچیک سن ایچ یادم نرفته بود. تمام خستگیمون رو نوبتی با هرت کشیدن آبمیوه در کردیم. یک قلپ من و یکی تو. این شراکت کوچیک و کودکانه سرزندم می کنه همیشه. اون میون حس کردم چه سوزی از لای درهای این ماشین قدیمی میاد. من و بچه ام لم داده بودیم به صندلی های بوگندو ولی کیف می کردیم. آقای راننده هم خسته بود و قوز کرده بود روی فرمون. همه با هم چاله چوله ها رو بالا و پایین می شدیم و من شکلک در میاوردم. تو هم خودت رو شیرین می کردی. موش می شدی. سرت رو کج می کردی، به چشمک زدنهای من خیره می شدی و می خندیدی و من رو از تمام اونچه که می تونست فکرم رو مشغول خودش کنه رها می کردی، می بردی به یک عالم دیگه. عالمی که نمی دونم کجاست اما یک سرزندگی ناب داره. هنوز نرسیده بودیم، من فکر می کردم این ماشین خراب، این خیابونها، این شهر غریب، این کشور و این دنیای آشفته چقدر با وجود این دخترک و این فرشته ها قشنگ ترند! چقدر این دنیا بهشون نیاز داره.

دخترکم این روزها که می بوسمت با خودم فکر می کنم این بوسه که تا ته دلم رو گرم می کنه بوسه از گونه ها و دستها و پاهای فرشته ی یازده ماهه و چند هفته ایه که دیگه هیچ وقت یازده ماهه و چند هفته نخواهد بود. می بوسم و به اون چشمهای پاک و عمیق نگاه می کنم، جرعه جرعه نوش جان می کنم این لحظه ها رو و شکر می کنم. کاینات بی تو چیزی کم داشته و من شاید از همه به حضورت و همراهیت نیازمند تر بودم. شکر که هستی.

*سهراب سپهری. صدای پای آب

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 0:4  توسط هنا  | 

دلش پر مي زند كه پا بزند به توپ و توي بازي پسر هاي فاميل شريك بشود ولي ايستاده كنار و مسخره بازي در مي آورد كه من مثلا يار دخيره ام. شما داريد از پنجره نگاه مي كنيد و حرص مي خوريد كه بين همه پسر ها فقط پسرك شماست كه ايستاده كنار. مي دانيد كه از رقابت هميشه مي ترسد. طاقت بازنده شدن ندارد. وقتي تو بازي ها مي بازد دنيا برايش تمام مي شود و اين شما را نگران مي كند.

به جاي اين كه فكر كنيد چي كار برايش مي شود كرد و چطوري مي شود كمكش كرد مدام با بابايش بحث مي كنيد كه به تو رفته. من كه خودم تو همه كارها بي كله مي رفتم جلو، تازه يكي هم بايد جلوم را مي گرفت.

به كي رفته؟ يعني اين تو خونش است و ديگر كاريش نمي شود كرد. به كي رفته؟ يعني همين است و جز اين نيست. هيچ كاري هم از دست من برنمي آيد؟ پس مادري يعني چي؟ به ما مادرها قدرت تغيير دادند. به ما قدرت دادند سرنوشت و آينده آدمها را رقم بزنيم. پيشگو ها مي روند كلي رياضت مي كشند تا فقط گوشه اي از سرنوشت ها را بببيننداما مادرها  قدرت خارق العاده تغيير سر نوشت را داریم. چرا خودمان را دست كم مي گيريم؟ما مادرها جادوگريم. جادوگرهاي زبردست.

تمام احساس اعتماد و اطميناني كه پسر هاي و دخترهاي آينده دارند الآن در جمله ها و كلمه هاي ما، در دستها و نگاه ماست. لبخندهاي تاييد ما، دستهاي نوازشمان و همين فدايت شوم هاي ساده اي كه گاهي از ته دل مي گوئيم، آينده بشريت و جهان را رقم مي زند. ما بهشان اعتماد می دهیم و آنها جهان را جلو می برند.

مادارنه های اینجا را از دست ندهید..

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 9:19  توسط هنا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 0:13  توسط هنا  |