تبليغاتX
از این روزها ...

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

دوستهای عزیز و خاله های مهربون! یک سال پر خاطره برای ما داره میگذره و بوی بهار داره نوید یک شروع دوباره رو بهمون میده. دوست دارم چشمهام رو ببندم و مثل همین غنچه ها که به دنبال یه بهانه ی کوچیک برای شکفتن هستن، رویاهای شیرینی برای سال نو در ذهن و دلم بپروم.

نوشتن از سالی که گذشته و سالی که خانواده ی کوچیک ما منتظرشه فرصت زیادی میخواد. فرصت سر زدن به خونه های قشنگتون رو ندارم و همینجا اومدن بهار رو به همتون تبریک میگم. برای کوچولوهاتون سلامتی و برای خانواده های خوبتون شادکامی آرزو می کنم و فقط یک هدیه ی ناقابل شیرین از طرف گل خونمون تقدیمتون می کنم.

گل همیشه بهار خونه ی ما با همه ی دوستهاش از همینجا دالی می کنه!

پی نوشت: ماشالله که یادتون نرفته...به این دختر و به این مادر در کمین نشسته برای عکاسی!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 4:51  توسط هنا  | 

*چه جالب! اینطوری هم میشه دالی کرد!             *مامان یک عکس از این ژست موشیم بگیر لطفا!

مامان از این ژست موشیم هم یک عکس بگیر لطفا!   

*دوربین رو بده یک کمی هم من عکس بندازم!       *آقا این دوغها مثل اون چیپسها که ریختم زمین

                                                                 جاشون خوب نیست!

آقای مغلزه دار اون چیپسها جاشون خوب نبود ریختمشون زمین این دوغها هم به نظرم باید برند یک جای دیگه!   

*عکسها توضیح دارد. خودم که نمی بینم! شما چطور؟

پی نوشت: دوستان بلاگری (دونه جان، ننه قدقد و...) این بلاگر با ما سر ناسازگاری داره. یا خود وبلاگها باز نمیشه یا کامنتدونی هاشون. باز خدا پدر گوگل ریدر رو بیامرزه که از دوستها بی خبر نمیمونم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 16:4  توسط هنا  | 

اگر فرصت کردید به این نمایشگاه برید یا حتی اگر دوست داشتید می تونید بهشون توی اداره نمایشگاه کمک بکنید:
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 3:25  توسط هنا 

آآ   اوووو   اَتس!
سارا گوشه ی اتاق نشسته و پشت به من است. نمی دانم با چه چیزی آن کنار برای خودش مشغول شده  فقط می بینم که هی می گوید: آآ اووو آتس! این کلمه در فرهنگ سارایی یعنی آلله اکبر! یعنی نماز و هرچیزی که به آن مربوط می شود. دستهایش را تا بالای سرش می آورد و می گوید: "آآ" همزمان که دستهایش را پایین می آورد می گوید "اووو" و وقتی اجرایش تمام شد می گوید: "اتس". نزدیک می شوم و می بینم که یکی از آن مهرهایی که موقع نماز با آنها برج می سازیم و خانوم چند تایی را برای خودش این طرف و آن طرف می برد آن گوشه پیدا کرده!
غویی!
اگر
پای کامپیوتر نشسته بودید و سارا دوان دوان آمد پای صندلی و روی پنجه هایش ایستاد و هی تلاش کرد که خودش را به  بغل شما برساند و هی پشت سر هم گفت غویی! آنهم با یک غین غلیظ یا اگر یک وقت مشغول ظرف شستن بودید دیدید یک دختر بچه آمد پاچه ی شلوارتان را گرفت و هی با انگشتش به یک نقطه ای اشاره کرد و گفت: غویی! غایی! غویی غایی یعنی من دلم پوکویو می خواهد. می خواهم کارتون پوکویو ببینم حوصله ام سررفته! این جناب کارتون مورد علاقه سارا بابای سارا و مامان سارا می باشد و از شما چه پنهان ما گاهی خودمان دوتایی (من و بابابی) هم به تماشایش می نشینیم. این عنوان براوو پور سارا هم از همین کارتون گرفته شده.

علی!
از چند ماه قبل که به یک اسباب بازی/کتاب کودک فروشی در شهر رفتیم و سارا از ذوق کتابهایی که تصویر کودک داشتند نمیدانست چه کند خانه و کابینت ها که عکس باران شدند هیچ، هر چند وقت یکبار باید تجدید کتاب کنیم چون علیرغم چسب کاری و به علت مشارکت شدید تصاویر کوچولوهای حاضر در کتاب ها  در اموری مانند تعویض پوشک، صرف ناهار و شام، میل کردن آبمیوه و لالایی کردن صباحی بیشتر دوام نیاورده و ما برای امور بالا رفیق کم میاوریم و باز باید دوستهای تازه بخریم یک فکری کرده ایم. از علی هم استفاده می کنیم. از آلبوم! و عکسهای خانواده و فامیل کوچک و بزرگ، میگذاریم تویش و چون از بین آنهمه فقط پسر خاله ی کوچکی به نام علی به خوبی شناسایی می شود و مابقی نی نی هستند کل آلبوم علی خطاب می شود. نامبرده هم اکنون توی اتاق خواب است و به پرتقال و عدس پلو و.. آغشته می باشد.
این بچه ی کیه؟ گم شده؟
جای شما خالی من این جمله ها را در اماکن عمومی زیاد می شنوم. وقتی به فروشگاه بزرگ یا نمایشگاه یا حسینیه و خلاصه هرجای وسیعی که محل جولان دادن باشد برویم درست از در ورودی که رد بشویم دیگر این سارا همان سارای توی آشپزخانه که پای گاز و ظرفشویی پاهای مامانش را گرفته نبوده و کلا ما را نمیشناسد. خودش را به هر سوراخی که فکر کنید می رساند، لای پای مردم گیر می کند، با بچه های مردم روبوسی میکند، دنبالشان میدود و هی برای خودش می خورد زمین و بلند می شود (مردم هم دلشان میسوزد همانطور که بلندش می کنند و من را که چندین قدم آنطرف تر مراقبش هستم نمی بینند، می گویند این بچه ی کیه؟ و اگر هم ببینندم گهگاه یک جوری نگاهم می کنند که عجب مادرهایی پیدا می شوند! بچه می خورد زمین عین خیالشان نمیاید!) حالا گاهی کارهای بامزه هم می کند. مثلا به نمایشگاه صنایع دستی که رفته بودیم یک بیسکویت دستش داده بودم، همانطور که برای خودش می چرخید هی دستش را به سمت غرفه دارها دراز می کرد و بهشان می گفت: هام! هام! (یعنی شما هم بفرمایید) یا رفته بودیم به حسینیه و همانطور که از بین مردم به سمت بچه ی کوچکی آن دورها رد می شد به هر کس که میرسید که چیزی خوردنی مثل چای یا شیرینی جلویش بود می ایستاد و هی خودش را تکان می داد می گفت: به به! به به! (یعنی عجب خوردنی هایی دارید شما!)

*
و بلاخره امروز بعد از یک هفته درد دندان های شبه کرسی و سرماخوردگی ما برگشته ایم و زندگی عادی شده (اسمشان چیست آن دندان عقبی ها؟! نهمی و دهمی تشریف فرما شده اند، یازدهمی و دوازدهمی مشغول کارند) ... می بینم عجب صفایی دارد زندگی با سارایی که بی دلیل به ما می خندد و تکان تکان خوران کتاب می آورد برایمان که "بخون دیگه" ، عروسک هایش را  برایمان می آورد تا ببوسیمشان و دنده عقب خودش را توی بغلمان جا می کند! خدا را هزار بار شکر که لطف زندگی ما شده اند این فرشته ها!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 9:52  توسط هنا  |