تبليغاتX
از این روزها ...

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 16:44  توسط هنا  | 

آخیییییییییش! دلم برای اینجا تنگ شده بود. مسافرت توی بهار حتی اگر حال آدم زیاد خوب نباشه و بچه اش حسابی از خجالت مامانش در اومده باشه و سرما خورده چند تا دندون جدید در بیاره و تحمل پنج دقیقه نشستن توی قطار و ماشین و فضای بسته رو نداشته باشه باز هم دلجسبه! دیدن شکوفه ها و ابرها٫ دیدن آدمها که ظاهر خوشحال و سرزنده ای دارند و همه دارند میرند مهمونی! رفتن به یه روستا و  تماشای یک بره ی تازه دنیا اومده. همه ی اینها تا مدت ها خاطر آدم رو آروم و قشنگ می کنه. توی روستا همراه دخترکم کلی بع بع کردیم و هنوزم از تصورم چهره ی هیجان زده اش  خنده ام میگیره وقتی وسط کلی حیوون که فقط عکسشون رو دیده بود ذوق می کرد و نمیدونست چی کار کنه. بچه م الان صدای جک و جونورا رو با غلظت تمام اجرا می کنه!

*

توی بحر بچه ها رفتن یکی از لذت های منه. هرچی بیشتر بچه می بینم بیشتر توی فکر فرو میرم که آدم عجب موجود عجیبیه. هر بچه ی عالم خودش رو داره همونطور که پدر و مادرش دنیای خودشون رو دارند و عالم اون خاص خودشه. هرچی که زمان میگذره بیشتر متوجه خصوصیات دخترکم میشم. بیشتر حس می کنم که برای خودش کسیه که همتا نداره. حتی گاهی فکر می کنم که اصلا  آیا این دختر منه؟!

یکی از اون خصوصیت ها که برای من خیلی جالبه اینه که روی خودش خیلی حساب می کنه و به قول مامانم "خودم خودمه".  استقلال طلبی خصوصیت بچه های این سنه و من عاشق این اخلاقم. حالا این خانوم کوچولوی ما از اینکه توانایی های حرکتی خودش رو محک بزنه حسابی لذت می بره و من هم از این مبارزه طلبیش کیف می کنم که بی زحمت هم نیست. از همون ابتدای به راه افتادنش که از اینکه دست به دست ما بده بدش میومده و تا همین حالا اگر بخواهیم دستش رو بگیریم خیلی بامزه دستش رو جمع می کنه و خودشم یک وری می کنه که نمیخوام. حالا وقتی میریم بیرون اگر بخواهیم بغلش بکنیم اونقدر دولا میشه که خودش رو به زمین برسونه که یا بغل کننده باید با کمر درد همونطوری ادامه بده یا بگذاردش زمین و مسیر یک دقیقه ای رو با توجه به انحراف به راست و چپ خانوم در عرض ده پونزده دقیقه ی طی کنه! مبنای انحرافاتم چیزی نیست جر چاله چوله های مسیر٫ پله و شیب٫ سنگها و هرگونه ناهمواری! اگر زمین بخوره یا از هیجان به روی خودش نمیاره یا اگر خیلی دردش بیاد باز هم از ذوق زود فراموش می کنه و من بعدا جای بعضی زخم ها رو کشف می کنم. توی قطار -که ما معمولا زیاد استفاده می کنیم- من و سارا که باید به تمام واگن ها و کوپه ها سرکشی کنیم هیچ، قسمت اتصال دو تا واگن که حفظ کردن تعادل توش مشکله و حالت فنری داره رو شونصد مرتبه باید بریم و بیاییم و برای ما سرگرمی محسوب میشه. البته اون که خودش میره و کلا کاری به کار من نداره ولی باید دنبالش مراقب باشم! وقتی از قطار پیاده میشیم خیلی از مسافرها ما رو میشناسند -چون احتمالا اون همه بیسکوییت و چیپس و شکلات رو اونها دادند دستش!- و خداحافظی می کنند و من خیلی کسی رو یادم نمیاد. به هر مهمونی که تا حالا رفتیم کافی بود پله ای توی خونه باشه بنده تا آخر کنار سکو نشسته بودم! چون که خانوم اونقدر این پله ها رو بالا پایین میکرد و اونقدر مدل های مختلف صخره نوردی رو امتحان می کرد تا مهمونی تموم بشه یا یک مساله ی جالب تر دیگه ای پیش بیاد! پشتی های خونه ی میزبان رو نقش زمین می کرد و میرفت بالا بعد هم رو به حضار برای خودش دست میزد و اونقدر نگاهشون می کرد تا تشویقش کنند! توی فضای آزاد که رسما راه رفتن یادش میره و همینطور میخواد بدوه و البته کافیه که یک انسانی با قد کمتر از ۱۲۰ سانت ببینه و نی نی گویان سر از پا نشناسه و بره به سمتش. 

با این اوصاف هرچقدر هم که همه نگران ثابت موندن وزنش باشند من خیالم راحته که با این جنب و جوش و تحرک تپلی که نه اما حسابی ورزیده میشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 1:44  توسط هنا  |