تبليغاتX
از این روزها ...

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

(بعدا نوشته شده: سه هفته ای میرویم سفر و احتمالا اینجا بی صدا خواهد ماند.)

جریان خیلی خوب کتابی در وبلاگستان نی نی ها که مدیون مامان آرمان است من را هم تشویق کرد که از سارا و کتابهایش بنویسم.

شروع آشنایی من با کتابهای کودک به چند ماه قبل از بارداری و به کشور خورشید تابان برمی گردد. روزی که منزل دوست فیلیپینیم هایدی بودم و کتابهای ژاپنی و انگلیسی که در مورد بارداری خریده بود ورق می زدم، به جز کتابهای آموزشی مخصوص این دوران که کاملا تخصصی بودند و با عکس های پزشکی ساده توجهم را جلب کردند کتابهای نقاشی دیگری هم بودند که بسیار لطیف و دلنشین بودند. کتابی بود با عنوان "با کودک درونت حرف بزن" که به زبان انگلیسی هم ترجمه شده بود و نقاشی ها نقاش معروف ژاپنی دل هر کسی می برد. اگر روی لینک کتاب کودک که این کنار هم هست کلیک کنید چند برگش را ترجمه کرده ام. کتاب دیگری هم تصویر روی جلدش هنوز هم قلبم را می لرزاند بود با عنوان "مجله ی بارداری من". این دو کتاب آخر حسابی برایم تازگی داشتند و پای من را با ندانستن زبان ژاپنی به کتاب فروشی ها باز کردند. هردویشان را خریدم و کم کمک با کتابهای کودک هم آشنا شدم. عدم حضورم در ایران باعث شده بود از روند رو به رشد کتابهای کودک و تنوع چشمگیرشان بی خبر بمانم و من که در ذهنم کتاب کودک در همان حسنی نگو بلا بگو ها خلاصه می شد عاشق کتابهای کودک ژاپنی شدم و البته هنوز هم هستم! اولین کتاب سارا که بسیار هم دوستش می داشت و از زمانی که در آغوشمان می توانست بنشیند برایش ورق می زدیم کتابی بود با عنوان "بوس بوس بوس" و مضمون "مامانی رو بوس کن!" به قول لیلی کتابی از دسته ی قایم موشکها. می توانید در این آدرس (http://women.benesse.ne.jp/tamahiyo/ehon/fureai.htm) یک صفحه از کتاب را ورق بزنید و شما هم لذت ببرید. از این مجوعه که به اسم تخم مرغ و جوجه در ذهن من نامیده شده اند کتابهای فراوانی وجود داشت. البته عنوان کلی این کتابها که حاوی عکس هستند و تا آخرین رده بندی سنی! (حتی پیر مرد پیر زنها) هنوز هم از این کتابها استفاده می کنند ehon یا کتابهای تصویری است.

چند کتاب از همین دسته ی قایم موشک ها هم بود که در مورد کارهای روزانه و میوه ها بود که هنوز برای استفاده ی سارا زود است چون اندازه ی کف دستش است وبرگه هایش برای سن او طراحی نشده و نمی تواند ورقشان بزند و بازشان کند. به اصطلاح جزو کتابهایی هستند که برای سرگرم کردن بچه ها در مهمانی همراه خوب مامانها می شود.

بعد از آمدن به ایران در اولین فرصت که سری به خانه ی رشد شهرمان زدیم سارای ده ماهه از دیدن تصاویر کودکانی که هم قد و قواره ی خودش بودند به وجد آمده بود و من را بر آن داشت که چند کتاب با تصاویر کودک و  شعرهای ساده برایش بخرم. آنقدر برای بچه ها دست و پا می زد و ذوق می کرد که یکی از کتابها را قبل از ناکار شدن! صفحه صفحه کردم و به در و دیوار و کابینت و ...چسباندم. هنوز هم شعر های همان کتابها را که دیگر اثری ازشان نیست و توسط خودش معدوم شده اند را طور دیگری دوست دارد:

نی نی چه کوچولویی/می خوای چی چی بگویی؟/نی نی ریزه میزه/مشغول سینه خیزه/به ما میگه با نگاه/دارم میفتم به راه/می خواد از جاش بلند شهروی پاهاش بلند شه/اینطوری دولا میشه/روی پاهاش پا میشه/راه میره تاتی تاتی/میخنده شکلاتی/به ما میگه با نگاه/دارم میفتم به راه/می خواد کنارش بریم/با دست او را بگیریم! (که البته هیچوقت خودش از ما نخواست و اجازه اش را هم نداد!)

راستش فکر کنم عنوان کتاب های این مجموعه بود "نی نی می خواد راه بره" " نی نی میگه شب به خیر" و خلاصه نی نی فلان کار را می کند. برایم خیلی عجیب بوده و هست که چرا این کتابهای اینقدر ساده ترجمه اند. چند تا عکس ساده ی خارجی و یک شعر که خودش را در قید ترجمه گذاشته چه لزومی دارد؟ عکس گرفتن آیا خیلی سخت است؟ حالا تا اینجای کار زیاد مساله ای نیست اما وقتی عکسهای یکسان در چند کتاب دیده می شود واقعا جای تعجب دارد! مثلا همین کتاب "نی نی میگه شب به خیر" عین عکسهایش در کتاب "من بلدم لالا کنم" هم وجود دارد! کمی دلسرد کننده است. البته من به دلیل علاقه ی سارا به همان کتاب و حس احترامم به عکسهایش که سارا را در لالا کردن کمک می کردند کتاب را خریدم اما خوب ناشر خودش باید عاقل باشد!

خلاصه پای ما به کتابفروشی باز شد و با وجود چسب کاری کتابها به خاطر حضور مستمرشان در کارهای روزانه ی ما -در غذا خوردن نی نی ها همراه ما در لالا کردنشان همراهمان...- به زودی یا پاره می شدند و یا کثیف و کهنه. ما هم هر یکی دو هفته یکبار برای تازه کردن کتابها باز هم به فروشگا سر می زده و می زنیم و از مجموعه های زیادی که به بازار می آیند چند تایی می خریم. البته هنوز هم کتابهایی که تصاویر واقعی دارند یا نقاشی های ساده و قابل درک برای بچه های کوچک را بیشتر می پسندد ولی من سعی می کنم همه مدلی کتاب داشته باشد و تازگی ها با تصاویر شلوغ و نقاشی های نمادین هم ارتباط برقرار می کند و بیشتر می فهمدشان.

علاقه ی سارا به نی نی ها و تصاویرشان و همینطور عشقش به شعر خواندن من باعث توجهش به کتاب شد. من اصراری برای خواندن کتابها برایش ندارم اما خودش انگار با تصاویر همراه می شود و کتاب را به شدت مرتبط با شعر خواندن من می بیند. کتابهایش را می آورد جلویم و خودش را تکان تکان می دهد که یعنی بخوان! همینطور که پیش می رود رابطه اش با کتاب تغییر می کند. دیگر به تصاویر غذا نمی دهد یا لااقل عروسکها را برای این کار ترجیح می دهد. حالا به غیر از شعر خواندن به جزییات عکسها هم توجه می کنیم و برایش بسیار جالب است که مثلا نی نی هم پوشک دارد و ممکن است یکباره با دیدن یک لیوان در نقاشی بگوید: داییی! (یعنی چای). هنوز هم کتابها همه جای خانه ولو هستند و روزی 5 بار جمع می شوند و دوباره پهن می شوند. مواقع ناراحتی یا خواب بهترین اسباب سرگرمی هستند. راستش یک وقتهایی آنقدر هی کتابها را می آورد می گوید: اینو اینو اینو و میخواهد که بخوانم و هنوز یک بیت نخوانده کتاب بعدی را می آورد نمی دانم چه کار کنم! البته رضایت داده که همیشه قرار نیست که در آغوش برایش شعر خوانده شود یا قرار نیست که تا ما در رختخواب شعری می خوانیم بلند بشود برود کتاب مربوطه اش را پیدا کند و بیاورد! اما گاهی شبها هم هنوز یک شعری را دارم زمزمه می کنم...مثلا می روم توی رختخواب و ناخودآگاه می گویم: پس با کی صحبت می کنه آبجی خانوم با این گوشی؟ پیشی میگه من می دونم حرف میزنه با خرگوشی"...

برای راحتی جفتمان، توی ساک یکی از عروسکها جمعشان می کنم و جایی که میدانم پیدایشان می کند قایم می کنم. وقتی می بیندشان خیلی خوشحال می شود. تازگیها به توصیه ی دوستی وسایل نقاشی هم به ساک اضافه شده اند تا فرصتی باشد برای شناختن مداد شمعی ها و رنگها و ...

سارا جان! خیلی وقتها آشنایان فکر میکنند من به اصرار خودم تو را علاقه مند کرده ام و به سارای کتابی طوری نگاه می کنند که انگار قرار است ما دانشمندت کنیم. هرگز! من واقعا هیچ اصراری ندارم عزیزکم. علاقه ی تو به توپ و کتاب برایم فرقی نمی کند. گاهی البته شک می کنم که شاید همانطور که خانه ی پسرک همسایه وسایل نقاشی همیشه مهیاست و او اینقدر به کشیدن علاقه مند است، خانه ی ما هم همیشه پر از کتاب است و تو به خواندن مشتاقی! این مرا می ترساند. باید بیشتر بخوانم و بیشتر فکر کنم. دوست دارم مثل همین طبیعت که راه خودش را می رود محیطت طبیعی باشد. باید به تعریف درستی از غنی بودن محیط برسم. باید بیشتر مطالعه کنم و از تجربه ها بیشتر بشنوم.

پی نوشت: تصویر روی کتاب "مجله ی دوران بارداری من" را اینجا ببینید.

این هم کتاب "با کودک درونت حرف بزن"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 18:22  توسط هنا  | 

*خواب ناز بعد از ده بار بوسیدن من اونهم با چشمان  * اونقدر کتابهاش رو ورق زده و برای خودش نانانا   بسته و دست دور گردن و دستم انداختن!                 گفته تا چشمهاش روی هم رفته!

 

این خواب های شیرین برای من بی نهایت دلچسبه. آرامش خاصی بهم دست میده وقتی فکر می کنم که دوران خوابیدن های توی آغوش و بیدار شدنهای شبانه به این خوبی سپری شدند و دخترکم دیگه نه از خوابیدن بیزاره نه از خاموشی دادن برای لالا. حتی اگر من هم گوشه ای چشم روی هم گذاشته باشم و خوابش بیاد میره کنار اسباب بازیهاش و روی فرش برای خودش میخوابه. قربونت برم که بزرگ شدی عزیزم! (آیکون ناز پاهای بلوری کشیدن و اینها نداریم اینجا متاسفانه:) )

*پی نوشت: یک سوال در مورد تخت کودک از مامانهای با تجربه دارم. اول اینکه هر اطلاعاتی در این زمینه دارند و فکر می کنند می تونه مفید باشه لطف کنند برام بنویسند و دوم اینکه تا چه سنی میشه از تخت چه سایزی استفاده کرد؟ ممنون میشم یاری سبزتون رو برسونید. 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:37  توسط هنا  | 

من و سارا ماه سختی را پشت سر گذاشتیم و حالا پانزده ماهگی دلپذیر را با هم می گذرانیم. بلاخره آن بار سنگین از شیر گرفتن را زمین گذاشتیم. روزهای تلخیند روزهایی که مجبوری به فرزندت سخت بگیری و همان لحظه که نگاه ملتمسانه اش به دلت چنگ می زند برایش آبمیوه بگیری و شعر بخوانی و بازی کنی و باز ته نگاهش بخوانی که "مامان چرا؟" باید حس ترحم را همراه حس نامهربان بودن تجربه کنی تا یاد بگیرد خودش زندگی کند و روی پای خودش بایستد. اما وقتی آن ماما گفتن ها و آنی نا-شیر به زبان سارا- طلب کردن ها جای خود را به پذیرش و کنار آمدن های آرام و کودکانه می دهد انگار که آدم تا مرز پر گشودن سبک می شود. این روزها که سارا می آید سراغم و می دانم که آمدنش و در آغوشم لمیدنش معنی شیرخواستن ندارد برای هردویمان دلپذیر است. هی می آید دست هایش را دور گردنم حلقه می کند و از آن بوس های ناشیانه و مکشی خوشمزه اش می کندم. من هم موهای ظریف و تازه اش را ناز می کنم و کیف می کنم که تلخی روزهای قبل جایش را به این آرامش و شیرینی داده است. حس می کنم یکباره سارا بزرگ شده است. طی همین ماه قبل خودش یاد گرفته که با چند کتاب شعر و لالایی یا با عروسکهای کوچک و بزرگ سرگرم بشود تا بخوابد. این هم از آن آرزوهای دور و درازم بود که به این سادگی به خواب برود. هنوز هم البته دوست دارد که دستش به دستم بخورد یا ببیند که کنارش خوابیده ام اما همین که برای خودش دراز می کشد روی پتوی من و وول می زند تا خوابش ببرد برایم خیلی خوشایند است. حتی حس می کنم این شب ها که بهتر از گذشته می خوابد برای اینست که امیدش از شیر من قطع شده و خودش هم می تواند خودش را بخواباند. فکر کنم با سبکی به نتیجه رسیدن تلاش هایم آن هم با همان آرامشی که می خواستم حالا حالا ها خوش باشم. با توان نداشته و افکار مختلف دست و پنجه نرم کردم تا به تنهایی از پسش برآمدم. البته اگر همراهی های به خصوص شبانه ی بابایی نبود به این زودی ها نمی توانستیم اما توجه کردن به نیازهای عاطفی و آرامش روانی که کودک در حال شیر گرفتن، از مادرش طلب می کند، کار مادر دوچندان می شود و وقتی آدم تسلیم روشهای اشتباه و وسوسه انگیز نمی شود و کودک اگر چه با زحمت فراوان اما با آرامش این فرایند را طی می کند مثل قهرمان ها فکر می کنی که قله ای را فتح کرده ای.

دیگر اینکه با این چهارده دندان فسقلی که دارد همسفره ی خودمان شده است. البته برای وعده ی شب علاوه بر همراهی شامهای سبک ما همچنان از آن سوپ های مخصوص و مقوی دارد که به خواب شبش کمک کند اما ناهار ها می آید کنار خودمان و همانطور که با بشقاب و قاشق و غذا ور می رود اجازه می دهد چند لقمه ای هم من غذا در دهانش بگذارم. و آخر اینکه شروع کرده است به تقلید کلمات و حرفهای ما البته با سرعت دلخواه خودش. اگر به کلمه ای توجه کند و نتواند بگوید آوایش را در میاورد. همانطور که برای خودش کلمه می سازد دایره ی لغات ما هم تغییر می کند. کتابهای تربیتی نوشته که کلمات قشنگ و دلنشین اما اشتباه بچه ها را تکرار نکنید. کلمات و جملات ناقص و اشتباهش را کامل و درست کنید اما چطور می شود که به جای مورچه نگفت نونو(nono) یا به جای پریسا-عروسک کوچک و دوست داشتنی سارا نگفت بلی(bali)  یا به پوشک نگفت جیشده(jishde)؟ آخر حیف نیست که آدم این زبان جدید را امتحان نکند؟ همراه دخترکم داریم زبان تازه و نگاه نویی را تجربه می کنیم.

*

پی نوشت: از همه دوستانی که برای پست های قبلی من پیغامهای تبریک گذاشتند صمیمانه سپاسگزارم. سعیم براین بود که تشکر مخصوصم را در خانه ی هر دوستی بگذارم. همینجا از همه دوستها و مهربانی هایشان ممنونم. مامان نورای عزیز که وبلاگت برایم فیلتر است از تو هم یک دنیا ممنونم که همراه خوب و همیشگی ما هستی. دوستت داریم. مامان محمود و نور و دونه ی عزیزم برای تمام دلگرمی هایتان و لطفی که در آن روزها در حقم کردید نمیدانم چطور تشکر کنم. از مامان شایلی مهربان و همیشه راهنما از فریبای عزیزم که همیشه به یاد ماست و لیلی دوست خوب و همیشگیم هم سپاسگزارم و برای همدلی های همیشگیشان خدا را شکر می کنم.

پی نوشت دیگر: گویا متن را که از ورد کپی پیست می کنم وبلاگ دچار مشکل می شود و همه چیز به هم میریزد و حتی امکان نظر دهی به کسانی که در اکسپلورر صفحه را باز می کنند نمی دهد. می بخشید که مجدد منتشرش کردم شاید درست بشود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 21:10  توسط هنا  |