قدیم تر ها زندگی پدربزرگ و مادربزرگها همراه فرزندانشان موهبت بزرگی برایشان بوده. اولین بار که به این موضوع اینطور نگاه کردم زمانی بود که دوست روانشناسی می گفت در آلمان تحقیقی انجام شده و خانه هایی به سبک قدیم ایران ساخته اند و پدربزرگ/مادربزرگها را با استقلال کافی همراه فرزندانشان کرده اند و متوجه شده اند که شصت درصد از بیماریهای کهنسالیشان از بین رفته است. می گفت بچه های کوچک (همان نوه ها) در ابراز محبت بی نظیرند. همینکه انسان پیری می بیند یک فرشته ی لطیف بی آنکه به چروکهای دست و صورتش نگاه بیاندازد یا برایش مهم باشد که موهایش همه یا سپیدند یا ریخته اند یا اهمیت بدهد که او شاید حالا حتی نمی تواند درست راه برود و کلی مسایل دیگر دایم به او لبخند می زند، می بوسدش، در آغوشش می نشیند و حتی از او می خواهد که همبازیش بشود و برایش توپی شوت کند، روحیه اش خیلی بالا می رود و شوق زندگی دوباره در او زنده می شود. این را من در این سفر با تمام وجود درک کردم. با زنگ تفریح هایی که عاید خودم و سارا می شد افسوس خوردم که چرا من و دخترم از همنشینی با مامان و بابایم کمتر بهره می بریم اما متاسف شدم که چرا آنها هم از بودن با نوه ی کوچک و دلبندشان محرومند. وقتی بابای من که همیشه جواب سلام مرا با آرامش می دهد و می گذرد دایم سوال می کرد که سارا کو؟ یا با ناراحتی می گفت چرا خوابه؟ و سارا برایش درست مثل بابای خودش ناز و ادا می ریخت و عینکش را دست می زد و توی رختخوابش بالا پایین می پرید و توی بغلش آرام می گرفت دلم پر می کشید از خوبی و مهربانی بی بدیلی که این فرشته های کوچک هر جا که بروند مثل بذر می پاشند بی آنکه بدانند حقوق متقابل چیست و محبت کردن یکطرفه درد سر ساز است یا کلی حرفهای کوچک اما پیچیده که ما توی عالم بزرگتر ها برای خودمان داریم. البته محبتشان آنقدر بی غش و دلچسب است که همه را تسلیم خود می کند و نتیجه اش را هم می گیرند و همان آدمهایی که گاه از تنهایی و کهولت گوشه گیر می شوند را هم به شوق و شور می آورند و به همراهی وا می دارند.
سارا خانوم صبح ها که طبق معمول زودتر از همه بیدار می شد یکراست می رفت سراغ مامان جونش و او را بیدار می کرد. شیر صبحانه اش را از دست او می گرفت و نان تازه را از دست باباجون. با هم توی حیاط آب بازی می کردند و تا شب کلی از بودن با هم لذت می بردند. شبها هم وقتی چراغ ها خاموش می شد و همه می رفتند توی رختخواب خودشان و من طبق روال همیشگی چشمهایم را روی هم می گذاشتم، سارای ناامید از همه جا می رفت سراغ مامان جون که می دانست او برخلاف من حتما جواب حرفهایش را خواهد داد و از خواب نازش به خاطر او خواهد گذشت. زیر لحاف مامان جون هم به خواب می رفت!
این سفر برای ما خیلی خیلی به یاد ماندنی بود. بلبل زبانی های سارا هم از همان خانه ی پدری شروع شده اما امان از دست همین فرفره ی کوچک که زمانی برای نوشتن و کلا پای کامپیوتر نشستن برایم نمی گذارد. همین حالا هم نمیدانم چطور شده که خواب مانده و از دنیا عقب است!
پی نوشت: عنوان این پست از ترانه ی دلنشین پدرا پدربزرگا مادرا مادربزرگای آلبوم نون و دلقک محمد اصفهانی گرفته شده.


