تبليغاتX
از این روزها ...

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

سارا جان! برای اینکه چهره ی خندون و اون برق نگاه رو ثبت کنم کلی تلاش کردم! عکس کنار وبلاگ رو میگم. وقتی میری قایم میشی و من دخترکم رو پیدا  می کنم با این همه ذوقش من هم انرژی می گیرم. اینجا چون دوربین دستم بوده فقط میخواستی عکسها رو نگاه کنی و من هی بهت گفتم برو قایم شو تا من پیدات کنم. با اکراه خودت رو به مخفی گاه رسوندی و  تا برای دیدن شاهکار مامانی بیرون نیومدی من تونستم یه کلیک کنم! بگذریم که ده ها کلیک کردم تا یکیش به خاطر عجله ات برای دیدن عکس خراب نشد.

سارای عزیزم! وقتی آغوش کوچیکت رو اینطور معصومانه برای ببعی و اسب و نی نی ها و من و هرچی که دوستش داری باز می کنی و انگشتهای کوچولوت هی باز و بسته میشن و سرت رو بالا پایین میاری و میگی بیا! بیا! دلم می لرزه. کاش که این ببعی ها هم می فهمیدن چقدر دوست داری بغلشون کنی و از دستت فرار نکنند!

سارای من! کافیه که پامون رو از در خونه بیرون بگذاریم. مهم نیست که کجا میریم و چه کسانی اونجا هستند. نگهداشتن تو مثل نگهداشتن یه ماهی لغزون توی دست مشکل میشه. اگرهم یه نی نی توی هر سنی به غیر از بزرگسال و ترجیحا کمتر از هفت هشت سال ببینی به سمتش می دوی و می خواهی باهاش دوست بشی، مثل عکس بالا که رفتی ته واگن قطار تا دوست پیدا کنی. راستش اینکه دیگه دنبال من نمی گردی و به هر جا که بخواهی سرک می کشی کار رو برای من سخت می کنه اما من از این بی پروایی خوشم میاد و لذت می برم.

سارای مهربونم! این عکست رو نگاه کن! این آقا کوچولو تازه به جمع خانواده ی ما پیوسته و تو وقتی می بینیش از ذوق و مهربونی دست و پات رو گم می کنی. اول تلاش می کنی و هی بهش میگی که بیاد بغلت! بعد که نمیشه از ما خواهش می کنی که اون رو توی اون آغوش کوچولوت بگذاریم. خوب این کار رو با کمک هم یه چند دقیقه انجام میدیم اما باز هم رضایت نمیدی! میگی که پس به جای بغل مامانش بیاد بغل من! و وقتی کمی به حضورش عادت کردی هی می چرخی توی خونه و میایی یه بوسش می کنی یا مثل آدم بزرگا صدات رو نازک می کنی و با لحن کودکانه ی خودت قربون صدقه اش میری. تازه وقتی بهت میگیم آروم بهش دست بزن خیلی بهت برمیخوره. این حالت رو نه تنها به این علی کوچولوی دایی جون که به خیلی از نی نی های کوچولوی دیگه هم داری و من قند توی دلم آب میشه که چه خواهر مهربونی خواهی شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 11:24  توسط هنا  | 

یادگرفته برود قایم بشود یک گوشه ای و ساکت بماند تا پیدایش کنم.

نمی توانم جدیتش را نادید بگیرم. چشمهایم را به روی صورت شاداب و هیجانزده اش که گاهی فقط همین قسمت از بدنش هم قایم شده! می بندم و دنبالش می گردم. دور و بر را می گردم. با تعجب می گویم سارا کو؟! غمگینانه می گویم نیست! عزیزک من کجاست؟ رفته! سارایی من کو؟...پیدایش که می کنم انگار هر دویمان به یک اندازه به وجد می آییم که همدیگر را پیدا کرده ایم.

حالا امشب با باباییش نشسته ایم و مشغولیم آنقدر که نفهمیده ایم رفته است پشت کاناپه آرام نشسته و منتظر ما از همه جا بی خبران است که به سراغش برویم. یکباره یک صدای نازک از آن پشت مشت ها می آید: "نیست" و هی آن خوش آواترین نیست دنیا برای ما را تکرار می کند. نیست نیست نوک زبانیش که بلند می شود دوزاریم می افتد که یعنی پس چرا دنبال من نمی گردید! من نیستم!

عزیزکم بودنت شادی بخش و شورآفرین زندگی ماست. چقدر خوب که هستی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 22:40  توسط هنا  | 

نقاشی

من خسته ام و روی زمین دراز کشیدم٫ سارا هم میدوه میاد کنار من طاق باز می خوابه. همینطور که با هم صحبت می کنیم٫ به سقف خیره شده و میگه: "دٍ دٍ ببو" با آهنگ همون چشم چشم دو ابرو و منظورش نقاشی و هر گونه چیز مرتبط با نقاشیه. خوب که نگاه می کنم یه ترک ساده رو می بینم که به خاطر سایه روشن، پررنگ شده و مثل یکی از خطوط نقاشی خودشه.

بازیگر

پایین میز نهار خوری روی انگشتهای پاهاش ایستاده و با تمام توان چیزی رو از روی میز خواهش می کنه که خطرناکه. یادم نیست به گمونم چاقو بود. من مشغول بودم و داشتم آروم به تقلا کردنش نگاه می انداختم. از امداد که خبری نشد خودش هی با خودش به حساب ادای من رو در میاورد و دستهاش رو حالت میداد و می گفت: نه! نه! دوباره خودش خواهش می کرد و دوباره خودش صداش رو نازک می کرد و با گردن کج می گفت: نه! نه!

*

ظهر توی اتاق خوابیم و در بسته است. من روی تخت به حساب خوابم و سارا با چند تا کتاب و اسباب بازی تنها مونده. متاسفانه فهمیده که بیرون باباییش حضور داره و این یعنی خواب بی خواب! با سرو صدایی که از بیرون اومده رفته جلوی در اتاق و هی داد میزنه: ددو! ددو! یعنی در رو باز کن! و باباییش هم جوابی نمیده. بعد هی میگه ددو و بعد در جواب خودش صداش رو مهربون می کنه و ادای کسی که به کمکش اومده رو در میاره و با سر کج شده خودش به خودش جواب میده: باسه! باسه! یعنی باشه چشم! الان باز می کنم! 

آغوش

تصاویر کتاب حیوانات رو با هم نگاه می کنیم. توی یه صفحه پر عکس سارا هی میگه: بخ! بخ! تعجب می کنم که چه ربطی داره. نگاه می کنم می بینم یه میمونی بچه اش رو بغل کرده و منظورش اونه. در ضمن وقتی کتاب رو ورق میزنیم طبق عادت اینطوری اسم حیوانات و بقیه چیزهایی که براش آشناست رو می بره: یه اٍ متعجب و کشیده و در عین حال مهربون میگه و بعدش میگه ببعی! انگار یک دوستی رو پیدا کرده و دیده.

ماهی

روی دیوار نقاشی کشیده بعد رو به من میکنه و نقاشیش رو نشون میده میگه: اوعی! به حساب خودش ماهی کشیده! و تقریبا تمام نقاشی هاش رو ماهی می بینه!!!

آقای نمازکار

تلویزیون مشغول پخش اخباره و سارا توی بغل من هی میگه اعو بت! اعو بت! فکر می کنم به چی میگه الله اکبر. بله! یه اجتماعی رو نشون میده که توش عده ی زیادی آ*خو*ند نشستند و سارا یک جورهایی اونها رو به نماز مرتبط می دونه. (سلام به فراز و آقای نمازکار گفتنش)

و چند کلمه ی سارایی:

ننس یا ندس ( nades ): اسم کوچیکه منه. صبح ها که من هنوز خوابم یا شبها که چشمهام رو روی هم گذاشتم سارا خانوم حتما به اسم کوچیک من رو صدا میزنه و با دستش نازم می کنه میگه: ناسی ناسی. میدونه اینطوری حتما با یه لبخند از خواب بیدار میشم و می چلونمش. البته در عوض گاهی هم به باباش میگه ماما!

موست (moutht) : ماست. ما جدیدا سر سفره به ماست میگیم یوگورت! چون ایشون به محض شنیدن اسمش میدوه سمت یخچال و ماست ماست راه میاندازه و بعد هم اگر بهش بدیم دیگه لب به هیچ چیز دیگه ای نمیزنه و فقط میخواد که خودش ماست بخوره و بس. حالا خود ماست که برامون ممنوع شده بردن اسمش هم ممنوعه.

موس (mose ): موز. که همیشه یه دونه سهمیه ی سارا از مغازه ی میوه فروشیه از بس که با دیدنشون موز موز می کنه و انگار مزه ی متفاوتی از موزی که از یخچال در میاد براش داره.

باپو ( bapoo ): دمپایی.

ددو ( dado ): در آوردن، بازکردن

سی ( si ): سیب

شی ( shi ): شیر. شیر و سیب سارا خانوم خیلی فرقی ندارند. چون هردوشون رو نوک زبونی میگه.

اعو ( aoo ): الو، تلفن

آقمبه ( aghombe ): تخم مرغ. برای گفتن تخم مرغ خودش رو هلاک کرد. بلاخره این کلمه رو براش اختراع کرده و گاهی هم بهش میگه آقم! همینطور بعضی چیزهایی که به نظرش سخت میرسند مثل خیار رو هم به همین اسم صدا میزنه.

بش ( besh ): بشین و هر گونه فعل از مصدر نشستن

بلی ( bali ): پریسا عروسک کوچولوی محبوبش

 آپ ( up ): آب

آعلی : یا علی. این هم از آموزشهای مامان بزرگ موقع بالا پایین رفتن از پله هاست.

یه دو ده داهار: یک دو سه چهار که برای سارا بیشتر حالت شعر گونه داره و وقتی با هیجان داره بپر بپر می کنه معمولا میگه. وقتی با هم بازی هر کی شکلک در بیاره رو بازی می کنیم فقط یک دو سه اش رو میگه و هی سرش رو تکون میده که بفرما برام شکلک در بیار!

نونه ( noone ): نون. خیلی از کلمات با "ه" همراه میشند چون وقتی خودشون رو گفته ما گفتیم: آره این همونه! مثلا همین نون. سارا اول می گفت نون. ما هم با ذوق جواب میدادیم آره نونه! حالا بچم به نون و گل و بعضی چیزای دیگه میگه نونه، گله و...

دت...دتس ( dats ): رفت، تموم شد، بسته شد. حتما هم باید کف دستهاش رو بالا بیاره و سرش رو کج کنه!

بخ ( bakh ): بغلم کن! همراه دستهایی که برای آغوش ما باز شدند و سری که به ناز خم شده!

ات ( at ): اسب

ببعی ( babai ): گوسفند

دو دو ( doo doo ): جوجو

ادلی ( adali ): صندلی.

بوخ ( bokh ): بخواب. وقتی متکا و لحافش رو براش میارم هی به خودش میگه بخ! بعد دراز می کشه و دوباره بلند میشه به خودش میگه بخ! به بقیه ی عروسکاش هم پیشنهاد خواب میده.

*

دیگه میشه گفت هر روز با یه کلمه ی تازه من رو سر ذوق میاره. مثلا از چند روز قبل که این متن رو نوشتم کلماتی مثل انه ( ane ) یا همون عینک یا کل ( kol ) که همون کلاه هست، هم بهشون اضافه شده. جملاتی مثل "ماما بخ! (مامان بغلم کن)" یا "نونه دت (نون تموم شد)" "دودو دت (جوجو رفت)" رو هم میگه. حالا گاهی با هم کلی گفت و گو می کنیم و از اینکه به حرفاش گوش می کنم خیلی لذت میبره. من هم عاشق اون سخنرانی های نوک زبونی و با اعتماد به نفسشم که هی گردنش رو برام راست می کنه و با یه لبخند شاد هی پشت سر هم کلمات خودش رو ردیف می کنه و خودش هم میون صحبت قهقهه میزنه از داستانهای تخیلیش! و چطور میشه توی اون لحظه به چیز دیگه ای غیر از لذت و شادی نابی که این فسقلی به من میده فکر کرد؟

پی نوشت: دیدن عکسهای شاینای خوشگلم توی این روزهای خاکستری و میون مرور صفحات تلخ دیگه، برای من خیلی دلچسب بود. با تمام بی حس و حالی، از اونچه شیرینی این روزهای منه نوشتم شاید ما هم به لب دوستی لبخندی بنشونیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 15:39  توسط هنا  |