دختر جون!
درسته که بابایی خیلی دوستت داره. درسته که نازت رو به نظر تو بیشتر از من می خره. درسته که هر صبح که بیدار میشی اول میری سراغ باباجون. درسته که لقمه هایی که اون توی دهنت میگذاره خوشمزه تره. درسته که وقتی زمین می خوری اول به اون نگاه می کنی که یه بهونه ی تازه برای رفتن به آغوش همیشه بازش پیدا کنی در حالی که همه می دونند معمولا هر وقت تنهایی یا با منی و زمین می خوری خودت بلند میشی و اصلا به روی مبارکت هم نمیاری. همه ی اینها قبول. اما باور کن من مامانم اون بابا!!! حالا اگر تا به حالا به هر دوتامون می گفتی مامان و من همیشه وقتی بابایی و در غیابش وسایلش رو به یادش ماما! خطاب می کردی می گفتم "آره باباییه. آره مال باباست" دارم پشیمون میشم. چون حالا من دارم کم کم میشم بابا و اون میشه مامان! تازه گفتن اسم کوچیکمون هم افاقه نکرده. چون هروقت می خوای با ناز صداش کنی بهش میگی: "نندس" که اسم کوچیک منه. آی فسقلی! یه کاری نکن که وسط لبخند زدن به اون بغل کوچولوت که با کلی عشوه برای باباییت باز می کنی تا ببوسیش و بابایی هم کلی کیف می کنه، میون اون نیم نگاهی که به من می کنی و میگی این که بوسیدیش و عاشقشی مامانته!!! حس کنم که ای روزگار! پس من کیم؟
*
یک سال و نیمگیت هم مبارک! اگر بگذاری یه قلم دستم بگیرم و سریع ندویی که "دد ببو" تا کل مکان های مکشوف و غیر مکشوف خونه ی میزبان رو باهاش مزین به نقاشی کنی برمی گردم تا از این یک سال و نیم با هم بودنمون بنویسم. هرچقدر هم که بابا!!! باشم و هر چقدر هم رهای از من باشی دوستت دارم و از بالیدنت و خودت شدن به خودم افتخار می کنم.
امضا: مامان محتاج توجه تو!!!
پی نوشت: همچنان در سفریم...


