تبليغاتX
از این روزها ...

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

دختر جون!

درسته که بابایی خیلی دوستت داره. درسته که نازت رو به نظر تو بیشتر از من می خره. درسته که هر صبح که بیدار میشی اول میری سراغ باباجون. درسته که لقمه هایی که اون توی دهنت میگذاره خوشمزه تره. درسته که وقتی زمین می خوری اول به اون نگاه می کنی که یه بهونه ی تازه برای رفتن به آغوش همیشه بازش پیدا کنی در حالی که همه می دونند معمولا هر وقت تنهایی یا با منی و زمین می خوری خودت بلند میشی و اصلا به روی مبارکت هم نمیاری. همه ی اینها قبول. اما باور کن من مامانم اون بابا!!! حالا اگر تا به حالا به هر دوتامون می گفتی مامان و من همیشه وقتی بابایی و در غیابش وسایلش رو به یادش ماما! خطاب می کردی می گفتم "آره باباییه. آره مال باباست" دارم پشیمون میشم. چون حالا من دارم کم کم میشم بابا و اون میشه مامان! تازه گفتن اسم کوچیکمون هم افاقه نکرده. چون هروقت می خوای با ناز صداش کنی بهش میگی: "نندس" که اسم کوچیک منه. آی فسقلی! یه کاری نکن که وسط لبخند زدن به اون بغل کوچولوت که با کلی عشوه برای باباییت باز می کنی تا ببوسیش و بابایی هم کلی کیف می کنه، میون اون نیم نگاهی که به من می کنی و میگی این که بوسیدیش و عاشقشی مامانته!!! حس کنم که ای روزگار! پس من کیم؟

*

یک سال و نیمگیت هم مبارک! اگر بگذاری یه قلم دستم بگیرم و سریع ندویی که "دد ببو" تا کل مکان های مکشوف و غیر مکشوف خونه ی میزبان رو باهاش مزین به نقاشی کنی برمی گردم تا از این یک سال و نیم با هم بودنمون بنویسم. هرچقدر هم که بابا!!! باشم و هر چقدر هم رهای از من باشی دوستت دارم و از بالیدنت و خودت شدن به خودم افتخار می کنم.

امضا: مامان محتاج توجه تو!!!

پی نوشت: همچنان در سفریم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 6:58  توسط هنا  | 

بعدا اضافه شده: برای مدتی میریم خونه ی مادربزرگ سفر. شاید با خنکای پاییز برگردیم شاید هم زودتر. دلمون براتون تنگ میشه!


این روزها من مشغول شکستن شاخ غول خستگی هستم که به مدد سارا و شیرین زبونی هاش گاهی خود غوله هم به کما میره اما باز به مدد خود سارا که یه آبی به سر و روی غوله می پاشه از جاش بلند میشه و میاد تا من رو شکست بده!

بلاخره رفتیم به خونه ی جدید. با کمک سارا کلی کارتون جا به جا کردیم. کلی توی چیدن کمکم کرد و هی دکوراسیون رو با نظر خودش تغییر داد. تر و تمییز کردن که نگو! با روغن بدن بچه یک قالیچه برام شست و بعد با دیدن من دستهاش رو نشون داد و با یک حالت ناراحت گفت: دست! دست! که یعنی خیلی کثیفه تمیزش کن! رفت بالای میز ناهار خوری و در حالیکه با خودش زمزمه می کرد "دد ببو" (چشم چشم دو ابرو) یک نقاشی خوشگل روی دیوار پذیرایی و نزدیک ساعت! برامون کشید. جبعه ی ابزار رو صد بار از مخفی گاه و گوشه کنار پیدا کرد و با میخ و چکش و هر چیزه جیزه دیگه ای به تقلید از باباش روی هر جای دیوار که صلاح می دونست جای میل پرده درست کرد. سعی کرد تمام محتویات کارتون ها و چمدون ها رو برداره و اگر بعد از عملیات های مخصوص خودش سلامت می موندند بیاره به ما بده و بگه: مممون! که یعنی متشکر و ممنون باشید و با ممنون گفتن ما کلی از خودش راضی بشه. هر وقت هم گرسنه می شد می اومد به من می گفت: "انوخ" یا همون انگور که من بهش یه خوشه بدم و بره دونه دونه بخوره تا برای ادامه ی کارها جون بگیره.

خلاصه... اینها که به اندازه ی کافی هیجان انگیز نبودند. یکبار که باباش مشغول دنده عقب اومدن برای پارک ماشین توی حیاط بود فکر کرد که عجب! چقدر سرعت بابا بالاست! اصلا چرا من توی ماشین نیستم؟! یکدفعه از دست من در رفت و با سرعت به سمت ماشین دوید. خدا رحم کرد که صدای جیغ های من به گوش باباش رسید و سپر ماشین وقتی بهش خورد که ترمز کامل شده بود و با اینکه به عقب پرت شد، جز ترسیدن اتفاق دیگه ای براش نیفتاد.

خوب اگر فکر می کنید که کافیه سخت در اشتباهید. بلاخره ساراپسری گفتند*. یک شب که من خسته روی صندلی ولوو شده بودم. فکر کرد که خوب یک کمی نرمش برای من لازمه. تصمیم گرفت که از من بالا بره و شاید هم دستش به آیفون برسه و کیفش رو بکنه. این میون یک ضربه ی جانانه به فسقلی خانواده وارد کرد و چند ساعتی من رو راهی بیمارستان کرد تا مطمئن بشم که باز هم خدا به همه مون رحم کرده و این شیطنت هم به جمع خاطره های شیرین پیوست.

از همه ی دوستهامون هم مممون! هستیم که به یاد ما هستند و این مدت غیبت ما رو به بزرگی خودشون ببخشند. امیدوارم که به زودی بتونیم برگردیم و یک دل سیر کامنت بگذاریم.

* همسایه هامون به سارا لقب ساراپسر رو دادند.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 16:19  توسط هنا  |