تبليغاتX
از این روزها ...

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

دلم تنگ شده که مثل همیشه ها، وقتی شب شد، وقتی خرگوشکم که این روزها از صبح مثل یه لاک پشت تلاش می کنم به گرد پاهاش برسم و نمی رسم خوابید، همه ی خونه و زندگی و فکرهای روزمره رو رها کنم و  بخزم یه گوشه ی اتاق و آروم و دزدکی کامپیوتر رو روشن کنم و مثل توی فیلم های تخیلی که از یه کنج خونه یه در جادویی به دنیای دیگه باز میشه پا بگذارم توی خونه های خیالیم که حالا برای خودشون در زندگی واقعیم جایگاهی پیدا کردند.

دلم برای دوستهام و فندقهاشون تنگ میشه، برای نوشتن حرفهایی که شاید مجال گفته شدن پیدا نمی کنند و برای نوشتن از شیرینی هایی که ممکنه با گذر زمان فراموش بشند. می ترسم که این کلمات دلنشین و تر و تازه ی سارایی که انرژی بخش این روزهاست جاشون رو به کلمات تکراری آدم بزرگها بدن و از یاد برن اما همین نبودن هم نشونه و خاطره ای از این روزهای پرمشغله ست. شاید اگر خاطره ی با عنوان "چگونه لپ تاپ مامان را با یک استکان چای ساقط کنیم" توسط سارا خانوم خلق نمیشد باز هم می تونستم از بی خوابی های این ماه آخر فرصتی برای نوشتن بسازم اما چه کنم که اون خاطره ی پر دردسر ساخته شده و من پشت درهای بسته ی اون عالم جادویی موندم!

پی نوشت اول: به خونه ی آروم خودمون برگشتیم

پی نوشت دوم: ما خوبیم و نیازمند هرچی انرژی مثبت و توانبخش در عالم!

*عنوان بالا از سارا خانومه. من عاشق ایی سم گفتنت هستم عزیزم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:25  توسط هنا  | 

هر روز داره بیشتر و بیشتر با کلمات تازه و گاه ساخته ی ذهن خودش من رو غافلگیر می کنه. امشب که کنارم خوابیده بود سفارش شعر داد. اینکه با گفتن یه مامان آهنگین توجهم رو جلب کنه و بعد با یه صدای نازک و در عین حال آوازگونه انگار که توی یه گروه کر مشغول اجراست ژست بگیره و بگه: "آ او آ ده" و بعد با تایید سر هی بگه "بٍ بٍ بٍ بٍ" یعنی اینکه مثل همونی که اجرا کردم شعر بخون. اون همه ب با کسره هم که کلا فعل امره.

حالا شعر خوندنمون مثل یه لالایی شیرین بود که اون رو به خواب می برد و من رو با وجود کلمات تازه و حرکات جدیدی که میشنیدم و می دیدم به خنده وا می داشت. اینها نمونه هایی از آواز خونی ماست که کلمات ساراییش درشت شده.

*یه توپ دارم گٍ گٍلیه/سرخ و سفید و آ آبیه/ میزنم زمین هَبایی (دستهاش رو تا جایی که می تونه بالا میاره) /نیی دونی تا کجا میره (با یه ژست ناامید و ناچار دستهاش رو نشون میده که یعنی نمی دونم)/ من این توپ رو نآشتَه/مشقامو خوب نوشتم/ بابام بهم عییدی داد/ یه توپه گٍ گٍلی داد.

* من گلم من سنبلم/ باس میشم (دستهاش رو از هم باز می کنه)/ بستَه میشم(با لهجه ی شیرین افغانی بسته رو میگه و دستهاش رو هم می بنده)/ اینور میشم/ اووَر میشم (اونقدر سر این دو تا تکه خودش رو به هر سمتی کج می کنه که کم می مونه بیفته)/ اگه به من آب ندهید (به سر این قسمت که برسیم انگشت اشاره اش رو به نشانه ی تهدید تکون میده و هی میگه آبو آبو)/ هوشت میشم (همون خشک منظورشه تازه کلی هم قیافه اش رو مظلوم می کنه)/ بَربَر میشم/ میریزم زمین (با دستهاش هم پرپر شدن رو نمایش می ده)

*عمو زنجیر باف هم با نشانه ی بعلی بعلی گفتن شناخته میشه و هر وقت دلش بخواد بخونیم و اون بله ها رو با لذت تمام همراهی کنه هی میاد و با آهنگ مخصوص خود شعر به من میگه: بعلی! بعلی! قسمت صدای حیوانات هم که جایگاه خودش رو داره. من عاشق صدای کانگورو در آوردن و مثل اسکیپی نچ نچ کردنشم.

*یه روز یه آقا خرگوشه هم فقط آخ آخ گفتنش انگار براش جالبه وگرنه بنده تک خوان هستم!

*یه شعر ژاپنی رو هم که من دوستش دارم و توی مهد مربی براشون می خوند هنوز هم برای سارا می خونم. متوجه تغییر زبان میشه و کلی خنده اش میگیره! برای اینکه بی کار نباشه بین مصرع ها هر دوتاییمون با زبونمون میزنیم به کاممون و تق تق می کنیم!!

و خلاصه این سرگرمی ما موقع خواب و همینطور بیداریه و من گاهی احساس یک دستگاه رو دارم که دابم ری پلی میشه. گاهی موقع لالایی بعد از مروز کلی اشعار و آثار! بزرگان ممکنه خواب مبارک تشریف نیاورده باشه و هوشیاری باقی باشه و بنده از روی غفلت چشمهام باز مونده باشه و ایشون سفارش لالایی پوکویویی بدن! یعنی آهنگی که با اون شخصیت محبوب کارتونیش باهاش می خوابه. کاملا آهنگ رو با آوا می رسونه. و بنده باید همون آهنگ رو با همراهی خودش بٍ بٍ بٍ بٍ کنم.

پی نوشت اول: با توجه به تجربه ی مهد کودک سارا در ژاپن و نوشته های لیلی عزیز در مورد کلاس موسیقی آراز کوچولو و ...به نتیجه رسیدم که اجرای نمادین و نمایشی یک شعر خیلی در آموزش سریعتر و همینطور لذت بخش تر کردن یک آواز تاثیر گذاره. سعی می کنم اکثر شعر هایی که با هم می خونیم حرکات ساده ی رو همراه داشته باشه که هم به درک شعر کمک می کنه و هم این فعالیت ساده سرگرم کننده تر میشه. 

پی نوشت دوم:مامان فریبای عزیز یه ترفند جالب رو برای لالایی و قصه ی خواب پیشنهاد داده. ما هم اکثرا یک قصه ی من دراوردی توی برنامه ی خوابمون داریم. با توجه به علاقه ی سارا به حیوونها و صداهاشون داستان یه بع بعی کوچولو به اسم نازی رو تعریف می کنم که می خواد بازی کنه اما به سراغ هر حیوونی میره اون حیوون اول یه کمی صدای مخصوص خودش رو خواب آلو در میاره و بهش میگه که "شب شده وقت خوابه میخوام لالا کنم من". اینطوری گاهی هنوز دوستهای نازی تموم نشده سارا خوابش برده.

پی نوشت سوم: بعد از دو شب میزبانی تب چهل درجه گویا مهمونهای عزیز یعنی دندونهای کرسی آخر قدم رنجه فرمودند و میخوان سارا رو بیست دندونی بکنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 23:39  توسط هنا  |