در این مدت که زندگی مان داشته تغییر می کرده تمام فشارها را به جان خریده ام تا کمترین تنش در زندگی آرام تو ایجاد شود و وظیفه ام هم بوده. کسی نبوده است تا کمک دستم باشد و حداقل پیشنهاد های دوست و آشنا را رد کرده ام تا حتی جای خوابت هم عوض نشود، با همین اوضاع خودم حمامت کرده ام، هروقت خواسته ای خودم دستشویی برده امت، هروقت احساس کردم نیازداری با تمام درد و خستگی خودم را به تو رسانده ام، توجهم را به تو بیشتر کرده ام تا غمی بر دلت ننشیند و از همه ی اینها خوشحالم که وظیفه ام بوده و آرامش تو بهترین مزدم...اما دیشب درست یک ساعت تمام برای بادی دادی (بادبادک) که در خانه نداشته ایم بهانه گرفته ای! صدایت توی سرم می پیچید و برایت نقاشی می کشیدیم و بازی می کردیم و ... در ساعت خستگی همه ی مان به هیچ صراطی مستقیم نشدی که از خیر بادبادک بگذری، من می دانستم علت این بهانه ی شبانه کلافگی از تنهایی و در خانه ماندن بوده، بابایی حتی با چشمهای قرمز برای یک گشت کوچک شال و کلاه کرد تا آب و هوایی عوض کنی اما درست وقتی در خانه را باز کرد با گریه گفتی بادی دادی! و خستگی به تن همه مان نشست. آنقدر دلم می خواست که تو هم ذره ای حال من را می فهمیدی اما خوب باز هم باید مدارا می کردم تا خواب بیاید و هردویمان را نجات بدهد. کنارت که خوابیدم همین که دستت را دور کمرم حلقه کردی و خواب ناز بردت، همه ی نق و نوق هایت یادم رفت اما خوب گفتم که بدانی!

پوشک جفتشون رو با بابایی عوض کردیم. بعد در حالی که بهار شیر می خورد برای سارا هم شعر و کتاب می خوندم و اون از در و پنجره کلی بالا پایین می رفت و کلی حرکات آکروباتیک روی ما انجام می داد باز بابایی اومد کمک و در حالی که کتاب حسنی دستش بود و به شعر خوندن سارا و اوغال گفتنش (الاغ) می خندیدیم کنار تشک سارا خوابش برد. سارا هم کم کمک با نوازش یک دستی من خوابش برد. بهار هم سیر شده بود و سر حال و شاداب به من نگاه می کرد. همونطور که به من انرژی می داد به خواب ناز رفت و دلم نیومد که تنها عکس درست و درمونی که می شد از دو تا وروجک در حال حرکت انداخت رو با شما شریک نشم. شاید شما هم خستگی یک روز کاری از تنتون در بره!
حالا که سارا بیست ماهه شده، به نظرم سال اول زندگی بچه ها سال طلاییه. سال اول زندگی فرزندت تکلیف و وظیفه ات مشخصه: "آغوش باز و آغوش باز و آغوش باز!"
می دونی که گریه و ناراحتیش چه معنی میده، اگر ندونی هم علت های محدودی داره و پاسخ دادن به اون هرچقدر هم سخت و توانفرسا باشه یا محبت یا شیر یا احتیاج به تعویض یا سرگرم کردن و اگر خدای نکرده درد و ناراحتی وجود داشته باشه نوازش و مداراست. اما درست وقتی بچه ات شروع به درک خودش و دنیای اطرافش می کنه و حس افتخار و لذت فهم همون نوزاد کوچولو نصیبت میشه کار هم شروع میشه. کم کم باید گاو نر و مرد کهن و اینها بشی تا بدونی به کدوم خواسته ی این انسان کوچولو باید چه طور پاسخ داد و عکس العمل مناسب هر رفتار چی هست و البته این بار هم شیرینی درست برخورد کردن هرچقدر هم ذهنفرسا! باشه قابل توصیف نیست منتها به شرطی که بدونی باید چه کنی!
*
مطالبی در رابطه با فرزند دوم و تجربیاتم تا همین جای کار بود که دوست داشتم به مرور بنویسم. مطلب اولش در لپ تاپ به کما رفته ام ثبت شده که هنوز منتظر درمانه. عنوانش بود "فرزند دوم چرا چگونه شاید اما اگر..." راستش من اول اینجا نوشتم که کاش همه ی مامانها یه مطلبی راجع به فرزند دوم می نوشتند و مجموعه ی خوبی برای همه می شد، اما پشیمون شدم. آخه اگر اون همون پست که اتفاقا راجع به نظرات و برخورد دیگران بود رو داشتم و منتشر می کردم متوجه می شدید. من خودم الان یک مجموعه ی کامل از انواع کامنتهام و تقریبا ظرفیتم تکمیله! و منظورم این بود که به عنوان یه پست مفید کسی اگر اطلاعی تجربه ای چیزی داره در وبلاگ خودش بنویسه که خوب هر کس صلاح بدونه خودش این کار رو می کنه. پس بدین ترتیب اصلاح می شود که در هر حال و در هر مورد"صلاح مملکت خویش خسروان دانند"
*
وقتی اون مطلب اول رو می نوشتم به ذهنم رسید که "ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد!" دیدم با اینکه این روزها جسم و ذهن پرکار و خسته ای دارم هنوز کار به این جاها نرسیده که عنوان اینقدر خون و خونریزی داشته باشه :))
گزارشگر کوچک: مهمونهای خونه ی ما باید یادشون باشه اگر احیانا گذرشون به دستشویی بیفته، یک گزارشگر کوچولو اول میاد به بقیه با یک حالت پرسشگر میگه: "فلانی (مثلا بابابو یعنی باباجون) نیست؟!" بعد خودش هم میگه: "کداست؟ (کجاست)" و یکدفعه جفت دستهاش رو می کوبه به پشت پوشکش و میگه: "دیش!" و با غلظت تمام هم ادامه میده: "اوف اوف!"
دست و دل باز: من مشغول ظرف شستن بودم و پشتم به سارایی که با چند تا پسته مشغول بود. یکدفعه گفت: "بیا! بیا! پیسته!" برگشتم ببینم چی میگه. فکر کردم دخترم خواسته من یک خستگی در کنم دیدم روی صحبتش به گوشه ی کابینته و همینطور ادامه میده. دخترم به جناب مگس پسته تعارف می کرد. گاهی اگر گذر این جناب به سر سفره هم بیفته که حتما میگه "بیا! گاخ گو" (همون قاشق) رو هم بگیر و میل کن.
مال دنیا عزیزه: سارا از اون دست بچه هاییه که حساسیت زیادی نسبت به اموالش نداره و به عقیده ی بعضی ها چون کسی نبوده که ازش بگیره اینطوره؟! نمیدونم. اما به هر حال مال دنیا عزیزه و دخترم چند وقته یاد گرفته بعضی چیزها رو بچسبونه به سینه اش و بگه "اینو منه" یعنی این مال منه. البته غالبا یکی قاشقه و یکی مداد نقاشی. همیشه دوتا قاشق توی بشقابش هست که همون اول کار اونی که دوست داره رو برمیداره برای خودش و دیگری رو به من میده. همینطور مداد های نقاشی رو بین خودش و من یا شریک بازیش تقسیم می کنه. از دیگر جنبه های مالدوستیش اینکه منزل مادربزرگ علاقه مند شده بود که تمام دمپایی ها و کفش ها رو از بالکن به حیاط پرت کنه. این میون نکته ی دیدنی این بود که وقتی بالکن از هرچی پاپوشه خالی می شد یک جفت کفش صورتی اون گوشه باقی می موند و هرچی ما اصرار می کردیم که خوب حالا لااقل بَپوش (همون کفش) های خودت رو هم بیانداز پایین قبول نمی کرد!!
کی بود زنگ نزد: کافیه که دستش به آیفون یا گوشی برسه. میگه "الو! کیه؟ خالیه!" خالی همون خاله است.
رمز گشایی کن: کلمات حتما توسطش چشیده میشن اما من از
کلمات به ظاهر کج و کوله اش اونقدر کیف می کنم که نگو! مثلا بفرمایید رمز
گشایی کنید از این جمله: "مامان! اودٍس تابات!" (odes tabat). حس خوشایند
و خودخواهانه ایه که این کلمه ها و جمله ها رو فقط خودم می فهمم. به قول
مامانم زبون لال رو مامانش می دونه! حالا اون جمله یعنی مامان! ساعت
(اودٍس) تاب تاب (تابات) می کنه. منظورش پاندول ساعته که مثل تاب این طرف
و اون طرف میره. یا این کلمه ها:
پیش دَت: پیش بند. پیش بندهای کوچیک رو دیگه قبول نداره و ما چند وقته از تی شرت های اسقاطی به عنوان پیش بندهای محبوب استفاده می کنیم.
پٍداده: پیاده روی. غروبها نیم ساعتی رو همراه بابایی به گردش شبانه میره. بعد گزارش پریدن جناب ملخ و کشتن شوشت (سوسک) و بوس کردن گوگوخ (گلرخ) دختر همسایه و درخشیدن ماه و سٍتاده (ستاره) رو برای من تعریف می کنه.
بوت: توپ. دخترم دیگه به توپ نمیگه پویی. در عوض فکر می کنه هندونه و طالبی هم توپ هستند. یک عمری گفتیم دخترم بیا این ها رو پوست بکنیم و بخوریم ببین که توپ نیستند، حالا توپ هاش رو میاره و میگه "بوست! بوست!" که اینها رو هم پوست بکنیم و بخوریم!
تَسبه: چسب. باز کردن چسب پوشک یکی از جذاب ترین کارهاست. گاهی اگر خیلی حوصله اش سر بره و پوشکش مشکل داشته باشه کلش رو باز می کنه و برای من هدیه میاره! یا مستقیم میاندازدش توی آخ آخ ها (سطل آشغال). کندن برچسب وسایلی که تازه خریده شدن هم سرگرمی جدیده. گاهی که با تسبه درگیر میشه و جناب چسب بی خیال نمیشه با تحکم بهش میگه: "تسبه نکون" (چسبه نکن!)
بٍییم بیون: بریم بیرون. این رو در حالیکه به در آویزون شده میگه. یعنی حوصله ام از شما و این چهار دیواری و تمام خرابکاری های ممکن توی خونه سر رفته. بریم یک کمی هوا بخورم.
بای بای: وای وای. وقتی کتابی رو پاره می کنه در حالی که یک دستش رو گذاشته روی لپش و مثلا خیلی هم ناراحته با تاسف هی میگه بای بای.
مَموخ:
دماغ. چند روزه سرما خورده و وقتی بینیش کیپ میشه یا وقتی یک دستمال کاغذی
گیر میاره میاد پیش من و بینیش رو مثل موش موشکها جمع می کنه تا تر و
تمیزش کنم. اونقدر خوشمزه این کار رو می کنه که من هیچ تلاشی برای مودبانه
تر! کردن این کلمه و این کارش نمی کنم. اگر کسی رو هم ببینه و توجهش رو جلب کنه حتما کل صورتش رو منجمله مموخش رو تشریح می کنه! یعنی اگر شما رو دید و هی گفت: گوش/ تٍشم (چشم)/ اَبو (ابرو)/ دَدون (دندون)/ مموخ و هی با دست نوازشتون کرد و این مناطق رو نشونه رفت، بدونید خیلی دوست داشتنی هستید!
کٍباک: کتاب. توی رختخواب شعر می خونم. شعر اَسَیی (همون حسنی) رو. کتاب جلوی روم نیست و نمی دونم کجاست. هی بین شعر میگه کباک! کباک. هرچی میگم مامان جان حفظم به جان خودم بی خیال بیا بخوابیم. نمیشه! باید کتاب رو بیاریم.
بَلیدا: پنیر و طالبی. نمی دونم چه ارتباطی داره؟!
کَ گیگ: ته دیگ. بیشتر محبوبیتش به این خاطره که با دست می تونه بخوره.
گیگ: گیر. معمولا با صدای بلند و ناراحت این رو میشنویم. یعنی پشت مبل گیر کردم. سیم تلفن رو کشیدم رفته پشت میز و بیرون نمیاد و خلاصه بیایید کمک!
شوپ: سوپ. به سرعت بعدش ادای هورت کشیدن رو هم در میاره و می گه به به!
اَس دو: عصا. این هم از آثار سفر به خونه ی بابابزرگ.
گوس دَت: گوسفند یا همون بع بعی اصلاح شده که عاشقانه دوستش داره.
گاف: گاو. به سرعت هم بعدش خیلی جدی تر از خود جناب گاو میگه: ماو.
.
.
.
وقت و ذهنم یاری نمی کنند که همه شون رو بنویسم اما دوست داشتنی ترین همراهی ها رو با هم صحبتیش به من هدیه میده. خستگیم در میره که روزی ده ها بار از گوشه و کنار خونه صدام می کنه تا با من حرف بزنه و من رو همراه خودش می دونه.
پی نوشت: دوستی سوال کرده بود که شعرها و آوازهای کودکانه از کجا بیاره و بخونه. راستش عمده ی حفظیات من از کتابهای کودکه اما اگر مایل بودید آوازهای بچه گانه بشنوید اینجا جای خوبیه. من چندان آهنگ ها رو نمی پسندم اما شعر ها دوست داشتنی و خاطره انگیزند.


