تبليغاتX
از این روزها ...

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

دخترک مهربون من

با این که به نظرم دخترکم از اون دست دخترهای خیلی پراحساس و ناز و ادا نمی رسه و بیشتر حالت شیطنت داره اما گاهی هم خیلی محبتش قلمبه میشه که اون اوقات هم خالی از حالت شیطنت نیست مثلا تلویزیون مشغول پخش برنامه ی نیمه تخیلی راجع به حیوانات منقرض شده است و خیلی از جونورها مثل دایناسور ها که نشون داده میشه کامپیوتری هستند و سارا طبق معمول جذب این برنامه شده و نمی دونه با اون همه هیجان درونش چه کنه! و من هم نگرانم که کم کم از این دایناسورهای وحشتناک بترسه و تو فکرم که چه کنم حواسش پرت شه که می بینم خانوم رفته چسبیده به تلویزیون و داره تند و تند از دایناسورها ماچ های آبدار می کنه! چیزی که برای ما اتفاق نمیفته!!

جاندار پنداری تا کجا؟!

تقریبا هربار که ما خربزه خریدیم خربزه ها به یخچال نرسیدند چون اونقدر در فراق "خَ او اٍ" ها (همون خربزه ها) بی تاب می شده که مجبور می شدم بدم باهاشون بازی کنه، قلشون بده، روشون پتو بکشه تا بخوابن! و سر آخر هم که خربزه ها خوابشون نبرد بگذاردشون روی پاهاش و براشون لالایی بخونه! بعد هم خربزه های شکسته رو باید از گوشه ی خونه جمع می کردم.

اگر حشرات و جانورهای جورواجور تشریف بیارن خونه ی ما که دیگه هیچی! مثلا همین چند روز پیش کلی با یک عدد ملخ نسبتا بزرگ توی خونه بازی کردیم. کودک درون و بیرون من که داشت زهره ترک می شد و به روی خودش نمی آورد تا سارا خانوم به شجاعت بوسیدن آقا ملخه همینطور ادامه بده. ملخ بیچاره بلاخره یک گوشه ای بالای پرده از دست ما قایم شد تا استراحتی بکنه و سارا به این معترض بود. گفتم سارا ملخه خوابیده و رفتم سراغ کارهام. بعد از چند دقیقه دیدم دخترکم پایین پرده ایستاده و داره برای جناب مَمَخ (همون ملخ) لالایی می خونه!

بگو ماشالله

جدیدا کتابهای مادرانه مثل "همه ی مادران سالم اند اگر..." یا "آموزش دستشویی رفتن به کودکان" رو باید از کشوی سارا پیدا کنیم. به خاطر تعداد زیاد عکس اون هم عکس بچه ها عاشقشون شده و از توصیف کارهای بچه ها لذت می بره. وقتی کتاب "کلیدهای رفتار با کودکان یکساله" رو کنار تخت من دید برش داشت و به عکس دخترکی که مشغول خونه سازی بود خیره شد دیدم زیر لب میگه: "ماسالله! ماسالله!" گاهی هم از این که اون بچه ها کنارش نیستند شاکی میشه و مثلا کتاب دست دخترک روی لگن نشسته رو می خواد و از دستشون ناراحت میشه!

خوش تیپ مستقل

دو ماهی هست که یک دست بلوز و شلوار سبز رنگ با تکه دوزی یک جوجه و یک سگ برای سارا خریدم و چند هفته است که به غیر از چندساعت همه اش همین لباس تن دختر منه. اگر لباس تنش نباشه یعنی به اجبار داخل ماشین لباس شویی باشه باید 10000 بار به این سوال جواب بدیم که :"سٍبال جوجو کوش؟" گاهی حتی از فرط محبوبیت لباس وقتی تنش هم هست همین سوال رو می پرسه و وقتی من هم در جواب میگم کوش؟ با خوشحالی میگه : "تنه!". بگذریم که با چه ترفندهایی باید این لباس رو از تنش در بیاریم و خودش بیاندازدش توی ماشین لباس شویی و بعد باید بغلش کنیم تا چرخیدنش رو ببینه اما ماجرا به اینجا ختم نمیشه این لباس باید به سرعت به تن مبارک برگرده وگرنه مجبوریم همونطور خیس خیس تنشون کنیم!!

من دیگه بزرگ شدم

با هم داریم میریم توی اتاق که یک دفعه سارا به من و باباش میگه " بو یو بی یون!" (برو بیرون) و ما متعجب میگیم چرا؟ هی تند و تند با دستش ما رو بیرون می کنه و میگه بو یو بو یو! بعد هم میگه درو بست که یعنی در رو هم ببندید که ما این کار رو نمی کنیم. سریع میاد و با یک لبخند شیطون در رو هم محکم می بنده. چند دقیقه میگذره و من و آقای پدر همینطور متحیر با خودمون حدس می زنیم که چه خراب کاری در حال انجامه. میریم از حیاط خلوت و از داخل پنجره نگاهش می کنیم. دخترکم برای خودش توی اتاق راه می رفت و حرف می زد گاهی هم شعر می خوند! وقتی خلوتش هم تموم شد داد زد درو بست که باز هم یعنی بیایید در رو باز کنید.

چی فکر کردی؟

بعد از چند روز بد غذایی وقتی بهار موقع ناهار خواب بود غذا و سارا رو برداشتم و رفتیم توی حیاط. کنار باغچه نشستیم و به سارا غذا می دادم. چند مرتبه شده بود که اضافه ی غذاها رو با هم آورده بودیم و به سارا گفته بودم که برای گنجشک ها توی باغچه می ریزیم. خیلی وقتها هم شاهد اومدن گنجشکها به باغچه هست که براش خیلی هیجان انگیزه. غذا که به آخرهاش رسید گفت بسه و بلند شد به بازی. به من ته غذا رو نشون داد و گفت گون دیشکا! که یعنی بریزیم برای گنجشکها. گفتl گشنمه خودم می خوام بخورم. رفت و برگشت و دهانش رو با اشتها باز کرد. دلم نیومد و بهش دادم. حواسم بهش نبود ام سریع برگشت و دوباره دهنش رو باز کرد. بعد از چندمرتبه نگاه کردم ببینم چطوری اینقدر زود غذا ها رو می خوره دیدم غذا رو از من تحویل می گیره و بعد میبره گوشه ی باغچه از دهنش خالی می کنه و هی هم توضیح می ده که گون دیشکا بیان بخورن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 8:27  توسط هنا  | 

وقتی چندین بار به غذا سر بزنی، بعد دختر کوچیکه رو که به  نظر آرومه روی میز نهار خوری جا به جا کنی، همه ی جوانب احتیاط رو در مورد صندلی ها و پتو و تشکش چک بکنی که یک وقتی دختر بزرگه ی کنجکاو سروقتش نیاد، بعد اسباب سرگرمی بزرگه رو فراهم کنی و تا کسی امداد نخواسته بدویی به سمت دستشویی و دو قدم مونده به دستشویی یکی بگه اههه اوهوو و دوباره برگردی کوچولو رو بلند کنی شیر بدی و یک سیبی بدی دست بزرگه و بعد که اوضاع آروم شد دوباره سناریو رو تکرار کنی و این بار گریه  ی دل درد خانوم کوچولو درست در یک قدمی دستشویی میخکوبت کنه و بر گردی بلندش کنی تا احیانا باد ره گم کرده بیاد بالا و همون میون به ندای شعر بخون بزرگه پاسخ بدی و دوباره همون سناریو رو تکرار کنی و تکرار کنی و تکرار کنی تنها جمله ای که به ذهن می رسه اینه که آیا توی اون بهشت زیر پا دستشویی هم هست؟ میشه پنج دقیقه کسی اون بهشت رو کرایه کنه و من برم دستشویی؟ بعد توی دستشویی اگر تشریف نیارن پشت در و از غیبت چند دقیقه ای شاکی نشن، من گوشهام رو تیز نکنم که بیرون کی داره چی کار می کنه؟ اون جا توهم صدای گریه و نق نق نداشته باشم؟ بعد هی صدای اسباب بازی ها رو با صدای صندلی اشتباه نگیرم و هول برم نداره که دختر بزرگه رفته روی میز؟ بعد از ترس اینکه با کوچیکه باهم نیفتن چند بار صداشون نکنم و موقعیتشون رو حدس نزنم و بلاخره با خیال راحت بیام بیرون!

*

نمی دونم حالا که علم روانشناسی جندین ساله فهمیده باید به حال و احوال کودکان این موجودات کوچیک و پیچیده بیشتر بپردازه و هر روز با یک نظریه تازه و بحث جدید باری بر دوش والدین که دیگه اعتمادی به تربیت سنتی  ندارند میگذاره بهتر نیست کمی هم از سردرگمی ها و پیچیدگی های والد بودن صحبت کنه؟ از خستگی جسمی و روحی که یک زایمان همراه کودک به مادر هدیه میده، از خواسته های کوچیک و بزرگی که هرلحظه باید پاسخ داده بشن و در کنارش خواسته های ناچیز مادر که ندید گرفته میشن؟ از حرف و توصیه های ناخونده و خرده فرمایشات اطراف؟ کسی نیست که از طرز برخورد با یک مادر حرف بزنه؟ با پدرها با مادربزرگ ها و پدر بزرگ ها با آدم ها؟

کاش کتابی بود با عنوان "همه ی مادران سالم اند اگر..." و توش به جای صحبت از کودک و رسیدگی به اون! کمی از مادر ها حرف می زد. از کلافگی های رسیدگی به بچه ها که گاهی خستگیشون هم مثل شیرینی هاشون همه ی وجود آدم رو می گیره، از سندرم های مادرانه (یکیش این) و از انقلاب مادری که همه چیز آدم رو متحول می کنه.

*

پی نوشت: یک ماه گذشت...سارا دوباره سارای شاداب و سرزنده شده و البته شیرین زبون! بهار به همه ی ما با دقت نگاه می کنه و برنامه ی نسبتا منظمش کارها رو برام آسون تر کرده.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 9:40  توسط هنا  | 

پیش نوشت: بابت تبریک ها و همدلی های همگیتون یک دنیا ممنونم. به قدری سرم گرم بود (و البته هست) که تشکر رو فراموش کردم. دلگرمی هاتون رو فراموش نمی کنم و هنوز هم به دعاهای خوبتون احتیاج دارم.

معرفی می کنم، بهار خانوم! آبجی کوچولوی سارا:

حتما بعد از بو کردن گلها حتی اگر مصنوعی هستند به به گفتن یادتون نره:

با هرچیزی که به ذهنتون میرسه می تونید اعوبت (الله اکبر) کنید و نماز بخونید! قبول باشه:

 

ژست نقاشانه:

چرا اینقدر این پاهاش کوچولوئه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 17:16  توسط هنا  | 

شاید این روزها برای سارا روزهای عبور از بحران باشه. چیزی که با وجود تمام تلاشهای من گریزناپذیره. هر روز به چشمهاش نگاه می کنم و تغییر حالتش رو به خوبی حس می کنم. هر روز به این فکر می کنم که توی سر کوچیکش چی می گذره و چه احساس ناگفتنی داره، هر روز و هر ساعت. چیزی که این روزها من رو خوشحال یا ناراحت می کنه تنها همون نگاه پس مژه های بلند و مشکی دخترکمه. با مطالبی که از عکس العمل بچه ها نسبت به خواهر یا برادر کوچیکتر خوندم به نظرم این گذر برای سارا خیلی آروم و خوب داره اتفاق میفته. با توجه به عکس العمل های خام و اشتباه های معمول اطرافیان خوشحال بودم که تنها بودم. همون حضور یک ساعته سارا در بیمارستان و دیدن برخوردهای غلط و به شدت آسیب زننده ی مردم (برای من بیشتر!) کافی بود که مطمئن بشم باید خیلی مراقبش باشم.

روز اول که در بیمارستان سپری کردیم خوشبختانه وجود دو عدد هلی کوپتر یا به قول سارا هپی کوته! که چند پرواز هم داشتند و یک عدد گربه ی رام که از اینکه سارا نزدیکش بشه نمی ترسیده به شدت کمک حال بابایی بود. ظاهرا بهش خوش می گذشته اما من می دونستم که ساعات نبود من چقدر براش سنگینه و این مساله همیشه در خواب شبانه خودش رو نشون میده. اون روز با اینکه خیلی مشکل بود اما سارا رو با وجود اصرار دوستی در کنار خودمون نگه داشتیم. نمی خواستیم غم نبود بابایی به غصه ی نبود من اضافه بشه. غروب که برگشتیم چشمهاش بهت زده بود و خسته و غمگین. می تونستم با دیدن نگاهش بشینم و گریه کنم. روز سختی رو گذرونده بود بی اون که بدونه من چرا اونجا هستم و چرا اوضاع به هم ریخته است.

یکی دو روز بعد متوجه حضور یک عروسک کوچولوی خیلی جذاب شد که یک وقتهایی از روز، مامانش رو به کار می گرفت. دلش می خواست که بهش دست بزنه و بازی کنه. دلش می خواست که هر وقتی که اون می گه شیر خوردن رو قطع کنه یا هر وقتی که اون حوصله اش سر میره پوشکش رو عوض کنیم و تفهیم این مسایل به سارا کار ساده ای نبود و من دایما در حال مشغول کردنش بودم. وقتهای شیردهی براش نقاشی می کشیدم و می کشم. شعر می خوندم و می خونم و ... اما باز هم گاهی حتی با اصرار من حاضر نبود که کاری انجام بده و یک گوشه می ایستاد و من با اون نگاه مبهوت بغض می کردم. روزهای سخت بی استراحت توجه ام به سارا بیشتر از هر وقت دیگه ای بود. کمترین توجه رو به بهار داشتم و فقط در صورت نیاز بغلش می کردم و حتی گاهی که خواب بود به اتاق می بردمش تا به قول نمی دونم کدوم کتاب ظاهرا همه چیز مثل روز اول بشه! برای این روزها اسباب بازی ها تازه کنار گذاشته بودم و با هم بازی می کردیم و هیچ چیزی برام سخت تر از دیدن سارا در اون حال نبود. 

چند روز بعد تصمیم گرفت که بلاخره یک دست اندازی به این عروسک محبوب بکنه. من این شیطنت کودکانه و معصوم رو از نگاهش می فهمیدم. حس کلافگی و در عین حال دلسوزی به هم آمیخته من رو با توان جسمی و روحی اون روزها عاجز می کرد. سعی کردم باهاش کنار بیام و اجازه بدم که کمی هم با این کوچولو ور بره اما گاهی دل توی دلم نبود که الانه که یک بلایی سر این عروسک بیاد! متوجه شدم اینطوری نمیشه و باید یک حد و مرزی برای این بازی کردن ها قایل بشم و این کار خیلی خیلی مشکل بود چون سارا حتی وقتی متوجه می شد که ما با نگاه های نگران داریم به معاینه کردنهاش نگاه می کنیم عصبی می شد و کافی بود یک عکس العمل خفیف مثل گفتن اینکه اینطوری دستش رو بگیر و ...داشتیم و یکدفعه با یک دختر یک سال و نیمه ی عصبانی و پرخاشگر مواجه می شدیم که حتی حاضر نبود بغلمون بیاد یا باهامون بازی کنه. اینها برای من هم به اندازه ی اون شکننده بود اما چاره ای نبود جز تعیین کردن حد و مرز.

اواخر هفته با هماهنگی بابایی دیگه حد و حدود رو تعیین کردیم. قرار شد در صورت چنگ زدن یا گاز گرفتن نی نی کوچولو که معمولا در ساعات شب و خستگیش و بیشتر از سر کنجکاوی در مورد عکس العمل بهار و مهم تراز اون عکس العمل ما (دقیقا به من نگاه می کرد و مثلا با دونستن اینکه گاز گرفتن ممنوعه پاهای بهار رو به سمت دهنش می برد) اتفاق میفتاد برخورد کنیم یعنی بهش بگیم که کار بدیه و با هم بریم یک دقیقه توی اتاقش بشینیم. راستش خیلی سخت بود، خیلی، اما خوشبختانه کارگر افتاد. خدا می دونه که یکی دو بار اول من حال بدتری داشتم تا سارا. می تونستم ساعتها گریه کنم، درست مثل دفعه ی اول که سارا خیلی بی قراری کرد اما خوب کم کم متوجه شد که نه اینطوری خیلی هم جذاب نیست! درست دو روز طول کشید که این مساله برطرف شد. شاید شش بار مجبور به برخورد شدیم اما کاملا براش تفهیم شد که نتیجه ی کارش نتیجه ی دلخواهش نیست. طوری که بعد از اون دو روز وقتهایی که بهار رو ناز می کرد خودش به خودش تذکر می داد که "گاز نه! گاز اوگاگ (اتاق)! گٍ یه نَکون نی نی! گٍ یه نکون!". این حرف مثل یه لیوان آب خنک بعد از یک دویدن حسابی به من می چسبید.

امروز که دو هفته ای از اومدن بهار گذشته و من هم حتما ظاهرا و باطنا حال بهتری دارم (گویا ظاهر سازی برای بچه ها چندان هم کارساز نیست!) بهار برای سارا یه عروسک ناز جذابه که البته نمیشه باهاش هر کاری کرد! هنوز باید مراقبش باشم اما دیگه چندان نگران نیستم، میگم چندان چون این راه حتما چالشهای تازه تازه برای ما داره همونطور که همچنان داریم با سارای حساس کنار می آییم تا این مرحله رو بگذرونه ولی خوب گذر از هر کدوم از این مرحله ها یه تجربه ی شیرین خواهد شد. حالا گریه های بهار رو سارا به من خبر میده، بهم میگه که بریم پوشکش رو عوض کنیم و به شیر خوردنش کلی می خنده (کلی اداش رو در میاریم!)، کنارش ژست می گیره و به من میگه که عسک عسک (عکس بنداز!) گاهی کنار هم میشینم و سه تایی با هم بازی می کنیم و وقتی سارا از ته دل به خواهرش، کارهاش، به پاهای کوچولویی که به صورتش می خورند و دستهای ظریفی که باهاشون یاالله می کنه و ... می خنده خستگی معجزه آسا از تنم در میره.

این ها هم چند لینک مربوط: بچه ی دوم مهمان ناخوانده ی بچه ی اول

تولد فرزند دوم به منزله ی استرس برای فرزند اول

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 6:32  توسط هنا  |