که فرشته ای توی دلم بال می زند!

با سحر کوچیکه شعر همیشه همراه کودکی "یه توپ دارم قلقلیه" رو کار می کردم. من اولاش رو می گفتم اون هم قافیه هاش رو تحویلم میداد. ازون جایی که خیلی باهاش کار نمی کنم کیف هم می کردم مثلا. دیگه کم کم حوصله ش از دستم سر رفت و با یه لحن بامزه ی گفت: "گلگلیه! آبیه! هبایه!". (قلقلیه! آبیه! هوایه یا همان هوا میره!) معمولا اینطور وقتا یه بابام جان هم جهت شیرفهم شدن بنده به حرفهاش اضافه می کنه که از خواهرش یاد گرفته.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 شهریور1390ساعت   توسط هنا  | 

برایشان یک جوجه خریده بودم٫ نه ازین رنگی های مردنی٫ یک جوجه ی نوجوان شاید! اولش او از بچه ها فرار می کرد٫ بچه ها هم خیلی باهاش دوست نشده بودند. اما کمی که گذشت تا در خانه را باز می کردیم جیک جیک کنان به استقبال بچه ها می آمد٫ پله ها را هم جست می زد و بچه ها خوشحال دنبالش می کردند. برایش نون و دون و آب می بردند و اوقات زیادی باهاش مشغول بودند و بهشان خوش می گذشت. وقتی بچه ها می آمدند توی خانه٫ جوجه انگار پشت سرشان گریه کند هی جیک جیک تا دم در می آمد.

تازه می خواستم ازشان عکس بگیرم و بگویم چقدر این روزنه ی ارتباط با طبیعت می تواند برای بچه ها جذاب و آموزنده باشد که صبح بیدار شده ام و دیده ام صدایش نمی آید٫ کل حیاط را گشته ایم٫ زیر ماشین را... اولش من که دل توی دلم نبود با تردید به سحر بزرگه گفتم جوجه ات نیست دخترم؟! بی اعتنا گفت :"مرده حتما!" یک جوری که انگار چه خوب شد مرد. چندساعتی هم گذشته و مطمئنم که گربه نوش جانش کرده٫ می گم سحر جوجه ات واقعا نیست٫ باز با بی خیالی تمام می گوید :"حتما رفته تو خیابون له شده!"

من دلم گرفته اما برایم خیلی جالب است این بی خیالی و رهایی دخترک!

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1390ساعت   توسط هنا  | 

شبها شبکه ی آموزش برنامه ی مشاعره دارد، برای من که می توانم با همسرم یک برنامه ی مشترک ببینم و گپ و گفتی داشته باشیم بی آن که هی بلند شدن و نشستنمان باعث جاماندن از برنامه شود، جذاب است، آدمها در رده های سنی مختلف، از بچه ی هفت ساله گرفته تا خانوم چهل ساله -البته در دسته بندی های سنی متناسب- با هم مشاعره می کنند. هر کدام از یک شهر و یک فرهنگ اشعار حافظ و سعدی و اخوان و ... می خوانند. یکی تندتند شعر می خواند، یکی دیگر همه اش شعرهای عاشقانه، یکی همه اش به سقف نگاه می کند و شعر می خواند و خلاصه برای من یک برنامه ی روانشناسی، جامعه شناسی، ادبیات و ... است.

دیشب اتفاقا چهار شرکت کننده هفت ساله، ده ساله، سیزده ساله و پانزده ساله داشت. دخترک هفت ساله بسیار شیوا و درست شعر می خواند، آن هم اشعار حافظ. بسیار جدی نشسته بود اما جفت پاهایش از زیر میز پیدا بود که تند تند چه تابی می خورد! در کنار باقی بچه ها بسیار توی چشم بود هم به خاطر شایستگی اش هم به خاطر سن کمش. دخترک دیگر ده ساله هم خوب بود طفلک، منتها اشکال کار این بود که در کنار این بچه ی اول دبستانی دیده نمیشد. مثل اینکه نور داشته باشی اما در کنار یک لامپ قوی هر چه زور بزنی کسی تو را نبیند. آخر داستان، موقع امتیازدهی که شده بود، مجریان شروع کردند به تعریف از همه ی شرکت کننده ها که خوب مشخصا از نفر کوچکتر جمع بیشترین تمجید را به جا آوردند. یک لحظه دوربین رفت روی دختر ده ساله، چشمهایش قرمز قرمز بود، به زور بغضش را فرو می خورد، و هاله ی اشکش برق می زد. این صحنه برای من بسیار آشنا بود. حسهای دخترک را خوب می فهمیدم، آن چنان که دوست داشت ندرخشیده بود، تک ستاره نشده بود، کارش عالی بود اما مساله این بود که راضی نبود. با خودم فکر می کردم که والدینش برای این همه زیبا مشاعره کردنش، این همه کارکردن روی این استعدادش چقدر زحمت کشیده اند اما کاش بدانند که دخترشان شکست خوردن را، تک ستاره نبودن و در عین حال راضی بودن را یادنگرفته، نمی داند زیبایی اش، درخشش خیلی وقتها به چشم نخواهد آمد، خیلی وقتها اول نخواهد بود، خیلی وقتها توی زندگی باید اصلا بنشیند آخر صف و راه های میان بر را امتحان کند. نمی داند وقتی کسی نمی بیندش باز هم او هست، نورانی و زیبا. او فقط در آسمان خودش تک ستاره است و باید برای همین خوشحال باشد.

*

این چیزها را یاد دادن باید کار سختی باشد، نه؟

+ نوشته شده در  جمعه 18 شهریور1390ساعت   توسط هنا  | 

تازگی ها یک فرشته پیدا شده توی خونه ی ما که توی خونه می چرخه و مهر می پراکنه، یکی که قدش کمی از زانوی ما بالاتره اما محبتش توی وجود ما می پیچه. یکی پیدا شده که وقتی صداش می کنیم با لطیف ترین لحن ممکنه میگه: "جانم؟!" یکی که گاهی دست نوازش کوچولوش رو بر سرمون می کشه و میگه: "گولم (گلم)، نازم!"

*

خدایا...به خونه ی بی این فرشته نمی تونم فکر کنم...شکرت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 شهریور1390ساعت   توسط هنا  | 

مفصل زانوش صدا داده به من میگه: "مامان زانوم آروغ زد!"

*

از بچه ی کوچولوی دوستم خوشش آمده هر روز به من میگه: "میشه پریناز رو بیاریم خونمون؟" بهش گفتم خوب اون بچه ی اوناست، میگه خوب سحر کوچیکه رو بدیم پریناز رو بگیریم، میگم اگر گریه کرد مامانش رو خواست چی؟ میگه تو هستی دیگه! میگم اون مامان خودش رو می خواد، میگه خوب من یه کم شیر می خورم بعد -در حالی که سینه اش رو نشون میده میگه- فشار میدم بهش جی جی میدم، از جی جی خودم استفاده می کنم!!!

*

یه خانوم دکتری داره توی تلویزیون صحبت می کنه که از قضا خیلی هم تپلیه. به من میگه مامان این خانومه توی دلش نی نی داره؟ میگم نه و توی دلم آرزو می کنم که هیچوقت همچین چیزی در مورد آدمهای دور و برمون به ذهنش نرسه!

*

نصفه شب من و باباش توی آشپزخونه مشغول سحری خوردن بودیم که بیدار شد. اومده با اخم و تخم میگه: "خوبه وقتی شما خوابید من سر و صدا کنم؟ ها؟!"

*

داشتم یه ملافه ای اتو می کردم و دلم گرفته بود اشکی هم ریخته بودم. اون هم رفته بود بالای صندلی هی یه تسبیح رو مینداخت روی ملافه که مثلا دریاست و اون داره ماهیگیری می کنه، همینطوری که با خودش حرف میزد آواز می خوند: "اشک دلفین! اشک دلفین!"

*

توی یه مغازه ای مشغول خرید بودم. یه آقایی وارد شد که انصافا خیلی گنده بود و شکمش هم خیلی بزرگ بود. قبلا پیش اومده بود که بلند بلند جلوی طرف گفته بود: "مامان این آقاهه/خانومه چرا اینطوریه؟" خلاصه بهش سفارش شده بود که دیگه اینطوری بلند راجع به بقیه صحبت نکنه. اون هم که رفته بود توی بحر مرده و احتمالا داشت خودش رو کنترل می کرد، روش رو کرد اونطرف و همینطور که داشت با وسایل داخل مغازه صحبت می کرد هی می گفت: "شکممون بزررررررررررررگ بزرررررررررررگ میشه!" تازه اداش رو هم در میاورد. دیگه واقعا نمیشد نخندید. به گمونم سنگین تر بود اگر مثل همیشه داد میزد: "مامان این آقا چرا شکمش اینقدر بزرگه!؟"

*

فکر کنم یه کلاس تشریح براش باید بگذارم اینقدر که سیستم بدن براش جالبه و دایم با ذوق و شوق ازین سوالا می کنه: "مامان وقتی بچه ها میرن مدرسه، دندوناشون میفته، دوباره از کجا دندون در میارن؟" "مامان موهامون چطوری کشیده میشه؟" (منظورش همون بلند شدنه!)، "مامان اگر غذا بخوریم میکروبا چی میشن؟" "مامان بابا موهاش خسته شده سفید شده؟"

*

توی جاده یه سگی جلوی ماشین پرید و من کلی ترسیدم. کلی برام نصیحت کرده که سگ که ترس نداره و ... گفتم ترسیدم تصادف کنیم سگه پاش بشکنه. یه کم فکر کرد و گفت: "بره های ناقلا که وقتی میفتن فقط چشمهاشون اینجوری اینجوری میشه (هی کله اش رو هم می چرخونه که مثلا یعنی سرشون گیج میره)" 

*

مادربزرگش مهمون ما بود. مادربزرگش یکی دوبار مثلا خواست وقتی اذیت می کنه به سبک های سنتی غلط آرومش کنه و کاملا غیر مستقیم گفت ببینم توی کیفم آمپول ندارم؟! اون هم باهوش تر از این حرفهاست که بخواد کوتاه بیاد بهش گفت:"اصلا کی به شما اجازه داده بیایید خونه ی ما؟ من اصلا مهمون پیر دوست ندارم!!!"(اولا خدا مرگم بده! دوما این هم نتیجه اش!)

*

مثلا برای یک کاری تنبیه قرار میدیم. مثلا وقتی با دوستش بازی می کنند چند بار بیشتر صدای جیغ و ویق بیاد دیگه بازی بس اعلام میشه، خودش میدونه، دست پیش میگیره، هر وقت احساس کنه که می خوام بگم خوب دیگه اینطوری نمیشه بازی کرد، خودش بساط رو جمع می کنه و بازی بس اعلام می کنه. یا اگر تنبیه کاری توی اتاق رفتن باشه خودش سریعا بعد از این که اون کار رو انجام میده با ناراحتی میگه: "خوب دیگه! اصلا من میرم توی اتاقم استراحت!!! کنم"

*

وقتی جایی میریم که بچه ندارن به صاحبخونه میگه: "خاله شما چرا بچه ندارید؟ خوب من با کی بازی کنم آخه؟"

*

یکبار بی بی جان، مادر مادربزرگش هی سر به سرش می گذاشت. آخه در کنار سحر کوچیکه فکر می کنه این الان خیلی بزرگه، مثلا بهش می گفت این کارو بکن، اون کارو نکن ننه. سحربزرگه هم هی خودداری می کرد و فقط قیافه می گرفت. یک دفعه دیگه حوصله اش سر رفت از دست بی بی جان بهش گفت: "من اصلا به تو نیگا نمی کنم. آخه وقتی نگات می کنم زشت میشم!!!" (مجددا خدا مرگم بده و ضمنا بچه ام خودش می دونسته چه چهره ی درهمی داشته)

*

رفته بودیم زیارت. بلاخره دخترا مشدی شدن. برای همون یکساعتی که رفتیم براشون لباس اضافه برداشتم که توی حیاط و صحن های حرم بازی کنند. اتفاقا جفتشون توی حوض های صحن گوهرشاد خودشون رو خیس آب کردند و خیلی بهشون خوش گذشت. نکته ی جالب این بود که هر کسی که رد می شد هی به بچه ها شکلات میداد. سرآخر سحر بزرگه با یه پیرمرد و یک آقای خادم دعواش شد! با اجازه شکلات هاشون رو پرت کرد و سرشون داد کشید:"شما می خواین دندونای ما خراب شه؟!" (اگه میشد ولوم صدای بچه رو تنظیم کرد هم خوب بودا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت   توسط هنا  | 

به گمانم وقتی کسی مادر می شود، در کنار آن قرص های آهن و پریناتال1 و ویتامین های جورواجور باید یک چیز دیگری هم کنارش تجویز کنند: دوستی که مادر باشد یا مادری که دوست شود! منظورم یافتن همصحبتی است که جنس حرفهایش جنس همین پاهای بلوری و تعدد تعویض پوشک و جیغ کشیدن های بی دلیل و تبهای دندان و کلمات تازه گفتن و شب بی خوابی و این جور چیزها باشد، لااقل ازین چیزها شروع می شود؛ احتمالا بچه ها که بزرگ می شوند موضوعات پیشرفت متناسب پیدا می کنند. برای یک مادر بدجور نیاز است که خانه ی دوستش که میرود کشیده شدن رومیزی ها توسط یک کودک عادی باشد، یا با دوستی که حرف میزند بتواند نق زدنهای ممتد همراه صحبتها را تحمل کند، یک کسی که بداند وقتی شب نخوابیده ای چه حالی داری یا حتی بفهمد که از "میسی" گفتن بچه ات موقع تشکر چقدر خوشت می اید، کسی که بشود ازش پرسید تو وقتی بچه ات جیغ می کشد چه می کنی و باهاش همفکری کرد. خلاصه یک کسی که هم دوست باشد و هم مادر.

*

یکی از دلایل دور هم بودن های مجازی ما شک ندارم که اینست.

**

امشب برای دوستم که بچه اش کمی بزرگ تر از سحر بزرگه است داشتم از داستان تنبیه و عکس العملش توی خانه حرف می زدم. می گفتم اگر بهش تشر بزنم، تنبیه اش کنم، در خیلی از مواقع تا ساعتی با من و همه چیز قهر می کند. راضی نمی شود بغلش کنم و یک جوری بهش بفهمانم که بچه جان هنوز و همیشه دوستت دارم. کلی حرف که زدیم گفت وقتی با یک نگاه تو تا ته ماجرای نارضایتی ات را می خواند شاید لازم نیست پیشروی کنی، وقتی اینقدر حسگرهای قوی ای دارد و در ضمن برای خودش ارزش قایل است شاید همان نگاهت کافی باشد...اینقدر بهم چسبید حرفش. حرفش برایم ذهن پرسوال و جوابم تازه بود، شاید اصلا راه درست چیز دیگری باشد اما همینقدر که یک کسی کنارم با یک زاویه ی مادرانه موضوع را حلاجی می کرد باتری مادرانه ام پر می شد.

1. prenatal


بعدا نوشت: یک هفته ای میرویم مسافرت. خوش باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 شهریور1390ساعت   توسط هنا  | 

*

سحر کوچیکه: 1 سال و ده ماهه. مشغول اصلاح جزوات بابایی و نوشتن تذکرات و نقاشی های لازم!

سحر بزرگه: 3 سال و نیمه. هروقت می خواهد برایش روسری بپوشانم تا رسیدن به حالت مطلوب دست از گره اش بر نمی دارد تا وقتی شوتش کند یک طرف!

+ نوشته شده در  جمعه 4 شهریور1390ساعت   توسط هنا  |