حالا که سارا بیست ماهه شده، به نظرم سال اول زندگی بچه ها سال طلاییه. سال اول زندگی فرزندت تکلیف و وظیفه ات مشخصه: "آغوش باز و آغوش باز و آغوش باز!"
می دونی که گریه و ناراحتیش چه معنی میده، اگر ندونی هم علت های محدودی داره و پاسخ دادن به اون هرچقدر هم سخت و توانفرسا باشه یا محبت یا شیر یا احتیاج به تعویض یا سرگرم کردن و اگر خدای نکرده درد و ناراحتی وجود داشته باشه نوازش و مداراست. اما درست وقتی بچه ات شروع به درک خودش و دنیای اطرافش می کنه و حس افتخار و لذت فهم همون نوزاد کوچولو نصیبت میشه کار هم شروع میشه. کم کم باید گاو نر و مرد کهن و اینها بشی تا بدونی به کدوم خواسته ی این انسان کوچولو باید چه طور پاسخ داد و عکس العمل مناسب هر رفتار چی هست و البته این بار هم شیرینی درست برخورد کردن هرچقدر هم ذهنفرسا! باشه قابل توصیف نیست منتها به شرطی که بدونی باید چه کنی!
*
مطالبی در رابطه با فرزند دوم و تجربیاتم تا همین جای کار بود که دوست داشتم به مرور بنویسم. مطلب اولش در لپ تاپ به کما رفته ام ثبت شده که هنوز منتظر درمانه. عنوانش بود "فرزند دوم چرا چگونه شاید اما اگر..." راستش من اول اینجا نوشتم که کاش همه ی مامانها یه مطلبی راجع به فرزند دوم می نوشتند و مجموعه ی خوبی برای همه می شد، اما پشیمون شدم. آخه اگر اون همون پست که اتفاقا راجع به نظرات و برخورد دیگران بود رو داشتم و منتشر می کردم متوجه می شدید. من خودم الان یک مجموعه ی کامل از انواع کامنتهام و تقریبا ظرفیتم تکمیله! و منظورم این بود که به عنوان یه پست مفید کسی اگر اطلاعی تجربه ای چیزی داره در وبلاگ خودش بنویسه که خوب هر کس صلاح بدونه خودش این کار رو می کنه. پس بدین ترتیب اصلاح می شود که در هر حال و در هر مورد"صلاح مملکت خویش خسروان دانند"
*
وقتی اون مطلب اول رو می نوشتم به ذهنم رسید که "ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد!" دیدم با اینکه این روزها جسم و ذهن پرکار و خسته ای دارم هنوز کار به این جاها نرسیده که عنوان اینقدر خون و خونریزی داشته باشه :))


















