*
خاصیت هوای ابری بود یا چند شب بدخوابی یا چه می دانم هورمونهایی که همیشه از آن گوشه موشه های زندگی زنانه یک دستی برسر آدم می کشند که دلم نمی خواست از آن غار تنهایی-حالا زیر پتو هم نباشد- بیرون بزنم. دستم به گوشی تلفن نمی رفت تا همسایه و پسرکش بیایند و مجبور بشوم یک تکانی به خودم و خانه بدهم. دلم می خواست دخترکم جمله ی "مامان امروز دلم نمی خواد شعر بخونم" را می فهمید. دلم می خواست برای خودم ساکت باشم. بخزم یک گوشه و کتاب شعر بخوانم. در خانه را که باز می کردی عیان بود که زن خانه حالش به جا نیست. دلم می خواست حرف بزنم با دوستانم. بی بهانه باز بخندم. تجربه ام می گفت یک مادر با دخترکی که هر روز شیرین زبان تر از دیروز می شود و دخترک کوچک تری که خنده های بی بهانه و با بهانه اش تمام روز مثل جرقه می درخشد و به چشم می آید نباید غمگین بشود. باید به آینده فکر کند که خستگیش در می رود یا به اینکه این روزها روزهای خیلی شیرینی هستند. بار سنگین دستور سلامتید خدا را شکر و از هر لحظه ات لذت ببر، این روزها می گذرند خوش باش و... با عذاب وجدانشان حالم را پیچیده تر می کردند. دیشب که دخترکم برای خرید همراه باباییش رفت و خواهر کوچولویش هم خوابید یک ساعت تمام به خودم اجازه دادم تا هرچقدر می خواهم دلگیر باشم، به کسی لبخند نزنم و شعر های کودکانه نخوانم، برای کسی شاد نباشم، فکر شام و خانه ی مین گذاری شده با خرت و پرت را هم نکنم، بنشینم یک گوشه و به آن کودک کوچولوی خودم برسم. به او هم بگویم می توانی غمگین باشی و در آغوشش بگیرم. انگار فشار انکار کردن خیلی اوضاع را وخیم کرده بود و این پذیرش دلپذیر مثل باز کردن پنجره ی رو به آفتاب دلم را روشن کرد. بلند شدم و بعد از مدتها یک نماز خواندم بی آن که کسی در حال سجده رویم سرسره بازی کند یا گوشه ی چادر را آنقدر بکشد که بیشتر به نظر برسد او دارد نماز می خواند و من کنار او دارم بازی می کنم، بی آنکه با دستم گهواره ی دیگری را تکان بدهم بلاخره نمازم ناشکسته از ترس اتفاقی تمام شد و به سمت کسی ندویدم. نشستم و برای خودم به این روزها فکر کردم که محرم است و به آن که دلم برایش تنگ شده بود سلام کردم.
هنوز تیم کوچک خرید به خانه برنگشته بودند که سبک و آسوده برخاسته بودم تا برای خودم چایی دم کنم، به نظرم می آمد می توانم خانه را دوباره مرتب کنم و بنشینم یک گوشه شعر بخوانم و با خنده های دخترم بخندم.


















