تبليغاتX
از این روزها ...

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

بارها از مادرها شنیده بودم که سال اول سال مشکل و پرکاری برای مادره. شب بیداری، شیردهی، تر و خشک کردنهای مداوم، غذای کمکی و واکسن و ... البته کمتر کسی به همین راحتی که این ها رو ردیف می کرد، شیرین کاری های روز به روز این سال رو می شمرد.

حالا که سارا بیست ماهه شده، به نظرم سال اول زندگی بچه ها سال طلاییه. سال اول زندگی فرزندت تکلیف و وظیفه ات مشخصه: "آغوش باز و آغوش باز و آغوش باز!"

می دونی که گریه و ناراحتیش چه معنی میده، اگر ندونی هم علت های محدودی داره و پاسخ دادن به اون هرچقدر هم سخت و توانفرسا باشه یا محبت یا شیر یا احتیاج به تعویض یا سرگرم کردن و اگر خدای نکرده درد و ناراحتی وجود داشته باشه نوازش و مداراست. اما درست وقتی بچه ات شروع به درک خودش و دنیای اطرافش می کنه و حس افتخار و لذت فهم همون نوزاد کوچولو نصیبت میشه کار هم شروع میشه. کم کم باید گاو نر و مرد کهن و اینها بشی تا بدونی به کدوم خواسته ی این انسان کوچولو باید چه طور پاسخ داد و عکس العمل مناسب هر رفتار چی هست و البته این بار هم شیرینی درست برخورد کردن هرچقدر هم ذهنفرسا! باشه قابل توصیف نیست منتها به شرطی که بدونی باید چه کنی!

*

مطالبی در رابطه با فرزند دوم و تجربیاتم تا همین جای کار بود که دوست داشتم به مرور بنویسم. مطلب اولش در لپ تاپ به کما رفته ام ثبت شده که هنوز منتظر درمانه. عنوانش بود "فرزند دوم چرا چگونه شاید اما اگر..." راستش من اول اینجا نوشتم که کاش همه ی مامانها یه مطلبی راجع به فرزند دوم می نوشتند و مجموعه ی خوبی برای همه می شد، اما پشیمون شدم. آخه اگر اون همون پست که اتفاقا راجع به نظرات و برخورد دیگران بود رو داشتم و منتشر می کردم متوجه می شدید. من خودم الان یک مجموعه ی کامل از انواع کامنتهام و تقریبا ظرفیتم تکمیله! و منظورم این بود که به عنوان یه پست مفید کسی اگر اطلاعی تجربه ای چیزی داره در وبلاگ خودش بنویسه که خوب هر کس صلاح بدونه خودش این کار رو می کنه. پس بدین ترتیب اصلاح می شود که در هر حال و در هر مورد"صلاح مملکت خویش خسروان دانند"

*

وقتی اون مطلب اول رو می نوشتم به ذهنم رسید که "ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد!" دیدم با اینکه این روزها جسم و ذهن پرکار و خسته ای دارم هنوز کار به این جاها نرسیده که عنوان اینقدر خون و خونریزی داشته باشه :))

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 22:52  توسط هنا  | 

دلم تنگ شده که مثل همیشه ها، وقتی شب شد، وقتی خرگوشکم که این روزها از صبح مثل یه لاک پشت تلاش می کنم به گرد پاهاش برسم و نمی رسم خوابید، همه ی خونه و زندگی و فکرهای روزمره رو رها کنم و  بخزم یه گوشه ی اتاق و آروم و دزدکی کامپیوتر رو روشن کنم و مثل توی فیلم های تخیلی که از یه کنج خونه یه در جادویی به دنیای دیگه باز میشه پا بگذارم توی خونه های خیالیم که حالا برای خودشون در زندگی واقعیم جایگاهی پیدا کردند.

دلم برای دوستهام و فندقهاشون تنگ میشه، برای نوشتن حرفهایی که شاید مجال گفته شدن پیدا نمی کنند و برای نوشتن از شیرینی هایی که ممکنه با گذر زمان فراموش بشند. می ترسم که این کلمات دلنشین و تر و تازه ی سارایی که انرژی بخش این روزهاست جاشون رو به کلمات تکراری آدم بزرگها بدن و از یاد برن اما همین نبودن هم نشونه و خاطره ای از این روزهای پرمشغله ست. شاید اگر خاطره ی با عنوان "چگونه لپ تاپ مامان را با یک استکان چای ساقط کنیم" توسط سارا خانوم خلق نمیشد باز هم می تونستم از بی خوابی های این ماه آخر فرصتی برای نوشتن بسازم اما چه کنم که اون خاطره ی پر دردسر ساخته شده و من پشت درهای بسته ی اون عالم جادویی موندم!

پی نوشت اول: به خونه ی آروم خودمون برگشتیم

پی نوشت دوم: ما خوبیم و نیازمند هرچی انرژی مثبت و توانبخش در عالم!

*عنوان بالا از سارا خانومه. من عاشق ایی سم گفتنت هستم عزیزم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:25  توسط هنا  | 

دختر جون!

درسته که بابایی خیلی دوستت داره. درسته که نازت رو به نظر تو بیشتر از من می خره. درسته که هر صبح که بیدار میشی اول میری سراغ باباجون. درسته که لقمه هایی که اون توی دهنت میگذاره خوشمزه تره. درسته که وقتی زمین می خوری اول به اون نگاه می کنی که یه بهونه ی تازه برای رفتن به آغوش همیشه بازش پیدا کنی در حالی که همه می دونند معمولا هر وقت تنهایی یا با منی و زمین می خوری خودت بلند میشی و اصلا به روی مبارکت هم نمیاری. همه ی اینها قبول. اما باور کن من مامانم اون بابا!!! حالا اگر تا به حالا به هر دوتامون می گفتی مامان و من همیشه وقتی بابایی و در غیابش وسایلش رو به یادش ماما! خطاب می کردی می گفتم "آره باباییه. آره مال باباست" دارم پشیمون میشم. چون حالا من دارم کم کم میشم بابا و اون میشه مامان! تازه گفتن اسم کوچیکمون هم افاقه نکرده. چون هروقت می خوای با ناز صداش کنی بهش میگی: "نندس" که اسم کوچیک منه. آی فسقلی! یه کاری نکن که وسط لبخند زدن به اون بغل کوچولوت که با کلی عشوه برای باباییت باز می کنی تا ببوسیش و بابایی هم کلی کیف می کنه، میون اون نیم نگاهی که به من می کنی و میگی این که بوسیدیش و عاشقشی مامانته!!! حس کنم که ای روزگار! پس من کیم؟

*

یک سال و نیمگیت هم مبارک! اگر بگذاری یه قلم دستم بگیرم و سریع ندویی که "دد ببو" تا کل مکان های مکشوف و غیر مکشوف خونه ی میزبان رو باهاش مزین به نقاشی کنی برمی گردم تا از این یک سال و نیم با هم بودنمون بنویسم. هرچقدر هم که بابا!!! باشم و هر چقدر هم رهای از من باشی دوستت دارم و از بالیدنت و خودت شدن به خودم افتخار می کنم.

امضا: مامان محتاج توجه تو!!!

پی نوشت: همچنان در سفریم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 6:58  توسط هنا  | 

دوستهای عزیز و خاله های مهربون! یک سال پر خاطره برای ما داره میگذره و بوی بهار داره نوید یک شروع دوباره رو بهمون میده. دوست دارم چشمهام رو ببندم و مثل همین غنچه ها که به دنبال یه بهانه ی کوچیک برای شکفتن هستن، رویاهای شیرینی برای سال نو در ذهن و دلم بپروم.

نوشتن از سالی که گذشته و سالی که خانواده ی کوچیک ما منتظرشه فرصت زیادی میخواد. فرصت سر زدن به خونه های قشنگتون رو ندارم و همینجا اومدن بهار رو به همتون تبریک میگم. برای کوچولوهاتون سلامتی و برای خانواده های خوبتون شادکامی آرزو می کنم و فقط یک هدیه ی ناقابل شیرین از طرف گل خونمون تقدیمتون می کنم.

گل همیشه بهار خونه ی ما با همه ی دوستهاش از همینجا دالی می کنه!

پی نوشت: ماشالله که یادتون نرفته...به این دختر و به این مادر در کمین نشسته برای عکاسی!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 4:51  توسط هنا  | 

آآ   اوووو   اَتس!
سارا گوشه ی اتاق نشسته و پشت به من است. نمی دانم با چه چیزی آن کنار برای خودش مشغول شده  فقط می بینم که هی می گوید: آآ اووو آتس! این کلمه در فرهنگ سارایی یعنی آلله اکبر! یعنی نماز و هرچیزی که به آن مربوط می شود. دستهایش را تا بالای سرش می آورد و می گوید: "آآ" همزمان که دستهایش را پایین می آورد می گوید "اووو" و وقتی اجرایش تمام شد می گوید: "اتس". نزدیک می شوم و می بینم که یکی از آن مهرهایی که موقع نماز با آنها برج می سازیم و خانوم چند تایی را برای خودش این طرف و آن طرف می برد آن گوشه پیدا کرده!
غویی!
اگر
پای کامپیوتر نشسته بودید و سارا دوان دوان آمد پای صندلی و روی پنجه هایش ایستاد و هی تلاش کرد که خودش را به  بغل شما برساند و هی پشت سر هم گفت غویی! آنهم با یک غین غلیظ یا اگر یک وقت مشغول ظرف شستن بودید دیدید یک دختر بچه آمد پاچه ی شلوارتان را گرفت و هی با انگشتش به یک نقطه ای اشاره کرد و گفت: غویی! غایی! غویی غایی یعنی من دلم پوکویو می خواهد. می خواهم کارتون پوکویو ببینم حوصله ام سررفته! این جناب کارتون مورد علاقه سارا بابای سارا و مامان سارا می باشد و از شما چه پنهان ما گاهی خودمان دوتایی (من و بابابی) هم به تماشایش می نشینیم. این عنوان براوو پور سارا هم از همین کارتون گرفته شده.

علی!
از چند ماه قبل که به یک اسباب بازی/کتاب کودک فروشی در شهر رفتیم و سارا از ذوق کتابهایی که تصویر کودک داشتند نمیدانست چه کند خانه و کابینت ها که عکس باران شدند هیچ، هر چند وقت یکبار باید تجدید کتاب کنیم چون علیرغم چسب کاری و به علت مشارکت شدید تصاویر کوچولوهای حاضر در کتاب ها  در اموری مانند تعویض پوشک، صرف ناهار و شام، میل کردن آبمیوه و لالایی کردن صباحی بیشتر دوام نیاورده و ما برای امور بالا رفیق کم میاوریم و باز باید دوستهای تازه بخریم یک فکری کرده ایم. از علی هم استفاده می کنیم. از آلبوم! و عکسهای خانواده و فامیل کوچک و بزرگ، میگذاریم تویش و چون از بین آنهمه فقط پسر خاله ی کوچکی به نام علی به خوبی شناسایی می شود و مابقی نی نی هستند کل آلبوم علی خطاب می شود. نامبرده هم اکنون توی اتاق خواب است و به پرتقال و عدس پلو و.. آغشته می باشد.
این بچه ی کیه؟ گم شده؟
جای شما خالی من این جمله ها را در اماکن عمومی زیاد می شنوم. وقتی به فروشگاه بزرگ یا نمایشگاه یا حسینیه و خلاصه هرجای وسیعی که محل جولان دادن باشد برویم درست از در ورودی که رد بشویم دیگر این سارا همان سارای توی آشپزخانه که پای گاز و ظرفشویی پاهای مامانش را گرفته نبوده و کلا ما را نمیشناسد. خودش را به هر سوراخی که فکر کنید می رساند، لای پای مردم گیر می کند، با بچه های مردم روبوسی میکند، دنبالشان میدود و هی برای خودش می خورد زمین و بلند می شود (مردم هم دلشان میسوزد همانطور که بلندش می کنند و من را که چندین قدم آنطرف تر مراقبش هستم نمی بینند، می گویند این بچه ی کیه؟ و اگر هم ببینندم گهگاه یک جوری نگاهم می کنند که عجب مادرهایی پیدا می شوند! بچه می خورد زمین عین خیالشان نمیاید!) حالا گاهی کارهای بامزه هم می کند. مثلا به نمایشگاه صنایع دستی که رفته بودیم یک بیسکویت دستش داده بودم، همانطور که برای خودش می چرخید هی دستش را به سمت غرفه دارها دراز می کرد و بهشان می گفت: هام! هام! (یعنی شما هم بفرمایید) یا رفته بودیم به حسینیه و همانطور که از بین مردم به سمت بچه ی کوچکی آن دورها رد می شد به هر کس که میرسید که چیزی خوردنی مثل چای یا شیرینی جلویش بود می ایستاد و هی خودش را تکان می داد می گفت: به به! به به! (یعنی عجب خوردنی هایی دارید شما!)

*
و بلاخره امروز بعد از یک هفته درد دندان های شبه کرسی و سرماخوردگی ما برگشته ایم و زندگی عادی شده (اسمشان چیست آن دندان عقبی ها؟! نهمی و دهمی تشریف فرما شده اند، یازدهمی و دوازدهمی مشغول کارند) ... می بینم عجب صفایی دارد زندگی با سارایی که بی دلیل به ما می خندد و تکان تکان خوران کتاب می آورد برایمان که "بخون دیگه" ، عروسک هایش را  برایمان می آورد تا ببوسیمشان و دنده عقب خودش را توی بغلمان جا می کند! خدا را هزار بار شکر که لطف زندگی ما شده اند این فرشته ها!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 9:52  توسط هنا  | 

هديه را تحويل مي گيريم. ترد و ظريف و شكننده است. انگار هر آن قرار است اتفاقي برايش بيفتد. هدية پر سرو صدايي است. مثل دختري هامان كه از چيزي خوشمان مي آمد، آن را مي چسبانيم به سينه. بي صدا مي شود. پرستار بخش مي گويد:« مبارك است! پسره يا دختر؟» 

خودمان هم باورمان نمي شود مادر شده ايم. حتي وقتي نوزاد را گذاشته اند تو بغلمان و او دارد با همة حنجرة نازكش جيغ مي كشد و گريه مي كند. حتي آن موقع هم باورمان نمي شود.

با اينكه تو ماههاي قبل، صدبار آستين لباس نوزادي ها را گرفتيم جلو چشممان و گفتيم « نازي! يعني واقعاَ دستش اينقدري است» ولي انگار اين طفلك نازي كه گذاشته اند تو بغل ما از همة آن آستين ها و قد شلوارها كوچكتر است.« واي ! اين خيلي كوچك است، چه جوري بايد بزرگش كرد؟» (از وبلاگ بگذریم)

*

حالا فکرش را بکن...درست یکسال است که از آن روز زمستانی که برای همیشه بهار مادریم شد میگذرد! شاید بشود بالندگی او را به تصویر کشید اما بلوغ مادرانه این دخترک درونم را که خود شاهدم و به آن می بالم راستی راستیی نادیدنیست.

داستان آن روز را هزار بار بخوانم سیر نمی شوم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 16:42  توسط هنا  | 

دلش پر مي زند كه پا بزند به توپ و توي بازي پسر هاي فاميل شريك بشود ولي ايستاده كنار و مسخره بازي در مي آورد كه من مثلا يار دخيره ام. شما داريد از پنجره نگاه مي كنيد و حرص مي خوريد كه بين همه پسر ها فقط پسرك شماست كه ايستاده كنار. مي دانيد كه از رقابت هميشه مي ترسد. طاقت بازنده شدن ندارد. وقتي تو بازي ها مي بازد دنيا برايش تمام مي شود و اين شما را نگران مي كند.

به جاي اين كه فكر كنيد چي كار برايش مي شود كرد و چطوري مي شود كمكش كرد مدام با بابايش بحث مي كنيد كه به تو رفته. من كه خودم تو همه كارها بي كله مي رفتم جلو، تازه يكي هم بايد جلوم را مي گرفت.

به كي رفته؟ يعني اين تو خونش است و ديگر كاريش نمي شود كرد. به كي رفته؟ يعني همين است و جز اين نيست. هيچ كاري هم از دست من برنمي آيد؟ پس مادري يعني چي؟ به ما مادرها قدرت تغيير دادند. به ما قدرت دادند سرنوشت و آينده آدمها را رقم بزنيم. پيشگو ها مي روند كلي رياضت مي كشند تا فقط گوشه اي از سرنوشت ها را بببيننداما مادرها  قدرت خارق العاده تغيير سر نوشت را داریم. چرا خودمان را دست كم مي گيريم؟ما مادرها جادوگريم. جادوگرهاي زبردست.

تمام احساس اعتماد و اطميناني كه پسر هاي و دخترهاي آينده دارند الآن در جمله ها و كلمه هاي ما، در دستها و نگاه ماست. لبخندهاي تاييد ما، دستهاي نوازشمان و همين فدايت شوم هاي ساده اي كه گاهي از ته دل مي گوئيم، آينده بشريت و جهان را رقم مي زند. ما بهشان اعتماد می دهیم و آنها جهان را جلو می برند.

مادارنه های اینجا را از دست ندهید..

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 9:19  توسط هنا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 0:13  توسط هنا  | 

می خوندم* که "هر پدر و مادری می تواند صندوقچه ای زنده از بهترین لحظه های زندگی فرزندش باشد"

و من باید یادم باشه که دیشب در به در دنبال مسواکم میگشتم و نمی دونستم توی وروجک کجا گذاشتیش؟ توی اسباب بازیهات؟ کنار تشکی که همیشه با کلی ناز و ادا عوضت می کنم؟ پشت پشتی هایی که هی میاندازیشون و مثل یک کوهنورد فتحشون میکنی و همون بالا لرزون برای خودت دست می زنی؟ زیر کابینتها که اشیا گمشده بسیاری زیرشون پیدا میشند؟ توی کشوی پایینی آشپزخونه که مال خودته؟ و بلاخره زیر صندلی میزتحریر با حالی نزار پیداش کردم. پرزهای خودش از بس به اینور اونور کشیدیش با هم قهر شدند و به جاش کلی پرز موکت لابلای شیاراش جا خوش کردند...با طعم فرش و موکت مسواک زدم و کارهای خوشمزه ات رو توی دلم مزه مزه کردم!

که وقتی آهنگین قربون صدقه ات میرم وقتی صدای کوچکترین آهنگی از یه گوشه ای بلند میشه آماده ی هنرنمایی هستی و من نمیدونم تو از کجا یاد گرفتی که خودت رو اینقدر با ناز تکون تکون بدی؟ یا این رقص پا که خودت هم آهنگش رو با زدن زبونت به کامت در میاری و هی تق تق می کنی و پا می زنی رو چه جوری کشفش کردی؟

که صبح ها زودتر از من بیدار میشی و هدیه من برای باز کردن چشمهام موش شدن و چشمک زدن و با ناز تکیه کردنت به منه. که شعر خوندن محبوب ترین کاره برات! شعرهای کتابها رو که میخونم میدوی میری دنبال همون کتاب میگردی یا عکس هاش رو روی کابینت و در و دیوار با اون انگشت اشاره ی خوشگلت نشونم میدی. که هی توی خونه صدای تیس تیس میاد و اینا یعنی به به! چه جالبه! این کتابه رو یادتون رفته از دستم جمعش کنید یا این نی نیه توی تلویزیون یا این در یخچال باز شده و میخوام تا همیشه باز بمونه و ...یه عالمه تیسه -با تشدید روی سین- دیگه! قایم موشک بازی کردن توی تاریکی رو که نگو! جیغ جیغک های من و تو خونه رو پر می کنه تپ تپ دنبالم میگردی تا از پشت درها٫ کنار یخچال یا پشت جالباسی با یه خنده شیطون پیدام کنی و هی دور خودت بچرخی یا فوتبال بازی کردنت با بابایی که بهش هادی میگی و پو -همون توپ- رو براش شوت می کنی٫ تازه جوراب من و بابا و خودت٫ ژاکت من و بابا و خودت٫ کیف من٫ کفشهامون٫ روسری٫ کلاهت همه و همه ددر هستند! وقتی در باز میشه زودتر از همه میدوی بیرون و سه تا پله رو هم خودت پایین میری و پشت سرت رو هم نگاه نمیاندازی! و ...

آره باید یادم باشه یه روزی این شیرین کاریهای دلچسبت رو برات تعریف کنم.

* کتاب "کودک٫ خانواده٫ انسان"

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 23:58  توسط هنا  | 

این عیدی دخترک ماست برای تمام خاله های مهربونش:


پی نوشت: هدیه آسمونی ری-را که آسمونی شد انگار تازه فهمیدم که مادری تنها حسی نیست که من برای دخترم دارم...انگار دیگه قلبم می تونه برای تمام فرشته های کوچیک دنیا بتپه... می تونم به چهره های معصومشون نگاه کنم و از عشقشون لبریز بشم...از شادیشون خوشحال بشم و از غمشون دلگیر...

برای تولد دخترک شیوا شاد بشم و مشتاق شنیدن اسم قشنگش باشم... از مریضی شاینا غصه بخورم... برای تولد آراز کوچولو روزشماری کنم... منتظر خبرهای خوب از رایان مامان فریبا باشم ... و این روزها برای پرواز هدیه ی معصوم ری-را دلتنگ باشم و با همه وجودم برای ری-را دعا کنم که فرشته اش توی پذیرایی گرم خدا برای مامان خوبش صبر بخواد و آرامش...

قلبم پذیرای محبت دوستان خوبی شده که پیوند من و اونها مادر بودنمونه... به یادشون گوشه قلبم گرم میشه و براشون دورادور بهترین رو میخوام.

یه پی نوشت دیگه: منصوره جان! وبلاگ نورای گل برای من فیلتره و نمی دونم چه کنم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 10:57  توسط هنا  | 

اگر کودک شما به تازگی حرکت کردن (سینه خیز/چهاردست و پا/راه رفتن) و یا حتی نشستن را آموخته باشد باید منتظر اعتراضهایش برای تعویض پوشک باشید. برای او خوابیدن و تحمل این کار بسیار مشکل است و این سختی با نزدیک شدن سن یکسالگی زمانی که حس استقلال طلبیش شکوفاتر می شود بیشتر هم خواهد شد. درک این مطلب که مقاومت او برای خوابیدن تنها وسیله ای برای بیان استقلال و توانایی خودش است به شما کمک می کند تا در مقابل بی قراریش صبور باشید و به جای جدال با او و یا حرص خوردن به دنبال یک راه حل دوطرفه بگردید. هرچه باشد روزی چند بار باید این مراسم را با هم اجرا کنید!

اگر می تواند بایستد او را ایستاده تعویض کنید. در مواردی که باید دراز بکشد و منتظر تمیز شدنش باشد حتما او را سرگرم نگه دارید. به این منظور یک وسیله جذاب/ یک اسباب بازی دلخواه یا هرچیزی که توجه او را برای چند دقیقه جلب می کند مخصوص این کار کنار بگذارید. می توانید یک تکه چسب به دستش بزنید و تا زمانی که او مشغول است شما کارتان را تمام کنید.

من برای این منظور همیشه یک شی جدید یا اسباب بازی که دخترم چند روزی ندیده است و حدس می زنم سرگرمش می کند را پیدا می کنم و بعد با هم به سمت محل تعویض (کنار کشوی پوشک و لباسهایش) می رویم. در طول راه به او می گویم که میخواهم پوشکش را عوض کنم و درست وقتی دراز می کشد آن شی جذاب را به دستش می دهم. البته با این حال هم همیشه کار به آخر نمیرسد. گاهی باید بازی های دیگری هم در بیاورم. قلقلکش بدهم، برایش شکلک در بیاورم و... و در انتها وقتی روی پایم نشسته لباسش را بایک بازی همیشگی "پات رو بده بوس کنم"  بپوشانم که حالا دیگر وقتی اسمش را می شنود خودش را آماده می کند. اول باید از توی سوراخ پاچه شلوارش نگاهش کنم و بخندانمش بعد دستم را از تویش رد کنم و پایش را بگیرم و وقتی بیرون آوردمش یک ماچ حسابی بکنم...تا او گرم خنده است پاچه های شلوار پایش شده و تازه در حالی که دارد برای خودش می رود من باید دنبالش بروم و شلوارش را بالا بکشم!

حس می کنم اگر نمیدانستم که بی قراریش به دلیل حس استقلال طلبی و نه گفتن به اجبار خوابیدن بوده چقدر از این مراسم تعویض پوشک گریزان می شدم ولی حالا به یک بازی دو نفره تبدیل شده است.

نکته ی دیگری که خوب است به یاد داشته باشید این است که عکس العمل منفی نسبت به پوشک و پی پی اش نداشته باشید. اگر شما غرو لند کنید یا از بوی بد پوشکش چهره درهم کنید او این را به حساب عدم تایید خودش می گذارد و درک نمی کند که چه چیزش ناخوشایند شما بوده؟ برعکس اگر ذهنیت خوبی نسبت به تعویض پوشک داشته باشد در آینده ای نزدیک میلش به دستشویی رفتن و راحت شدن از پوشک بیشتر خواهد بود.

شما هم اگر تجربه ای دارید خوب است که ما را شریک کنید!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 22:37  توسط هنا  | 

آیا لذتی برتر از این هست که جوانه ای در درونت بپرورانی، از آنگاه که قدمهای لرزانش را به این دنیا می گذراند فرشته نجاتش بشوی و نیازهای کودکانه اش را با دل و جان برآوری و روزی نه چندان دور از آن زمان که شیره جانت را شبانه خسته و ناتوان در دهانش می نهی یا دست و پاهای ظریف و ناتوانش را نوازش می کنی روی دو پاهای کوچکش بایستد و چند قدم تا آغوشت را، با خنده و هیجان گام بردارد و خودش را روی سینه ات رها کند؟ گرمای تنش را حس می کنی و تو هم در شادی این گام بزرگش به سوی آینده شریک می شوی...وصف ناپذیر است که توی چشمهایم نگاه می کند و با نگاه و لبخندش همراهی مرا می طلبد!

یا همان روزها، وقتی مشغول کارهای روزانه در آغوشت گرفته ای و با تکه ای میوه سرگرمش کرده ای ناگهان دل کوچکش برایت می تپد و می خواهد خستگی ات را بزداید و تا همیشه خاطره ای شیرین تر از تمام لقمه های عالم برایت به یاد بگذارد...تکه میوه را که با تلاش تمام می خواهد گاز بزند با دستان کوچکش به تو تعارف می کند و نمی دانی از فکر این که به تو اندیشیده اشک بریزی یا بخندی!

لذتی برتر هست؟

*

دلم برای خانه های آبی و صورتی لک زده! چرت کوتاه دخترک را غنیمت شمردم برای سرزدن به همین جا با اینترنت عاریتی صاحبخانه :)

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 21:10  توسط هنا  | 

پست "تولد" دوستم  دونه را چندباره مرور می کنم و نمی فهمم که چرا برای تولد آوینش که آذرماه بوده مهرماه نوشته؟! بلاخره دوزاری کجم می افتد که این یک پست معمولی نیست... یک فرشته کوچک دیگر به جمع گرمشان اضافه شده و از ذوق در پوستم نمی گنجم.

آن عکس جادویی هم دستان دو خواهر است که درهم گره خورده...

نیمه شب شده و من امشب فقط با یاد و شادی حضور یک دخترک کوچک در آغوش دوست نادیده ام خواهم خوابید و خوابهای بهشتی خواهم دید...

خدا را شکر که هنوز آنقدر روحم زنده است که از شوق چنین خبری می تواند شاد بشود.

تولد دخترکت مبارک دونه عزیزم!

دختران پاییزیت را ببوس!

*

مامان محمود از این به بعد مامان نور هم شده! تولد گلت مبارک باشد و امیدوارم که حضور نور برای خانواده کوچکتان شادی و روشنی بیش از بیش به ارمغان بیاورد.

لشکر کوچولوی مصریت را در آغوش بگیر و از طرف من ببوسشان!

*

پی نوشت: نسیم عزیز٫ من برای سارا طبق برنامه ژاپن از ۵ ماهگی غذا را شروع کردم و باز طبق همان برنامه از هیچ داروی ویتامین و آهن برایش استفاده نکرده ام. ببخشید که پاسخت دیر شد. پیام خصوصیت را گرفتم و سرفرصت درباره اش می نویسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 6:12  توسط هنا  | 

سارا و مربی محبوبش خانوم یوندا

*

تا رسیدن به خانه نو و زندگی تازه کمی زمان می برد که به سراغ این خانه صورتی که یادگار کشور آفتابم است سر بزنم.

با نی نی هایتان شاد باشید و تپل!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 23:11  توسط هنا  | 

مادری همه اش گل و بلبل نیست!

خوب این چیزیه که این روزا زیاد به ذهنم میرسه. روزهای اولی که سارا متولد شده بود تقریبا همه ازمون می پرسیدند که سخت نیست بچه داری؟ من و بابایی سارا هم به هم نگاه می کردیم و می گفتیم نه! خیلی هم شیرینه. با این که دست تنها بودم اما واقعا حس نمی کردم که اونقدرها هم که هی همه می نالند سخته. نه اینکه آسون باشه ها٫ شب و روز گاهی یکی میشد اما احساس می کردم با کمک هم از پس کارها برمیاییم.

این چند وقتی که دیگه نگاه های معنی دار بهم می کنه٫ حالت درونیم رو درک می کنه و پاسخ میده انگار تازه دارم سنگینی یه چیزی رو روی دوشم حس می کنم. اینکه این رفتار من چه حسی درش برمیانگیزه و چه یادگاری تا ابد براش میگذاره؟ خیلی سنگینه و گاهی که فکر می کنم که این انتخاب خودمه و مسئولیتش رو باید بپذیرم با خودم درگیر میشم.  مثل کسی که یه راه قشنگ و هیجان انگیز رو برای رفتن انتخاب کرده باشه اما هرچی جلوتر میره متوجه عمق سختی هاش میشه٫ از اینکه اینقدر راه پر پیچ و خم میشه نگرانه و دل دل می کنه برای ادامه دادن که صد البته هم راه برگشتی در کار نیست و هم شوق دیدن مناظر دل انگیز دیگه فکر برگشت رو از ذهنش دور می کنه.

یک چیزی هست شبیه عذاب وجدان مادرانه که انگار با بچه آدم متولد میشه و مثل یک موجود نامریی درون آدم زندگی می کنه و دایم از آدم میپرسه این کاری که کردی درست بود یا نه؟ چه خوبه که هست و آدم مراقب خودش و بچه شه اما آدم از دستش خسته میشه بعضی وقتها. گاهی در موارد بحرانی دلش میخواد خفه اش کنه حتی. انرژی بردن یه بچه ی شیرخواره و خستگی که به جون مادر میشینه یه چیز طبیعیه. حالا مگه این رو می فهمه؟ کافیه که بعد از یک روز سر و کله زدن با بچه ای که اتفاقا دندونش داره جوونه میزنه یا مثلا دل درد داره و کلافه است باصبوری تا کرده باشی و آخر شب که درد نمیگذاره بخوابه و نق می زنه فقط چند دقیقه دلت بخواد که اصلا صدایی نشنوی (می بینی؟ حتی جرات نمی کنم بنویسم صدای گریه رو یا شاید هم دلم نمیاد بنویسمش) شده این فکر برای چند ثانیه دوام بیاره حالا خودت بی خیال میشی و دوباره دلت رو گنده تر می کنی و توی آغوشت نوازشش می کنی اما اون ولت نمیکنه که آی به داد این کودک بی گناه برسید که دست همچین نامادری افتاده!

حالا منم این چند وقته هی نوشتنم نمیاد یه علتش اینه که دارم با خودم و این مفتش نازنین مذاکره می کنم. شما به بزرگی خودتون ببخشید.

*داشتم می نوشتم چند بار هی سانسور کردم و هی فکر کردم که چه طوری منظورم رو درست برسونم. نمی دونم تونستم یا نه. خوب حالا میگم دیگه. نصیحت نکنید یک وقتی. هیچ کس مقصر نیست هیچ مشکلی هم وجود نداره الا اینکه باید اول خودم رو بپذیرم و بعد هم مسئولیت انتخابم رو قبول کنم. شاید هم کمتر به خودم سخت بگیرم. چون احتمالا برای همه مامانها نوشتن از احساساتی که مثل من حس جنایت کردن رو بهشون میده سخته و ترجیح میدند که از گل و بلبلهاش بنویسند تا از اونا!

خوب همفکریی نبود؟

پی نوشت: شاید هم به قول هاجر همین چیزهاست که یک مادر رو مادر می کنه. شاید آدم های دیگه هم مثل مادر خسته بشند اما مثل اون نمی تونند دلشون رو دریا کنند و آغوششون به روی همون نیم وجبی که لحظاتی قبل درمانده شون کرده باز بمونه و گرم.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 12:54  توسط هنا  | 

روسریم رو که سرم می کنم کلی چشمهاش برق میزنه و با کل صورتش میخنده که منم با خودت میبری دیگه؟ بعد چند لحظه که چادرم رو میاندازم روی سرم متوجه میشه که انگار اشتباهی به ددر فکر کرده. کم کم لبخندش محو میشه اما باز هم ناامید نمیشه و نگاهش رو ازم برنمی داره. میگذارمش روی یه زیرانداز نزدیک جانمازم و اسباب بازی و خرت و پرتهایی رو که دوست داره ولوو می کنم جلوش. رکعت اول سرگرمه، بعد کم کم صداش درمیاد اما یه نگاه کجکی به من میکنه و دوباره با این جغجغه ای که موقع بلند شدن از تشهد رکعت دوم بهش میدم یه کم دیگه مشغول میشه، رکعت سوم دیگه همه چیز رو امتحان کرده و با یه غری اعلام می کنه که دیگه صبرم تموم شده برم میداری یا خودم رو ول کنم رو زمین. که خوب در تلاش برای رسیدن به یه جای نامعلوم سینه خیز میفته و کمی از من دور میشه دارم میرم رکعت آخر که زیر انداز رو به سمت خودم میکشم تا بهم نزدیک بشه و جانماز رو میدم دستش. اگر سر و صداش بگذاره چیزی بفهمم سریع آخرین گفتگوها رو هم با خدا می کنم . میشینم تشهد بگم که صورتش رو میماله به باهام و تصمیم میگیره آخرین تیرش رو هم رها کنه گریه می کنه. همونجوری که نشستم بغلش می کنم و روی پاهام مینشونمش که یکباره اونقدر خوشحال میشه و ساکت میشینه که حین سلام دادن خنده ام میگیره. نمازم تموم میشه  و اون همه حرف و قربون صدقه نگفته ام رو که قورتشون داده بودم یه دفه آزاد می کنم. یه لحظه به ذهنم میرسه که چه نمازی خوندم٫ یعنی بهشت زیر پای منه؟! نمی دونم اما یه بهشت که روی پاهام نشسته. با همه وجود می بوسمش!

*

پی نوشت: همچنان در مورد تجربه خوابوندن کوچولوتون٫ روروئک و البته دوربین عکاسی منتظر شنیدن توصیه ی شما هستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 20:51  توسط هنا  | 

من توی خونه مون ته طغاری (چطوری می نویسند این کلمه رو؟) بودم و یک جورهایی خیلی خیلی آخری! برای همین وقتی همه خواهر برادرها ازدواج کردند و رفتند من انیس و مونس مامان و بابام بودم و از وقتی هم که چشم باز کردم هر دو موهاشون جوگندمی شده بود. شاید بشه گفت بیشتر حکم مادربزرگ و بدر بزرگ دارند برام. با همه خاطرات بامزه و دیدنی که از یک زوج مسن میشه داشت٫ خاطراتی که ظاهر کل کل کردن داره اما باطنش یه محبت عمیقه که طی سالها همراهی ایجاد شده. وقتهایی بود که بابا بدجوری مریض میشد٫ مثلا سرماخوردگی سختی داشت و مامان حسابی بهش میرسید و اون هم هی ناز می کرد. مثل خیلی مردها که وقتی مریض میشند پسر بچه کوچولوی درونشون انگار دست به کار میشه و یه موجود ملوس نوازش طلب ازشون می سازه. گاهی در این موارد که مامان دیگه خسته میشد میگفت والله من هم حالم خوب نیست٫ درد نگذاشته دیشب اصلا بخوابم. وقتی من و بابا این جمله رو میشنیدیم هر دو خیلی متعجب میشدیم که پس چرا ما نفهمیدیم که تا حالا تو هم مریض بودی مامان جان؟! اگر در حضور بابا می گفت -که کم هم پیش میومد- بابا اینقدر ناراحت میشد که با یه لحن عصبانی می گفت: "مگه میشه؟" (شنونده خودش باید عاقل بود و حرف دلش رو میشنید که چرا عزیزم!؟) جواب مامان هم که آروم به من میگفت این بود:"من نمی تونم که بیفتم... من اگر بخوام که مثل بابا خودم رو به مریضی بسپارم و منتظر کسی باشم این خونه چی بشه؟" (شما بخونید که تو که بچه ی مایی چی بشی)

حالا بعد از اون سالها٫ بنده دو هفته است که هی نا خودآگاه اون حرف رو با خودم زمزمه می کنم. وقتی تمام بدنم درد میگیره اما سارا رو بغل میگیرم و راه می برم تا آروم بشه و بتونه بهتر بخوابه ... وقتی که ضعف حسابی داره از با میاندازدم و سارا رو به حمام روزانه اش می برم که توی این هوا پوست لطیفش عرق سوز نشه و وقتهایی از این دست٫ به خودم میگم عجب نیروی درونم هست٫ هرچی که فکر می کنم دیگه از این بیشتر نمی تونم انگار اشتباه می کنم. یکی دو روزه حتی بیشتر هم فهمیدم. آقای پدر هم سرما خورده و وقتی تمام دردهای نگفته ی من رو میشمره٫ حس می کنم داره از زبون من حرف میزنه٫ اِ راست میگه من هم استخونهام درد می کنه٫ آره من هم ته گلوم می سوزه٫ آّها! من هم مریضم! اون میره که استراحت کنه و من سوپ می پزم و فکر می کنم " انگار واقعا من نباید بیفتم"

*

سرشون سلامت! من شکایت نکردم ها! یک وقتی نیایید کامنت بگذارید که شوهر داری مثل دسته گل٫ بچه داری مثل قند عسل ناشکری نکن! خواستم با مامانم همدردی کرده باشم٫ هرچند شاید هم سالهایی دورتر باز هم دور گردون یک کاری بکنه بفهمم که عمق اون حرف باز هم بیشتر از اینها بوده....

*

پی نوشت: روی میز نی نی به به رو دیدید چه غذاهای خوشمزه ای چیده شده؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 7:56  توسط هنا  | 

دوست دارم افکارم رو بنویسم.

توی این خونه و در این خلوت تنهایی فکر است و فکر که از سرم میگذره. به خودم به احساسم به همه چیز! نوشتنشون شاید کمی روشنترشون بکنه. می دونم وقتایی که شروع می کنم به بیان کردن افکار و احساسم خیلی واضحتر می شن. می خوام بنویسم تا تصویر روشن تری از خودم داشته باشم. اینطوری بهتر می فهمم که چه چیزی رو باید برای بهتر شدن تغییر داد.

*

آخر هفته قرار بود که دوست هندی هادی برای دیدن سارا به خونه ما بیاد و ما بعد از مدت ها قرار بود که میزبان مهمون باشیم. فکر پذیرایی با شیرینی خانگی خیال وسوسه انگیزی بود٫ وسوسه داشتن حس یک کدبانوی با کفایت! حتی اگر شیرینیش با پودر کیک باشه و من از این خیال نگذشتم. فکرش رو بکن با داشتن یک بچه یک ماهه و در حالیکه خونه ات مرتب و منظمه جلوی مهمون یک کیک خونگی بگذاری و با برق نگاه مهمون هی خودت رو برای این همه سلیقه و مدیریت تشویق کنی!

بین زدن تخم مرغها سارا خانوم شیر امر فرمودند و کار با مدیریت از راه دور من ادامه یافت. مایع کیک رو خودم توی ظرف ریختم تا یک کمی از لذت تهیه اش نصیبم شده باشه و ظرف داخل فر رفت. ۵ دقیقه نشده بود که بلند بلند فکر کردم که ای کاش از این کشمش های از آب و دریا و خشکی گذشته هم توش ریخته بودیم و موقع خوردنش کلی از ایران و انگور و کشمش و اینا حرف میزدیم که هادی با حالت سوالی گفت خوب الان بریزیم و من با لحن مطمئن گفتم نه میمونه روش پایین نمیره میسوزه! اینبار اون با اعتماد به نفس تمام در حالیکه مثل خیلی وقتا شوق و ذوق امتحان کردن یه چیزه تازه توی لحنش آشکار بود گفت: نه میره پایین خوب میشه بیا بریزیم. و من در حالیکه به هیچ چیز به اندازه طعم تلخ کشمش سوخته روی کیک مطمئن نبودم یک لحظه میخواستم خیلی محکم بگم نه! کیکم خراب میشه که حس کردم پرت شدم توی آشپزخونه مامان اینا...و خودم ملتمسانه میخوام که یکی از اون نون شیرمال های خونگی رو با دست ورز بدم و مامانم اول میگه نه و من دودلم که آیا صبرش در حدی هست که من یه بار دیگه خواهش کنم یا نه که همون جا با خودم درگیر می ایستم و میگم مامان بذار... که میپره وسط حرفم و خیلی قاطع میگه نه! از همون نه های معروف که همه صورتش میشه نه! برو پی بازیت! دست از سرم بردار! ... دوباره پرت میشم توی خونه خودمون و سعی می کنم مامان مهربونی باشم: باشه کشمش بریز و با اینکه تجربه بهم میگه اشتباهه٫ اون اعتماد به نفس هادی که بدون هیچ تجربه ای روی حرفش اصرار میکنه من رو هم به شک می اندازه. هادی شیطون من میره و کشمش ها رو با یه ذوقی میریزه روی کیک و من برای اینکه از گذشته بیام بیرون٫ میام توی اتاق و بی خیال میشم. چند دقیقه بعد روح تجربه ام یقه ام رو میگیره و میگه بده! جلوی مهمون کشمش سوخته می خوای بذاری؟ باز در نقش یک مادر فهمیده که احتمالا به بچه اش اجازه دست ورزی داده میگم کاش با قاشق فشارشون میدادی برن پایین و اون میپره ببینه که ابتکارش در چه حالیه و خلاصه کیک سفت شده و کشمش ها همون رو خشکشون زده اما ماشالله اعتماد به نفس هنوز شاداب و سرحال میگه که نه! بد نمیشه و من در مقابل این همه خودباوری خودم رو کنار می کشم و باز بی خیال میشم.

کیک رو از فر بیرون میاریم! و من یه کیک می بینم که کشمش های سیاه روش مثل زغال افکار من رو خط خطی می کنن٫ اما اون یک کیک میبینه که بعضی! از کشمش هاش کمی برشته شدن و چندان بد نیست. دوباره روح اون خاطره های قدیم در من زنده میشه٫ میخوام مثل مامانم چهره ام رو در هم کنم و با دستم دست بچه ام رو پس بزنم که اَه! خراب کردی! یا مگه نگفتم نکن! یا چه میدونم... اما هی به خودم میگم طوری نیست طوری نشده که چندان فایده نداره و فقط باعث میشه به جای غر زدن ساکت باشم. از این همه فکر خسته میشم! چرا من یک کیک سوخته میبینم اون یک کیک برشته؟! چرا من که مطمئن بودم کوتاه اومدم و اون که هیچ چیز نمیدونست پرید وسط ماجرا و حالا از این که یک تجربه شکست داره خیلی هم خوشحاله! من همینطور فکر می کنم: کاش می گفتم نه! نه خوب چه اشکالی داره برای آینده ات تمرین کردی به دخترت قراره اجازه بدی خودش امتحان کنه نه اینکه تو دایم بهش بگی! پس چی بگذارم جلوی مهمونها؟ خوب طوری نشده حالا! از اول هم می دونستی که این یک تمرینه که نهایتش خراب شدن کیکته... هادی با خونسردی میگه خوب کشمش هاش رو بر میداریم و من اعصابم خورد میشه که با دست کشمش ها رو بکنیم بعد یک کیک آبله زده بگذاریم جلوی دوستهامون بگیم باور کنید دستامون رو شسته بودیما! اما اون ادامه میده و یک کیک طراحی شده با سوراخ های ریز تحویل من میده و تازه میگه خوبه ها! اینم یه مدلیه! من که تا اون موقع هی با خودم درگیر بودم با چاقو سعی می کنم یک لایه از روش بردارم شاید بهتر بشه و کمی آروم بشم. کمی که بریدم انگار عصبانیتم روی کیک خالی شد و دیگه ادامه ندادم. رفتم تا دیگه به خودم و مامانم و بچه ام فکر نکنم.

نیم ساعت بعد به کیک نگاهی انداختم و به نظرم حق با اون اومد٫ چندان هم بد نبود اما به زحمت به زبون آوردم که خوب این هم یک طرحه برای خودش که صدای آخییییییییییش هادی بلند شد. کیک رو بریدم و با توت فرنگی چیدم توی ظرف. مهمون ها اومدن و کیک آبله زده رو خوردن و هیچ کس نپرسید این سوراخ ها چیه و من موندم و فکرام!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 9:6  توسط هنا  | 

چند شب پیش که دیگه از دیدن این دستکش نخی روی دستهای دخترکم خسته شدم و تصمیم گرفتم برای جلوگیری از پنگول کشیدنهای خانم ناخنهاش رو کوتاه کنم٫ وقتی انگشتم رو لای انگشتهاش کوچولوش گذاشتم فهمیدم دیگه مثل روزهای اول محکم و سفت نمی گیردشون و این یعنی یه قدم از دنیای قدیمش فاصله گرفته... یه طعم ملسی داشت این تغییر کوچیک٫ دیدن همین تغییر کوچیک شیرین بود اما با خودم گفتم چرا لذت گرفتن دستهاش توی دستهام و بوسیدنشون موقع شیر خوردنش رو برای چند روز از خودم گرفتم؟ یعنی تا چند وقت دیگه دستهاش اونقدر کوچیک هستند که بشه همش رو توی مشتم بگیرم و قایم کنم؟ یا تا چند وقت دیگه وقتی بغلش می کنم زودی خسته میشه و گردنش رو کج می کنه و آروم میگذاره روی شونه من و صدای نفسهای تند و تندش مثل لالایی من میشه؟ یا وقتی که پوشکش رو عوض می کنم اینطوری آروم و لرزون پا می زنه و دونه دونه هر کدوم از پاهاش رو به یک طرف دراز می کنه و دوباره جمع می کنه! یا وقتی با زبون گریه حرف میزنه و من هر کاری به ذهن بی تجربه ام میرسه انجام می دم و یکیش بلاخره آرومش می کنه٫ یه آهی از سر رضایت میکشه؟ تا کی با این زبون با من حرف میزنه یا با این آه قشنگ آرامشش رو اعلام می کنه؟ یا اصلا این نگاه های معنی دار که من مادر رو می شناسه و اینطوری ذوق زده ام می کنه چند روزه که پیداشون شده؟

آره به همون آرومی که خاکستری چشمهاش دارند تغییر می کنند همه حرکاتش دارند جاشون رو به یه کارای شیرین تر میدند! اما هیچ دوست ندارم که یک روزی این جمله " اصلا نفهمیدم چطور بزرگ شد" رو به زبون بیارم...

انگار باید قدر همین گریه هایی که گاهی معنیشون رو نمی فهمم رو بدونم٫ قدر غر هایی که خوابم رو چند پاره می کنند٫ قدر نیم ساعت تلاش برای گرفتن یک بادگلوی کوچیک٫ قدر سه بار پوشک عوض کردن در عرض دو دقیقه٫ قدر ناهار خوردن درچهار قسمت٫ قدر آشپزی کردن با یک دست و ...  

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 10:48  توسط هنا  | 

فرشته نازنین ما بلاخره روز موعد -پنج شنبه- تصمیم گرفت که بال هاش رو جمع کنه و پاهای کوچولوش رو به این دنیا بگذاره!

تا رسیدن یه فرصت مناسب برای نوشتن٫ خواستم از همه شما دوستای خوبی که توی این مدت به یاد ما بودید تشکر کنم٫ دعاهای شما پشتیبان ما بوده و خدا را شکر حال من و سارا خیلی خوبه٫ خیلی بهتر از اونکه تصور داشتم. دوست دارم اسم تک تکتون رو ببرم و بگم که همراهی ها و تبریک هاتون برام خیلی ارزش داشت٫ از صمیم قلب ممنون همه شما هستم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11:42  توسط هنا  | 

این روزها٫ انگار یک چیزی مرا هی پرت می کند به شش هفت سال پیش٫ همین وقتها. به آن دیدار ساده! مقابلت می نشینم و دوباره از نگاهت چشم می دزدم. چیزی که از آن دیدار یادم مانده کت طوسی رنگ توست و آن نگاه های پر معنا! هم معنای آن چند نقطه ساده و مرموز که شروع نامه هایت بودند. از آن روز به بعد٫ آرام و قرار نداشتیم همه چیز اما به یک سمت می رفت. همه حرف ها و دودلی ها٫ دیدار های پر دلهره٫ همه ماجرا جویی هایمان ما را کشاند و کشاند تا سر آن سفره ی کوچکی که روی میز پر از برگ گل چیده بودیم٫ آینه و شمعدان کوچک تزیینی٫ عسل و حلقه هایمان! 

باور می کنی که حالا منتظر نشسته ایم؟! قرار است تکه ای از قلب من و تو -که نه من است و نه تو- بیرون از وجودمان بتپد.

*

توی این نه ماه٫ مثل مادرها برای تشنگی های شبانه ام از جایت پریدی٫ نگرانی های زنانه ام را خواهر شدی و شنیدی٫ پیاده روی های صبحگاهی ام را دوستی کردی و مهربانی های وقت و بی وقتت همراهی و همسریت را تمام کرد! به دلچسبی و صمیمیت همان لقمه های نان و پنیر و گردو که ناغافل در کیف دستی ام پیدایشان می شد همه خوبی هایت بر جانم نشسته است.

دوست دارم دختر کوچکمان را سلامت به آغوش پدرانه ات برسانم٫ به جبران همه زحماتت!

*

این را دقیقا همان نیمه شب تولد دخترکمان در بیداری های شبانه نوشته بودم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 3:9  توسط هنا 

توی ماشین کوچولویمان نشسته بودم و با صندلی درگیر بودم که شاید یک طوری تنظیم بشود من و دخترم با هم در مورد قلمروهایمان به تفاهم برسیم٫ فایده نداشت. هادی گفت: دختر جان جایت تنگ است بفرما این دنیا جا زیاد است! من هم مهر مادریم یک دفعه قلمبه شد و گفتم نه! تقصیر این دنده آخر قفسه سینه من است که اضافی است. فکر کنم خانم ها این دنده آخر را نداشتند بهتر بود. سر به سرم گذاشت که دیگر چه؟! کم مردها افاضات می کنند که خانم ها چه و چه می خواهی یک دنده خانم ها را بگیری! گفتم شما ندانید ما که می دانیم مردها از چه موهبتی محرومند٫ هیچوقت رشد یک انسان را در وجودشان حس نخواهند کرد٫ چه می دانید در آفرینش یک موجود معصوم اینطور سهیم بودن چه لذتی دارد؟ برای زنان اگر رنجی هم باشد به خاطر گنج توانایی مادر شدنشان است٫ من که هنوز مانده تا آن لطافت های مادرانه قلب و روحم را بنوازد کلی به خودم می بالم٫ بروید این رجزهای مردانگی را جای دیگری بخوانید آقا جان!

اما واقعا دیگر دنیای کوچکش جای او نیست٫ بیا مادر جان! آغوش منتظر ما بهتر است ها!

*

نمی دانم از انتظار کشیدن نا خود آگاه این روزهاست٫ یا از جای خالی کسانی که دوست داشتم حالا کنارشان بودم٫ یا از بهم خوردن خواب های شلمانی یا از بحث قطع کردن کمک هزینه تحصیلی که به عنوان جایزه دریافت کرده بودم و حالا مشروطش کرده اند به حضور مداومم توی دانشگاه٫ یا؟! کلافه ام به هر حال. هادی که صبح بدون من می رود و تنها می مانم انگار در و دیوار شکلک در می آورند و دهن کجی می کنند. می خواهم امروز بساطم را جمع کنم و با او بروم٫ مطمئنا به اتاق خودمان نمی روم که از دست لبخند ها و سوال های بی معنی و با معنی هم اتاقی ها در امان باشم٫ می خواهم خودم را به زور بچپانم پشت پارتیشن کوچک اتاق هادی و کامپیوترم را بگذارم کنار کامپیوترش و توی آن فضای کوچک سه نفری خوش بگذرانیم!  تا بیاید سر و گوش کنجکاوها بجنبد رفع زحمت کرده ام انشالله! 

راستی چقدر این روزشمار بالا قشنگ شده. یعنی چند شب و روز دیگر؟! 

پ.ن: یادم رفت از تمام کسانی که برای پست قبلی پیام نوشتند تشکر کنم٫ خیلی انرژی بخش بود٫ از تک تک شما ممنونم

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 12:21  توسط هنا  | 

باز هم شب از نیمه گذشته و من بیدارم! حواسم باید باشه که به پشت نخوابم تا اکسیژن کافی به مهمون کوچولوم برسه٫ گاهی وقتها که استراحت می کنم راحت می تونم اندام های ظریفش رو زیر دستهام لمس کنم٫ توی سکوت شب آروم نوازششون می کنم و از به تصویر کشیدن یک کودک خوابیده در درونم٫ خواب از سرم می پره! گاهی وقتها هم سکسکه های نرمش بیدارم می کنه! یک... دو... سه...! من غرق خوابم. یک... دو... سه...! فکر می کنم چقدر معصوم توی تاریکی و تنگنا زندگی می کنه. هنوز خوابم. یک... دو.... سه...! فکر می کنم که شاید دیگه فرصت زیادی نمونده باشه که اینطوری احساسش کنم! دیگه بیدار میشم... یک: جان! دو: جانم! سه: جانم عزیزم! گاهی هم انگار دو نفری با هم اونقدر گرسنه مون هست که باید با یک فنجون شیر یا یک میوه خودمون رو نجات بدیم تا خوابمون ببره!

این هم حکایت این شبهاست! 

نوشتن پایان نامه هم اگرچه آروم اما خوب پیش میره! برای نشستن های طولانی مدت باید با یک خانم کوچولو مشورت کنم که معمولا اجازه نمیدند اما خوب٫ شنای هفتگی حسابی بهمون خوش میگذره و دیدن کسانی که تا روزهای آخر هفته چهل هم هنوز فعالند حسابی روحیه دهنده است! اگر شرایط هم اجازه بده بعد از ظهر ها اطراف خونه پیاده روی می کنیم٫ به نظر می رسه که شال و کلاه زمستونی هم دیگه نی نی رو استتار نمی کنند چون خانم بزرگ های ژاپنی گاهگداری نگاه معنی داری به من می کنند و یک لبخند بانمک می زنند٫ بعضی هاشون هم شده با ایما و اشاره سوال می کنند ببینند درست حدس زدند یا نه؟! وقتی می گم بله با کلی ذوق جواب میدند مبارکه! خیلی لذت بخشه! راست میگند خیلی لذت داره!

این روزها اینقدر خوب و آرومند که نه برای گذشتشون عجله ای دارم و نه از تموم شدنشون ناراحتم.

*

فریبای عزیر ازم خواسته که علاقه مندیها و علاقه نمندیهام رو بنویسم.

آب یکی از اون موهبتهایی است که من چند ساله کشفش کردم. غوطه ور شدن در آب٫ شنیدن صداش٫ نگاه کردن به رام شدنش در مقابل کوچکترین حرکت ها و ... جزو آرامش بخش ترین چیزها برای منه! خوشنویسی به حدی سر ذوقم میاره که حتی تیراژ انتهای بعضی سریالها که شکسته نستعلیق نوشته شده رو هم با شوق نگاه می کنم! بودن در جمع کسانی که دوستشون دارم خیلی انرژی بخشه٫ شاید اثر غربت باشه اما هربار که فرصتی پیش اومده حس کردم من بیشتر از همه افراد اون جمع از دیدنشون٫ دقت کردن در رفتار هاشون٫ میوه پوست کردن براشون و ... لذت بردم و حظ کردم! آشپزی کردن سرفرصت رو هم دوست دارم٫ البته بیشتر کار کردن با مواد خام و تزیین کردن (فکر کنم توی بچگی بازی دست ورزی کم انجام دادم که الان از پختن نون تافتون اینقدر خوشم میاد!)٫ خاک بازی٫ کاشتن گل و گیاه٫ آب دادن بهشون و تماشا کردنشون هم خیلی لذت بخشه! نمی دونید وقتی بوته خیارتون گل بده چقدر ممکنه ذوق کنید!

از رفتار های مصنوعی که از ته دل نیستند٫ از اخبار (که معمولا ناخوشاینده!) و بحث های سیاسی و دگمه دوختن هم گریزونم! (ببخشید هر کار کردم پنج تا نشد!)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 5:6  توسط هنا  | 

بلاخره ما هم یک جایی مهمان شدیم... کم کم این نداشتن ارتباط خیلی چیزها را از یاد آدم می برد٫ خیلی چیزها هم تازه معنی پیدا می کند البته. دلم برای ته دیگ ایرانی که سهل است برای سر و صدای قاشق و چنگال هم تنگ شده بود حتی! یک نفر راهش را گم کرده برای مدتی سر از شهر کوچک ما در آورده٫ خلاصه دوست قدیمی مان که یک سالی بود خانه شان نرفته بودیم یکشنبه ما و آنها را دعوت کرده بود.

پسر پنج ساله شان وقتی دو نفر با هم خیلی تعارف می کردند فکر می کرد دعوایشان شده! به ته دیگ می گفت برنج سفت! و با معصومیت کودکانه ای فارسی و انگلیسی و ژاپنی را در هم صحبت می کرد٫ مامانش دایم در حال آموزش معنی کلمات به سه زبان!!! بود٫ دلم برایش می سوخت که هرچه دل تنگش می خواهد نمی توانست بگوید چون حتما یک جاییش ایراد داشت٫ هرچند کلمات قشنگ فارسی زیر لهجه انگلیسیش خیلی له و لورده می شدند اما دلم می خواست به مامانش بگویم یک دقیقه ساکت باش بگذار حرفش را بزند! (خوبی زبان ژاپنی این است که لهجه خیلی خاصی به کسی نمی دهد اما خوب نا خودآگاه کلی کلمه وارد زبان آدم می شود!) اما این وسط یک کلمه بود که کسی به آن ایرادی نمی گرفت اما مثل تیر توی قلب من فرو می رفت. ددی؟! (Dady) بعد از عادت کردن به حرف هایش وقتی به بابای خوبش گفت ددی جا خوردم. حس کردم دارد در مورد یک موجود بی جان حرف می زند... ناخودآگاه به چهره آقای ح. دقیق شدم که معنای آن کلمه را شاید در او پیدا کنم! مهربان و آرام بود مثل همه بابا ها و با محبت جواب داد بله؟ من به نگاهش نگاه کردم٫ به حرکت دستهایش٫ به طرز نشستنش و به لحن بله گفتنش فکر کردم اما ددی٫ بابای او بود! من ددی را نمی فهمیدم؟! پسرک توی pool شنا می کرد٫ از crush کردن ماشین ها خوشش می آمد٫ آب pineapplee را از آب پرتقال بیشتر دوست داشت٫ همه اش برایم مفهوم بود و با مزه! اما من ددی را نمی دیدم٫ تنها یک بابای مهربان آنجا نشسته بود.

تا چند ساعت ذهنم بین بابا و ددی چرخ می خورد٫ انگار به دنبال یک گمشده می گشتم٫ راستی راستی حس می کردم پسرک بینوا کسی به اسم بابا ندارد!

*

فکر می کنم اینها همه ناگزیرهای مهاجرتند... همین حالا خود ما کلی کلمه ژاپنی و انگلیسی که درکش برایمان راحت تر از فارسی است در صحبت های روزمره مان استفاده می کنیم اما زبان قلبمان هنوز همان زبان مادریست... من نه اوکاسان (مامان به ژاپنی)٫ نه مامی و نه هیچ چیز دیگری نمی توانم و نمی خواهم باشم... قلبم فقط مامان را می شناسد. حس می کنم چه دردناک است اگر احساس کودکم را نفهمم... چه دردناک است اگر قلب فرزندم با کلمه "مادر" نلرزد!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 17:50  توسط هنا  | 

بلاخره سال نو شروع شد٫ اگرچه انگار تا صدای گنجشک ها از لابلای برگ های تازه جوونه زده بیرون نیاد و آفتاب به سبزه های هفت سین نخوره سال عوض نمیشه! من که دایم فراموش می کنم سال نو رو به بقیه تبریک بگم! اما خوب هیجانی که مردم رو فرا می گیره یه کمی حال و هوای دم عید رو به آدم میده. سوت و کور بودن دانشگاه هم همینطور. برخلاف تصورم از زمان پایان به دانشگاه اومدنم٫ نه تنها در طول تعطیلات که تا هفته سی و هفتم باید خدمت دوستان برسم.

*

سرمای شدیدی خوردم که حسابی دلم رو برای دلسوزی های مامان و سوپ های مهربونیش تنگ کرده٫ هرچند در جواب تلفن مامانونه و نگرانش سعی کردم خیلی سرحال تر از خودم نقش بازی کنم اما اون ناچار هی خودش رو با جمله انکاری آره چیزیت نیست قانع می کرد. اینطور وقتها فاصله ها با بی رحمی خودشون رو به رخ آدم می کشند٫ توی همین موقعیت های به نظر ساده...

اما هادی مثل حکیم رحمت الله توی سریال روزگار قریب مشغول طبابت من و اجرای تمام خرده سفارشات بی بی جانش (مادر بزرگش) از دادن بخور سرکه و نمک و دم کرده تخم به و ... اینهاست. بعد از خوردن سوپ های اختراعی خودش باید مثل همون حکیم بهش بگم: احسنت! احسنت!... به خاطر همراهی هاش البته. 

*

راستی این هفته چیزی که خیلی فکر ما رو به خودش مشغول کرد و راجع بهش مطالعه کردیم این بود: دخترمون کجا بخوابه؟! یعنی همراه ما یا توی اتاق جداگانه؟ و اگر گزینه بهتر همراه ماست٫ چطور و از چه زمانی باید رختخوابش رو جدا کرد؟ گزینه اول رو خیلی جاها باعث آرامش روحی و ایجاد یک نوع پیوند عاطفی بین بچه های کوچیک و والدینشون می دونند. شیر خوردن بهتر موقع شب و خواب راحت تر برای کودک و مادر هم معمولا فواید دیگه این روش بود و تنها ایرادش رو اختلال توی حریم خصوصی والدین و به نظرم از اون مهم تر سخت شدن ترک این عادت برای بچه ها وقتی که بزرگتر می شوند٫ بود. گزینه دوم رو هم بعضی ها باعث ایجاد یک عادت خوب خواب٫ که در اون جا و مکان مشخصی براش وجود داره و در آینده هم نیازی به مستقل کردن بچه ها وجود نداره عنوان کرده بودند. راستش من که خیلی گیج شدم... در مورد گزینه اول همه چیز معقول به نظر می رسه غیر از مسکوت موندن فرایند جدا کردن بچه ها که از چه سنی باید باشه و چطور و آیا مشکلی برای خود کودک ایجاد می کنه یا نه؟! در مورد گزینه دوم هم مساله شیر خوردن و پیوند عاطفی که می تونه در طول شب وجود داشته باشه باقی می مونه؟!

خلاصه مامان خانوم ها خوشحال می شم اگر دانسته ها و تجربه هاتون رو بشنوم٫ ممنون!

*

به زحمت این پست رو نوشتم... امیدوارم همیشه سرما نخورده باشید و سرحال!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 17:2  توسط هنا  | 

توی کتاب "همه مادران سالمند اگر..." نوشته بود که در این هفته های آخر غریزه لانه گزینی مادرهای باردار حسابی فعال می شود و دلشان می خواهد که خانه و کاشانه شان را برای ورود مهمان عزیزشان آماده کنند.

جالب نیست که این نیاز به ظاهر ساده -آماده بودن خانه- هم درون مامان ها نهاده شده؟!  

در همین راستا -به دلیل فعال شدن همان غریزه احتمالا!- دیروز لباس های دخترم را ریختم توی ماشین لباسشویی تا شسته شوند. بالای ماشین لباس شویی ایستاده بودم و همانطور که درش باز بود لباس ها را دانه دانه می انداختم تویش و به چرخششان نگاه می کردم. آستین صورتی می آمد بالا... شکلک زرافه می رفت بایین... بیشبند زرد جوجه ای یک وجبی می آمد این طرف... جوراب بنفش و سنجاقکش می رفت آن طرف... دل من هم وسطشان می چرخید! به نظرم قشنگ ترین تجربه لباس شستنم بود چون تا چند دقیقه مرا با یک لبخند به بهنای صورتم بالای سر ماشین نگه داشت!

به عمرمان هم اینقدر به رخت آویز نگاه نکرده بودیم! برای ما شده بود دیدنی ترین منظره توی دنیا!  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 17:29  توسط هنا  | 

روبروی این صفحه سفید می نشینم٫ کنار پنجره. آفتاب رفته پشت سر این تپه جنگلی روبرو و گنجشک ها در سرگردانی غروب اینطرف و آن طرف می روند. صدای غرغر لپ تاپ توی خانه پیچیده٫ می نشینم٫ می نشینم و همه چیز را آرام مرور می کنم٫ من دیگر مادر شده ام٫ چند ماه است که قلبی تندتر از همه قلب هایی که می شناسم دارد درونم می تپد٫ دل من هم برایش! انسان جدیدی به حریم قلبم وارد شده که برایم خیلی ارزشمند و دوست داشتنی است! یعنی من هم از حالا برای یک انسان دیگر مهم شده ام؟ یعنی ممکن است در عالم دیگر تفاوت من را با بقیه آدم ها بداند؟ یعنی ممکن است بچه ها مادرشان را انتخاب کنند؟ یا وقتی مادرشان برایشان انتخاب شد٫ از اینکه او مادرشان است خوشحال بشوند یا خدای نکرده ناراحت؟ یعنی ممکن است بچه ها آنقدر مادری را که حالا در درون او زندگی می کنند دوست داشته باشند که مثلا برایش دعا کنند؟ سوال های عجیب و غریب از ذهن مادرانه ام می گذرند٫ شاید چون خیلی دوست دارم احساسش را نسبت به خودم بدانم٫ بدانم که چه حسی نسبت به تقدیر با هم بودنمان دارد٫ با هم بودنمان از حالا تا همیشه! 

فکر می کنم طنین تیک تیک ساعت فضای خانه را خاکستری می کند٫ برایش لالایی می گذارم.

دختر قشنگ مامان! تو با آمدنت حتما خانه مان را رنگیترش خواهی کرد٫ این را از خنده بابا هادیت٫ وقتی از دیدن حرکات محکمت چشمانش برق می زند و صدای خنده اش خانه را پر می کند می شود فهمید. حرفها و سکوتهای دو نفره ما خیلی وقت است که با تو پر شده٫ با تصور معصومیتت٫ با دست زدن به لباس هایت٫ یا در آوردن صدای اسباب بازیهایت! با خیال کارهایی که برایت انجام می دهیم٫ با کلی خیال های رنگی دیگر! می دانی راستش من هم دوست دارم مثل لباس های تو سبز و صورتی و آبی باشم٫ به خاطر خودم٫ به خاطر تو! ما منتظر روزهای کودکیمان نشسته ایم که دوباره با تو بسازیمشان!

*

صدای فلوت این لالایی خیلی دل انگیز است... آفتاب غروب کرده اما دل من را روشن می کنند آرزوهای این لالایی٫ دیدن معصومیت این چهره ها و امید مادر شدن... می شوم یک دختر کوچک تا شامل آرزوهای زیبای این دعا بشوم٫ مخصوصا آنجایی که طفل معصومی می خواهد بیاید و به من هم بگوید که خدا چقدر مرا مثل او دوست دارد ٫ شاید به سادگی صدای نفسهایش٫ یا لبخندهای رضایت از سیریش٫ یا به آرامش لالا کردنهایش٫ یا به سادگی همین لالایی...

Now I lay me down to sleep
I pray dear Lord that you will keep
Your eyes upon this sleeping world
Every little boy and girl

Bless the children far away
The ones who don't know how to pray
Those who are not feeling well
The little one the slipped and fell

 Bless all your children everywhere
I hope they know how much you care
Maybe someday I can go
And tell them that You love them so

پ. ن۱: راستی کسی لالایی به همین زیبایی به زبان فارسی یا ترکی سراغ ندارد؟

پ. ن۲: خانم شین خلاصه یک سری از کلاس های بازی و اندیشه آقای سلطانی را در وبلاگش نوشته٫ لینک کلاس ۱ تا ۴ را گذاشته ام این کنار٫ حتما یک نگاهی بیاندازید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 17:43  توسط هنا  | 

چند روزه که از چشیدن لحظات شیرین شده به طعم مادری پر از آرامشم... روحم از حضور یک فرشته در درونم تا خود آسمون پر می کشه...

*

دو هفته با احساسات تازه مادرانه در گیر بودم. از وقتی که فهمیدم سارا در وضعیت بریچ* قرار داره و به طور طبیعی فقط چند هفته وقت داره که به وضعیت فرود بچرخه. یعنی سرش به سمت دهانه رحم قرار بگیره٫ نگران بودم که این کار رو نکنه! و چقدر زود و غیر منصفانه بی اعتماد شدم! با راهنمایی ماما و مطالعاتی که کردم تمرین هایی رو شروع کردم که به چرخش ترغیبش کنم. باید دهانه رحم به نسبت سر رحم بالاتر از سطح زمین قرار می گرفت٫ به مدت ده دقیقه تا یک ربع در حالت سجده باقی می موندم... دستم رو به کف استخر میرسوندم... فقط روی پهلوی چپ می خوابیدم و... اگر چه باعث تنگی نفسم می شدند٫ تمام تلاشم رو کردم٫ نگران بودم که فرصت طبیعی به دنیا آوردنش رو از دست بدم... به سرش فشار وارد بشه... مشکلی پیش بیاد... مثل مادرها! نگران بودم. اما از وقتی فهمیدم خودش تصمیم به تولد می گیره انگار چشمم به تمام سفر طولانی که یکه و تنها طی کرده بود دوباره باز شد... امیدوار شدم که به قول هادی خودش بهتر می دونه کی این کار رو انجام بده و با دل آروم به تمرین ها ادامه دادم... دیروز دکتر حسم رو راجع به سکسکه های زیر دلم تایید کرد و گفت مسافر ما در حالت فرود قرار گرفته! سکسکه می کنه و تواناییش رو به رخ من می کشه!

خیلی خوشحالم٫ برای چرخیدنش٫ برای تپش منظم قلب کوچیکش٫ برای دست و پا زدنش٫ برای اون قد کشیده اش**٫ برای همه بودنش که خارج از اراده ما برای زندگی در تلاشه! 

نمی دونم چطور خدا رو برای اینکه من رو میزبان یک مهمون معصوم خودش کرده شکر کنم؟!

*بریچ (breech) به حالتی میگند که در اون جنین سرش به جای اینکه به سمت دهانه رحم باشه به سمت بالا قرار گرفته باشه٫ معمولا بین هفته ۲۸ تا ۳۲ اکثر بچه ها به حالت فرود می چرخند چون بعد از این مدت به دلیل وزن گرفتن چرخیدن براشون مشکل میشه (چقدر فهمیده اند!) ولی بعضی از بچه ها همونطوری که شیطنت می کردند در حالت بریچ تپل میشند و گیر میفتند. تولدشون اگر طبیعی باشه پرخطر خواهد بود.

** توی آخرین سونوگرافی دور سر و دور شکم و وزن و خلاصه همه چیز سارا روی خط میانگین بود اما پاهاش دو هفته ای از سنش بلندتر بود و این یعنی یک دختر شبیه باباش!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 19:18  توسط هنا  | 

شنبه هفته پیش کلاس آمادگی پدر ها برای همراهی همسرانشون حین زایمان بود. یک کلاس دو ساعتی شامل پخش یک فیلم کلی مربوط به جنین و تولد٫ دادن اطلاعات راجع به فرایند درد و زایمان٫ دیدن کردن از چند اتاق زایمان و بلاخره چسبوندن یک اتیکت مخصوص روی پرونده مادرها که موقع تولد مجوز ورود پدر به اتاق زایمان خواهد بود. فیلم ساده و جالبی بود با یک بخش مربوط به نمایش تمرین های جنین برای زندگی در دنیای بیرون مثل مکیدن٫ نگاه کردن٫... تاثیر پذیرفتنش از محیط اطراف مثل آروم شدنش با موسیقی مورد علاقه مادر یا هیجان زده شدنش موقع پخش یک مسابقه اسب دوانی٫ و بلاخره تولد! صحنه ای که اینقدر به چشمم زیبا و با شکوهه که هر بار اشک هام سرازیر می شه! همه چیز خوب و مفید بود اما چیزی که ما رو حسابی سر ذوق و شوق آورد نتیجه یک تحقیق علمی در مورد چگونگی آغاز انقباضات رحم و شروع فرآیند زایمان بود.

هیچوقت فکر نمی کردم که سوت پایان این سفر رو یک قهرمان کوچولو به صدا در بیاره! مغز این قهرمان به ظاهر کوچیک روزهای پایانی مثل یک مدیر با کفایت آمادگی زیر دست هاش رو برای ورود به دنیای تازه بررسی می کنه و وقتی سیستم تنفسی٫ گوارشی٫ عصبی و ... همه آماده شدند٫ تصمیم به تولد می گیره! به هورمونی دستور میده که از طریق جفت این خبر رو به شکل یک انقباض به رحم مادرش بده. مغز مادر پیام مسافر کوچولوش رو دریافت می کنه و هورمون های لازم برای ادامه کار رو ترشح می کنه! واقعا باید سر تواضع و فروتنی فرود آورد به بزرگی و شکوه این همه هماهنگی زیبا که در پس یک تولد به ظاهر ساده نهفته است!  اونقدر انرژی دهنده است که میشه پر از امید بود به اینکه همه چیز همونطور که او بخواد و به بهترین شکل پیش خواهد رفت.

دیدن اتاق های زایمان هم خیلی خوب بود٫ مخصوصا اینکه صدای نوزاد تازه متولدی هم از یکی از اتاق ها بلند بود!

*

پی نوشت: هر روز صبح موقع دانشگاه رفتن یاد کپل مدرسه موش ها میفتم که میرم مدرسه٫ جیبام پر از فندق و پسته!!! تازه این هفته مجبور شده ام که چند آزمایش وقت گیر رو انجام بدم. وقتی هی به پمپ گاز و بقیه وسایل می خورم یا چیزهایی از دستم میفته و به سختی برشون می دارم و سر آخر مثل کوه کنده ها کار رو تموم می کنم می فهمم که واقعا انگار من باردارم و همینطور کپل!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 11:33  توسط هنا  | 

جمعه تعطیل رسمی است و من خیلی بیشتر از دوران دبستان٫ از این تعطیلات درسی شاد می شوم. اما سه روز تعطیلی یعنی دلتنگی برای اینکه صبح تا وقتی آفتاب توی صورتت نخورده توی رختخواب غلت بزنی... وقتی وارد آشپزخانه بشوی عطر نان تازه هشیارت کند٫ آنقدر سر صبحانه با مامان حرف بزنی که چایت سرد بشود٫ قبل از ظهر برای چشمهای ضعیف مامان عدس پاک کنی٫ و بعد از نماز ظهر بپری وسط سفره ای که عطر برنج ایرانیش یک ساعتی معده ات را قلقلک داده! عصری منتظر هجوم نوه های قد و نیم قد بمانی و دایم به این یکی بگویی ندو وسط سینی چای٫ به آن یکی بگویی صدای تلویزیون را کم کن و هزار و یک کل کل شیرین دیگر! اما خوب٫ این روزها هم خواهی نخواهی بخشی از زندگیند! نمی شود دست روی دست گذاشت که با گذشته شیرین بشوند! عزممان را جزم می کنیم به دید و بازدید برویم اما هیچ کس نیست که ما به دیدنش برویم؟! هیچ کس یعنی هیچ کس! حتی یک دوست؟! اما یکنفر به ذهنم می رسد... به جای قرار ملاقات سه شنبه٫ شنبه به دیدن دختر کوچکمان برویم. بیمارستان رفتن برای من شده است یک ضیافت تمام عیار! از همان دم در حال ذوق کردنم تا وقتی که بیرون میایم! وقت قبلی نداریم اما می رویم!

 

پی نوشت: راستی چند وقت است که به نوشتن نکته هایی فکر می کنم که اینطرف و آنطرف می خوانم و به نوعی به کودکان مربوط است. یا حتی معرفی کتابی که به بچه ها مربوط می شود. می خواهم خواهش کنم که اگر شما هم کتاب خوب خواندید ما را شریک کنید. فعلا برای شروع این لینک کناری بریم بازی را ببینید. بیشتر از بازی ها نوع نگاه متفاوت مادر ها٫ حساسیتشان در برخورد با بچه ها و از همه مهم تر صبر و حوصله و لذت بردن از مادر بودنشان برای من جالب است!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 22:28  توسط هنا  | 

نمی دانی وقتی درست زیر قفسه سینه ات٫ به اندازه یک گردو برآمده می شود و سرانگشتان کنجکاوت می گویند که این قله کوچک مچ پای یک کودک در حال شیطنت است چقدر دلت می خواهد که لطافت آن کف پای فندقی را روی صورتت احساس کنی٫ دستانت گرمای ضربه های از سر شادیش را احساس کند یا یک گاز نرم و شیرین از پاشنه اش بگیری!  

*

چندوقت پیش که به اسمش فکر می کردم با خودم می گفتم که کاش فرشته ها همان موقع که دارند چشمانش را رنگ می کنند٫ با نوک قلم مویشان اسمش را هم جایی مثل کف پایش می نوشتند... یا ای کاش خودش هم می توانست بگوید دوست دارد اسمش چه باشد...

اما به عنوان مامان و بابا٫ بعد از چند هفته بحث که ساعات خلوت ما را حسابی شیرین کرده بود به یک نتیجه هایی رسیدیم اما انگار دلمان نمی آید با قطعی کردنش این بحث ها تمام بشوند. من دوست دارم صبر کنم تا وقتی که چهره اش را ببینم. ولی آقای پدر تمرین صدا کردنش را آغاز کرده٫ انگار وقتی اسم دارد آدم طور دیگری نگاهش می کند٫ کلی رسمیت پیدا می کند! دوست داشتیم اسمی که انتخاب می کنیم معنی خوبی داشته باشد٫ از نظر آوایی زیبا باشد و راحت بیان شود٫ حتی الامکان اسمی آشنا و از فرهنگ خودمان باشد و بلاخره هردویمان از آن خوش خاطره باشیم٫ مخصوصا من با آن همه دوست و آشنای خانم! کلی دیدنی و بامزه بودیم وقتی اسم ها را با خودمان امتحان می کردیم. مثل پدر بزرگ٫ مادر بزرگ ها صدایش می کردیم...

من: بهار! مامان جان!

آقای پدر: سارا! بابا عزیزم!

حس می کردم نمی شود بدون موهای جو گندمی اینطور کسی را صدا کرد! شاید چون یاد آور آرامش و پختگی خاصی بود که از چهره ای کسانی مثل بابا در ذهن داشتم٫ آخر از وقتی چشم باز کردم موهایش جوگندمی بود! شاید هم به نظرم بابا و مامان بودن چیزی خیلی دورتر از بچه هایی؟! مثل ماست. من که هنوز باورم نمی شود مامان کسی باشم اما با این حال خیلی دوست دارم که این هفتاد و هفت روز هر چه زودتر بگذرند و این وروجک شیرین و کوچولو را در آغوشم بگیرم و سیر نگاهش کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 17:48  توسط هنا  | 

از روز پنج شنبه٫ یکی دو روزی توی خودم کلنجار می رفتم که خودم رو از بهت زدگی که علتش صحبت کردن با ماما بود در بیارم. راجع به بدنیا اومدن فرشته ام چند تا سوال کردم. هرچند هنوز تصورش هم برام سخته! این که موقع تولدش همسرم می تونه کنارم باشه یا نه؟ اینکه چند روز مراقبت بعد از زایمان در بیمارستان آیا می تونه همراهم بمونه یا نه؟ پرسیدن این سوال ها به ژاپنی خودش کلی زحمت داشت فهمیدن جواب اون هم! همینطور که با هم مثلا حرف می زدیم من که تا چند دقیقه قبلش از شوخی های دکتر موقع سونوگرافی صدای خنده ام توی اتاق پیچیده بود حالا کم مونده بود بغض ناخوانده ام بترکه! جواب سوال هام رو قبلا از دوستانم پرسیده بودم اما انگار تازه می شنیدم که شب ها تنها خواهم بود. البته تنها هم نبود٫ فرشته ام دیگه بیرون از من قرار بود که در کنارم باشه! یک لحظه فکر می کردم اگر نگذارند کنارم بمونه چی؟ اگر اینطوری بشه چی؟ اونطوری... اما توان سوال کردنم نداشتم! برای تولدش هم باید در کلاسی شرکت می کردیم که اطلاعات لازم رو بگیریم و برای شنبه سه هفته بعد وقت گرفتم.

من که از تجربه کردن مادر شدن اون هم به تنهایی تا حالا شاد و خندان به همه می گفتم من احساس می کنم می تونم! حالا یکدفعه به هم ریخته بودم. فقط تا رسیدن به ماشین تونستم تحمل کنم و بغضم ترکید. دلم هیچ کس رو نمی خواست٫ نه مادر نه خواهر نه دوست نه هیچ کس! آرامش قلبی می خواستم که اگر نباشه با حضور همه عالم هم آرام نیستی و اگر باشه تنهای دنیا هم باشی تنها نیستی. هادی با آرامش همیشگی گفت: می دونی اون موقعی که تو نگران زمانی هستی که دیگه اون اومده و هیچ کس نمی دونه اون با خودش چه احساسات خوب و قشنگی برای ما میاره!

راست می گفت! اون که تا اینجا این محبت قشنگ رو بین ما قرار داده٫ اینقدر دل ما رو نسبت به وجودش نرم کرده٫ با قدم های بهشتیش چه حس و حالی به ما خواهد داد؟ اون که عزیزی رو از نیستی تا به اینجا رسونده تنهاش نمی گذاره! به یاد همه مادرهایی رنج کشیده ای افتادم که چقدر استوار و محکم از به دنیا آوردن فرزندشون در تنهایی حرف زدند... من باید به زیبایی این تولد فکر می کردم٫ نباید این افکار مزاحم لذت بردن من می شدند... 

کلی فکر کردم و با هادی هم کلی حرف زدیم. اینکه تا به اینجا رشدش به اراده و دخالت کسی نبوده و تولدش هم نخواهد بود. به اینکه خدا همیشه همراه ماست و هوای فرشته های کوچیکش رو خیلی داره! به اینکه من وقتی به دنیا بیاد کلی باهاش کار دارم٫ باید یک دل سیر نگاهش بکنم... بو کنمش... باهاش کلی حرف بزنم... تولدش و حضورش اونقدر برام اتفاق بزرگی خواهد بود که باید با تمام وجودم ازشون لذت ببرم!

خیلی آروم شدم.

بعد به پیشنهاد هادی٫ با هم راجع به حضور یکی از نزدیکان حرف زدیم. اما من سالها قبل- شاید قبل از ازدواج- وقتی زحمات مامان رو برای نوه هاش دیده بودم با خودم عهد کرده بودم که مسئولیت فرزند من رو کسی جز من و همسرم به دوش نکشه٫ همانطور که مامان تنهای تنها از پس به دنیا اومدن ما و مراقب از ما براومده بود. به همین خاطر هم هیچوقت پای این بحث رو به میون نکشیده بودم. آبجی مهربون هم با اینکه به خاطر من حاضره سختی راه رو به جان بخره اما می دونم که این سفر برای بچه های قد و نیم قدش و برای مامان که دیگه سنی ازش گذشته٫ چیزی جز زحمت نخواهد داشت. به این نتیجه رسیدیم که اگرچه دیدن شادی حضور فرزند ما توی چهره مامان ها و دیگران خودش صفایی داره و بودنشون می تونه کلی روحیه دهنده باشه٫ اما بار شیشه ایمون رو خودمون دو تایی تا مقصد برسونیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 11:24  توسط هنا  | 

فرشته کوچیک من سلام

این هفته رو برای دیدنت لحظه شماری می کردم! و بلاخره دیدمت

الهی قربون اون شستت برم! کردی توی دهنت؟

از اینکه معصوم و ساکت دستهات رو روی صورتت گذاشته بودی و خواب بودی اشک توی چشمم جمع شد! هنوز هم از تصور اینکه یک روزی اون دستهای ظریف رو می تونم توی دستام بگیرم دلم آب میشه... راستی رنگ جوراب هات رو هم دیدم شیطونک من! یاسی بود٫ یاسی! یا به قول بقیه صورتی! ما رو ببخش که اینقدر به اون خونه خلوتت سرک می کشیم.

من و بابا دو تا دونه کیک یاسی کوچولو هم خریدیم. هرچی دوست داشتی از مامان بگیر و بخور! آخه شش ماه تلاش کردی و حالا یک کیلو شدی! و دیگه به جایی رسیدی که سلول های مغزت هم فعال شده اند. اگرچه خیلی وقته که توی نازنین روح داری٫ می تونی حس کنی و بفهمی اما برای بودن توی این دنیا این چیزها رو هم لازم داری! تا وقتی که بتونم در آغوشت بگیرم و از اون بوی معصومیتت مست بشم٫ برای مامان دعا کن تا بتونه شاکر بودنت باشه و از دنیای آروم و قشنگت لذت ببر!

لالایی کن بخواب خوابت قشنگه   گل مهتاب شبا هزار تا رنگه

  یه وقت بیدار نشی از خواب قصه   یه وقت پا نذاری تو شهر غصه

لالایی کن مامان چشماش بیداره ...

*

ساعت چهار صبحه و من یک ساعته که بیدارم! ترفندهای خوابیدن در دوران بارداری گاهی جواب نمی دن! مثلا وقتی که از دیدن کسی هیجان زده باشی. کسی رو که گاه و بی گاه با حرکت های قشنگش و اعلام وجودش زیر انگشت های دستام سر ذوقم میاره٫ واضح تر از همیشه دیدم ... جمله ماما در مورد شرایط بعد از به دنیا آمدنش هم شاید یک دلیلش باشه. فقط من خواهم بود و کودکم! خوب این حرف تازه ای نیست اما من رو غرق یه عالمه احساس و فکر کرد. مامای بیچاره که نمی فهمید چرا یکباره توی فکر فرو رفتم؟! گفت ما کمکت می کنیم و طبق معمول جمله معروف رو به کار برد: "همراه هم با اشتیاق تلاش می کنیم" اما من برای فهمیدن چیزهایی که توی دلم موج می زدند نیاز به زمان داشتم...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 4:8  توسط هنا  | 

 گلکم سلام

حالت خوبه؟ شنا توی اون تنگ تاریک خوش می گذره؟ هر روز قلمرو زندگیت داره برات تنگ تر میشه نه؟ می دونم! این رو از لگدهای جانانه ات میشه فهمید! اگرچه هنوز راه خیلی زیادی باقیمونده مامان جونم! با این حال من از تصور اینکه تو این راه طولانی رو از زمانی که در نظر ما تنها یک نقطه بودی تا حالا به خوبی پشت سر گذاشتی و دیگه داری ماهیچه هایی که تازه روی بدن نحیفت رشد کرده اند رو امتحان می کنی غرق خوشحالی می شم. این حس که حرکاتت هدفمنده خیلی سر ذوقم میاره! 

یعنی چرا بزرگ شدنت اینقدر برای من شادی آوره؟ نمی دونم! شاید اینطوری بیشتر به عنوان یک موجود مستقل از من که برای خودش توانایی هایی داره بهت نگاه می کنم! یک انسان جدید که من نیست٫ باباش نیست٫ هیچ کسی که من تا به حال می شناسم نیست و فقط خودشه! اما در منه٫ با منه و از منه! غرور انگیزه٫ نه؟! وقتی رشد جسم کوچولوت که برای خودش معجزه ایه اینقدر انرژی دهنده است پس حتما ذوق کردنم وقتی ادراکات و احساساتت رو ببینم دیدنی خواهد بود نه؟ وای اصلا فکرش رو که می کنم چه قدرتی از اون ذره این همه زیبایی و بزرگی به وجود میاره مبهوت میمونم!

راستی ننه سرما داره میاد! گلهای تابستونی دارند آروم جاشون رو به گلهای زمستونی می دهند این رو از دیدن گلهای بنفشه ی باغچه همسایه ها میشه فهمید٫ لاله و نرگس هم آخرهای زمستون پیداشون میشه٫ همون موقع که به دنیا میایی! این گلدون پریوش خانم که پارسال تخمش رو کاشتم و امسال هر روزصبح با اینهمه گلش سرحالم میاره باعث شد که چند تا بوته گل بنفشه بخرم و به ایوان صفایی بدم. می دونم که تا بهار سرحال خواهند بود و من یکیش رو مخصوص تو کنار گذاشتم تا هر روز صبح وقتی بهش سر میزنم٫به امید روزی که توی آغوشم بگیرمت و بیاییم به گلت آب بدیم٫ خوش بشم. تازه اینطوری نگهداری از گل رو هم تمرین کردم! 

اینم گل شما! می پسندی؟ مثل خودت ظریف و دوست داشتنیه! گلهای پشتیش هم پریوش خانمه! 

به امید اومدنت٫ من و بابا داریم همراه روزشمار معکوس میشمریم! دیدی که کمتر از ۱۰۰ روز مونده؟! تا اون موقع مواظب خودت و گلت هستیم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 22:10  توسط هنا  | 

یادت می آید؟

چند روز بیشتر از اقامتم نمانده بود٫ این سفر اخیر ایران را می گویم که برایم چیز دیگری بود٫ و البته برای شما هم!

نمی دانم حال و روزم را چه چیز آنطور کرده بود؟ می گفتند هورمون های بارداری اما من به چیز دیگری شک داشتم! به یک دلتنگی عمیق که مثل چاه مرا توی خودش حبس کرده بود و فریاد کردنم هم فایده ای نداشت! "کجا دانند حال ما" می شد اگر می خواستم سفره دلم را باز کنم. چاهی که به مرور توی دلم ایجاد شده بود٫ خودم هم نمی دانستم و با آن تلفن انگار یکباره پرت شدم تویش! چند روزی بود که به خانه مان (جالب است که تا همیشه خانه بابا٫ خانه مان؟! است) زنگ می زدم اما کسی جواب نمی داد٫ می دانستم که مامان اگر نباشد بابا صدای تلفن را نمی شنود اما او کجا بود؟ به خانه شما زنگ زدم و از علی کوچولو سراغت را گرفتم٫ با همان لحن کودکانه اش گفت که خاله مگه نمی دونی مامان جون خیلی وقته بیمارستانه! مامانم هم رفته  پیشش! با پیش زمینه هایی که به گوشم خورده بود می دانستم که چیز مهمی نیست و نبود اما گوشی را که گذاشتم انگار یک نفر یک سطل پر از رنگ خاکستری پاشیده بود به دنیای دور و برم! همه چیز هنوز که هنوز است رنگ و رو پیدا نکرده است! باورت می شود؟! حتی بعد از دیدن همه شما! (نه! این ها را هیچوقت نخواهم گفت!)

بگذریم ...

هنوز خیلی کارها را برای مهمان کوچولویمان نکرده ایم اما مطمئن باش که تو هم حی و حاضری! می دانم که چقدر دلت می خواهد در این روزها کنارمان باشی. همین شلوارک را که هفته پیش تنها خریدم تو هم بودی. نظراتت را شنیدم گفتی همان سایز کوچک بهتر است یک کمی هم توی پای بچه بزرگ می شود خوب! این را با تشر گفتی که یعنی اینقدر وسواس نداشته باش دختر! و من هم به تندی این لحن که برایم مثل عسل شیرین بود در دلم لبخند زدم! (دیدی که تو هم بودی؟)

آه اصلا چه می گفتم؟!

آها می گفتم یادت می آید که چند روز مانده به برگشتنم٫ توی آن اتاق پشتی با آن عینک نزدیک بینت نشسته بودی پشت چرخ خیاطی داشتی برای لحاف کودک من ملافه می دوختی؟ نه یادت نمی آید! آخر من پشتت دراز کشیده بودم و ساکت از کنار به صورت تو نگاه می کردم٫ به اخمی که توی ابروهایت افتاده بود از بس که می خواستی با دقت بدوزی! به چهره ات که از دست این روزگار حالا کلی جا افتاده تر به نظر می رسید و برای من پر بود از خاطره و خاطره! صدای چرخ هم برایم شده بود لالایی! اما من دیگر آن دختر کوچولو نبودم که هر جا مرا با خودت می بردی می گفتند ماشالله دخترت است؟ تو هم حرصت در می آمد که سنت را بالا برده اند اما با لبخند جواب می دادی نه! خواهر کوچکم است! دیگر خواهر کوچولویی که مثل دخترت همیشه هوایش را داشتی حالا داشت برایت نوه! می آورد و تو هم مثل مادر بزرگ ها با موهای جو گندمی داشتی برایش می دوختی و می دوختی...

اما صدای چرخ برایم به آرامش زمزمه لالایی بود٫ به خودم می گفتم بشنو بشنو! این صدای باران محبت است که بی هیچ منتی دارد بر تو می بارد٫ قدر این کوک ها را بدان! نگاه کن که چطور به اراده قلب او دارند پشت هم ردیف می شوند! و همه این ها در عمق جانم می نشستند... 

به تشک و ملافه ای نگاه می کردم که هیچ به اجناس پر زرق و برق بازار نمی ماندند اما برایم زیباترین بودند٫ از این که فرزندم قرار بود روی بافته های مهربانی بیارامد دلم آرام می گرفت اما به این فکر می کردم که آیا برای فهمیدن محبتی این چنین آن هم از ورای فرسنگ ها آیا همین برایش کافی است؟!

آخ که هنوز گاهی می نشینم و صدای چرخ خیاطی را در ذهنم مرور می کنم با آن چهره جدیت! با همان عینکت که هی گمش می کنی! که این آخرین خاطره شیرینم از حضور گرمت در زندگیم است!

به خاطر همه محبت های بی دریغت از تو ممنونم و یادت برایم همیشه زنده است!

...

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند تا در زمانه باقی است آواز باد و باران....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 13:35  توسط هنا  | 

قدیم تر ها (یعنی تا همین چند ماه پیش)٫ وقتی به هر عنوان سر و کارم با بچه ها میفتاد یا میدیدمشان دلم برایشان حسابی غنج می زد٫برای طرز فکرشان٫ برای خندیدن های بی دلیلشان که آدم را از این دنیای آدم بزرگ ها می کند می برد به یک دنیای دیگر. اما همیشه یک چیزی آن ته مه ها که سعی هم می کردم اصلا به آن توجه نکنم وجود داشت و آن هم علاقه به دختر/پسر بود. یعنی برای یکی از آن ها چشمانم متفاوت برق می زدند که با تمام سعیم برای مقابله با آن٫ آنقدر بود که همسرم متوجه بشود. خودم از این وجود این احساس ناراحت بودم٫ عقلم واقعا نمی پذیرفت در دنیایی که ممکن است این لذت٫ این نعمت اصلا نصیبم نشود بخواهم برای چنین چیز بی ارزشی با غرور تمام تعیین تکلیف کنم. اما هرکاری می کردم حسی بود که وجود داشت. نمی دانم شاید این مسائل برای ما آدم ها چون آدم هستیم طبیعی باشد؟ شاید هم نباید وجود داشته باشد؟! 

بعد از بارداری تا مدت زیادی نمی توانستم به این چیزها فکر کنم که باور خود بارداری خودش پیچیده بود اما حالا دوست دارم بدانم توی خیالم یک دختر را در کنار خودم ببینم یا یک پسر را؟ با کوچولویم خاله بازی کنم یا ماشین بازی؟ گل سرش را برایش درست کنم یا زانوی شلوار خاکی اش را بتکانم؟ صبح های جمعه٫ با هم سفره صبحانه خانوادگی بچینیم یا بخواهم برود برایمان نان تازه بخرد؟ .... اووووه! خنده دار شد نه؟

اما یک چیزی به طرز عجیب غریبی تغییر کرده٫ همان ته احساس من نسبت به دختر/پسر. وقتی می خواهم فکر کنم که این کودک٫ این انسانی که دارد درون من رشد می کند دختر است یا پسر اصلا برایم فرقی نمی کند!!!

آخه هر چی فکر می کنم که یک آفریده معصوم همین حالا دارد در من زندگی می کند و بین این همه جا توی دنیا این جا را انتخاب کرده برای بودنش آنقدر قلبم برایش بلوب بلوب می زند که این مسئله برایم بی معنی می شود. فقط دوست دارم که انسان باشد! یک آدم خوب!

باورش برای هادی هم سخت شده ٫آنقدر که هنوز سر به سرم می گذارد! اما من همین را همین کسی را که دارد به من یک دنیای تازه از احساس و فکر می دهد را می خواهم و دوست دارم!

سوال بعضی ها که دختر دوست داری یا پسر که انگار شده خنجر توی قلب من! من چطور بگویم چه؟ من همین آفریده را دوست دارم همین را هر چه که هست!  وقتی اصرار می کنند که دیگر می گویم شما چطوری دلتان می آید من الان در حضور خودش بگویم من تو را اگر این باشی بیشتر دوست دارم؟ نه در درونم اینطور است و نه انصاف! اصلا هرطور که فکر بکنی خیلی بی رحمی است! انگار از آدم بپرسند دوست داری رنگ پوستش چه رنگی باشد؟ (جالب شده! چه کسی دارد این ها را می گوید؟! اعتراف می کنم که قبل از بارداری شاید از خدا خجالت می کشیدم که در مورد آفرینش یک نفر دیگر نظر بدهم و به این سوال جواب نمی دادم اما ته دلم یک چیزی می گذشت)

آن روز که برای سونوگرافی رفته بودیم٫ وقتی دکتر بعد از دیدن دست و پای کوچک و باقی اعضای بدنش از ما سوال کرد که می خواهید جنسیتش را بدانید و من با مکث گفتم بله! فکر می کردم شاید وقتی بفهمم خوشحال یا ناراحت بشوم. دکتر حدس زد اما برای من آب از آب تکان نخورد! خودم هم باورم نمی شود! و این حجت شد برای خودم و آقای همسر که واقعا برای من با آن سابقه خراب حالا دیگر هیچ فرقی نداشت! 

خوب این هم از همان عجایب عالم مادر شدن است لابد!

این خانم یا آقای محترم هم از خیالبافی های من انگار خوشش آمده که بند نافش را کلی دور و بر خودش پیچیده و بازی می کند! پس به خواست ایشون ما با هم فعلا قایم موشک بازی می کنیم تا بعد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 7:44  توسط هنا  | 

هفته ۲۳:

یک هفته دیگر را هم پشت سر گذاشتیم٫ یک هفته پرکار!

چهارشنبه قرار ارایه در سمینار داشتم و این بار با تمام دلهره ها و اضطراب هایی که این طور وقت ها به سراغم می آیند تنها نبودم. همه چیز را آماده کرده بودم اما حضور در یک جمع نا آشنای اساتید و دانشجوها٫ صحبت کردن به زبان بیگانه و زیر نگاه ذره بینی بعضی از اساتید بودن چیزهایی بودند که اگرچه از سال گذشته تا به حال حساسیتم نسبت بهشان کمتر شده بود٫ هنوز می توانستند خواب شبم را به هم بزنند. همه چیز به خیر گذشت! همه چیز تغییر کرده بود٫ کلی عوض شده بودم. پارسال همین موقع ها بود که برای ارایه حسابی دست و پایم را  گم کرده بودم و قلبم با شدت هر چه تمام می تپید اما این بار از تصور این که من و کودکم با هم مشغول ارایه هستیم می توانستم توی دلم لبخند بزنم و بر خلاف انتظارم با کودکی آرام در درونم من هم آرام بودم. با خودم می گفتم باید بزرگ شد دیگر٫ نه؟ نه منظورم کودکی نکردن نبود٫ منظورم این بود که دیگر زیر نگاه تیز دختر/پسری خواهم بود و این باید باعث شود من از بیرون خودم را برانداز کنم ببینم آیا این هنا را در نقش مامان هنا می پسندم یا نه؟!

*

جمعه هم با خیال آسوده رفتم تا به قول این ژاپنی ها گامباره (تلاش از روی علاقه) کنم٫ همان شنای مادران را که حسابی توی ذوقم زده بود و دو سه هفته ای هست که تصمیم گرفته ام از خجالتش در بیایم(منتها این بار با عینک و دماغگیر!). خیلی اوضاع بهتر شده! دایم به خودم انرژی میدهم که مهم نیست که من کجای مسیرم مهم قدمی است که از دیروز تا امروز برداشته ام و همین باعث می شود که اگر چه هنوز نخودی جمع هستم اما بتوانم احساس رضایت بکنم.

دقت در همت بلند و توانمندی های بالای جسمی و روحی مادران این سرزمین هم برایم آموزگار بزرگی شده است٫ مادرانی که با کودکی در آغوش و گاه همزمان کودکی در بطن به همان استخر می آیند٫ مادر هایی که بر خلاف ظاهر ریز نقششان بار مسئولیت دو سه فرزند خردشان را به تنهایی به دوش می کشند و حوصله شان برایم مثال زدنی شده است. این طرف آن طرف می بینمشان وقت هایی که کودکی بهانه می گیرد٫ یا لجبازی می کند یا خیلی کارهای دیگری که در سابقه ذهنی من با تمام شدن صبر مادر همراه است اما آن ها آرام آرامند٫ خم به ابرو نمی آورند٫ یا در آغوشش می کشند یا بی تفاوتند... مادر هایی که گاه با سن نه چندان پایینشان با یکی دو کودک به پارک می آیند تا با هم توپ بازی کنند و چه با حرارت همراهیشان می کنند٫ خلاصه حسابی دقت در رفتارهایشان برایم فکر برانگیز شده است.

*

این هفته هم با تمام سختی هایی که در محیط بسته آزمایشگاهمان برایم به عنوان یک خارجی ایجاد می شده و می شود٫ به امید ملاقات با فرشته کوچکم دارد تمام می شود...

کاش می دانستم که او چه درکی از احساسات من دارد؟!

عزیزکم بدان با تمام فراز و نشیب ها٫ با تمام افکار خوب و بدی که به سراغم می آیند٫ تو را٫ نگاه بکرت به دنیا را و معصومیت وصف نشدنیت را دوست خواهم داشت و منتظرت هستم 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 11:0  توسط هنا  | 

این کبوتر مادر (شاید هم پدر است الان یادم نمی آید؟!) درست وقتی که من نمی دانستم خانه مان منتظر عزیز کوچکی است مهمان ایوانمان شده بود٫ گلدانی را که زمستان پارسال تویش دو تا لاله و یک نرگس کاشته بودم برای لانه اش انتخاب کرده بود و از آن دو تا تخم کوچولویش آن جا مراقبت می کرد. کبوتر بابا وقتی کبوتر مامان نبود می آمد و روی تخم ها می نشست و جای خالی او را پر می کرد. گاهی هم می آمد و کنارش توی همان گلدان می نشست و دست نوازشی بر سر کبوتر مادر می کشید

وقتی هم که جوجه ها تخم شکستند هر روز صبح سر و صدای غذا دادنشان نه تنها ما را که همسایه ها را هم بیدار می کرد. خلاصه  جوجه ها کلی شبیه بابا مامانشان شدند و رفتند. (یعنی بردیمشان!)

*

از همه چیز جالب تر اعتقاد دوستی بود که می گفت این نشان از یک خبر خوش برایتان دارد!

راست می گفت ما هم باید منتظر به دنیا آمدن جوجوی کوچولویمان می بودیم و نمی دانستیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 20:9  توسط هنا  | 

هفته ۲۱:

امروز با کلی امید به آب بازی!! راهی بیمارستان شدم. وقتی مایو مادرانه رو می پوشیدم خیلی احساس شادابی می کردم که می خواهم ورزش کنم شادابی که تازه یکی دو سال است کشفش کرده ام!

اول٫ بایدفشار همه مادرها چک می شد و بعد هم صدای ضربان قلب جنین! چیزی که من خیلی دوستش دارم. همه چیز خوب بود و ما و نی نی ها وارد استخر شدیم. استخر به عمق یک متر و سی سانت!!! با این که لذت معلق شدن رو نتونستم بچشم اما نرمش های توی آب خیلی خوب بودند. بعد هم مربی شروع کرد به گروه بندی ما هفت نفر که من تک افتادم. ماشالله همه زبر و زرنگ بودند و برخلاف تصور من حتی شنای سختی مثل پروانه هم توی تمرین ها بود که بنده به دلیل عادت نداشتن به بی دماغ گیری٫ سهمم از بعضی از این تمرین ها فقط سرفه بود و تنگی نفس! اما توان جسمی بقیه مادر ها واقعا تحسین برانگیز بود! شده بودم نخودی و اشکم در میومد وقتی همه به ته خط می رسیدند و گروه تک نفره و نصفی من و نی نی که سری آخر هم بودیم باید جلوی چشم حضار٫ نفس زنان به انتهای خط می رسیدیم!

مربی مهربونی داشتیم. هرچند زبان نفهمی من هم هی کار دستم می دهد و کلی باید به مغزم فشار بیارم که منظورش رو حدس بزنم! خیلی کلافه ام می کنه و گاهی هم حس غریب بودن را درم هزار برابر می کنه٫ خیلی سخته که نگاه های آدم ها را نتونی معنا کنی یا حتی نتونی برداشتی داشته باشی! همه آدم ها انگار عروسک هایی اند دور و برت که هیچ ربطی به تو ندارند!

به هر حال ده دقیقه آخر ساعت مخصوص تمرین تنفس برای زایمان بود. مربی٫ من یا همان نخودی رو در چگونه خوابیدن و ماساژ و تنفس کمک کرد! خیلی حس عجیبی بود! آدم یک وقت هایی از نزدیک شدن به واقعیت هایی که خیلی بدیهی به نظر می رسند چقدر شوکه می شه! باورم نمی شد که این تمرین ها روزی قرار است به کار بیایند! آخر سر هم مثل بچه های خوب ردیف شدیم تا ضربان قلب نی نی ها رو بگیرند ببینند احوالشون با شنای مامان ها چطوره ! صدای قلبشون دونه دونه فضای استخر رو پر می کرد و مادرها خداحافظی می کردند و می رفتند.

دلم خیلی گرفته بود اما کلی به خودم روحیه و امید دادم. یک کمی با همین زبان الکن با مربی حرف زدم! برام توضیح داد که بعضی از مامان ها حتی در شروع کار از آب هم می ترسیده اند اما الان راه افتاده اند و ... (هرچند خودم میدونم مساله دلتنگی من اینها نیست٫ بهانه می گیرم!)

آب میوه کوچکم رو خوردم و خداحافظی کردم. در حالیکه سعی می کردم به خوبی های یک ساعت ورزش و راه چاره گرسنگی ام فکر کنم ٫دیدن هادی بیرون سالن که بدون هماهنگیمان آمده بود سراغم حسابی خوشحالم کرد!

*

باز هم دوست دارم بریم و با هم تلاش کنیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 22:21  توسط هنا  | 

یک وقت هایی چقدر این چاه تنهایی عمیق می شود! نه! اصلا می شود مرداب که هر چه تقلا می کنی پایین تر می روی!

این روز ها فقط تقلا می کنم که بیرون بیایم اما انگار راهش را بلد نیستم و همه اش منتظرم یک کسی پیدا بشود مرا بکشد بیرون؟!

گل عزیز مامان هم انگار این را فهمیده که اینقدر آرام شده! فقط وقت هایی که دیگر بغض گلویم را می گیرد می فهمد که باید یک کاری بکند و تمام قدرتش را می گذارد که مرا با مشت و لگد هایش بخنداند! خودش می داند که دیگر نمی توانم به این شیرین کاری های به موقعش نخندم و داد داد قربان صدقه اش نروم!

*

خیلی آب را دوست دارم. این جور وقت ها کمک خوبیست! فکر رها کردن خودم در آب را هم که می کنم کلی لذت می برم اما هرچه دنبال استخر خانمانه گشتم نبود!! آقایون هم تشریف داشتند! اما دفعه قبل که از دکترم راجع به امکانات خاص بیمارستان برای ورزش سوال کردم یک خبر خوب بهم داد٫ توی بیمارستان برای خانم ها استخر و سالن ورزش دارند! کلاس شنا٫ یوگا٫ ایروبیک و آکوا که نمی دانم چیست؟! اگرچه قیمتش بالاست اما می خواهم فردا بروم و حسابی خودم را توی آب خفه کنم!

خدا را شکر!

*

از وقتی گل گلی مامان من رو با حرکت هاش شاد کرد دوست داشتم برایش هدیه ای به رسم قدردانی بخرم! صبر کردم تا همین هفته پیش که قرار بود بدانم گل دختر است یا گل پسر! اما خوب انگار همین طوری راحت تر است! من هم برایش یک جغجغه دوست داشتنی خریدم و آویزانش کردم به چراغ اتاق که از همین حالا با صدایش فضای خانه را پر کند از زندگی! با امکاناتی که اینجا داریم برای کوچولویمان اتاق و ... نداریم که به نظرم هیچ مهم نیست چون محبتمان -همان چیزی که او می خواهد- تمام و کمال مال اوست٫ اما از وقتی این جغجغه صبح ها که از خواب بیدار می شوم با صدایش حسابی شادم می کند یا در طول روز وقتی یکباره چشمم بهش می افتد لبخند روی لبم می نشاند فهمیده ام که برای خودم لازم است از همین حالا یک کارهایی بکنم! از همین کار های ساده و بی قید و بند که به نظرم خیلی خوشایند است!

 

خوب کوچولو موچولوی من حالا شده نصفه نی نی! می خواستم بهش بگویم خوب این هم کادوی تلاشت برای زندگی٫ هم کادوی نصفگیت!؟ به یک کیک تولد فکر می کردم که رویش یک شمع نصفه شماره صفر!!! گذاشته باشند! اما خوب حالا حالاها باید تلاش کند٫ برای همین هم فقط چهار تا دونه کیک (از همون هایی که توی ایران کیلویی می خریم) خریدیم یکی برای من! یکی برای بابایی! یکی برای گل بابا! یکی هم برای گل مامان! که خوب من خودم زحمت سهم او را برایش میکشم!

توی مغازه احساس تازه ای داشتم که میخواستم برای او هم کیک بخرم! یعنی ما به عنوان مسئول خانواده باید او را هم به حساب می آوردیم؟! خیلی جالب بود! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 10:30  توسط هنا  | 

هفته ۲۰:

بلاخره یک ماه انتظار تموم شد و دیروز باز هم تو رو با اون دست و پای کوچولوت دیدم!

چقدر زیبا بودی چقدر معصومانه خودت رو جمع کرده بودی چقدر دوستت داشتم در حالی که نمی دونستم تو کی هستی؟ چه شکلی هستی؟ چه طور انسانی هستی؟ دوستت داشتم چون تو با من بودی! شاید هم نه؟! نمی دونم!

می بینی؟ اونقدر تازه و عمیقه این دوست داشتن که حتی نمی تونم به بودنت در درونم نسبتش بدم!

از دیروز هی با دستم سعی می کنم یک سر کوچولو که قطرش ۴۷ میلی متره رو تصور کنم اما نمی تونم باور کنم تو به این بزرگی توی دل منی؟! آخه چطور ممکنه؟! چطور ممکنه که از ناچیز توی به این بزرگی و زیبایی درست شده باشی؟! ستون فقرات داشته باشی؟! پاهای ناز و زانو داشته باشی؟! پنجه دستت که انگار روی مانیتور برای من دست تکون میداد و دلم رو می برد با پنج تا انگشت کوچولو داشته باشی؟! یه سر کوچولو داشته باشی با دو تا چشم که مطمئنا خیلی زیبا هستند؟! آره یه انسان واقعی! یه انسان که علاوه بر جسمش کم کم احساسات و عواطفش رو هم درک خواهم کرد! تو مثل معجزه ای! هیچ از پرواز پرنده های تکه تکه شده حضرت ابراهیم تعجب نمی کنم٫ از زنده شدن مرده به دست حضرت عیسی و ...

تو برای من از همه معجزاتی که تا به حال شنیدم عجیب تری و هزاران برابر زیباتر!

چطوری این لذت رو شکر کنم که من شکوه و زیبایی آفرینش تو رو از همه نزدیک تر احساس می کنم!؟

 پی نوشت: آرزو می کنم حالا که در بهشت بازه خدا برای همه کسانی که آرزو دارند فرشته ای بفرسته! 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 21:52  توسط هنا  | 

از وقتی فهمیدم باید منتظر یه مهمان عزیز باشم٫ با تمام فکر و خیال های قشنگی که برای خودم می ریختم و کیف می کردم یک چیزی گوشه ذهنم هی اذیتم می کرد. چطوری این مساله را در آزمایشگاهمون مطرح کنم؟! تازه بعد از شش ماه تلاش و حرص خوردن٫ من را به عنوان عضو جدید داشتند می پذیرفتند!؟ نکنه بگویند که اصلا امکان نداره و نمی تونم ادامه بدم؟(فدای سر نی نیم اما از تنهایی دق می کردم) استاد راهنمایم چه عکس العملی نشون میده؟ بقیه هم آزمایشگاهی ها چطور؟ توی فکرهام چهره شان میامد که دارند به زبان خودشان یک چیزهایی می گویند و قه قه می خندند؟!!!  

خودم را تا همین یکی دو هفته پیش به اون راه میزدم و به زمان می سپردم اما راه گریزی نبود! این مساله شده بود قورباغه ای که بهتر بود هر چه زودتر قورتش بدم تا بقیه خوشی های این دوران را ازم نگیره٫ جسارتش اما؟!

همین مهمان های هفته پیش را خدا خیر بدهد که مرا به فکر فرو بردند٫ با خودم فکر کردم من چطور می خواهم به بچه ام بگم که با مشکلش روبرو بشه فرار نکنه وقتی خودم همین کار رو انجام میدم؟ من چطور الگویی میشم؟ اصلا چطور میخوام بهش بگم به خودش و توانایی هاش اطمینان داشته باشه؟!!!

تصمیم گرفتم به خاطر کودک به دنیا نیامده ام محکم باشم! تصمیم گرفتم و راهی اتاق استادم شدم٫ توی راه به نی نی می گفتم ببین گل گلی من مطمئنم که ما می تونیم! از آن همه هول و ولا خبری نبود٫ میخواستم مادر محکمی باشم که به توانایی های خودش اطمینان دارد و این مساله چنان آرامشی به من داده بود که خودم هم باور نمی کنم رفتم صاف توی چشم های استادم گفتم: "I am pregnant"

ته خنده اش را کرد اما خیلی رفتارش مودبانه و معقول بود. قرار شد تا پایان این ترم همه کار و بار پروژه ام را سر و سامان بدهم و بعدش دفاع از تزم بماند برای قرار معمولش که شهریور سال آینده است. ترم بعد هم فقط هفته ای یک جلسه کلاس سمینار باید شرکت کنم و حاضر بزنم.

اینکه مادر بودنم اینقدر انگیزه قوی در من ایجاد کرده بود٫ تجربه تازه ای بود و طعم رضایت از نتیجه اش هنوز زیر زبانم است! 

خدایا شکرت!

پی نوشت: کتاب "قورباغه ات را قورت بده" رو نخوندم اما راجع به برنامه ریزی و این جور چیز هاست گویا٫ اما میدونم حکمت عنوانش اینه: وقتی کلی کار ریخته سرتون٫ اون کاری رو اول از همه انجام بدید که براتون از همه سخت تره! این باعث میشه بقیه کارهاتون رو با خیال آسوده و بهتر انجام بدید! یعنی اگر قراره قورباغه ای رو قورت بدید و خیلی شکنجه آوره اول از همه همون رو بکنید!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 7:11  توسط هنا  | 

همیشه نسبت به خانواده حضرت مریم احساس خاصی داشتم٫ حضرت مریم برام همیشه تداعی کننده معصومیته!

همیشه وقتی به ناباروری مادرش فکر می کردم٫ به این که بعد از کلی راز و نیاز با خدا فرزندی رو هدیه می گیره٫ وقتی می فهمه کودکی در درونشه اون رو خالصانه با تمام عشقی که بهش داشته به خود خدا می سپاردش حس خاصی بهم دست میداده٫ پاکی مریم و مسیح انگار همه ثمره معصومیت اون بوده!

"به یقین٫ خداوند٫ آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر مردم جهان برتری داده است.

فرزندانی که بعضی از آنان از نسل بعضی دیگرند٫ و خداوند شنوای داناست.

چون زن عمران گفت: "پروردگارا٫ آنچه در شکم خود دارم نذر تو کردم تا آزاد شده (از مشاغل دنیا و پرستشگر تو) باشد٫ پس از من بپذیر که تو خود شنوای دانایی"

پس چون فرزندش بزاد٫ گفت: "پروردگارا٫ من دختر زاده ام و خدا به آنچه او زایید داناتر بود و پسر چون دختر نیست٫ و من نامش را مریم نهادم و او و فرزندانش را از شیطان رانده شده به تو پناه می دهم"

پس پروردگارش وی را به حسن قبول پذیرا شد و او را نیکو بار آورد!

آل عمران۳۳-۳۷

خیلی به مامان حضرت مریم فکر می کردم و دوست داشتم بدونم اسمشون چی بوده؟ با کلی گشت و گذار توی اینترنت فهمیدم اسمشون به یونانی "آنه" و به عبری "هناه" است که هنا هم تلفظ میشه! به معنی اینکه "خدا مرا برگزید (به داشتن فرزند)."

به این ترتیب من برای خودم اسم "مامان هنا" رو انتخاب کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 16:19  توسط هنا  | 

دیشب برای افطار دوستان ایرانیمون رو که چندماهی هست خدا بهشون یه دختر ناز داده دعوت کرده بودیم و بعد از مدت ها دیدیمشون و بهمون خوش گذشت!

دختر خوشگلشون مدت زیادی طول کشید که به چهره های جدید ما عادت کنه و من هم از نگاه های معصومش حسابی لذت می بردم. خیلی دوست داشتم که می تونستم بغلم بگیرمش اما با رفتار و حرف های پیش پیش مامانش که اگه بیاد گریه می کنه و آروم نمیشه! حس می کردم که اصلا دلش نمیخواد! (ولی به زور چند ثانیه گرفتمش و اون هم برعکس به آغوش مامانش بر نمی گشت!)

خلاصه من تمام دیشب فکر تمام ظرف و ظروف رو کنار گذاشته بودم و به تربیت کودک! فکر می کردم.

برای کوچولو یه اسباب بازی دندونگیر خریده بودیم اما وقتی دیدم موقعی که پستونکش روی زمین افتاد نگذاشتند ببرم بشورمش و یه مشمای پر پستونک از کیفشون در آوردند شاخ روی سرم سبز شد و گفتم حتما اون اسباب بازی رو تا استریل نکنند نمی گذارند بگذاره توی دهنش.

هفت تا پستونک توسط دختر خانم به اینور اونور گرفت و مجبور شدند از من بخوام که استریلشون کنم یعنی با آب جوش بشورمشون! بعله! حدسم درست بود! حتی آب خالی هم کافی نبود!

این یک گوشه اش بود! توضیحش سخته ولی راحت میشد فهمید که چقدر سعی دارند حفظش! کنند.

اونقدر این رفتارها من رو به فکر فرو برد که خدا میدونه! به اینکه مرز بین احساس مسئولیت و مراقبت از کودک و رعایت حق آزادی کودک کجاست؟ چقدر جسارت داریم که به کودکمون اجازه سعی و خطا بدیم؟ و چقدر خودمون رو با محدود کردن اون میخواهیم راحت کنیم؟ اصلا ما تا کجا می تونیم ایزوله اش کنیم؟

مساله برام اصلا پستونک نبود! بلکه خواسته ها و علایق کودکی بود که هر روز به همراه خودش بزرگتر میشه و دنیای بزرگتری که باید توش برای خودش مستقل باشه و این حق رو داره که امتحان کنه! سعی کنه! و خطا کنه!

به این فکر می کردم که چقدر جسارت و آمادگی دارم که این حق اون رو به رسمیت بشناسم؟ او رو شخص مستقل و محترمی بشمارم که من مالکش نیستم!

با هادی هم کلی حرف زدیم آخه اونهم این رفتارها رو حس کرده بود. می گفت انگار بچه بمب بود که اینقدر محتاط باهاش رفتار می شد. راست می گفت اما نمی تونم به اونها خرده بگیرم چون این تشخیص منش تربیتی اونها بود که ما درست نمیدونستیمش اما همه از سر مهر و محبت بود!

حرف خوبی که هادی زد این بود که روش تربیت کودک چیزی جدای از روش زندگی و شخصیت پدر و مادر نیست و نگاه کلی ماست که حتی ظریف ترین برخورد ها (پستونک) رو هم جهت میده! راست میگفت در خانواده دوست ما که خیلی انسان های محترم و دوست داشتنی هستند با یک نگاه میشه این منش جدا بودن و تنهایی گزیدن رو در مقابل جامعه دید (که باز هم این تشخیص اونهاست و قابل احترام).

این باعث شد یکباره به فکر فرو برم که راستی ما چطور زندگی می کنیم؟ چقدر زندگی ما با روش تربیتی که درست میدونیمش (اگر بدونیم البته) سازگاره؟

خلاصه! یک مهمونی و یک عالمه فکر و خیال برای این فسقلی!

خدا به همه مون کمک کنه که پدر و مادر های خوبی برای فرشته های معصوممون باشیم!

آمین! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 11:41  توسط هنا  |