تبليغاتX
از این روزها ...

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

شاید این روزها برای سارا روزهای عبور از بحران باشه. چیزی که با وجود تمام تلاشهای من گریزناپذیره. هر روز به چشمهاش نگاه می کنم و تغییر حالتش رو به خوبی حس می کنم. هر روز به این فکر می کنم که توی سر کوچیکش چی می گذره و چه احساس ناگفتنی داره، هر روز و هر ساعت. چیزی که این روزها من رو خوشحال یا ناراحت می کنه تنها همون نگاه پس مژه های بلند و مشکی دخترکمه. با مطالبی که از عکس العمل بچه ها نسبت به خواهر یا برادر کوچیکتر خوندم به نظرم این گذر برای سارا خیلی آروم و خوب داره اتفاق میفته. با توجه به عکس العمل های خام و اشتباه های معمول اطرافیان خوشحال بودم که تنها بودم. همون حضور یک ساعته سارا در بیمارستان و دیدن برخوردهای غلط و به شدت آسیب زننده ی مردم (برای من بیشتر!) کافی بود که مطمئن بشم باید خیلی مراقبش باشم.

روز اول که در بیمارستان سپری کردیم خوشبختانه وجود دو عدد هلی کوپتر یا به قول سارا هپی کوته! که چند پرواز هم داشتند و یک عدد گربه ی رام که از اینکه سارا نزدیکش بشه نمی ترسیده به شدت کمک حال بابایی بود. ظاهرا بهش خوش می گذشته اما من می دونستم که ساعات نبود من چقدر براش سنگینه و این مساله همیشه در خواب شبانه خودش رو نشون میده. اون روز با اینکه خیلی مشکل بود اما سارا رو با وجود اصرار دوستی در کنار خودمون نگه داشتیم. نمی خواستیم غم نبود بابایی به غصه ی نبود من اضافه بشه. غروب که برگشتیم چشمهاش بهت زده بود و خسته و غمگین. می تونستم با دیدن نگاهش بشینم و گریه کنم. روز سختی رو گذرونده بود بی اون که بدونه من چرا اونجا هستم و چرا اوضاع به هم ریخته است.

یکی دو روز بعد متوجه حضور یک عروسک کوچولوی خیلی جذاب شد که یک وقتهایی از روز، مامانش رو به کار می گرفت. دلش می خواست که بهش دست بزنه و بازی کنه. دلش می خواست که هر وقتی که اون می گه شیر خوردن رو قطع کنه یا هر وقتی که اون حوصله اش سر میره پوشکش رو عوض کنیم و تفهیم این مسایل به سارا کار ساده ای نبود و من دایما در حال مشغول کردنش بودم. وقتهای شیردهی براش نقاشی می کشیدم و می کشم. شعر می خوندم و می خونم و ... اما باز هم گاهی حتی با اصرار من حاضر نبود که کاری انجام بده و یک گوشه می ایستاد و من با اون نگاه مبهوت بغض می کردم. روزهای سخت بی استراحت توجه ام به سارا بیشتر از هر وقت دیگه ای بود. کمترین توجه رو به بهار داشتم و فقط در صورت نیاز بغلش می کردم و حتی گاهی که خواب بود به اتاق می بردمش تا به قول نمی دونم کدوم کتاب ظاهرا همه چیز مثل روز اول بشه! برای این روزها اسباب بازی ها تازه کنار گذاشته بودم و با هم بازی می کردیم و هیچ چیزی برام سخت تر از دیدن سارا در اون حال نبود. 

چند روز بعد تصمیم گرفت که بلاخره یک دست اندازی به این عروسک محبوب بکنه. من این شیطنت کودکانه و معصوم رو از نگاهش می فهمیدم. حس کلافگی و در عین حال دلسوزی به هم آمیخته من رو با توان جسمی و روحی اون روزها عاجز می کرد. سعی کردم باهاش کنار بیام و اجازه بدم که کمی هم با این کوچولو ور بره اما گاهی دل توی دلم نبود که الانه که یک بلایی سر این عروسک بیاد! متوجه شدم اینطوری نمیشه و باید یک حد و مرزی برای این بازی کردن ها قایل بشم و این کار خیلی خیلی مشکل بود چون سارا حتی وقتی متوجه می شد که ما با نگاه های نگران داریم به معاینه کردنهاش نگاه می کنیم عصبی می شد و کافی بود یک عکس العمل خفیف مثل گفتن اینکه اینطوری دستش رو بگیر و ...داشتیم و یکدفعه با یک دختر یک سال و نیمه ی عصبانی و پرخاشگر مواجه می شدیم که حتی حاضر نبود بغلمون بیاد یا باهامون بازی کنه. اینها برای من هم به اندازه ی اون شکننده بود اما چاره ای نبود جز تعیین کردن حد و مرز.

اواخر هفته با هماهنگی بابایی دیگه حد و حدود رو تعیین کردیم. قرار شد در صورت چنگ زدن یا گاز گرفتن نی نی کوچولو که معمولا در ساعات شب و خستگیش و بیشتر از سر کنجکاوی در مورد عکس العمل بهار و مهم تراز اون عکس العمل ما (دقیقا به من نگاه می کرد و مثلا با دونستن اینکه گاز گرفتن ممنوعه پاهای بهار رو به سمت دهنش می برد) اتفاق میفتاد برخورد کنیم یعنی بهش بگیم که کار بدیه و با هم بریم یک دقیقه توی اتاقش بشینیم. راستش خیلی سخت بود، خیلی، اما خوشبختانه کارگر افتاد. خدا می دونه که یکی دو بار اول من حال بدتری داشتم تا سارا. می تونستم ساعتها گریه کنم، درست مثل دفعه ی اول که سارا خیلی بی قراری کرد اما خوب کم کم متوجه شد که نه اینطوری خیلی هم جذاب نیست! درست دو روز طول کشید که این مساله برطرف شد. شاید شش بار مجبور به برخورد شدیم اما کاملا براش تفهیم شد که نتیجه ی کارش نتیجه ی دلخواهش نیست. طوری که بعد از اون دو روز وقتهایی که بهار رو ناز می کرد خودش به خودش تذکر می داد که "گاز نه! گاز اوگاگ (اتاق)! گٍ یه نَکون نی نی! گٍ یه نکون!". این حرف مثل یه لیوان آب خنک بعد از یک دویدن حسابی به من می چسبید.

امروز که دو هفته ای از اومدن بهار گذشته و من هم حتما ظاهرا و باطنا حال بهتری دارم (گویا ظاهر سازی برای بچه ها چندان هم کارساز نیست!) بهار برای سارا یه عروسک ناز جذابه که البته نمیشه باهاش هر کاری کرد! هنوز باید مراقبش باشم اما دیگه چندان نگران نیستم، میگم چندان چون این راه حتما چالشهای تازه تازه برای ما داره همونطور که همچنان داریم با سارای حساس کنار می آییم تا این مرحله رو بگذرونه ولی خوب گذر از هر کدوم از این مرحله ها یه تجربه ی شیرین خواهد شد. حالا گریه های بهار رو سارا به من خبر میده، بهم میگه که بریم پوشکش رو عوض کنیم و به شیر خوردنش کلی می خنده (کلی اداش رو در میاریم!)، کنارش ژست می گیره و به من میگه که عسک عسک (عکس بنداز!) گاهی کنار هم میشینم و سه تایی با هم بازی می کنیم و وقتی سارا از ته دل به خواهرش، کارهاش، به پاهای کوچولویی که به صورتش می خورند و دستهای ظریفی که باهاشون یاالله می کنه و ... می خنده خستگی معجزه آسا از تنم در میره.

این ها هم چند لینک مربوط: بچه ی دوم مهمان ناخوانده ی بچه ی اول

تولد فرزند دوم به منزله ی استرس برای فرزند اول

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 6:32  توسط هنا  | 

آهای دختر جان! تو که بعد از پانزده بیست سال اینجا را می خوانی، تو که حتما تا بیست سال آینده موهای بور بلندت را دم اسبی بسته ای و با چشمهای قشنگت نوشته های مامانت را می خوانی، با تو هستم! یک وقت خیالات برت ندارد که عجب شیرین و گوگولی مگولی بوده ام من که مامانم همه اش داشته قربان صدقه ام می رفته و همین طور که دور سرم می گشته و تر و خشکم می کرده از اینکه بچه ای مثل من داشته دایما قند توی دلش آب می شده و کلا همه ی زندگیش عسلی می گذشته! نخیر!

در این مدت که زندگی مان داشته تغییر می کرده تمام فشارها را به جان خریده ام تا کمترین تنش در زندگی آرام تو ایجاد شود و وظیفه ام هم بوده. کسی نبوده است تا کمک دستم باشد و حداقل پیشنهاد های دوست و آشنا را رد کرده ام تا حتی جای خوابت هم عوض نشود، با همین اوضاع خودم حمامت کرده ام، هروقت خواسته ای خودم دستشویی برده امت، هروقت احساس کردم نیازداری با تمام درد و خستگی خودم را به تو رسانده ام، توجهم را به تو بیشتر کرده ام تا غمی بر دلت ننشیند و از همه ی اینها خوشحالم که وظیفه ام بوده و آرامش تو بهترین مزدم...اما دیشب درست یک ساعت تمام برای بادی دادی (بادبادک) که در خانه نداشته ایم بهانه گرفته ای! صدایت توی سرم می پیچید و برایت نقاشی می کشیدیم و بازی می کردیم و ... در ساعت خستگی همه ی مان به هیچ صراطی مستقیم نشدی که از خیر بادبادک بگذری، من می دانستم علت این بهانه ی شبانه کلافگی از تنهایی و در خانه ماندن بوده، بابایی حتی با چشمهای قرمز برای یک گشت کوچک شال و کلاه کرد تا آب و هوایی عوض کنی اما درست وقتی در خانه را باز کرد با گریه گفتی بادی دادی! و خستگی به تن همه مان نشست. آنقدر دلم می خواست که تو هم ذره ای حال من را می فهمیدی اما خوب باز هم باید مدارا می کردم تا خواب بیاید و هردویمان را نجات بدهد. کنارت که خوابیدم همین که دستت را دور کمرم حلقه کردی و خواب ناز بردت، همه ی نق و نوق هایت یادم رفت اما خوب گفتم که بدانی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 22:34  توسط هنا  | 

هر روز داره بیشتر و بیشتر با کلمات تازه و گاه ساخته ی ذهن خودش من رو غافلگیر می کنه. امشب که کنارم خوابیده بود سفارش شعر داد. اینکه با گفتن یه مامان آهنگین توجهم رو جلب کنه و بعد با یه صدای نازک و در عین حال آوازگونه انگار که توی یه گروه کر مشغول اجراست ژست بگیره و بگه: "آ او آ ده" و بعد با تایید سر هی بگه "بٍ بٍ بٍ بٍ" یعنی اینکه مثل همونی که اجرا کردم شعر بخون. اون همه ب با کسره هم که کلا فعل امره.

حالا شعر خوندنمون مثل یه لالایی شیرین بود که اون رو به خواب می برد و من رو با وجود کلمات تازه و حرکات جدیدی که میشنیدم و می دیدم به خنده وا می داشت. اینها نمونه هایی از آواز خونی ماست که کلمات ساراییش درشت شده.

*یه توپ دارم گٍ گٍلیه/سرخ و سفید و آ آبیه/ میزنم زمین هَبایی (دستهاش رو تا جایی که می تونه بالا میاره) /نیی دونی تا کجا میره (با یه ژست ناامید و ناچار دستهاش رو نشون میده که یعنی نمی دونم)/ من این توپ رو نآشتَه/مشقامو خوب نوشتم/ بابام بهم عییدی داد/ یه توپه گٍ گٍلی داد.

* من گلم من سنبلم/ باس میشم (دستهاش رو از هم باز می کنه)/ بستَه میشم(با لهجه ی شیرین افغانی بسته رو میگه و دستهاش رو هم می بنده)/ اینور میشم/ اووَر میشم (اونقدر سر این دو تا تکه خودش رو به هر سمتی کج می کنه که کم می مونه بیفته)/ اگه به من آب ندهید (به سر این قسمت که برسیم انگشت اشاره اش رو به نشانه ی تهدید تکون میده و هی میگه آبو آبو)/ هوشت میشم (همون خشک منظورشه تازه کلی هم قیافه اش رو مظلوم می کنه)/ بَربَر میشم/ میریزم زمین (با دستهاش هم پرپر شدن رو نمایش می ده)

*عمو زنجیر باف هم با نشانه ی بعلی بعلی گفتن شناخته میشه و هر وقت دلش بخواد بخونیم و اون بله ها رو با لذت تمام همراهی کنه هی میاد و با آهنگ مخصوص خود شعر به من میگه: بعلی! بعلی! قسمت صدای حیوانات هم که جایگاه خودش رو داره. من عاشق صدای کانگورو در آوردن و مثل اسکیپی نچ نچ کردنشم.

*یه روز یه آقا خرگوشه هم فقط آخ آخ گفتنش انگار براش جالبه وگرنه بنده تک خوان هستم!

*یه شعر ژاپنی رو هم که من دوستش دارم و توی مهد مربی براشون می خوند هنوز هم برای سارا می خونم. متوجه تغییر زبان میشه و کلی خنده اش میگیره! برای اینکه بی کار نباشه بین مصرع ها هر دوتاییمون با زبونمون میزنیم به کاممون و تق تق می کنیم!!

و خلاصه این سرگرمی ما موقع خواب و همینطور بیداریه و من گاهی احساس یک دستگاه رو دارم که دابم ری پلی میشه. گاهی موقع لالایی بعد از مروز کلی اشعار و آثار! بزرگان ممکنه خواب مبارک تشریف نیاورده باشه و هوشیاری باقی باشه و بنده از روی غفلت چشمهام باز مونده باشه و ایشون سفارش لالایی پوکویویی بدن! یعنی آهنگی که با اون شخصیت محبوب کارتونیش باهاش می خوابه. کاملا آهنگ رو با آوا می رسونه. و بنده باید همون آهنگ رو با همراهی خودش بٍ بٍ بٍ بٍ کنم.

پی نوشت اول: با توجه به تجربه ی مهد کودک سارا در ژاپن و نوشته های لیلی عزیز در مورد کلاس موسیقی آراز کوچولو و ...به نتیجه رسیدم که اجرای نمادین و نمایشی یک شعر خیلی در آموزش سریعتر و همینطور لذت بخش تر کردن یک آواز تاثیر گذاره. سعی می کنم اکثر شعر هایی که با هم می خونیم حرکات ساده ی رو همراه داشته باشه که هم به درک شعر کمک می کنه و هم این فعالیت ساده سرگرم کننده تر میشه. 

پی نوشت دوم:مامان فریبای عزیز یه ترفند جالب رو برای لالایی و قصه ی خواب پیشنهاد داده. ما هم اکثرا یک قصه ی من دراوردی توی برنامه ی خوابمون داریم. با توجه به علاقه ی سارا به حیوونها و صداهاشون داستان یه بع بعی کوچولو به اسم نازی رو تعریف می کنم که می خواد بازی کنه اما به سراغ هر حیوونی میره اون حیوون اول یه کمی صدای مخصوص خودش رو خواب آلو در میاره و بهش میگه که "شب شده وقت خوابه میخوام لالا کنم من". اینطوری گاهی هنوز دوستهای نازی تموم نشده سارا خوابش برده.

پی نوشت سوم: بعد از دو شب میزبانی تب چهل درجه گویا مهمونهای عزیز یعنی دندونهای کرسی آخر قدم رنجه فرمودند و میخوان سارا رو بیست دندونی بکنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 23:39  توسط هنا  | 

بعدا اضافه شده: برای مدتی میریم خونه ی مادربزرگ سفر. شاید با خنکای پاییز برگردیم شاید هم زودتر. دلمون براتون تنگ میشه!


این روزها من مشغول شکستن شاخ غول خستگی هستم که به مدد سارا و شیرین زبونی هاش گاهی خود غوله هم به کما میره اما باز به مدد خود سارا که یه آبی به سر و روی غوله می پاشه از جاش بلند میشه و میاد تا من رو شکست بده!

بلاخره رفتیم به خونه ی جدید. با کمک سارا کلی کارتون جا به جا کردیم. کلی توی چیدن کمکم کرد و هی دکوراسیون رو با نظر خودش تغییر داد. تر و تمییز کردن که نگو! با روغن بدن بچه یک قالیچه برام شست و بعد با دیدن من دستهاش رو نشون داد و با یک حالت ناراحت گفت: دست! دست! که یعنی خیلی کثیفه تمیزش کن! رفت بالای میز ناهار خوری و در حالیکه با خودش زمزمه می کرد "دد ببو" (چشم چشم دو ابرو) یک نقاشی خوشگل روی دیوار پذیرایی و نزدیک ساعت! برامون کشید. جبعه ی ابزار رو صد بار از مخفی گاه و گوشه کنار پیدا کرد و با میخ و چکش و هر چیزه جیزه دیگه ای به تقلید از باباش روی هر جای دیوار که صلاح می دونست جای میل پرده درست کرد. سعی کرد تمام محتویات کارتون ها و چمدون ها رو برداره و اگر بعد از عملیات های مخصوص خودش سلامت می موندند بیاره به ما بده و بگه: مممون! که یعنی متشکر و ممنون باشید و با ممنون گفتن ما کلی از خودش راضی بشه. هر وقت هم گرسنه می شد می اومد به من می گفت: "انوخ" یا همون انگور که من بهش یه خوشه بدم و بره دونه دونه بخوره تا برای ادامه ی کارها جون بگیره.

خلاصه... اینها که به اندازه ی کافی هیجان انگیز نبودند. یکبار که باباش مشغول دنده عقب اومدن برای پارک ماشین توی حیاط بود فکر کرد که عجب! چقدر سرعت بابا بالاست! اصلا چرا من توی ماشین نیستم؟! یکدفعه از دست من در رفت و با سرعت به سمت ماشین دوید. خدا رحم کرد که صدای جیغ های من به گوش باباش رسید و سپر ماشین وقتی بهش خورد که ترمز کامل شده بود و با اینکه به عقب پرت شد، جز ترسیدن اتفاق دیگه ای براش نیفتاد.

خوب اگر فکر می کنید که کافیه سخت در اشتباهید. بلاخره ساراپسری گفتند*. یک شب که من خسته روی صندلی ولوو شده بودم. فکر کرد که خوب یک کمی نرمش برای من لازمه. تصمیم گرفت که از من بالا بره و شاید هم دستش به آیفون برسه و کیفش رو بکنه. این میون یک ضربه ی جانانه به فسقلی خانواده وارد کرد و چند ساعتی من رو راهی بیمارستان کرد تا مطمئن بشم که باز هم خدا به همه مون رحم کرده و این شیطنت هم به جمع خاطره های شیرین پیوست.

از همه ی دوستهامون هم مممون! هستیم که به یاد ما هستند و این مدت غیبت ما رو به بزرگی خودشون ببخشند. امیدوارم که به زودی بتونیم برگردیم و یک دل سیر کامنت بگذاریم.

* همسایه هامون به سارا لقب ساراپسر رو دادند.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 16:19  توسط هنا  | 

یادگرفته برود قایم بشود یک گوشه ای و ساکت بماند تا پیدایش کنم.

نمی توانم جدیتش را نادید بگیرم. چشمهایم را به روی صورت شاداب و هیجانزده اش که گاهی فقط همین قسمت از بدنش هم قایم شده! می بندم و دنبالش می گردم. دور و بر را می گردم. با تعجب می گویم سارا کو؟! غمگینانه می گویم نیست! عزیزک من کجاست؟ رفته! سارایی من کو؟...پیدایش که می کنم انگار هر دویمان به یک اندازه به وجد می آییم که همدیگر را پیدا کرده ایم.

حالا امشب با باباییش نشسته ایم و مشغولیم آنقدر که نفهمیده ایم رفته است پشت کاناپه آرام نشسته و منتظر ما از همه جا بی خبران است که به سراغش برویم. یکباره یک صدای نازک از آن پشت مشت ها می آید: "نیست" و هی آن خوش آواترین نیست دنیا برای ما را تکرار می کند. نیست نیست نوک زبانیش که بلند می شود دوزاریم می افتد که یعنی پس چرا دنبال من نمی گردید! من نیستم!

عزیزکم بودنت شادی بخش و شورآفرین زندگی ماست. چقدر خوب که هستی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 22:40  توسط هنا  | 

(بعدا نوشته شده: سه هفته ای میرویم سفر و احتمالا اینجا بی صدا خواهد ماند.)

جریان خیلی خوب کتابی در وبلاگستان نی نی ها که مدیون مامان آرمان است من را هم تشویق کرد که از سارا و کتابهایش بنویسم.

شروع آشنایی من با کتابهای کودک به چند ماه قبل از بارداری و به کشور خورشید تابان برمی گردد. روزی که منزل دوست فیلیپینیم هایدی بودم و کتابهای ژاپنی و انگلیسی که در مورد بارداری خریده بود ورق می زدم، به جز کتابهای آموزشی مخصوص این دوران که کاملا تخصصی بودند و با عکس های پزشکی ساده توجهم را جلب کردند کتابهای نقاشی دیگری هم بودند که بسیار لطیف و دلنشین بودند. کتابی بود با عنوان "با کودک درونت حرف بزن" که به زبان انگلیسی هم ترجمه شده بود و نقاشی ها نقاش معروف ژاپنی دل هر کسی می برد. اگر روی لینک کتاب کودک که این کنار هم هست کلیک کنید چند برگش را ترجمه کرده ام. کتاب دیگری هم تصویر روی جلدش هنوز هم قلبم را می لرزاند بود با عنوان "مجله ی بارداری من". این دو کتاب آخر حسابی برایم تازگی داشتند و پای من را با ندانستن زبان ژاپنی به کتاب فروشی ها باز کردند. هردویشان را خریدم و کم کمک با کتابهای کودک هم آشنا شدم. عدم حضورم در ایران باعث شده بود از روند رو به رشد کتابهای کودک و تنوع چشمگیرشان بی خبر بمانم و من که در ذهنم کتاب کودک در همان حسنی نگو بلا بگو ها خلاصه می شد عاشق کتابهای کودک ژاپنی شدم و البته هنوز هم هستم! اولین کتاب سارا که بسیار هم دوستش می داشت و از زمانی که در آغوشمان می توانست بنشیند برایش ورق می زدیم کتابی بود با عنوان "بوس بوس بوس" و مضمون "مامانی رو بوس کن!" به قول لیلی کتابی از دسته ی قایم موشکها. می توانید در این آدرس (http://women.benesse.ne.jp/tamahiyo/ehon/fureai.htm) یک صفحه از کتاب را ورق بزنید و شما هم لذت ببرید. از این مجوعه که به اسم تخم مرغ و جوجه در ذهن من نامیده شده اند کتابهای فراوانی وجود داشت. البته عنوان کلی این کتابها که حاوی عکس هستند و تا آخرین رده بندی سنی! (حتی پیر مرد پیر زنها) هنوز هم از این کتابها استفاده می کنند ehon یا کتابهای تصویری است.

چند کتاب از همین دسته ی قایم موشک ها هم بود که در مورد کارهای روزانه و میوه ها بود که هنوز برای استفاده ی سارا زود است چون اندازه ی کف دستش است وبرگه هایش برای سن او طراحی نشده و نمی تواند ورقشان بزند و بازشان کند. به اصطلاح جزو کتابهایی هستند که برای سرگرم کردن بچه ها در مهمانی همراه خوب مامانها می شود.

بعد از آمدن به ایران در اولین فرصت که سری به خانه ی رشد شهرمان زدیم سارای ده ماهه از دیدن تصاویر کودکانی که هم قد و قواره ی خودش بودند به وجد آمده بود و من را بر آن داشت که چند کتاب با تصاویر کودک و  شعرهای ساده برایش بخرم. آنقدر برای بچه ها دست و پا می زد و ذوق می کرد که یکی از کتابها را قبل از ناکار شدن! صفحه صفحه کردم و به در و دیوار و کابینت و ...چسباندم. هنوز هم شعر های همان کتابها را که دیگر اثری ازشان نیست و توسط خودش معدوم شده اند را طور دیگری دوست دارد:

نی نی چه کوچولویی/می خوای چی چی بگویی؟/نی نی ریزه میزه/مشغول سینه خیزه/به ما میگه با نگاه/دارم میفتم به راه/می خواد از جاش بلند شهروی پاهاش بلند شه/اینطوری دولا میشه/روی پاهاش پا میشه/راه میره تاتی تاتی/میخنده شکلاتی/به ما میگه با نگاه/دارم میفتم به راه/می خواد کنارش بریم/با دست او را بگیریم! (که البته هیچوقت خودش از ما نخواست و اجازه اش را هم نداد!)

راستش فکر کنم عنوان کتاب های این مجموعه بود "نی نی می خواد راه بره" " نی نی میگه شب به خیر" و خلاصه نی نی فلان کار را می کند. برایم خیلی عجیب بوده و هست که چرا این کتابهای اینقدر ساده ترجمه اند. چند تا عکس ساده ی خارجی و یک شعر که خودش را در قید ترجمه گذاشته چه لزومی دارد؟ عکس گرفتن آیا خیلی سخت است؟ حالا تا اینجای کار زیاد مساله ای نیست اما وقتی عکسهای یکسان در چند کتاب دیده می شود واقعا جای تعجب دارد! مثلا همین کتاب "نی نی میگه شب به خیر" عین عکسهایش در کتاب "من بلدم لالا کنم" هم وجود دارد! کمی دلسرد کننده است. البته من به دلیل علاقه ی سارا به همان کتاب و حس احترامم به عکسهایش که سارا را در لالا کردن کمک می کردند کتاب را خریدم اما خوب ناشر خودش باید عاقل باشد!

خلاصه پای ما به کتابفروشی باز شد و با وجود چسب کاری کتابها به خاطر حضور مستمرشان در کارهای روزانه ی ما -در غذا خوردن نی نی ها همراه ما در لالا کردنشان همراهمان...- به زودی یا پاره می شدند و یا کثیف و کهنه. ما هم هر یکی دو هفته یکبار برای تازه کردن کتابها باز هم به فروشگا سر می زده و می زنیم و از مجموعه های زیادی که به بازار می آیند چند تایی می خریم. البته هنوز هم کتابهایی که تصاویر واقعی دارند یا نقاشی های ساده و قابل درک برای بچه های کوچک را بیشتر می پسندد ولی من سعی می کنم همه مدلی کتاب داشته باشد و تازگی ها با تصاویر شلوغ و نقاشی های نمادین هم ارتباط برقرار می کند و بیشتر می فهمدشان.

علاقه ی سارا به نی نی ها و تصاویرشان و همینطور عشقش به شعر خواندن من باعث توجهش به کتاب شد. من اصراری برای خواندن کتابها برایش ندارم اما خودش انگار با تصاویر همراه می شود و کتاب را به شدت مرتبط با شعر خواندن من می بیند. کتابهایش را می آورد جلویم و خودش را تکان تکان می دهد که یعنی بخوان! همینطور که پیش می رود رابطه اش با کتاب تغییر می کند. دیگر به تصاویر غذا نمی دهد یا لااقل عروسکها را برای این کار ترجیح می دهد. حالا به غیر از شعر خواندن به جزییات عکسها هم توجه می کنیم و برایش بسیار جالب است که مثلا نی نی هم پوشک دارد و ممکن است یکباره با دیدن یک لیوان در نقاشی بگوید: داییی! (یعنی چای). هنوز هم کتابها همه جای خانه ولو هستند و روزی 5 بار جمع می شوند و دوباره پهن می شوند. مواقع ناراحتی یا خواب بهترین اسباب سرگرمی هستند. راستش یک وقتهایی آنقدر هی کتابها را می آورد می گوید: اینو اینو اینو و میخواهد که بخوانم و هنوز یک بیت نخوانده کتاب بعدی را می آورد نمی دانم چه کار کنم! البته رضایت داده که همیشه قرار نیست که در آغوش برایش شعر خوانده شود یا قرار نیست که تا ما در رختخواب شعری می خوانیم بلند بشود برود کتاب مربوطه اش را پیدا کند و بیاورد! اما گاهی شبها هم هنوز یک شعری را دارم زمزمه می کنم...مثلا می روم توی رختخواب و ناخودآگاه می گویم: پس با کی صحبت می کنه آبجی خانوم با این گوشی؟ پیشی میگه من می دونم حرف میزنه با خرگوشی"...

برای راحتی جفتمان، توی ساک یکی از عروسکها جمعشان می کنم و جایی که میدانم پیدایشان می کند قایم می کنم. وقتی می بیندشان خیلی خوشحال می شود. تازگیها به توصیه ی دوستی وسایل نقاشی هم به ساک اضافه شده اند تا فرصتی باشد برای شناختن مداد شمعی ها و رنگها و ...

سارا جان! خیلی وقتها آشنایان فکر میکنند من به اصرار خودم تو را علاقه مند کرده ام و به سارای کتابی طوری نگاه می کنند که انگار قرار است ما دانشمندت کنیم. هرگز! من واقعا هیچ اصراری ندارم عزیزکم. علاقه ی تو به توپ و کتاب برایم فرقی نمی کند. گاهی البته شک می کنم که شاید همانطور که خانه ی پسرک همسایه وسایل نقاشی همیشه مهیاست و او اینقدر به کشیدن علاقه مند است، خانه ی ما هم همیشه پر از کتاب است و تو به خواندن مشتاقی! این مرا می ترساند. باید بیشتر بخوانم و بیشتر فکر کنم. دوست دارم مثل همین طبیعت که راه خودش را می رود محیطت طبیعی باشد. باید به تعریف درستی از غنی بودن محیط برسم. باید بیشتر مطالعه کنم و از تجربه ها بیشتر بشنوم.

پی نوشت: تصویر روی کتاب "مجله ی دوران بارداری من" را اینجا ببینید.

این هم کتاب "با کودک درونت حرف بزن"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 18:22  توسط هنا  | 

*خواب ناز بعد از ده بار بوسیدن من اونهم با چشمان  * اونقدر کتابهاش رو ورق زده و برای خودش نانانا   بسته و دست دور گردن و دستم انداختن!                 گفته تا چشمهاش روی هم رفته!

 

این خواب های شیرین برای من بی نهایت دلچسبه. آرامش خاصی بهم دست میده وقتی فکر می کنم که دوران خوابیدن های توی آغوش و بیدار شدنهای شبانه به این خوبی سپری شدند و دخترکم دیگه نه از خوابیدن بیزاره نه از خاموشی دادن برای لالا. حتی اگر من هم گوشه ای چشم روی هم گذاشته باشم و خوابش بیاد میره کنار اسباب بازیهاش و روی فرش برای خودش میخوابه. قربونت برم که بزرگ شدی عزیزم! (آیکون ناز پاهای بلوری کشیدن و اینها نداریم اینجا متاسفانه:) )

*پی نوشت: یک سوال در مورد تخت کودک از مامانهای با تجربه دارم. اول اینکه هر اطلاعاتی در این زمینه دارند و فکر می کنند می تونه مفید باشه لطف کنند برام بنویسند و دوم اینکه تا چه سنی میشه از تخت چه سایزی استفاده کرد؟ ممنون میشم یاری سبزتون رو برسونید. 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:37  توسط هنا  | 

من و سارا ماه سختی را پشت سر گذاشتیم و حالا پانزده ماهگی دلپذیر را با هم می گذرانیم. بلاخره آن بار سنگین از شیر گرفتن را زمین گذاشتیم. روزهای تلخیند روزهایی که مجبوری به فرزندت سخت بگیری و همان لحظه که نگاه ملتمسانه اش به دلت چنگ می زند برایش آبمیوه بگیری و شعر بخوانی و بازی کنی و باز ته نگاهش بخوانی که "مامان چرا؟" باید حس ترحم را همراه حس نامهربان بودن تجربه کنی تا یاد بگیرد خودش زندگی کند و روی پای خودش بایستد. اما وقتی آن ماما گفتن ها و آنی نا-شیر به زبان سارا- طلب کردن ها جای خود را به پذیرش و کنار آمدن های آرام و کودکانه می دهد انگار که آدم تا مرز پر گشودن سبک می شود. این روزها که سارا می آید سراغم و می دانم که آمدنش و در آغوشم لمیدنش معنی شیرخواستن ندارد برای هردویمان دلپذیر است. هی می آید دست هایش را دور گردنم حلقه می کند و از آن بوس های ناشیانه و مکشی خوشمزه اش می کندم. من هم موهای ظریف و تازه اش را ناز می کنم و کیف می کنم که تلخی روزهای قبل جایش را به این آرامش و شیرینی داده است. حس می کنم یکباره سارا بزرگ شده است. طی همین ماه قبل خودش یاد گرفته که با چند کتاب شعر و لالایی یا با عروسکهای کوچک و بزرگ سرگرم بشود تا بخوابد. این هم از آن آرزوهای دور و درازم بود که به این سادگی به خواب برود. هنوز هم البته دوست دارد که دستش به دستم بخورد یا ببیند که کنارش خوابیده ام اما همین که برای خودش دراز می کشد روی پتوی من و وول می زند تا خوابش ببرد برایم خیلی خوشایند است. حتی حس می کنم این شب ها که بهتر از گذشته می خوابد برای اینست که امیدش از شیر من قطع شده و خودش هم می تواند خودش را بخواباند. فکر کنم با سبکی به نتیجه رسیدن تلاش هایم آن هم با همان آرامشی که می خواستم حالا حالا ها خوش باشم. با توان نداشته و افکار مختلف دست و پنجه نرم کردم تا به تنهایی از پسش برآمدم. البته اگر همراهی های به خصوص شبانه ی بابایی نبود به این زودی ها نمی توانستیم اما توجه کردن به نیازهای عاطفی و آرامش روانی که کودک در حال شیر گرفتن، از مادرش طلب می کند، کار مادر دوچندان می شود و وقتی آدم تسلیم روشهای اشتباه و وسوسه انگیز نمی شود و کودک اگر چه با زحمت فراوان اما با آرامش این فرایند را طی می کند مثل قهرمان ها فکر می کنی که قله ای را فتح کرده ای.

دیگر اینکه با این چهارده دندان فسقلی که دارد همسفره ی خودمان شده است. البته برای وعده ی شب علاوه بر همراهی شامهای سبک ما همچنان از آن سوپ های مخصوص و مقوی دارد که به خواب شبش کمک کند اما ناهار ها می آید کنار خودمان و همانطور که با بشقاب و قاشق و غذا ور می رود اجازه می دهد چند لقمه ای هم من غذا در دهانش بگذارم. و آخر اینکه شروع کرده است به تقلید کلمات و حرفهای ما البته با سرعت دلخواه خودش. اگر به کلمه ای توجه کند و نتواند بگوید آوایش را در میاورد. همانطور که برای خودش کلمه می سازد دایره ی لغات ما هم تغییر می کند. کتابهای تربیتی نوشته که کلمات قشنگ و دلنشین اما اشتباه بچه ها را تکرار نکنید. کلمات و جملات ناقص و اشتباهش را کامل و درست کنید اما چطور می شود که به جای مورچه نگفت نونو(nono) یا به جای پریسا-عروسک کوچک و دوست داشتنی سارا نگفت بلی(bali)  یا به پوشک نگفت جیشده(jishde)؟ آخر حیف نیست که آدم این زبان جدید را امتحان نکند؟ همراه دخترکم داریم زبان تازه و نگاه نویی را تجربه می کنیم.

*

پی نوشت: از همه دوستانی که برای پست های قبلی من پیغامهای تبریک گذاشتند صمیمانه سپاسگزارم. سعیم براین بود که تشکر مخصوصم را در خانه ی هر دوستی بگذارم. همینجا از همه دوستها و مهربانی هایشان ممنونم. مامان نورای عزیز که وبلاگت برایم فیلتر است از تو هم یک دنیا ممنونم که همراه خوب و همیشگی ما هستی. دوستت داریم. مامان محمود و نور و دونه ی عزیزم برای تمام دلگرمی هایتان و لطفی که در آن روزها در حقم کردید نمیدانم چطور تشکر کنم. از مامان شایلی مهربان و همیشه راهنما از فریبای عزیزم که همیشه به یاد ماست و لیلی دوست خوب و همیشگیم هم سپاسگزارم و برای همدلی های همیشگیشان خدا را شکر می کنم.

پی نوشت دیگر: گویا متن را که از ورد کپی پیست می کنم وبلاگ دچار مشکل می شود و همه چیز به هم میریزد و حتی امکان نظر دهی به کسانی که در اکسپلورر صفحه را باز می کنند نمی دهد. می بخشید که مجدد منتشرش کردم شاید درست بشود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 21:10  توسط هنا  | 

دخترکم نه ماهش را تمام کرده و مثل همان نه ماه که برایم رشد و بالیدنش در درونم شگفت آور بود حالا هم از اینکه هر روز نو به نو می شود شاد و در عین حال متحیرم.

من هم بلاخره رسیدم به همان جمله معروف "آنقدر وروجکم کارهای تازه یاد گرفته که نمی دانم از کدامش بگویم" می دانم که کم و بیش بچه ها مثل هم رشد می کنند اما همانطور که هر فرزندی برای والدینش یگانه است رویش نو نهال ما هم به یادماندنی و یکتا به چشممان می رسد.

سارایم حسابی بچه دوست است و به محض ورود به محیط تازه ای به سمت کودک جمع می رود و کلی برایش ذوق می کند و با او شروع به صحبت می کند. انگار که تازه هم سخنی پیدا کرده باشد. گاهی البته با دست هم نوازشش می کند که باید مراقب شدت محبتش باشم تا کار دست محبوبش ندهد! برعکس هیچ علاقه ای به تلویزیون و این چیزها ندارد. شاید چند ثانیه هم رویش تمرکز نمی کند و بازی با سر و کله ما را بیشتر می پسندد.

موش موشک من فهمیده که وقتی شکلک در می آورد حسابی توجه همه را به خودش جلب می کند. گاهی که توی جمع کسی با او صحبت نکند یا همه به چیز خاصی توجه کنند از آن گوشه موشه های اتاق خودش را موش می کند! کل صورتش را جمع می کند روی دماغ فینگیلیش! و هی تند تند نفس می کشد، خودش هم خنده اش می گیرد که چه کارها که بلد نیستم من فسقلی! آنقدر گاهی خنده اش می گیرد که شکلکش به هم میخورد و من از درک شوخی و جدی اش کلی لذت می برم. خودش می داند که خنده دار می شود!

گاهی که غذایی باب میلش باشد یا با تکه ای نان بربری مشغول باشد هی سرش را به این طرف و آن طرف تکان می دهد و یک چیزهایی می گوید که مثلا مثل من بگوید به به! به به!

شاید دو ماه بیشتر نداشت که توی خاطراتش نوشتم مسواک زدن ما برایش جالب است، همینطور عطسه کردنمان! حالا عملا علاقه اش را نشان میدهد. کافی است که ما جلویش مسواک بزنیم می دود به سمت ما و تا مسواک را از توی دهنمان بیرون نکشد و توی دهان خودش نکند رضایت نمی دهد، خمیردندان هم که رسما رفته توی اسباب بازی ها! عطسه هم که بکنیم یک لبخندی می زند و بعد ادای ما را در می آورد: دهنش را باز می کند و می گوید آآآآآآآآآآآآآآآپپپپپپپپپپووووووووووو! هوا را ول می کند بیرون دهنش که مثلا بعله! یک وقتهایی که خودش عطسه می کند اول به خودش می خندد که عجب اتفاق باحالی برایش افتاد بعد می گوید: آآآآآآآآآآچچچچچیییییییییی! یا آآآآآآآآآآآآپپپپپپپپپپپووووووو یا یک همچین چیزی

تا بیکار می شود، حوصله اش سر می رود یا می خواهد خود شیرینی کند با انگشتانش روی لبش تار می زند یک وقتهایی هم بدون دست با لبش صدا در می آورد.

راه رفتنش را که نگو! خیلی با مزه است. برایم شیرین ترین قسمتش این است که خودش از این تواناییش کیف می کند. اگر دستانم را جلو ببرم و حایلش بشوم با دستانش پسم می زند که خودم می خواهم بروم! چه لذتی می برم از این پس زدن خدا می داند. البته هنوز وقتی عجله داشته باشد می زند روی دنده چهار دست و پا و تند تند خودش را به مقصد می رساند.

با اینکه این مدت حسابی به زمین و زمان خورده و زخم و زیلی شده اما کم پیش آمده که کنجکاوی اجازه گریه و زاری و نق و نوق بهش بدهد. یک اعتراضی می کند و سریع بی خیال می شود. در عوض کافی است که ما از دایره دیدش خارج بشویم! حتما باید من یا یک آشنای دیگری در میدان نگاهش حضور داشته باشد وگرنه یا پیدایم می کند یا یک کاری می کند که خودم پیدا بشوم. یک بار توی خانه پدری به حیاط رفتم و با اسباب بازیهایش چند دقیقه تنها ماند. گشته بود توی اتاقها و بابای خوابم را پیدا کرده بود و آنقدر به پاهایش زده بود که بیدار بشود و بغلش کند باهم دنبال من بگردند!

حالا هم چرت صبحگاهی می زند که من نشسته ام دارم از او می نویسم...انگار وقتهایی که هم که خودش نیست فکرش حی و حاضر نقش او را برایم بازی می کند!

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 8:6  توسط هنا  | 

سه شنبه: 

من و سارا کنار اسباب بازی ها نشسته ایم. مکعب های رنگی و کش سر من و یک قوطی آبمیوه که با چند عدد پول خرد تبدیل به جغجغه شده سارا را سرگرم کرده. چشمش به خمیر دندان جلد آبی مورد علاقه اش افتاده که کمی آن طرف تر افتاده٫ کمی مکث می کند و دستانش را به سمتش می برد و نرسیده به مقصد روی زمین میگذاردشان. حالت چهار دست و پا گرفته و از این حالت نو خوشش آمده...درجا هی خودش را عقب و جلو می کند اما نمی داند که این شروع چه حرکت شگفت انگیزی برایش خواهد بود... هی تاب می خورد و من تشویقش می کنم.

چهار شنبه:

این حالت تازه برایش حکم یک بازی نو پیدا کرده و در تلاش برای رسیدن به قوطی نخ دندان یا رسیدن به لپ تاپ بین راه یک دور با خودش تاب بازی اجرا می کند...کمی جسور شده و در همان حالت دستش را به سمت جلو حرکت می دهد اما زود می نشیند.

پنج شنبه:

سارا فهمیده که انگار در این حالت خیلی کارها می شود کرد. می شود هم دستت را جلو ببری هم پایت را تکان بدهی و خیلی شگفت انگیز است که اینطوری کمی هم جا به جا می شوی... حالا یک قدمی با شک و تردید بر می دارد. پای راستش بین راه بالا می آید و کلی خنده دار می شود. نمی داند باید بایستد یا بنشیند و زودی می نشیند.

جمعه:

حالا تاب بازی جای خودش را به چهار دست و پا رفتن داده...یک قدم شده سه قدم...اما با تشویق! آن هم به شوق یک چیز فوق العاده نه هر اسباب بازی ساده ای. دمپایی من بهترین گزینه است. این دمپایی جادویی واقعا برایش حیرت انگیز است. البته وقتهایی که دستش بهش می رسد و می بیند که دیگر آن موجود عجیب و غریبی که به همه جا می رود و دایم در حرکت است نیست سریع دلش را می زند و میاندازدش آن طرف اما باز هم مشتاق است تا بگیردش. دمپایی را کمی دور میگیرم و غرق دیدن تقلایش می شوم. اول فکر می کند که میشود بهش رسید یا نه؟ دور باشد بی خیالش می شود و دنبال چیز نزدیک تری میگردد اما نزدیک باشد سریع حالت چهار دست و پا می گیرد و یک قدم جلو میاید. کمی دورش می کنم باز یک قدم لرزان دیگر به جلو می آید...باز هم...آفرین! یکی دو متری می آید و به جای دمپایی کلی سر و صدا و شوق و ذوق تحویل میگیرد که متعجبش می کند اما او هم با من می خندد.

...

حالا یکی دو روز است که وقتی میگذارمش توی اتاق و یک سر به آشپزخانه میزنم یک صدایی توی خانه می پیچد...تپ تپ تپ...بعد یک سر کوچولو از کنار در بیرون میزند و از اینکه مچ من را گرفته و پیدایم کرده کلی خوشحال می شود...من هم از دیدنش ذوق می کنم. از اینکه یک گام به سمت استقلال برداشته و تقلاهایش نتیجه داده قند توی دلم آب می شود. از اینکه جسور شده و بی اختیار ما خودش را به هرچیزی که می خواهد می رساند احساس سبکی می کنم و شاید اگر خیلی روشن به قربان دست و پاهای بلوریش نباشد این گوشه کنار می خواهم بنویسم احساس غرور هم می کنم!

کودکی که یک روزی توی دلم بال می زد -یک روزی که آنقدر نزدیک است من هنوز دلم نیامده عنوان وبلاگش را تغییر بدهم- حالا دارد به سمت دنیای تازه ها پرواز می کند!

از حالا به بعد می خواهد برود هر کجا که خواست...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 11:41  توسط هنا  | 

 

شاد و مفتخر که دیگه بی منت کسی می تونه بشینه و بازی کنه ....چند دقیقه بعد....از اینکه داره غش می کنه خودش هم خنده اش گرفته

چند روز پیش می خواستم آب بخورم و خانوم کوچولو بغلم آروم داشت دنیا رو ورانداز می کرد که به سمت فنجونم خم شد و با اعتماد به نفس که این آب برای ایشونه و این فنجون هم برای نوشیدنشون داره بالا میاد٫ دهانش رو غنچه کرد. فنجون چینی رو گرفتم جلوش و "تق...تق" دو تا دونه مروارید سفید برای کشف تمام گاز زدنی های دنیا توی دهان گنجشکیش جوونه زده بودند.  "همه بچه ها یک روزی می شینند و یک روز هم دندون در میارند دیگه" آخ که چه خیال خامی داشتم قدیم ها. کجا هستند اون افکار که ببیند این هفته با همین اتفاقات ساده چه لبریز شدم از احساس.

پی نوشت۱: توضیح عکسها روی هر کدوم هست.

پی نوشت۲: در مورد ادغام نی نی به به و خاطرات زایمان و همینطور اضافه کردن بخشهای دیگه ای برای نوشتن و به اشتراک گذاشتن تجربیات مختلفمون٫ نتیجه فکرهام این بود که تا زمانی که بخواهیم یک سایت مجزا داشته باشیم و ... بهتره از همین امکانات فعلی برای هدفمون استفاده کنیم. به نظر من بهتره سه تا وبلاگ مختلف توی بلاگفا درست کنیم با عناوین : غذای کودک٫ خاطره زایمان و تجربیات مادرانه که دو تای آخر رو می تونیم با هم یا مجزا داشته باشیم چون هرکسی معمولا یک یا حداکثر دو تا خاطره زایمان بیشتر نداره و درست کردن یوزر نیم و پسورد زیاد نمی ارزه مگه اینکه هر کسی خاطره اش رو بفرسته که خوب اینطوری می تونه یک وبلاگ جداگونه زایمان داشته باشیم. بعد نکته اینه که نویسنده ها وقتی درخواست عضویت می کنند یک یوزر نیم و پسورد یگانه میگیرند و در هر سه وبلاگ گروهی با یک نام کاربری و کلمه عبور عضو میشند. برای ورود به هر کدوم هم در قسمت وبلاگ گروهی فقط اسم وبلاگ رو بر اساس مطلبی که میخواهند بنویسند انتخاب می کنند. مثلا اگر میخواهند یک دستور غذایی بنویسند در عنوان وبلاگ بی بی فود رو می نویسند و اگر خاطره زایمان در عنوان زایمان لینک رو تایپ میکنند اما اسم کاربری و کلمه عبورشون مخصوص خودشون و یکسان هست. اینطوری هر سه وبلاگ همزمان نویسنده های مشترکی داره و  کار کردن برای نویسنده ها راحته. در عین حال استقلال مطالب حفظ میشه. برای اینکه مجبور نشیم به سه تا وبلاگ مختلف توی وبلاگهامون لینک بدیم یک صفحه درست می کنیم که این سه تا رو توش داشته باشه. تا زمانیکه آینده بتونیم یک سایت مخصوص به اشتراک گذاشتن تجربیاتمون درست کنیم. چطوره؟

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 18:52  توسط هنا  | 

سارای کوچک من حالا پنج ماهه شده. توی ماه گذشته انگار که یه تحول بزرگ اتفاق افتاده٫ اون دخترک ساکت و آروم که صداش به ندرت در می اومد و فقط گهگداری که هیجان زده میشد یک دفعه جیغ می کشید حالا دیگه خیلی شیطون شده. آوازه می خونه و فهمیده بین سکوت و جیغ٫ کارای دیگه هم میشه با این تارهای صوتی انجام داد. مثلا اغلب اوقات٫ خیلی با نمک اول انگشتهای پاهاش رو با جفت دستهاش میگیره بعد گردنش رو کج می کنه٫ ابروهاش رو میده بالا و آواز می خونه و کیفور میشه که به به! چه صداهایی بلدم! برای همنوایی با خودش هم پاهاش رو با کنترل دستهاش تکون تکون میده. اینجور وقتها میشه عین یه توپ گرد آواز خون که من نمی تونم نچلونمش! یا وقتی غلت می زنه هی دور خودش می چرخه و با خودش هی دایره می کشه. بعد هم سر و صدا می کنه که بیایید من رو برگردونید دیگه. به محض برگردوندن هم دوباره می چرخه که خوب دلم خنک شد سرکارتون گذاشتم!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 11:13  توسط هنا  | 

کوچولوی من چقدر زود بزرگ میشی. کی تو چهار ماهت شد؟! کی تو فهمیدی که وقتی بایستی بهتر دنیا رو می بینی؟ تو که همین دیروز پریروز گردن نازکت رو به دستهای ما تکیه می دادی و نگهش می داشتی؟! من چه طوری ببینم که حالا اصلا حاضر نیستی که یک جا بخوابی و همه اش خودت رو کمون می کنی و گرد و قلمبه میشی بلکه هم راهی به بلند شدن و ایستادن پیدا کنی. فهمیدی پا داری نه؟ چقدر برات هیجان انگیزه کشف توانایی هات و برای من دیدن ذوق کردن هات. وقتی دستهات رو میگیریم و با اشتیاق خودت رو بلند می کنی چشمات برق می زنه. وقت هایی هم هست که حاضری به من لم بدی و من دستهام دورت حلقه بشه و با دستهام یه کتاب برات ورق بزنم و تو حسابی زل بزنی به آقا فیله٫ پیشی٫ ماهی خانوم٫ بع بعی و ... و من حسابی لذت ببرم از بغل کردنت و حتی از ببعی شدن٫ از پیشی شدن ٫ از جیک جیک کردن حتی! باورت میشه که حالا مشتهای کوچولوت موقع خواب آلودگی٫ حسابی چشمهات رو می مالند و گاهی اشکت رو در میارند؟ و صدای من در میاد که لالا اومده توی چشمت؟! از اینکه کنارت بخوابم راستش کمی می ترسم برای همین از وقتی توی گهواره ات جا نمیشی کمی از ما مستقل شدی. درٍ کشوییٍ بین اتاق هامون بازه و چشمهای من شب ها هوای تو رو دارند. زیر نور چراغ خوابی که خیلی دوستش داری می گذارمت٫ عروسک آویز دوست داشتنیت رو بهش وصل کردم و تو همونطوری که بهش نگاه می کنی خوابت می بره. آخه کی تو چهار ماهت شد؟! کی من رسیدم به ایستگاه تحویل پروژه؟! دو روزه که به دانشگاه میام٫ دو روزه که چند ساعتی نمی بینمت و به مهد کنار دانشگاه سپردمت. نمی خوام از فشاری که توی این یکی دوهفته برای گرفتن این تصمیم روی دوشم بود بگم. اما قلبم از نگرانی و احساس مسئولیت و احساس تنهایی آشوب بود.  تحمل کسالت روزهای فصل بارون اون هم یکه و تنها برای من و تو کار ساده ای نیست و سپردن تو به مهد هم حتی برای همین یکی دو ماه٫ برای من که خودم رو مسئول احساس و عواطف کودکانه تو می دونم خیلی مشکله. اینکه نزدیکم هستی و بعد از چرت صبحگاهیت می تونم بیام و بهت شیر بدم خیلی عالیه و یا هر وقت دلم تنگت شد. اما دلم هنوز آروم نیست٫ به تو فکر می کنم٫ به تو. 

داشتم می گفتم... تو چهار ماهت شده و من بیست و شش سالم! پارسال همین روز بود که برای مطمئن شدن از وجود تو به بیمارستان رفتیم. دکتر تبریک گفت. وای که چه حال عجیب غریبی داشتیم اونروز و چه خوشیم با تو امروز. دوباره بعد از درست یکسال امروز ساعتی برای خودم بودم و من -نه من ِ مادر- دوباره سوار دوچرخه شدم، می خواستم ساعت ها آزاد و سبک بچرخم. می دونم که دلم اصلا طاقت دوریت رو نداره، اما چقدر نیاز دارم به این ساعت ها... برای خود خود خودم. مادر شدن از وجود آدم معجون عجیبی میسازه. مادری٫ اونوقت هوای دخترک دبیرستانی و تعطیلات خرداد و لمیدن جلوی تلویزیون به سرت می زنه! بچه ات خوابه و مشغول کاری اونوقت دلت می خواد زودتر بیدار بشه و برات بخنده! به بچه ات شیر میدی دوست داری یه گوشه بشینی برای خودت بستنی لیس بزنی. براش لالایی می خونی و تلاش می کنی تا بخوابه وقتی خوابید با همسرت همه اش در مورد شیرین کاری هاش حرف می زنید و اداش رو در میارید و میخندید. از سر و کولت بالا میره دلت میخواد یک نفری بود میسبردیش بهش و سرت رو می کردی توی خلوت شعر های سهراب. و من دارم خودم رو از لابلای این همه فکر و احساس متفاوت جستجو می کنم که کجام!؟

همین حالا توی خواب دمر شدی و من ذوق زده ام که حالا توی خواب هم میتونی بغلطی! اینها شاهکار های بزرگیند برای من که بارسال همین موقع٫ حتی نتونستم توی مونیتور ببینمت از بس که کوچیک بودی.

معجزه کوچولوی من... دوستت دارم... همین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 13:13  توسط هنا  | 

وای فقط ۲ ماه از اون روز به یادموندنی گذشته اما انگار اون روز و همه درد ها و هیجان هاش یک خاطره خیلی خیلی قدیمیند که با مرورشون فقط خوشحالی و ذوقش به یاد میاد. به نظرم این هم از اون اتفاقاتیه که چندان هم اتفاق نیست. منظورم همین فراموشی درد و سختی تولد فرزنده٫ وگرنه همه کسانی که اون درد رو تجربه کرده اند در طول زایمان به خودشون قول داده اند که هیچوقت فراموشش نکنند اما به نظر میاد که اون سختی ها محکوم به فراموشیند تا دنیا از زایش و تولد محروم نشه!

توی یک ماهه گذشته سارا خانوم ما کلی  برای کشف دنیا تلاش کرده. دیگه خبری از همون یه ذره نیمه هشیاری که توی نگاهش بود نیست و انگار می خواد با چشمهاش دنیا رو چنگ بزنه و بکنه توی دهنش! آخه وجود دستها و همین طور لذت مکیدنشون هم از همون یافته های این ماهه و برای همین منظور مشت کوچولوش رو وقتهایی که به آرامش نیاز داره خیلی قشنگ به سمت دهنش نشونه میره٫ البته گاهی هم خطا میره! گاهی هم از بزرگی مشتش خودش حالش بد میشه یا از کشیده شدن ناخن به لثه هاش بدش میاد اما خوب ملچ و ملوچی می کنه برای خودش. دور از چشم بزرگتر ها ما هم بعضی وقتا کمکش می کنیم تا به دختر با لب و لوچه آبکی خوردنی تحویل بگیریم!

یکی دیگه از اون کشفیات اینه که یه چیزی به اسم شب و روز وجود داره که آدم ها وقتی شب میشه می خوابند و روزها بیدارند و سر و صدا می کنند. برای همین ایشون ساعت ده و نیم چشم هاشون رو روی هم میگذارند و صبح ساعت شش شاداب و خندان آماده شیرین کاری هستند. اما خوب بین این ساعات هر اتفاقی ممکنه بیفته که خوشبختانه در اکثر موارد فقط یک بار بیدار شدن یکی دو ساعته است. بعضی شب ها هم چندین بار ندا میده که بدانید و آگاه باشید من شبهای دیگه خیلی خوب میخوابم ها! نمی دونید بیدارتون کنم!

اسباب بازی های رنگیش به جرم توجه سارا بهشون از گیره های جا لباسی بالای تختش با یه نخ  به دار آویخته شدند٫ نقش اجرای آهنگ و حرکت دادنشون هم با مامان جونشونه! اینطوری کاملا متنوعه چون هر چی که به مغز مادرانه ام خطور می کنه قل قل می کنه میاد بیرون! تازه من فکر نمی کردم که نوزاد به سن سارا اسباب بازی خاصی براش جلب توجه کنه و بین چند تا چیز رنگی یکی رو بیشتر دوست داشته باشه اما انگار این جوجه کوچولوی توی عکس رو بیشتر از قورباغه و خرگوش و ... دوست داره. می تونه کلی وقت بهش نگاه کنه و حرف بزنه و بخنده و ... یا از اون هم عجیب تر٫ گیره ساده دره! بعضی وقتا بهش خیره میشه و من هر چی نگاه می کنم نمی فهمم چی توش می بینه؟!

 

حالا دیگه خیلی راحت با نگاهش دنبالمون می کنه ببینه کجا میریم٫ خیلی وقتها صداش در میاد که یکی بیاد با من بازی کنه٫ با یه زبون در آوردن ساده کلی می خنده و ما رو می خندونه و... خلاصه کلی با هم دوست تر شدیم!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:13  توسط هنا  | 

وای من یک ماهم شده! کی باورش میشه من اینهمه بزرگ شده باشم؟ خودمم وقتی که جیغ میکشم تعجب می کنم که چه کارایی یاد گرفتم؟! کلی دست و پاها می زنم٫ البته مامانم دلش برای پاهای لرزون من تنگ شده٫ منم هی از خودم صدا در میارم تا دلش وا بشه. تازه از دیروز بهشم می خندم اونم نمی دونه از ذوقش چیکار کنه نمی دونه که حالا کلی شیرین کاری بلدم که کم کم رو می کنم.

وای چقدر زود میگذره ها! اون اولش من و مامانم چند روزی توی بیمارستان بودیم. خانم پرستارا خیلی مهربون بودند٫ هر وقت مامانم می خواست من رو نگه می داشتند٫ هر روز صبح هم حمومم می کردند و بعد تر و تمیز تحویل مامانم می دادند. توی آسانسور هم هی این مامان ژاپنی ها به من نگاه می کردند و تعجب می کردند. آخه بچه های خودشون یه شکل دیگه بودند و هی به من می گفتند که خیلی خوشگلم و چشم و مماغم بزرگه! مامانم هم توی دلش قند آب می شد. خلاصه با اینکه تنها بودیم کلی خوش گذشت. وقتی می اومدیم خونه مون مامانم دلش می خواست که کسانی که دوستشون داره توی خونه منتظرش باشند اما بازهم خیلی ذوق زده بود که من دارم میام خونه! می گفت چون نمیشه برام بع بعی قربونی کنند باید ماهی از آب می گرفتند! آخه این مامانم اندازه کل عمرش تو بیمارستان ماهی خورد!

بعدش مامانم و بابام با هم دیگه من رو نگه می داشتند٫ کلی با هم سه نفری کل کل می کردیم. یه وقتایی من غافلگیرشون می کردم و اونها هم اینقده بامزه هول می شدند مثلا وقتایی که حمومم می کردند و من هی وول می زدم یا گریه می کردم اما الان دیگه کلی وارد شدند. تازه منم مثل مامانم عشق آبم و کلی خوشم میاد.

از وقتی من و مامانم با هم تنها موندیم دیگه با هم کلی دوست شدیم و حرف هم رو می فهمیم. مثلا من وقتایی که مامانم رو میخوام یه نگاه خوشگل بهش می کنم که می فهمه من چیکارش دارم! اما نمی دونم چرا عوض اینکه زودتر به دادم برسه هی می خنده و قربون صدقه ام میره! 

من کلی سعی خودم رو می کنم که وقت برای مامانم نگذارما اما بازم یه وقتایی دلش میگیره٫ تلفنی هم که گزارش کارای من رو به مامان بزرگا و خاله هام میده٫ عکسام رو هم که میفرسته بازم دلش وا نمیشه! اونا هم انگار خیلی مهربونند٫ آخه هی قربون صدقه ام میرن! مامانم میگه تازه وقتی بغلم کنند خیلی کیف داره! 

دیگه چی بگم؟ هیچی دیگه من که خیلی خوشحالم که اینقده شیرینم! اونقدر که مامان بابام همه کارهامو با جون و دل انجام میدن٫ البته منم به جاش خونه شون رو پر از شادی و خنده کردم!

پی نوشت: صابره جون عکس سارا چندتا پست پایین تر هست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 12:27  توسط هنا  |