تبليغاتX
از این روزها ...

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

بلاخره باز هم سلام! این دختر ایی سم خوابیده و من در حالیکه هنوز یک نفر و نصفیم در حال مصرف کوپن استفاده از لپ تاپ بابایی در آخر هفته هستم. دوماهی هست که پست "وقتی سارا کوچک بود" ننوشتم و تا بیست ماهه شدن و البته خواهر شدنش چیزی باقی نمونده. شاید اینطور وقتها پراکنده نوشتن راحت ترین کار باشه برای ثبت قسمتی از شیرین کاری هایی که تند و تند دارند می گذرند و جاشون رو به خوشمزگی دیگه میدن.

گزارشگر کوچک: مهمونهای خونه ی ما باید یادشون باشه اگر احیانا گذرشون به دستشویی بیفته، یک گزارشگر کوچولو اول میاد به بقیه با یک حالت پرسشگر میگه: "فلانی (مثلا بابابو یعنی باباجون) نیست؟!" بعد خودش هم میگه: "کداست؟ (کجاست)" و یکدفعه جفت دستهاش رو می کوبه به پشت پوشکش و میگه: "دیش!" و با غلظت تمام هم ادامه میده: "اوف اوف!"

دست و دل باز: من مشغول ظرف شستن بودم و پشتم به سارایی که با چند تا پسته مشغول بود. یکدفعه گفت: "بیا! بیا! پیسته!" برگشتم ببینم چی میگه. فکر کردم دخترم خواسته من یک خستگی در کنم دیدم روی صحبتش به گوشه ی کابینته و همینطور ادامه میده. دخترم به جناب مگس پسته تعارف می کرد. گاهی اگر گذر این جناب به سر سفره هم بیفته که حتما میگه "بیا! گاخ گو" (همون قاشق) رو هم بگیر و میل کن.

مال دنیا عزیزه: سارا از اون دست بچه هاییه که حساسیت زیادی نسبت به اموالش نداره و به عقیده ی بعضی ها چون کسی نبوده که ازش بگیره اینطوره؟! نمیدونم. اما به هر حال مال دنیا عزیزه و دخترم چند وقته یاد گرفته بعضی چیزها رو بچسبونه به سینه اش و بگه "اینو منه" یعنی این مال منه. البته غالبا یکی قاشقه و یکی مداد نقاشی. همیشه دوتا قاشق توی بشقابش هست که همون اول کار اونی که دوست داره رو برمیداره برای خودش و دیگری رو به من میده. همینطور مداد های نقاشی رو بین خودش و من یا شریک بازیش تقسیم می کنه. از دیگر جنبه های مالدوستیش اینکه منزل مادربزرگ علاقه مند شده بود که تمام دمپایی ها و کفش ها رو از بالکن به حیاط پرت کنه. این میون نکته ی دیدنی این بود که وقتی بالکن از هرچی پاپوشه خالی می شد یک جفت کفش صورتی اون گوشه باقی می موند و هرچی ما اصرار می کردیم که خوب حالا لااقل بَپوش (همون کفش) های خودت رو هم بیانداز پایین قبول نمی کرد!!

کی بود زنگ نزد: کافیه که دستش به آیفون یا گوشی برسه. میگه "الو! کیه؟ خالیه!" خالی همون خاله است.

رمز گشایی کن: کلمات حتما توسطش چشیده میشن اما من از کلمات به ظاهر کج و کوله اش اونقدر کیف می کنم که نگو! مثلا بفرمایید رمز گشایی کنید از این جمله: "مامان! اودٍس تابات!" (odes tabat). حس خوشایند و خودخواهانه ایه که این کلمه ها و جمله ها رو فقط خودم می فهمم. به قول مامانم زبون لال رو مامانش می دونه! حالا اون جمله یعنی مامان! ساعت (اودٍس) تاب تاب (تابات) می کنه. منظورش پاندول ساعته که مثل تاب این طرف و اون طرف میره. یا این کلمه ها:

پیش دَت: پیش بند. پیش بندهای کوچیک رو دیگه قبول نداره و ما چند وقته از تی شرت های اسقاطی به عنوان پیش بندهای محبوب استفاده می کنیم.

پٍداده: پیاده روی. غروبها نیم ساعتی رو همراه بابایی به گردش شبانه میره. بعد گزارش پریدن جناب ملخ و کشتن شوشت (سوسک) و بوس کردن گوگوخ (گلرخ) دختر همسایه و درخشیدن ماه و سٍتاده (ستاره) رو برای من تعریف می کنه.

بوت: توپ. دخترم دیگه به توپ نمیگه پویی. در عوض فکر می کنه هندونه و طالبی هم توپ هستند. یک عمری گفتیم دخترم بیا این ها رو پوست بکنیم و بخوریم ببین که توپ نیستند، حالا توپ هاش رو میاره و میگه "بوست! بوست!" که اینها رو هم پوست بکنیم و بخوریم!

تَسبه: چسب. باز کردن چسب پوشک یکی از جذاب ترین کارهاست. گاهی اگر خیلی حوصله اش سر بره و پوشکش مشکل داشته باشه کلش رو باز می کنه و برای من هدیه میاره! یا مستقیم میاندازدش توی آخ آخ ها (سطل آشغال). کندن برچسب وسایلی که تازه خریده شدن هم سرگرمی جدیده. گاهی که با تسبه درگیر میشه و جناب چسب بی خیال نمیشه با تحکم بهش میگه: "تسبه نکون" (چسبه نکن!)

بٍییم بیون: بریم بیرون. این رو در حالیکه به در آویزون شده میگه. یعنی حوصله ام از شما و این چهار دیواری و تمام خرابکاری های ممکن توی خونه سر رفته. بریم یک کمی هوا بخورم.

بای بای: وای وای. وقتی کتابی رو پاره می کنه در حالی که یک دستش رو گذاشته روی لپش و مثلا خیلی هم ناراحته با تاسف هی میگه بای بای.

مَموخ: دماغ. چند روزه سرما خورده و وقتی بینیش کیپ میشه یا وقتی یک دستمال کاغذی گیر میاره میاد پیش من و بینیش رو مثل موش موشکها جمع می کنه تا تر و تمیزش کنم. اونقدر خوشمزه این کار رو می کنه که من هیچ تلاشی برای مودبانه تر! کردن این کلمه و این کارش نمی کنم. اگر کسی رو هم ببینه و توجهش رو جلب کنه حتما کل صورتش رو منجمله مموخش رو تشریح می کنه! یعنی اگر شما رو دید و هی گفت: گوش/ تٍشم (چشم)/ اَبو (ابرو)/ دَدون (دندون)/ مموخ و هی با دست نوازشتون کرد و این مناطق رو نشونه رفت، بدونید خیلی دوست داشتنی هستید!

کٍباک: کتاب. توی رختخواب شعر می خونم. شعر اَسَیی (همون حسنی) رو. کتاب جلوی روم نیست و نمی دونم کجاست. هی بین شعر میگه کباک! کباک. هرچی میگم مامان جان حفظم به جان خودم بی خیال بیا بخوابیم. نمیشه! باید کتاب رو بیاریم.

بَلیدا: پنیر و طالبی. نمی دونم چه ارتباطی داره؟!

کَ گیگ: ته دیگ. بیشتر محبوبیتش به این خاطره که با دست می تونه بخوره.

گیگ: گیر. معمولا با صدای بلند و ناراحت این رو میشنویم. یعنی پشت مبل گیر کردم. سیم تلفن رو کشیدم رفته پشت میز و بیرون نمیاد و خلاصه بیایید کمک!

شوپ: سوپ. به سرعت بعدش ادای هورت کشیدن رو هم در میاره و می گه به به!

اَس دو: عصا. این هم از آثار سفر به خونه ی بابابزرگ.

گوس دَت: گوسفند یا همون بع بعی اصلاح شده که عاشقانه دوستش داره.

گاف: گاو. به سرعت هم بعدش خیلی جدی تر از خود جناب گاو میگه: ماو.

.

.

.

وقت و ذهنم یاری نمی کنند که همه شون رو بنویسم اما دوست داشتنی ترین همراهی ها رو با هم صحبتیش به من هدیه میده. خستگیم در میره که روزی ده ها بار از گوشه و کنار خونه صدام می کنه تا با من حرف بزنه و من رو همراه خودش می دونه. 

پی نوشت: دوستی سوال کرده بود که شعرها و آوازهای کودکانه از کجا بیاره و بخونه. راستش عمده ی حفظیات من از کتابهای کودکه اما اگر مایل بودید آوازهای بچه گانه بشنوید اینجا جای خوبیه. من چندان آهنگ ها رو نمی پسندم اما شعر ها دوست داشتنی و خاطره انگیزند.

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 16:1  توسط هنا  | 

نقاشی

من خسته ام و روی زمین دراز کشیدم٫ سارا هم میدوه میاد کنار من طاق باز می خوابه. همینطور که با هم صحبت می کنیم٫ به سقف خیره شده و میگه: "دٍ دٍ ببو" با آهنگ همون چشم چشم دو ابرو و منظورش نقاشی و هر گونه چیز مرتبط با نقاشیه. خوب که نگاه می کنم یه ترک ساده رو می بینم که به خاطر سایه روشن، پررنگ شده و مثل یکی از خطوط نقاشی خودشه.

بازیگر

پایین میز نهار خوری روی انگشتهای پاهاش ایستاده و با تمام توان چیزی رو از روی میز خواهش می کنه که خطرناکه. یادم نیست به گمونم چاقو بود. من مشغول بودم و داشتم آروم به تقلا کردنش نگاه می انداختم. از امداد که خبری نشد خودش هی با خودش به حساب ادای من رو در میاورد و دستهاش رو حالت میداد و می گفت: نه! نه! دوباره خودش خواهش می کرد و دوباره خودش صداش رو نازک می کرد و با گردن کج می گفت: نه! نه!

*

ظهر توی اتاق خوابیم و در بسته است. من روی تخت به حساب خوابم و سارا با چند تا کتاب و اسباب بازی تنها مونده. متاسفانه فهمیده که بیرون باباییش حضور داره و این یعنی خواب بی خواب! با سرو صدایی که از بیرون اومده رفته جلوی در اتاق و هی داد میزنه: ددو! ددو! یعنی در رو باز کن! و باباییش هم جوابی نمیده. بعد هی میگه ددو و بعد در جواب خودش صداش رو مهربون می کنه و ادای کسی که به کمکش اومده رو در میاره و با سر کج شده خودش به خودش جواب میده: باسه! باسه! یعنی باشه چشم! الان باز می کنم! 

آغوش

تصاویر کتاب حیوانات رو با هم نگاه می کنیم. توی یه صفحه پر عکس سارا هی میگه: بخ! بخ! تعجب می کنم که چه ربطی داره. نگاه می کنم می بینم یه میمونی بچه اش رو بغل کرده و منظورش اونه. در ضمن وقتی کتاب رو ورق میزنیم طبق عادت اینطوری اسم حیوانات و بقیه چیزهایی که براش آشناست رو می بره: یه اٍ متعجب و کشیده و در عین حال مهربون میگه و بعدش میگه ببعی! انگار یک دوستی رو پیدا کرده و دیده.

ماهی

روی دیوار نقاشی کشیده بعد رو به من میکنه و نقاشیش رو نشون میده میگه: اوعی! به حساب خودش ماهی کشیده! و تقریبا تمام نقاشی هاش رو ماهی می بینه!!!

آقای نمازکار

تلویزیون مشغول پخش اخباره و سارا توی بغل من هی میگه اعو بت! اعو بت! فکر می کنم به چی میگه الله اکبر. بله! یه اجتماعی رو نشون میده که توش عده ی زیادی آ*خو*ند نشستند و سارا یک جورهایی اونها رو به نماز مرتبط می دونه. (سلام به فراز و آقای نمازکار گفتنش)

و چند کلمه ی سارایی:

ننس یا ندس ( nades ): اسم کوچیکه منه. صبح ها که من هنوز خوابم یا شبها که چشمهام رو روی هم گذاشتم سارا خانوم حتما به اسم کوچیک من رو صدا میزنه و با دستش نازم می کنه میگه: ناسی ناسی. میدونه اینطوری حتما با یه لبخند از خواب بیدار میشم و می چلونمش. البته در عوض گاهی هم به باباش میگه ماما!

موست (moutht) : ماست. ما جدیدا سر سفره به ماست میگیم یوگورت! چون ایشون به محض شنیدن اسمش میدوه سمت یخچال و ماست ماست راه میاندازه و بعد هم اگر بهش بدیم دیگه لب به هیچ چیز دیگه ای نمیزنه و فقط میخواد که خودش ماست بخوره و بس. حالا خود ماست که برامون ممنوع شده بردن اسمش هم ممنوعه.

موس (mose ): موز. که همیشه یه دونه سهمیه ی سارا از مغازه ی میوه فروشیه از بس که با دیدنشون موز موز می کنه و انگار مزه ی متفاوتی از موزی که از یخچال در میاد براش داره.

باپو ( bapoo ): دمپایی.

ددو ( dado ): در آوردن، بازکردن

سی ( si ): سیب

شی ( shi ): شیر. شیر و سیب سارا خانوم خیلی فرقی ندارند. چون هردوشون رو نوک زبونی میگه.

اعو ( aoo ): الو، تلفن

آقمبه ( aghombe ): تخم مرغ. برای گفتن تخم مرغ خودش رو هلاک کرد. بلاخره این کلمه رو براش اختراع کرده و گاهی هم بهش میگه آقم! همینطور بعضی چیزهایی که به نظرش سخت میرسند مثل خیار رو هم به همین اسم صدا میزنه.

بش ( besh ): بشین و هر گونه فعل از مصدر نشستن

بلی ( bali ): پریسا عروسک کوچولوی محبوبش

 آپ ( up ): آب

آعلی : یا علی. این هم از آموزشهای مامان بزرگ موقع بالا پایین رفتن از پله هاست.

یه دو ده داهار: یک دو سه چهار که برای سارا بیشتر حالت شعر گونه داره و وقتی با هیجان داره بپر بپر می کنه معمولا میگه. وقتی با هم بازی هر کی شکلک در بیاره رو بازی می کنیم فقط یک دو سه اش رو میگه و هی سرش رو تکون میده که بفرما برام شکلک در بیار!

نونه ( noone ): نون. خیلی از کلمات با "ه" همراه میشند چون وقتی خودشون رو گفته ما گفتیم: آره این همونه! مثلا همین نون. سارا اول می گفت نون. ما هم با ذوق جواب میدادیم آره نونه! حالا بچم به نون و گل و بعضی چیزای دیگه میگه نونه، گله و...

دت...دتس ( dats ): رفت، تموم شد، بسته شد. حتما هم باید کف دستهاش رو بالا بیاره و سرش رو کج کنه!

بخ ( bakh ): بغلم کن! همراه دستهایی که برای آغوش ما باز شدند و سری که به ناز خم شده!

ات ( at ): اسب

ببعی ( babai ): گوسفند

دو دو ( doo doo ): جوجو

ادلی ( adali ): صندلی.

بوخ ( bokh ): بخواب. وقتی متکا و لحافش رو براش میارم هی به خودش میگه بخ! بعد دراز می کشه و دوباره بلند میشه به خودش میگه بخ! به بقیه ی عروسکاش هم پیشنهاد خواب میده.

*

دیگه میشه گفت هر روز با یه کلمه ی تازه من رو سر ذوق میاره. مثلا از چند روز قبل که این متن رو نوشتم کلماتی مثل انه ( ane ) یا همون عینک یا کل ( kol ) که همون کلاه هست، هم بهشون اضافه شده. جملاتی مثل "ماما بخ! (مامان بغلم کن)" یا "نونه دت (نون تموم شد)" "دودو دت (جوجو رفت)" رو هم میگه. حالا گاهی با هم کلی گفت و گو می کنیم و از اینکه به حرفاش گوش می کنم خیلی لذت میبره. من هم عاشق اون سخنرانی های نوک زبونی و با اعتماد به نفسشم که هی گردنش رو برام راست می کنه و با یه لبخند شاد هی پشت سر هم کلمات خودش رو ردیف می کنه و خودش هم میون صحبت قهقهه میزنه از داستانهای تخیلیش! و چطور میشه توی اون لحظه به چیز دیگه ای غیر از لذت و شادی نابی که این فسقلی به من میده فکر کرد؟

پی نوشت: دیدن عکسهای شاینای خوشگلم توی این روزهای خاکستری و میون مرور صفحات تلخ دیگه، برای من خیلی دلچسب بود. با تمام بی حس و حالی، از اونچه شیرینی این روزهای منه نوشتم شاید ما هم به لب دوستی لبخندی بنشونیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 15:39  توسط هنا  |