تبليغاتX
از این روزها ...

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

پیش نوشت: بابت تبریک ها و همدلی های همگیتون یک دنیا ممنونم. به قدری سرم گرم بود (و البته هست) که تشکر رو فراموش کردم. دلگرمی هاتون رو فراموش نمی کنم و هنوز هم به دعاهای خوبتون احتیاج دارم.

معرفی می کنم، بهار خانوم! آبجی کوچولوی سارا:

حتما بعد از بو کردن گلها حتی اگر مصنوعی هستند به به گفتن یادتون نره:

با هرچیزی که به ذهنتون میرسه می تونید اعوبت (الله اکبر) کنید و نماز بخونید! قبول باشه:

 

ژست نقاشانه:

چرا اینقدر این پاهاش کوچولوئه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 17:16  توسط هنا  | 

شاید این روزها برای سارا روزهای عبور از بحران باشه. چیزی که با وجود تمام تلاشهای من گریزناپذیره. هر روز به چشمهاش نگاه می کنم و تغییر حالتش رو به خوبی حس می کنم. هر روز به این فکر می کنم که توی سر کوچیکش چی می گذره و چه احساس ناگفتنی داره، هر روز و هر ساعت. چیزی که این روزها من رو خوشحال یا ناراحت می کنه تنها همون نگاه پس مژه های بلند و مشکی دخترکمه. با مطالبی که از عکس العمل بچه ها نسبت به خواهر یا برادر کوچیکتر خوندم به نظرم این گذر برای سارا خیلی آروم و خوب داره اتفاق میفته. با توجه به عکس العمل های خام و اشتباه های معمول اطرافیان خوشحال بودم که تنها بودم. همون حضور یک ساعته سارا در بیمارستان و دیدن برخوردهای غلط و به شدت آسیب زننده ی مردم (برای من بیشتر!) کافی بود که مطمئن بشم باید خیلی مراقبش باشم.

روز اول که در بیمارستان سپری کردیم خوشبختانه وجود دو عدد هلی کوپتر یا به قول سارا هپی کوته! که چند پرواز هم داشتند و یک عدد گربه ی رام که از اینکه سارا نزدیکش بشه نمی ترسیده به شدت کمک حال بابایی بود. ظاهرا بهش خوش می گذشته اما من می دونستم که ساعات نبود من چقدر براش سنگینه و این مساله همیشه در خواب شبانه خودش رو نشون میده. اون روز با اینکه خیلی مشکل بود اما سارا رو با وجود اصرار دوستی در کنار خودمون نگه داشتیم. نمی خواستیم غم نبود بابایی به غصه ی نبود من اضافه بشه. غروب که برگشتیم چشمهاش بهت زده بود و خسته و غمگین. می تونستم با دیدن نگاهش بشینم و گریه کنم. روز سختی رو گذرونده بود بی اون که بدونه من چرا اونجا هستم و چرا اوضاع به هم ریخته است.

یکی دو روز بعد متوجه حضور یک عروسک کوچولوی خیلی جذاب شد که یک وقتهایی از روز، مامانش رو به کار می گرفت. دلش می خواست که بهش دست بزنه و بازی کنه. دلش می خواست که هر وقتی که اون می گه شیر خوردن رو قطع کنه یا هر وقتی که اون حوصله اش سر میره پوشکش رو عوض کنیم و تفهیم این مسایل به سارا کار ساده ای نبود و من دایما در حال مشغول کردنش بودم. وقتهای شیردهی براش نقاشی می کشیدم و می کشم. شعر می خوندم و می خونم و ... اما باز هم گاهی حتی با اصرار من حاضر نبود که کاری انجام بده و یک گوشه می ایستاد و من با اون نگاه مبهوت بغض می کردم. روزهای سخت بی استراحت توجه ام به سارا بیشتر از هر وقت دیگه ای بود. کمترین توجه رو به بهار داشتم و فقط در صورت نیاز بغلش می کردم و حتی گاهی که خواب بود به اتاق می بردمش تا به قول نمی دونم کدوم کتاب ظاهرا همه چیز مثل روز اول بشه! برای این روزها اسباب بازی ها تازه کنار گذاشته بودم و با هم بازی می کردیم و هیچ چیزی برام سخت تر از دیدن سارا در اون حال نبود. 

چند روز بعد تصمیم گرفت که بلاخره یک دست اندازی به این عروسک محبوب بکنه. من این شیطنت کودکانه و معصوم رو از نگاهش می فهمیدم. حس کلافگی و در عین حال دلسوزی به هم آمیخته من رو با توان جسمی و روحی اون روزها عاجز می کرد. سعی کردم باهاش کنار بیام و اجازه بدم که کمی هم با این کوچولو ور بره اما گاهی دل توی دلم نبود که الانه که یک بلایی سر این عروسک بیاد! متوجه شدم اینطوری نمیشه و باید یک حد و مرزی برای این بازی کردن ها قایل بشم و این کار خیلی خیلی مشکل بود چون سارا حتی وقتی متوجه می شد که ما با نگاه های نگران داریم به معاینه کردنهاش نگاه می کنیم عصبی می شد و کافی بود یک عکس العمل خفیف مثل گفتن اینکه اینطوری دستش رو بگیر و ...داشتیم و یکدفعه با یک دختر یک سال و نیمه ی عصبانی و پرخاشگر مواجه می شدیم که حتی حاضر نبود بغلمون بیاد یا باهامون بازی کنه. اینها برای من هم به اندازه ی اون شکننده بود اما چاره ای نبود جز تعیین کردن حد و مرز.

اواخر هفته با هماهنگی بابایی دیگه حد و حدود رو تعیین کردیم. قرار شد در صورت چنگ زدن یا گاز گرفتن نی نی کوچولو که معمولا در ساعات شب و خستگیش و بیشتر از سر کنجکاوی در مورد عکس العمل بهار و مهم تراز اون عکس العمل ما (دقیقا به من نگاه می کرد و مثلا با دونستن اینکه گاز گرفتن ممنوعه پاهای بهار رو به سمت دهنش می برد) اتفاق میفتاد برخورد کنیم یعنی بهش بگیم که کار بدیه و با هم بریم یک دقیقه توی اتاقش بشینیم. راستش خیلی سخت بود، خیلی، اما خوشبختانه کارگر افتاد. خدا می دونه که یکی دو بار اول من حال بدتری داشتم تا سارا. می تونستم ساعتها گریه کنم، درست مثل دفعه ی اول که سارا خیلی بی قراری کرد اما خوب کم کم متوجه شد که نه اینطوری خیلی هم جذاب نیست! درست دو روز طول کشید که این مساله برطرف شد. شاید شش بار مجبور به برخورد شدیم اما کاملا براش تفهیم شد که نتیجه ی کارش نتیجه ی دلخواهش نیست. طوری که بعد از اون دو روز وقتهایی که بهار رو ناز می کرد خودش به خودش تذکر می داد که "گاز نه! گاز اوگاگ (اتاق)! گٍ یه نَکون نی نی! گٍ یه نکون!". این حرف مثل یه لیوان آب خنک بعد از یک دویدن حسابی به من می چسبید.

امروز که دو هفته ای از اومدن بهار گذشته و من هم حتما ظاهرا و باطنا حال بهتری دارم (گویا ظاهر سازی برای بچه ها چندان هم کارساز نیست!) بهار برای سارا یه عروسک ناز جذابه که البته نمیشه باهاش هر کاری کرد! هنوز باید مراقبش باشم اما دیگه چندان نگران نیستم، میگم چندان چون این راه حتما چالشهای تازه تازه برای ما داره همونطور که همچنان داریم با سارای حساس کنار می آییم تا این مرحله رو بگذرونه ولی خوب گذر از هر کدوم از این مرحله ها یه تجربه ی شیرین خواهد شد. حالا گریه های بهار رو سارا به من خبر میده، بهم میگه که بریم پوشکش رو عوض کنیم و به شیر خوردنش کلی می خنده (کلی اداش رو در میاریم!)، کنارش ژست می گیره و به من میگه که عسک عسک (عکس بنداز!) گاهی کنار هم میشینم و سه تایی با هم بازی می کنیم و وقتی سارا از ته دل به خواهرش، کارهاش، به پاهای کوچولویی که به صورتش می خورند و دستهای ظریفی که باهاشون یاالله می کنه و ... می خنده خستگی معجزه آسا از تنم در میره.

این ها هم چند لینک مربوط: بچه ی دوم مهمان ناخوانده ی بچه ی اول

تولد فرزند دوم به منزله ی استرس برای فرزند اول

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 6:32  توسط هنا  | 

آهای دختر جان! تو که بعد از پانزده بیست سال اینجا را می خوانی، تو که حتما تا بیست سال آینده موهای بور بلندت را دم اسبی بسته ای و با چشمهای قشنگت نوشته های مامانت را می خوانی، با تو هستم! یک وقت خیالات برت ندارد که عجب شیرین و گوگولی مگولی بوده ام من که مامانم همه اش داشته قربان صدقه ام می رفته و همین طور که دور سرم می گشته و تر و خشکم می کرده از اینکه بچه ای مثل من داشته دایما قند توی دلش آب می شده و کلا همه ی زندگیش عسلی می گذشته! نخیر!

در این مدت که زندگی مان داشته تغییر می کرده تمام فشارها را به جان خریده ام تا کمترین تنش در زندگی آرام تو ایجاد شود و وظیفه ام هم بوده. کسی نبوده است تا کمک دستم باشد و حداقل پیشنهاد های دوست و آشنا را رد کرده ام تا حتی جای خوابت هم عوض نشود، با همین اوضاع خودم حمامت کرده ام، هروقت خواسته ای خودم دستشویی برده امت، هروقت احساس کردم نیازداری با تمام درد و خستگی خودم را به تو رسانده ام، توجهم را به تو بیشتر کرده ام تا غمی بر دلت ننشیند و از همه ی اینها خوشحالم که وظیفه ام بوده و آرامش تو بهترین مزدم...اما دیشب درست یک ساعت تمام برای بادی دادی (بادبادک) که در خانه نداشته ایم بهانه گرفته ای! صدایت توی سرم می پیچید و برایت نقاشی می کشیدیم و بازی می کردیم و ... در ساعت خستگی همه ی مان به هیچ صراطی مستقیم نشدی که از خیر بادبادک بگذری، من می دانستم علت این بهانه ی شبانه کلافگی از تنهایی و در خانه ماندن بوده، بابایی حتی با چشمهای قرمز برای یک گشت کوچک شال و کلاه کرد تا آب و هوایی عوض کنی اما درست وقتی در خانه را باز کرد با گریه گفتی بادی دادی! و خستگی به تن همه مان نشست. آنقدر دلم می خواست که تو هم ذره ای حال من را می فهمیدی اما خوب باز هم باید مدارا می کردم تا خواب بیاید و هردویمان را نجات بدهد. کنارت که خوابیدم همین که دستت را دور کمرم حلقه کردی و خواب ناز بردت، همه ی نق و نوق هایت یادم رفت اما خوب گفتم که بدانی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 22:34  توسط هنا  | 

پوشک جفتشون رو با بابایی عوض کردیم. بعد در حالی که بهار شیر می خورد برای سارا هم شعر و کتاب می خوندم و اون از در و پنجره کلی بالا پایین می رفت و کلی حرکات آکروباتیک روی ما انجام می داد باز بابایی اومد کمک و در حالی که کتاب حسنی دستش بود و به شعر خوندن سارا و اوغال گفتنش (الاغ) می خندیدیم کنار تشک سارا خوابش برد. سارا هم کم کمک با نوازش یک دستی من خوابش برد. بهار هم سیر شده بود و سر حال و شاداب به من نگاه می کرد. همونطور که به من انرژی می داد به خواب ناز رفت و دلم نیومد که تنها عکس درست و درمونی که می شد از دو تا وروجک در حال حرکت انداخت رو با شما شریک نشم. شاید شما هم خستگی یک روز کاری از تنتون در بره!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 19:9  توسط هنا  |