نمی توانم جدیتش را نادید بگیرم. چشمهایم را به روی صورت شاداب و هیجانزده اش که گاهی فقط همین قسمت از بدنش هم قایم شده! می بندم و دنبالش می گردم. دور و بر را می گردم. با تعجب می گویم سارا کو؟! غمگینانه می گویم نیست! عزیزک من کجاست؟ رفته! سارایی من کو؟...پیدایش که می کنم انگار هر دویمان به یک اندازه به وجد می آییم که همدیگر را پیدا کرده ایم.
حالا امشب با باباییش نشسته ایم و مشغولیم آنقدر که نفهمیده ایم رفته است پشت کاناپه آرام نشسته و منتظر ما از همه جا بی خبران است که به سراغش برویم. یکباره یک صدای نازک از آن پشت مشت ها می آید: "نیست" و هی آن خوش آواترین نیست دنیا برای ما را تکرار می کند. نیست نیست نوک زبانیش که بلند می شود دوزاریم می افتد که یعنی پس چرا دنبال من نمی گردید! من نیستم!
عزیزکم بودنت شادی بخش و شورآفرین زندگی ماست. چقدر خوب که هستی!

