تبليغاتX
از این روزها ... - قد 110، زبون هم همونقدر تقریبا!

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

موقع خواب بهمن وار داره سوال می پرسه: "من که ابله مرغون گرفته بودم میکروبا رفته بودن توی دلم؟ بعد دلم چی گفته بود؟ بعد میکروبا چی گفته بودن؟ بعد بدنم چی شده بود؟ چرا اونطوری شده بود؟ چرا دیگه آبله مرغونی نمیشم؟ سحر کوچیکه اگر میکروبا برن توی بدنش آبله مرغون میگیره؟ بعد خانوم دکتر چی میگه؟ بعد چی کار می کنه؟......"

من که دیگه کم آوردم میگم: "سحر خانوم بیا بخوابیم فردا سوالات رو بپرس!"

بعد از چند لحظه سکوت یکدفعه انگار اتفاقی در حال افتادن باشه میگه: "آخه مامان سوالا دارن میان توی دهنم!!!"

*

دارم با کامپیوتر کارای مدرسه رو انجام میدم. اومده هی به زور خودش رو توی بغلم جا کنه، هی نمی تونم تایپ کنم، سر میخوره پایین. بهش میگم: "مامان جان نمیشه خوب برو پایین!" رفته پایین، پایین پام وایستاده میگه: "آخه احساس بغل دارم!"

*

رفتیم مهمونی و صاحبخونه شکلات تعارف می کنه. دخترک میگه:"من که نمی خورم دندونهام خراب میشه" سحر کوچیکه اما یکی بر میداره. یکدفعه با یک حالت چشم غره و عصبانیت به صاحبخونه می گه: "می خوای دندوناش خراب شه؟!" ما هم داستان رو برای بنده خدا تعریف می کنیم و کمی هم دخترمون رو به ملایمت تشویق. سر آخر می گه: "آخه چرا شکلات دندونا رو خراب می کنه هر جا میریم بهمون شکلات میدن؟!" بعله. واقعا چرا آخه؟

*

یک اتوی اسباب بازی هدیه گرفته. هی سوال که این رو بچرخونیم گرم میشه داغ میشه اون دگمه ش چی کار می کنه. از جوابهای من هم قانع نمیشه. بعد برگشته به من میگه: "وقتی بزرگ شدم میخوام برم کلاس. کلاس اتو کشیدن" میگم خوب چی یاد میدن؟ ادای اتو کردن رو در میاره و میگه "یاد میدن چطوری اتو کنیم چطوری داغ میشه!"

*

مجبورم کم کم هرچی یادم میاد بنویسم. از بس که هی از حرفهاش خنده ام میگیره و به سرعت هم یادم میره.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1390ساعت   توسط هنا  |