من که دیگه کم آوردم میگم: "سحر خانوم بیا بخوابیم فردا سوالات رو بپرس!"
بعد از چند لحظه سکوت یکدفعه انگار اتفاقی در حال افتادن باشه میگه: "آخه مامان سوالا دارن میان توی دهنم!!!"
*
دارم با کامپیوتر کارای مدرسه رو انجام میدم. اومده هی به زور خودش رو توی بغلم جا کنه، هی نمی تونم تایپ کنم، سر میخوره پایین. بهش میگم: "مامان جان نمیشه خوب برو پایین!" رفته پایین، پایین پام وایستاده میگه: "آخه احساس بغل دارم!"
*
رفتیم مهمونی و صاحبخونه شکلات تعارف می کنه. دخترک میگه:"من که نمی خورم دندونهام خراب میشه" سحر کوچیکه اما یکی بر میداره. یکدفعه با یک حالت چشم غره و عصبانیت به صاحبخونه می گه: "می خوای دندوناش خراب شه؟!" ما هم داستان رو برای بنده خدا تعریف می کنیم و کمی هم دخترمون رو به ملایمت تشویق. سر آخر می گه: "آخه چرا شکلات دندونا رو خراب می کنه هر جا میریم بهمون شکلات میدن؟!" بعله. واقعا چرا آخه؟
*
یک اتوی اسباب بازی هدیه گرفته. هی سوال که این رو بچرخونیم گرم میشه داغ میشه اون دگمه ش چی کار می کنه. از جوابهای من هم قانع نمیشه. بعد برگشته به من میگه: "وقتی بزرگ شدم میخوام برم کلاس. کلاس اتو کشیدن" میگم خوب چی یاد میدن؟ ادای اتو کردن رو در میاره و میگه "یاد میدن چطوری اتو کنیم چطوری داغ میشه!"
*
مجبورم کم کم هرچی یادم میاد بنویسم. از بس که هی از حرفهاش خنده ام میگیره و به سرعت هم یادم میره.


