تبليغاتX
از این روزها ... - سلام به همه خاله های وبلاگی

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

یک وقتهایی که دخترکم از خواب ناز بیدار شده و شیرش رو هم خورده و از دست اون حباب کوچولوهای توی دلش هم راحت شده٫ روی دست ما لم میده و با چنان آسودگی و رضایتی به دنیای اطرافش نگاه می کنه که فکر می کنی توی عالم هیچ مساله و دغدغه ای وجود نداره هیچ٫ همه چیز بر وفق مراده! به همین سادگی!

من هم انگار توی یک کلاس عملی رهایی ذهن و مدیتیشین و اینجور چیزا شرکت کرده باشم دلم می خواد دستم رو بگذارم زیر چونه ام و از اون همه آرامش٫ آروم بشم که یک دفعه صدای وای قلبم! آی قلبم خودم بلند میشه... آخه اونقدر دیدن این صحنه دلچسبه که حس می کنم قلبم شده مثل عکس های روی کارت پستالهای عاشقانه که یک قلب گرد و قلمبه قرمز یک تیر تیز رفته خورده وسطش!

پی نوشت۱: این رو به عنوان زنگ تفریح پست طولانی زایمان بپذیرید تا بقیه اش رو بنویسم.

پی نوشت۲: تقریبا توی زنگ تفریح هایی که سارا بهم میده به همتون سر میزنم اما راستش هنوز فرصت نمی کنم درست و حسابی پیام بگذارم چون معمولا دستم بنده!

پی نوشت۳: اگه تا حالا به دخترم ماشالله نگفتید الان بگید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 16:23  توسط هنا  |