تبليغاتX
از این روزها ... - مامان قدر دون!

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

چند شب پیش که دیگه از دیدن این دستکش نخی روی دستهای دخترکم خسته شدم و تصمیم گرفتم برای جلوگیری از پنگول کشیدنهای خانم ناخنهاش رو کوتاه کنم٫ وقتی انگشتم رو لای انگشتهاش کوچولوش گذاشتم فهمیدم دیگه مثل روزهای اول محکم و سفت نمی گیردشون و این یعنی یه قدم از دنیای قدیمش فاصله گرفته... یه طعم ملسی داشت این تغییر کوچیک٫ دیدن همین تغییر کوچیک شیرین بود اما با خودم گفتم چرا لذت گرفتن دستهاش توی دستهام و بوسیدنشون موقع شیر خوردنش رو برای چند روز از خودم گرفتم؟ یعنی تا چند وقت دیگه دستهاش اونقدر کوچیک هستند که بشه همش رو توی مشتم بگیرم و قایم کنم؟ یا تا چند وقت دیگه وقتی بغلش می کنم زودی خسته میشه و گردنش رو کج می کنه و آروم میگذاره روی شونه من و صدای نفسهای تند و تندش مثل لالایی من میشه؟ یا وقتی که پوشکش رو عوض می کنم اینطوری آروم و لرزون پا می زنه و دونه دونه هر کدوم از پاهاش رو به یک طرف دراز می کنه و دوباره جمع می کنه! یا وقتی با زبون گریه حرف میزنه و من هر کاری به ذهن بی تجربه ام میرسه انجام می دم و یکیش بلاخره آرومش می کنه٫ یه آهی از سر رضایت میکشه؟ تا کی با این زبون با من حرف میزنه یا با این آه قشنگ آرامشش رو اعلام می کنه؟ یا اصلا این نگاه های معنی دار که من مادر رو می شناسه و اینطوری ذوق زده ام می کنه چند روزه که پیداشون شده؟

آره به همون آرومی که خاکستری چشمهاش دارند تغییر می کنند همه حرکاتش دارند جاشون رو به یه کارای شیرین تر میدند! اما هیچ دوست ندارم که یک روزی این جمله " اصلا نفهمیدم چطور بزرگ شد" رو به زبون بیارم...

انگار باید قدر همین گریه هایی که گاهی معنیشون رو نمی فهمم رو بدونم٫ قدر غر هایی که خوابم رو چند پاره می کنند٫ قدر نیم ساعت تلاش برای گرفتن یک بادگلوی کوچیک٫ قدر سه بار پوشک عوض کردن در عرض دو دقیقه٫ قدر ناهار خوردن درچهار قسمت٫ قدر آشپزی کردن با یک دست و ...  

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 10:48  توسط هنا  |