تبليغاتX
از این روزها ... - وقتی سارا کوچک بود (1)

از این روزها ...

که فرشته ای توی دلم بال می زند!

وای من یک ماهم شده! کی باورش میشه من اینهمه بزرگ شده باشم؟ خودمم وقتی که جیغ میکشم تعجب می کنم که چه کارایی یاد گرفتم؟! کلی دست و پاها می زنم٫ البته مامانم دلش برای پاهای لرزون من تنگ شده٫ منم هی از خودم صدا در میارم تا دلش وا بشه. تازه از دیروز بهشم می خندم اونم نمی دونه از ذوقش چیکار کنه نمی دونه که حالا کلی شیرین کاری بلدم که کم کم رو می کنم.

وای چقدر زود میگذره ها! اون اولش من و مامانم چند روزی توی بیمارستان بودیم. خانم پرستارا خیلی مهربون بودند٫ هر وقت مامانم می خواست من رو نگه می داشتند٫ هر روز صبح هم حمومم می کردند و بعد تر و تمیز تحویل مامانم می دادند. توی آسانسور هم هی این مامان ژاپنی ها به من نگاه می کردند و تعجب می کردند. آخه بچه های خودشون یه شکل دیگه بودند و هی به من می گفتند که خیلی خوشگلم و چشم و مماغم بزرگه! مامانم هم توی دلش قند آب می شد. خلاصه با اینکه تنها بودیم کلی خوش گذشت. وقتی می اومدیم خونه مون مامانم دلش می خواست که کسانی که دوستشون داره توی خونه منتظرش باشند اما بازهم خیلی ذوق زده بود که من دارم میام خونه! می گفت چون نمیشه برام بع بعی قربونی کنند باید ماهی از آب می گرفتند! آخه این مامانم اندازه کل عمرش تو بیمارستان ماهی خورد!

بعدش مامانم و بابام با هم دیگه من رو نگه می داشتند٫ کلی با هم سه نفری کل کل می کردیم. یه وقتایی من غافلگیرشون می کردم و اونها هم اینقده بامزه هول می شدند مثلا وقتایی که حمومم می کردند و من هی وول می زدم یا گریه می کردم اما الان دیگه کلی وارد شدند. تازه منم مثل مامانم عشق آبم و کلی خوشم میاد.

از وقتی من و مامانم با هم تنها موندیم دیگه با هم کلی دوست شدیم و حرف هم رو می فهمیم. مثلا من وقتایی که مامانم رو میخوام یه نگاه خوشگل بهش می کنم که می فهمه من چیکارش دارم! اما نمی دونم چرا عوض اینکه زودتر به دادم برسه هی می خنده و قربون صدقه ام میره! 

من کلی سعی خودم رو می کنم که وقت برای مامانم نگذارما اما بازم یه وقتایی دلش میگیره٫ تلفنی هم که گزارش کارای من رو به مامان بزرگا و خاله هام میده٫ عکسام رو هم که میفرسته بازم دلش وا نمیشه! اونا هم انگار خیلی مهربونند٫ آخه هی قربون صدقه ام میرن! مامانم میگه تازه وقتی بغلم کنند خیلی کیف داره! 

دیگه چی بگم؟ هیچی دیگه من که خیلی خوشحالم که اینقده شیرینم! اونقدر که مامان بابام همه کارهامو با جون و دل انجام میدن٫ البته منم به جاش خونه شون رو پر از شادی و خنده کردم!

پی نوشت: صابره جون عکس سارا چندتا پست پایین تر هست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 12:27  توسط هنا  |