<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>از این روزها ...</title>
<link>http://myangel86.blogfa.com/</link>
<description>که فرشته ای توی دلم بال می زند!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 18 Dec 2009 03:37:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بگذار کمی هم غمگین باشم</title>
<link>http://myangel86.blogfa.com/post-192.aspx</link>
<description>
این هفته از آن هفته های پاییزی بود که صبح که چشم باز می کردی هوا خاکستری بود. نمی فهمیدی آفتاب الان کجای آسمان است و دلت می خواست پتو را بکشی روی سرت و باز در تاریکی توی رختخواب غلت بزنی و توی دلت گرم باشد که الان از اتاق بیرون نیامده ای و نوک انگشتانت یخ نزده، خیالبافی کنی و یاد دبیرستان و دانشگاه بیفتی، توی رختخواب گرم فکر کنی به آینده و خوش باشی. اما عقربه های ساعت بی اعتنا به تمام احساسات پاییزیت اعلام می کردند که کم کمک زندگی روزانه ی دو تا پیشی کوچولو دارد شروع می شود و سروصدایشان هم تایید می کرد.&lt;p&gt;*&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خاصیت هوای ابری بود یا چند شب بدخوابی یا چه می دانم هورمونهایی که همیشه از آن گوشه موشه های زندگی زنانه یک دستی برسر آدم می کشند که دلم نمی خواست از آن غار تنهایی-حالا زیر پتو هم نباشد- بیرون بزنم. دستم به گوشی تلفن نمی رفت تا همسایه و پسرکش بیایند و مجبور بشوم یک تکانی به خودم و خانه بدهم. دلم می خواست دخترکم جمله ی &quot;مامان امروز دلم نمی خواد شعر بخونم&quot; را می فهمید. دلم می خواست برای خودم ساکت باشم. بخزم یک گوشه و کتاب شعر بخوانم. در خانه را که باز می کردی عیان بود که زن خانه حالش به جا نیست. دلم می خواست حرف بزنم با دوستانم. بی بهانه باز بخندم. تجربه ام می گفت یک مادر با دخترکی که هر روز شیرین زبان تر از دیروز می شود و دخترک کوچک تری که خنده های بی بهانه و با بهانه اش تمام روز مثل جرقه می درخشد و به چشم می آید نباید غمگین بشود. باید به آینده فکر کند که خستگیش در می رود یا به اینکه این روزها روزهای خیلی شیرینی هستند. بار سنگین دستور سلامتید خدا را شکر و از هر لحظه ات لذت ببر، این روزها می گذرند خوش باش و... با عذاب وجدانشان حالم را پیچیده تر می کردند. دیشب که دخترکم برای خرید همراه باباییش رفت و خواهر کوچولویش هم خوابید یک ساعت تمام به خودم اجازه دادم تا هرچقدر می خواهم دلگیر باشم، به کسی لبخند نزنم و شعر های کودکانه نخوانم، برای کسی شاد نباشم، فکر شام و خانه ی مین گذاری شده با خرت و پرت را هم نکنم، بنشینم یک گوشه و به آن کودک کوچولوی خودم برسم. به او هم بگویم می توانی غمگین باشی و در آغوشش بگیرم. انگار فشار انکار کردن خیلی اوضاع را وخیم کرده بود و این پذیرش دلپذیر مثل باز کردن پنجره ی رو به آفتاب دلم را روشن کرد. بلند شدم و بعد از مدتها یک نماز خواندم بی آن که کسی در حال سجده رویم سرسره بازی کند یا گوشه ی چادر را آنقدر بکشد که بیشتر به نظر برسد او دارد نماز می خواند و من کنار او دارم بازی می کنم، بی آنکه با دستم گهواره ی دیگری را تکان بدهم بلاخره نمازم ناشکسته از ترس اتفاقی تمام شد و به سمت کسی ندویدم. نشستم و برای خودم به این روزها فکر کردم که محرم است و به آن که دلم برایش تنگ شده بود سلام کردم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;هنوز تیم کوچک خرید به خانه برنگشته بودند که سبک و آسوده برخاسته بودم تا برای خودم چایی دم کنم، به نظرم می آمد می توانم خانه را دوباره مرتب کنم و بنشینم یک گوشه شعر بخوانم و با خنده های دخترم بخندم.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 03:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myangel86&amp;postid=192</comments>
<dc:creator>myangel86</dc:creator>
<guid>http://myangel86.blogfa.com/post-192.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوباره باز خواهم گشت...آی! باز کن پنجره را*</title>
<link>http://myangel86.blogfa.com/post-191.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
شاید ده سال قبل بود. سالهای دانشجویی و بی خیالی. &quot;آ&quot; دوست صمیمی دوران دبیرستان که کمی از من بزرگتر بود ازدواج کرده بود و تلفن های وقت و بی وقتمون جاشون رو داده بودند به سلام و علیک های سروقتی که با ساعت ورود همسر و پخت و پز و مهمون داری و ...اینها تنظیم می شدند. باز هم برای من قابل قبول بود تا وقتی که نوگل خندانش به جمعشون اضافه شد. میشه گفت سلام و احوالپرسی به آخر نرسیده منتظر شنیدن این جمله بودم &quot;ببخشید &quot;ز&quot; بیدار شد...ببخشیدا &quot;ز&quot; واکسن زده چند روزه...ببخشید &quot;ز&quot; دستشویی داره ... &lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مامانم که گهگاه قیافه ی درهم من رو می دید با یه لحن پرتجربه و مادرانه ای می گفت: &quot;صبر کن! شرایط الانش رو درک کن! خیلی زود بر می گرده!&quot;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حالا من این روزها راه می رم و به خودم قول می دم که صبر داشته باش! برمی گرده! مامان هنا در متن زندگیه اما به خودش برمی گرده، منتظرش باش!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;*بریده ای از قصیده ی آبی خاکستری سیاه (حمید مصدق)&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 19:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myangel86&amp;postid=191</comments>
<dc:creator>myangel86</dc:creator>
<guid>http://myangel86.blogfa.com/post-191.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیست و دو ماهگی</title>
<link>http://myangel86.blogfa.com/post-190.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://img40.imagefra.me/img/img40/1/12/9/hadipic/f_m1tw26pm_2d749e8.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;گفتم بیا بخواب کنار بهار تا ازتون عکس بگیرم. گرومپی کله اش رو زده به بهار. گفتم شیشه ی بهار رو بگذار کنار اما راضی نشده. بهار رو کمی آروم کردم و فکر کردم هرچند خنده ی بهار جاش خالیه اما این هم عکس قشنگیه.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 20:33:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myangel86&amp;postid=190</comments>
<dc:creator>myangel86</dc:creator>
<guid>http://myangel86.blogfa.com/post-190.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی سارا کوچک بود (20و21)</title>
<link>http://myangel86.blogfa.com/post-189.aspx</link>
<description>
&lt;strong&gt;دخترک مهربون من &lt;/strong&gt;&lt;p&gt;با این که به نظرم دخترکم از اون دست دخترهای خیلی پراحساس و ناز و ادا نمی رسه و بیشتر حالت شیطنت داره اما گاهی هم خیلی محبتش قلمبه میشه که اون اوقات هم خالی از حالت شیطنت نیست مثلا تلویزیون مشغول پخش برنامه ی نیمه تخیلی راجع به حیوانات منقرض شده است و خیلی از جونورها مثل دایناسور ها  که نشون داده میشه کامپیوتری هستند و سارا طبق معمول جذب این برنامه شده و نمی دونه با اون همه هیجان درونش چه کنه! و من هم نگرانم که کم کم از این دایناسورهای وحشتناک بترسه و تو فکرم که چه کنم حواسش پرت شه که می بینم خانوم رفته چسبیده به تلویزیون و داره تند و تند از دایناسورها ماچ های آبدار می کنه! چیزی که برای ما اتفاق نمیفته!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;جاندار پنداری تا کجا؟!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تقریبا هربار که ما خربزه خریدیم خربزه ها به یخچال نرسیدند چون اونقدر در فراق &quot;خَ او اٍ&quot; ها (همون خربزه ها) بی تاب می شده که مجبور می شدم بدم باهاشون بازی کنه، قلشون بده، روشون پتو بکشه تا بخوابن! و سر آخر هم که خربزه ها خوابشون نبرد بگذاردشون روی پاهاش و براشون لالایی بخونه! بعد هم خربزه های شکسته رو باید از گوشه ی خونه جمع می کردم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اگر حشرات و جانورهای جورواجور تشریف بیارن خونه ی ما که دیگه هیچی! مثلا همین چند روز پیش کلی با یک عدد ملخ نسبتا بزرگ توی خونه بازی کردیم. کودک درون و بیرون من که داشت زهره ترک می شد و به روی خودش نمی آورد تا سارا خانوم به شجاعت بوسیدن آقا ملخه همینطور ادامه بده. ملخ بیچاره بلاخره یک گوشه ای بالای پرده از دست ما قایم شد تا استراحتی بکنه و سارا به این معترض بود. گفتم سارا ملخه خوابیده و رفتم سراغ کارهام. بعد از چند دقیقه دیدم دخترکم پایین پرده ایستاده و داره برای جناب مَمَخ (همون ملخ) لالایی می خونه!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بگو ماشالله&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جدیدا کتابهای مادرانه مثل &quot;همه ی مادران سالم اند اگر...&quot; یا &quot;آموزش دستشویی رفتن به کودکان&quot; رو باید از کشوی سارا پیدا کنیم. به خاطر تعداد زیاد عکس اون هم عکس بچه ها عاشقشون شده و از توصیف کارهای بچه ها لذت می بره. وقتی کتاب &quot;کلیدهای رفتار با کودکان یکساله&quot; رو کنار تخت من دید برش داشت و به عکس دخترکی که مشغول خونه سازی بود خیره شد دیدم زیر لب میگه: &quot;ماسالله! ماسالله!&quot; گاهی هم از این که اون بچه ها کنارش نیستند شاکی میشه و مثلا کتاب دست دخترک روی لگن نشسته رو می خواد و از دستشون ناراحت میشه!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;خوش تیپ مستقل&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دو ماهی هست که یک دست بلوز و شلوار سبز رنگ با تکه دوزی یک جوجه و یک سگ برای سارا خریدم و چند هفته است که به غیر از چندساعت همه اش همین لباس تن دختر منه. اگر لباس تنش نباشه یعنی به اجبار داخل ماشین لباس شویی باشه باید 10000 بار به این سوال جواب بدیم که :&quot;سٍبال جوجو کوش؟&quot; گاهی حتی از فرط محبوبیت لباس وقتی تنش هم هست همین سوال رو می پرسه و وقتی من هم در جواب میگم کوش؟ با خوشحالی میگه : &quot;تنه!&quot;. بگذریم که با چه ترفندهایی باید این لباس رو از تنش در بیاریم و خودش بیاندازدش توی ماشین لباس شویی و بعد باید بغلش کنیم تا چرخیدنش رو ببینه اما ماجرا به اینجا ختم نمیشه این لباس باید به سرعت به تن مبارک برگرده وگرنه مجبوریم همونطور خیس خیس تنشون کنیم!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;من دیگه بزرگ شدم&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;با هم داریم میریم توی اتاق که یک دفعه سارا به من و باباش میگه &quot; بو یو بی یون!&quot; (برو بیرون) و ما متعجب میگیم چرا؟ هی تند و تند با دستش ما رو بیرون می کنه و میگه بو یو بو یو! بعد هم میگه درو بست که یعنی در رو هم ببندید که ما این کار رو نمی کنیم. سریع میاد و با یک لبخند شیطون در رو هم محکم می بنده. چند دقیقه میگذره و من و آقای پدر همینطور متحیر با خودمون حدس می زنیم که چه خراب کاری در حال انجامه. میریم از حیاط خلوت و از داخل پنجره نگاهش می کنیم. دخترکم برای خودش توی اتاق راه می رفت و حرف می زد گاهی هم شعر می خوند! وقتی خلوتش هم تموم شد داد زد درو بست که باز هم یعنی بیایید در رو باز کنید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;چی فکر کردی؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد از چند روز بد غذایی وقتی بهار موقع ناهار خواب بود غذا و سارا رو برداشتم و رفتیم توی حیاط. کنار باغچه نشستیم و به سارا غذا می دادم. چند مرتبه شده بود که اضافه ی غذاها رو با هم آورده بودیم و به سارا گفته بودم که برای گنجشک ها توی باغچه می ریزیم. خیلی وقتها هم شاهد اومدن گنجشکها به باغچه هست که براش خیلی هیجان انگیزه. غذا که به آخرهاش رسید گفت بسه و بلند شد به بازی. به من ته غذا رو نشون داد و گفت گون دیشکا! که یعنی بریزیم برای گنجشکها. گفتl گشنمه خودم می خوام بخورم. رفت و برگشت و دهانش رو با اشتها باز کرد. دلم نیومد و بهش دادم. حواسم بهش نبود ام سریع برگشت و دوباره دهنش رو باز کرد. بعد از چندمرتبه نگاه کردم ببینم چطوری اینقدر زود غذا ها رو می خوره دیدم غذا رو از من تحویل می گیره و بعد میبره گوشه ی باغچه از دهنش خالی می کنه و هی هم توضیح می ده که گون دیشکا بیان بخورن!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 04:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myangel86&amp;postid=189</comments>
<dc:creator>myangel86</dc:creator>
<guid>http://myangel86.blogfa.com/post-189.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سندرم های مادرانه</title>
<link>http://myangel86.blogfa.com/post-188.aspx</link>
<description>
وقتی چندین بار به غذا سر بزنی، بعد دختر کوچیکه رو که به  نظر آرومه روی میز نهار خوری جا به جا کنی، همه ی جوانب احتیاط رو در مورد صندلی ها و پتو و تشکش چک بکنی که یک وقتی دختر بزرگه ی کنجکاو سروقتش نیاد، بعد اسباب سرگرمی بزرگه رو فراهم کنی و تا کسی امداد نخواسته بدویی به سمت دستشویی و دو قدم مونده به دستشویی یکی بگه اههه اوهوو و دوباره برگردی کوچولو رو بلند کنی شیر بدی و یک سیبی بدی دست بزرگه و بعد که اوضاع آروم شد دوباره سناریو رو تکرار کنی و این بار گریه  ی دل درد خانوم کوچولو درست در یک قدمی دستشویی میخکوبت کنه و بر گردی بلندش کنی تا احیانا باد ره گم کرده بیاد بالا و همون میون به ندای شعر بخون بزرگه پاسخ بدی و دوباره همون سناریو رو تکرار کنی و تکرار کنی و تکرار کنی تنها جمله ای که به ذهن می رسه اینه که آیا توی اون بهشت زیر پا دستشویی هم هست؟ میشه پنج دقیقه کسی اون بهشت رو کرایه کنه و من برم دستشویی؟ بعد توی دستشویی اگر تشریف نیارن پشت در و از غیبت چند دقیقه ای شاکی نشن، من گوشهام رو تیز نکنم که بیرون کی داره چی کار می کنه؟ اون جا توهم صدای گریه و نق نق نداشته باشم؟ بعد هی صدای اسباب بازی ها رو با صدای صندلی اشتباه نگیرم و هول برم نداره که دختر بزرگه رفته روی میز؟ بعد از ترس اینکه با کوچیکه باهم نیفتن چند بار صداشون نکنم و موقعیتشون رو حدس نزنم و بلاخره با خیال راحت بیام بیرون!&lt;p&gt;*&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمی دونم حالا که علم روانشناسی جندین ساله فهمیده باید به حال و احوال کودکان این موجودات کوچیک و پیچیده بیشتر بپردازه و هر روز با یک نظریه تازه و بحث جدید باری بر دوش والدین که دیگه اعتمادی به تربیت سنتی  ندارند میگذاره بهتر نیست کمی هم از سردرگمی ها و پیچیدگی های والد بودن صحبت کنه؟ از خستگی جسمی و روحی که یک زایمان همراه کودک به مادر هدیه میده، از خواسته های کوچیک و بزرگی که هرلحظه باید پاسخ داده بشن و در کنارش خواسته های ناچیز مادر که ندید گرفته میشن؟ از حرف و توصیه های ناخونده و خرده فرمایشات اطراف؟ کسی نیست که از طرز برخورد با یک مادر حرف بزنه؟ با پدرها با مادربزرگ ها و پدر بزرگ ها با آدم ها؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کاش کتابی بود با عنوان &quot;همه ی مادران سالم اند اگر...&quot; و توش به جای صحبت از کودک و رسیدگی به اون! کمی از مادر ها حرف می زد. از کلافگی های رسیدگی به بچه ها که گاهی خستگیشون هم مثل شیرینی هاشون همه ی وجود آدم رو می گیره، از سندرم های مادرانه (یکیش &lt;a href=&quot;http://golmaryam.wordpress.com/2009/11/01/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;این&lt;/a&gt;) و از انقلاب مادری که همه چیز آدم رو متحول می کنه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;*&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پی نوشت: یک ماه گذشت...سارا دوباره سارای شاداب و سرزنده شده و البته شیرین زبون! بهار به همه ی ما با دقت نگاه می کنه و برنامه ی نسبتا منظمش کارها رو برام آسون تر کرده. &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 06:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myangel86&amp;postid=188</comments>
<dc:creator>myangel86</dc:creator>
<guid>http://myangel86.blogfa.com/post-188.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://myangel86.blogfa.com/post-187.aspx</link>
<description>پیش نوشت: بابت تبریک ها و همدلی های همگیتون یک دنیا ممنونم. به قدری سرم گرم بود (و البته هست) که تشکر رو فراموش کردم. دلگرمی هاتون رو فراموش نمی کنم و هنوز هم به دعاهای خوبتون احتیاج دارم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;
معرفی می کنم، بهار خانوم! آبجی کوچولوی سارا:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://img40.imagefra.me/img/img40/2/11/5/hadipic/f_m1tv6o4m_2ac5425.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;حتما بعد از بو کردن گلها حتی اگر مصنوعی هستند به به گفتن یادتون نره:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; vspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://img39.imagefra.me/img/img39/2/11/5/hadipic/f_m1tv6hxm_f645b4a.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;با هرچیزی که به ذهنتون میرسه می تونید اعوبت (الله اکبر) کنید و نماز بخونید! قبول باشه:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;  &lt;img src=&quot;http://img03.imagefra.me/img/img03/2/11/5/hadipic/f_m1tv5n7m_f2e91a1.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;ژست نقاشانه:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;width: 100px; height: 150px;&quot; src=&quot;http://img37.imagefra.me/img/img37/2/11/5/hadipic/f_m1tv6k3m_3617365.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;چرا اینقدر این پاهاش کوچولوئه؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; vspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://img02.imagefra.me/img/img02/2/11/5/hadipic/f_m1tv6o2m_f445845.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 13:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myangel86&amp;postid=187</comments>
<dc:creator>myangel86</dc:creator>
<guid>http://myangel86.blogfa.com/post-187.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عبور از بحران</title>
<link>http://myangel86.blogfa.com/post-185.aspx</link>
<description>
شاید این روزها برای سارا روزهای عبور از بحران باشه. چیزی که با وجود تمام تلاشهای من گریزناپذیره. هر روز به چشمهاش نگاه می کنم و تغییر حالتش رو به خوبی حس می کنم. هر روز به این فکر می کنم که توی سر کوچیکش چی می گذره و چه احساس ناگفتنی داره، هر روز و هر ساعت. چیزی که این روزها من رو خوشحال یا ناراحت می کنه تنها همون نگاه پس مژه های بلند و مشکی دخترکمه. با مطالبی که از عکس العمل بچه ها نسبت به خواهر یا برادر کوچیکتر خوندم به نظرم این گذر برای سارا خیلی آروم و خوب داره اتفاق میفته. با توجه به عکس العمل های خام و اشتباه های معمول اطرافیان خوشحال بودم که تنها بودم. همون حضور یک ساعته سارا در بیمارستان و دیدن برخوردهای غلط و به شدت آسیب زننده ی مردم (برای من بیشتر!) کافی بود که مطمئن بشم باید خیلی مراقبش باشم. &lt;p&gt;روز اول که در بیمارستان سپری کردیم خوشبختانه وجود دو عدد هلی کوپتر یا به قول سارا هپی کوته! که چند پرواز هم داشتند و یک عدد گربه ی رام که از اینکه سارا نزدیکش بشه نمی ترسیده به شدت کمک حال بابایی بود. ظاهرا بهش خوش می گذشته اما من می دونستم که ساعات نبود من چقدر براش سنگینه و این مساله همیشه در خواب شبانه خودش رو نشون میده. اون روز با اینکه خیلی مشکل بود اما سارا رو با وجود اصرار دوستی در کنار خودمون نگه داشتیم. نمی خواستیم غم نبود بابایی به غصه ی نبود من اضافه بشه. غروب که برگشتیم چشمهاش بهت زده بود و خسته و غمگین. می تونستم با دیدن نگاهش بشینم و گریه کنم. روز سختی رو گذرونده بود بی اون که بدونه من چرا اونجا هستم و چرا اوضاع به هم ریخته است. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;یکی دو روز بعد متوجه حضور یک عروسک کوچولوی خیلی جذاب شد که یک وقتهایی از روز، مامانش رو به کار می گرفت. دلش می خواست که بهش دست بزنه و بازی کنه. دلش می خواست که هر وقتی که اون می گه شیر خوردن رو قطع کنه یا هر وقتی که اون حوصله اش سر میره پوشکش رو عوض کنیم و تفهیم این مسایل به سارا کار ساده ای نبود و من دایما در حال مشغول کردنش بودم. وقتهای شیردهی براش نقاشی می کشیدم و می کشم. شعر می خوندم و می خونم و ... اما باز هم گاهی حتی با اصرار من حاضر نبود که کاری انجام بده و یک گوشه می ایستاد و من با اون نگاه مبهوت بغض می کردم. روزهای سخت بی استراحت توجه ام به سارا بیشتر از هر وقت دیگه ای بود. کمترین توجه رو به بهار داشتم و فقط در صورت نیاز بغلش می کردم و حتی گاهی که خواب بود به اتاق می بردمش تا به قول نمی دونم کدوم کتاب ظاهرا همه چیز مثل روز اول بشه! برای این روزها اسباب بازی ها تازه کنار گذاشته بودم و با هم بازی می کردیم و هیچ چیزی برام سخت تر از دیدن سارا در اون حال نبود.  &lt;/p&gt;&lt;p&gt;چند روز بعد تصمیم گرفت که بلاخره یک دست اندازی به این عروسک محبوب بکنه. من این شیطنت کودکانه و معصوم رو از نگاهش می فهمیدم. حس کلافگی و در عین حال دلسوزی به هم آمیخته من رو با توان جسمی و روحی اون روزها عاجز می کرد. سعی کردم باهاش کنار بیام و اجازه بدم که کمی هم با این کوچولو ور بره اما گاهی دل توی دلم نبود که الانه که یک بلایی سر این عروسک بیاد! متوجه شدم اینطوری نمیشه و باید یک حد و مرزی برای این بازی کردن ها قایل بشم و این کار خیلی خیلی مشکل بود چون سارا حتی وقتی متوجه می شد که ما با نگاه های نگران داریم به معاینه کردنهاش نگاه می کنیم عصبی می شد و کافی بود یک عکس العمل خفیف مثل گفتن اینکه اینطوری دستش رو بگیر و ...داشتیم و یکدفعه با یک دختر یک سال و نیمه ی عصبانی و پرخاشگر مواجه می شدیم که حتی حاضر نبود بغلمون بیاد یا باهامون بازی کنه. اینها برای من هم به اندازه ی اون شکننده بود اما چاره ای نبود جز تعیین کردن حد و مرز.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اواخر هفته با هماهنگی بابایی دیگه حد و حدود رو تعیین کردیم. قرار شد در صورت چنگ زدن یا گاز گرفتن نی نی کوچولو که معمولا در ساعات شب و خستگیش و بیشتر از سر کنجکاوی در مورد عکس العمل بهار و مهم تراز اون عکس العمل ما (دقیقا به من نگاه می کرد و مثلا با دونستن اینکه گاز گرفتن ممنوعه پاهای بهار رو به سمت دهنش می برد) اتفاق میفتاد برخورد کنیم یعنی بهش بگیم که کار بدیه و با هم بریم یک دقیقه توی اتاقش بشینیم. راستش خیلی سخت بود، خیلی، اما خوشبختانه کارگر افتاد. خدا می دونه که یکی دو بار اول من حال بدتری داشتم تا سارا. می تونستم ساعتها گریه کنم، درست مثل دفعه ی اول که سارا خیلی بی قراری کرد اما خوب کم کم متوجه شد که نه اینطوری خیلی هم جذاب نیست! درست دو روز طول کشید که این مساله برطرف شد. شاید شش بار مجبور به برخورد شدیم اما کاملا براش تفهیم شد که نتیجه ی کارش نتیجه ی دلخواهش نیست. طوری که بعد از اون دو روز وقتهایی که بهار رو ناز می کرد خودش به خودش تذکر می داد که &quot;گاز نه! گاز اوگاگ (اتاق)! گٍ یه نَکون نی نی! گٍ یه نکون!&quot;. این حرف مثل یه لیوان آب خنک بعد از یک دویدن حسابی به من می چسبید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امروز که دو هفته ای از اومدن بهار گذشته و من هم حتما ظاهرا و باطنا حال بهتری دارم (گویا ظاهر سازی برای بچه ها چندان هم کارساز نیست!) بهار برای سارا یه عروسک ناز جذابه که البته نمیشه باهاش هر کاری کرد! هنوز باید مراقبش باشم اما دیگه چندان نگران نیستم، میگم چندان چون این راه حتما چالشهای تازه تازه برای ما داره همونطور که همچنان داریم با سارای حساس کنار می آییم تا این مرحله رو بگذرونه ولی خوب گذر از هر کدوم از این مرحله ها یه تجربه ی شیرین خواهد شد. حالا گریه های بهار رو سارا به من خبر میده، بهم میگه که بریم پوشکش رو عوض کنیم و به شیر خوردنش کلی می خنده (کلی اداش رو در میاریم!)، کنارش ژست می گیره و به من میگه که عسک عسک (عکس بنداز!) گاهی کنار هم میشینم و سه تایی با هم بازی می کنیم و وقتی سارا از ته دل به خواهرش، کارهاش، به پاهای کوچولویی که به صورتش می خورند و دستهای ظریفی که باهاشون یاالله می کنه و ... می خنده خستگی معجزه آسا از تنم در میره. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;این ها هم چند لینک مربوط: &lt;a href=&quot;http://my.opera.com/ramezani/blog/show.dml/396600&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;بچه ی دوم مهمان ناخوانده ی بچه ی اول &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.iranhall.com/health/shownews/?newsid=2156&quot;&gt;تولد فرزند دوم به منزله ی استرس برای فرزند اول&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 03:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myangel86&amp;postid=185</comments>
<dc:creator>myangel86</dc:creator>
<guid>http://myangel86.blogfa.com/post-185.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://myangel86.blogfa.com/post-184.aspx</link>
<description>آهای دختر جان! تو که بعد از پانزده بیست سال اینجا را می خوانی، تو که حتما تا بیست سال آینده موهای بور بلندت را دم اسبی بسته ای و با چشمهای قشنگت نوشته های مامانت را می خوانی، با تو هستم! یک وقت خیالات برت ندارد که عجب شیرین و گوگولی مگولی بوده ام من که مامانم همه اش داشته قربان صدقه ام می رفته و همین طور که دور سرم می گشته و تر و خشکم می کرده از اینکه بچه ای مثل من داشته دایما قند توی دلش آب می شده و کلا همه ی زندگیش عسلی می گذشته! نخیر! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;در این مدت که زندگی مان داشته تغییر می کرده تمام فشارها را به جان خریده ام تا کمترین تنش در زندگی آرام تو ایجاد شود و وظیفه ام هم بوده. کسی نبوده است تا کمک دستم باشد و حداقل پیشنهاد های دوست و آشنا را رد کرده ام تا حتی جای خوابت هم عوض نشود، با همین اوضاع خودم حمامت کرده ام، هروقت خواسته ای خودم دستشویی برده امت، هروقت احساس کردم نیازداری با تمام درد و خستگی خودم را به تو رسانده ام، توجهم را به تو بیشتر کرده ام تا غمی بر دلت ننشیند و از همه ی اینها خوشحالم که وظیفه ام بوده و آرامش تو بهترین مزدم...اما دیشب درست یک ساعت تمام برای بادی دادی (بادبادک) که در خانه نداشته ایم بهانه گرفته ای! صدایت توی سرم می پیچید و برایت نقاشی می کشیدیم و بازی می کردیم و ... در ساعت خستگی همه ی مان به هیچ صراطی مستقیم نشدی که از خیر بادبادک بگذری، من می دانستم علت این بهانه ی شبانه کلافگی از تنهایی و در خانه ماندن بوده، بابایی حتی با چشمهای قرمز برای یک گشت کوچک شال و کلاه کرد تا آب و هوایی عوض کنی اما درست وقتی در خانه را باز کرد با گریه گفتی بادی دادی! و خستگی به تن همه مان نشست. آنقدر دلم می خواست که تو هم ذره ای حال من را می فهمیدی اما خوب باز هم باید مدارا می کردم تا خواب بیاید و هردویمان را نجات بدهد. کنارت که خوابیدم همین که دستت را دور کمرم حلقه کردی و خواب ناز بردت، همه ی نق و نوق هایت یادم رفت اما خوب گفتم که بدانی!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 19:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myangel86&amp;postid=184</comments>
<dc:creator>myangel86</dc:creator>
<guid>http://myangel86.blogfa.com/post-184.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواهران کوچک</title>
<link>http://myangel86.blogfa.com/post-183.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://img03.imagefra.me/img/img03/2/10/14/hadipic/f_m1tv6n0m_fa845a2.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;پوشک جفتشون رو با بابایی عوض کردیم. بعد در حالی که بهار شیر می خورد برای سارا هم شعر و کتاب می خوندم و اون از در و پنجره کلی بالا پایین می رفت و کلی حرکات آکروباتیک روی ما انجام می داد باز بابایی اومد کمک و در حالی که کتاب حسنی دستش بود و به شعر خوندن سارا و اوغال گفتنش (الاغ) می خندیدیم کنار تشک سارا خوابش برد. سارا هم کم کمک با نوازش یک دستی من خوابش برد. بهار هم سیر شده بود و سر حال و شاداب به من نگاه می کرد. همونطور که به من انرژی می داد به خواب ناز رفت و دلم نیومد که تنها عکس درست و درمونی که می شد از دو تا وروجک در حال حرکت انداخت رو با شما شریک نشم. شاید شما هم خستگی یک روز کاری از تنتون در بره!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 15:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myangel86&amp;postid=183</comments>
<dc:creator>myangel86</dc:creator>
<guid>http://myangel86.blogfa.com/post-183.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سارا خواهر شد...</title>
<link>http://myangel86.blogfa.com/post-182.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 13:01:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myangel86&amp;postid=182</comments>
<dc:creator>myangel86</dc:creator>
<guid>http://myangel86.blogfa.com/post-182.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
