<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>از این روزها ...</title>
<link>http://myangel86.blogfa.com/</link>
<description>که فرشته ای توی دلم بال می زند!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 05 Nov 2009 13:45:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://myangel86.blogfa.com/post-187.aspx</link>
<description>پیش نوشت: بابت تبریک ها و همدلی های همگیتون یک دنیا ممنونم. به قدری سرم گرم بود (و البته هست) که تشکر رو فراموش کردم. دلگرمی هاتون رو فراموش نمی کنم و هنوز هم به دعاهای خوبتون احتیاج دارم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;
معرفی می کنم، بهار خانوم! آبجی کوچولوی سارا:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://img40.imagefra.me/img/img40/2/11/5/hadipic/f_m1tv6o4m_2ac5425.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;حتما بعد از بو کردن گلها حتی اگر مصنوعی هستند به به گفتن یادتون نره:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; vspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://img39.imagefra.me/img/img39/2/11/5/hadipic/f_m1tv6hxm_f645b4a.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;با هرچیزی که به ذهنتون میرسه می تونید اعوبت (الله اکبر) کنید و نماز بخونید! قبول باشه:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;  &lt;img src=&quot;http://img03.imagefra.me/img/img03/2/11/5/hadipic/f_m1tv5n7m_f2e91a1.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;ژست نقاشانه:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;width: 100px; height: 150px;&quot; src=&quot;http://img37.imagefra.me/img/img37/2/11/5/hadipic/f_m1tv6k3m_3617365.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;چرا اینقدر این پاهاش کوچولوئه؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; vspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://img02.imagefra.me/img/img02/2/11/5/hadipic/f_m1tv6o2m_f445845.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 13:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myangel86&amp;postid=187</comments>
<dc:creator>myangel86</dc:creator>
<guid>http://myangel86.blogfa.com/post-187.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عبور از بحران</title>
<link>http://myangel86.blogfa.com/post-185.aspx</link>
<description>
شاید این روزها برای سارا روزهای عبور از بحران باشه. چیزی که با وجود تمام تلاشهای من گریزناپذیره. هر روز به چشمهاش نگاه می کنم و تغییر حالتش رو به خوبی حس می کنم. هر روز به این فکر می کنم که توی سر کوچیکش چی می گذره و چه احساس ناگفتنی داره، هر روز و هر ساعت. چیزی که این روزها من رو خوشحال یا ناراحت می کنه تنها همون نگاه پس مژه های بلند و مشکی دخترکمه. با مطالبی که از عکس العمل بچه ها نسبت به خواهر یا برادر کوچیکتر خوندم به نظرم این گذر برای سارا خیلی آروم و خوب داره اتفاق میفته. با توجه به عکس العمل های خام و اشتباه های معمول اطرافیان خوشحال بودم که تنها بودم. همون حضور یک ساعته سارا در بیمارستان و دیدن برخوردهای غلط و به شدت آسیب زننده ی مردم (برای من بیشتر!) کافی بود که مطمئن بشم باید خیلی مراقبش باشم. &lt;p&gt;روز اول که در بیمارستان سپری کردیم خوشبختانه وجود دو عدد هلی کوپتر یا به قول سارا هپی کوته! که چند پرواز هم داشتند و یک عدد گربه ی رام که از اینکه سارا نزدیکش بشه نمی ترسیده به شدت کمک حال بابایی بود. ظاهرا بهش خوش می گذشته اما من می دونستم که ساعات نبود من چقدر براش سنگینه و این مساله همیشه در خواب شبانه خودش رو نشون میده. اون روز با اینکه خیلی مشکل بود اما سارا رو با وجود اصرار دوستی در کنار خودمون نگه داشتیم. نمی خواستیم غم نبود بابایی به غصه ی نبود من اضافه بشه. غروب که برگشتیم چشمهاش بهت زده بود و خسته و غمگین. می تونستم با دیدن نگاهش بشینم و گریه کنم. روز سختی رو گذرونده بود بی اون که بدونه من چرا اونجا هستم و چرا اوضاع به هم ریخته است. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;یکی دو روز بعد متوجه حضور یک عروسک کوچولوی خیلی جذاب شد که یک وقتهایی از روز، مامانش رو به کار می گرفت. دلش می خواست که بهش دست بزنه و بازی کنه. دلش می خواست که هر وقتی که اون می گه شیر خوردن رو قطع کنه یا هر وقتی که اون حوصله اش سر میره پوشکش رو عوض کنیم و تفهیم این مسایل به سارا کار ساده ای نبود و من دایما در حال مشغول کردنش بودم. وقتهای شیردهی براش نقاشی می کشیدم و می کشم. شعر می خوندم و می خونم و ... اما باز هم گاهی حتی با اصرار من حاضر نبود که کاری انجام بده و یک گوشه می ایستاد و من با اون نگاه مبهوت بغض می کردم. روزهای سخت بی استراحت توجه ام به سارا بیشتر از هر وقت دیگه ای بود. کمترین توجه رو به بهار داشتم و فقط در صورت نیاز بغلش می کردم و حتی گاهی که خواب بود به اتاق می بردمش تا به قول نمی دونم کدوم کتاب ظاهرا همه چیز مثل روز اول بشه! برای این روزها اسباب بازی ها تازه کنار گذاشته بودم و با هم بازی می کردیم و هیچ چیزی برام سخت تر از دیدن سارا در اون حال نبود.  &lt;/p&gt;&lt;p&gt;چند روز بعد تصمیم گرفت که بلاخره یک دست اندازی به این عروسک محبوب بکنه. من این شیطنت کودکانه و معصوم رو از نگاهش می فهمیدم. حس کلافگی و در عین حال دلسوزی به هم آمیخته من رو با توان جسمی و روحی اون روزها عاجز می کرد. سعی کردم باهاش کنار بیام و اجازه بدم که کمی هم با این کوچولو ور بره اما گاهی دل توی دلم نبود که الانه که یک بلایی سر این عروسک بیاد! متوجه شدم اینطوری نمیشه و باید یک حد و مرزی برای این بازی کردن ها قایل بشم و این کار خیلی خیلی مشکل بود چون سارا حتی وقتی متوجه می شد که ما با نگاه های نگران داریم به معاینه کردنهاش نگاه می کنیم عصبی می شد و کافی بود یک عکس العمل خفیف مثل گفتن اینکه اینطوری دستش رو بگیر و ...داشتیم و یکدفعه با یک دختر یک سال و نیمه ی عصبانی و پرخاشگر مواجه می شدیم که حتی حاضر نبود بغلمون بیاد یا باهامون بازی کنه. اینها برای من هم به اندازه ی اون شکننده بود اما چاره ای نبود جز تعیین کردن حد و مرز.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اواخر هفته با هماهنگی بابایی دیگه حد و حدود رو تعیین کردیم. قرار شد در صورت چنگ زدن یا گاز گرفتن نی نی کوچولو که معمولا در ساعات شب و خستگیش و بیشتر از سر کنجکاوی در مورد عکس العمل بهار و مهم تراز اون عکس العمل ما (دقیقا به من نگاه می کرد و مثلا با دونستن اینکه گاز گرفتن ممنوعه پاهای بهار رو به سمت دهنش می برد) اتفاق میفتاد برخورد کنیم یعنی بهش بگیم که کار بدیه و با هم بریم یک دقیقه توی اتاقش بشینیم. راستش خیلی سخت بود، خیلی، اما خوشبختانه کارگر افتاد. خدا می دونه که یکی دو بار اول من حال بدتری داشتم تا سارا. می تونستم ساعتها گریه کنم، درست مثل دفعه ی اول که سارا خیلی بی قراری کرد اما خوب کم کم متوجه شد که نه اینطوری خیلی هم جذاب نیست! درست دو روز طول کشید که این مساله برطرف شد. شاید شش بار مجبور به برخورد شدیم اما کاملا براش تفهیم شد که نتیجه ی کارش نتیجه ی دلخواهش نیست. طوری که بعد از اون دو روز وقتهایی که بهار رو ناز می کرد خودش به خودش تذکر می داد که &quot;گاز نه! گاز اوگاگ (اتاق)! گٍ یه نَکون نی نی! گٍ یه نکون!&quot;. این حرف مثل یه لیوان آب خنک بعد از یک دویدن حسابی به من می چسبید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امروز که دو هفته ای از اومدن بهار گذشته و من هم حتما ظاهرا و باطنا حال بهتری دارم (گویا ظاهر سازی برای بچه ها چندان هم کارساز نیست!) بهار برای سارا یه عروسک ناز جذابه که البته نمیشه باهاش هر کاری کرد! هنوز باید مراقبش باشم اما دیگه چندان نگران نیستم، میگم چندان چون این راه حتما چالشهای تازه تازه برای ما داره همونطور که همچنان داریم با سارای حساس کنار می آییم تا این مرحله رو بگذرونه ولی خوب گذر از هر کدوم از این مرحله ها یه تجربه ی شیرین خواهد شد. حالا گریه های بهار رو سارا به من خبر میده، بهم میگه که بریم پوشکش رو عوض کنیم و به شیر خوردنش کلی می خنده (کلی اداش رو در میاریم!)، کنارش ژست می گیره و به من میگه که عسک عسک (عکس بنداز!) گاهی کنار هم میشینم و سه تایی با هم بازی می کنیم و وقتی سارا از ته دل به خواهرش، کارهاش، به پاهای کوچولویی که به صورتش می خورند و دستهای ظریفی که باهاشون یاالله می کنه و ... می خنده خستگی معجزه آسا از تنم در میره. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;این ها هم چند لینک مربوط: &lt;a href=&quot;http://my.opera.com/ramezani/blog/show.dml/396600&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;بچه ی دوم مهمان ناخوانده ی بچه ی اول &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.iranhall.com/health/shownews/?newsid=2156&quot;&gt;تولد فرزند دوم به منزله ی استرس برای فرزند اول&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 03:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myangel86&amp;postid=185</comments>
<dc:creator>myangel86</dc:creator>
<guid>http://myangel86.blogfa.com/post-185.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://myangel86.blogfa.com/post-184.aspx</link>
<description>آهای دختر جان! تو که بعد از پانزده بیست سال اینجا را می خوانی، تو که حتما تا بیست سال آینده موهای بور بلندت را دم اسبی بسته ای و با چشمهای قشنگت نوشته های مامانت را می خوانی، با تو هستم! یک وقت خیالات برت ندارد که عجب شیرین و گوگولی مگولی بوده ام من که مامانم همه اش داشته قربان صدقه ام می رفته و همین طور که دور سرم می گشته و تر و خشکم می کرده از اینکه بچه ای مثل من داشته دایما قند توی دلش آب می شده و کلا همه ی زندگیش عسلی می گذشته! نخیر! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;در این مدت که زندگی مان داشته تغییر می کرده تمام فشارها را به جان خریده ام تا کمترین تنش در زندگی آرام تو ایجاد شود و وظیفه ام هم بوده. کسی نبوده است تا کمک دستم باشد و حداقل پیشنهاد های دوست و آشنا را رد کرده ام تا حتی جای خوابت هم عوض نشود، با همین اوضاع خودم حمامت کرده ام، هروقت خواسته ای خودم دستشویی برده امت، هروقت احساس کردم نیازداری با تمام درد و خستگی خودم را به تو رسانده ام، توجهم را به تو بیشتر کرده ام تا غمی بر دلت ننشیند و از همه ی اینها خوشحالم که وظیفه ام بوده و آرامش تو بهترین مزدم...اما دیشب درست یک ساعت تمام برای بادی دادی (بادبادک) که در خانه نداشته ایم بهانه گرفته ای! صدایت توی سرم می پیچید و برایت نقاشی می کشیدیم و بازی می کردیم و ... در ساعت خستگی همه ی مان به هیچ صراطی مستقیم نشدی که از خیر بادبادک بگذری، من می دانستم علت این بهانه ی شبانه کلافگی از تنهایی و در خانه ماندن بوده، بابایی حتی با چشمهای قرمز برای یک گشت کوچک شال و کلاه کرد تا آب و هوایی عوض کنی اما درست وقتی در خانه را باز کرد با گریه گفتی بادی دادی! و خستگی به تن همه مان نشست. آنقدر دلم می خواست که تو هم ذره ای حال من را می فهمیدی اما خوب باز هم باید مدارا می کردم تا خواب بیاید و هردویمان را نجات بدهد. کنارت که خوابیدم همین که دستت را دور کمرم حلقه کردی و خواب ناز بردت، همه ی نق و نوق هایت یادم رفت اما خوب گفتم که بدانی!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 19:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myangel86&amp;postid=184</comments>
<dc:creator>myangel86</dc:creator>
<guid>http://myangel86.blogfa.com/post-184.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواهران کوچک</title>
<link>http://myangel86.blogfa.com/post-183.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://img03.imagefra.me/img/img03/2/10/14/hadipic/f_m1tv6n0m_fa845a2.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;پوشک جفتشون رو با بابایی عوض کردیم. بعد در حالی که بهار شیر می خورد برای سارا هم شعر و کتاب می خوندم و اون از در و پنجره کلی بالا پایین می رفت و کلی حرکات آکروباتیک روی ما انجام می داد باز بابایی اومد کمک و در حالی که کتاب حسنی دستش بود و به شعر خوندن سارا و اوغال گفتنش (الاغ) می خندیدیم کنار تشک سارا خوابش برد. سارا هم کم کمک با نوازش یک دستی من خوابش برد. بهار هم سیر شده بود و سر حال و شاداب به من نگاه می کرد. همونطور که به من انرژی می داد به خواب ناز رفت و دلم نیومد که تنها عکس درست و درمونی که می شد از دو تا وروجک در حال حرکت انداخت رو با شما شریک نشم. شاید شما هم خستگی یک روز کاری از تنتون در بره!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 15:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myangel86&amp;postid=183</comments>
<dc:creator>myangel86</dc:creator>
<guid>http://myangel86.blogfa.com/post-183.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سارا خواهر شد...</title>
<link>http://myangel86.blogfa.com/post-182.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 13:01:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myangel86&amp;postid=182</comments>
<dc:creator>myangel86</dc:creator>
<guid>http://myangel86.blogfa.com/post-182.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://myangel86.blogfa.com/post-180.aspx</link>
<description>
بارها از مادرها شنیده بودم که سال اول سال مشکل و پرکاری برای مادره. شب بیداری، شیردهی، تر و خشک کردنهای مداوم، غذای کمکی و واکسن و ... البته کمتر کسی به همین راحتی که این ها رو ردیف می کرد، شیرین کاری های روز به روز این سال رو می شمرد. &lt;p&gt;حالا که سارا بیست ماهه شده، به نظرم سال اول زندگی بچه ها سال طلاییه. سال اول زندگی فرزندت تکلیف و وظیفه ات مشخصه: &quot;آغوش باز و آغوش باز و آغوش باز!&quot;&lt;/p&gt;&lt;p&gt; می دونی که گریه و ناراحتیش چه معنی میده، اگر ندونی هم علت های محدودی داره و پاسخ دادن به اون هرچقدر هم سخت و توانفرسا باشه یا محبت یا شیر یا احتیاج به تعویض یا سرگرم کردن و اگر خدای نکرده درد و ناراحتی وجود داشته باشه نوازش و مداراست. اما درست وقتی بچه ات شروع به درک خودش و دنیای اطرافش می کنه و حس افتخار و لذت فهم همون نوزاد کوچولو نصیبت میشه کار هم شروع میشه. کم کم باید گاو نر و مرد کهن و اینها بشی تا بدونی به کدوم خواسته ی این انسان کوچولو باید چه طور پاسخ داد و عکس العمل مناسب هر رفتار چی هست و البته این بار هم شیرینی درست برخورد کردن هرچقدر هم ذهنفرسا! باشه قابل توصیف نیست منتها به شرطی که بدونی باید چه کنی!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;*&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مطالبی در رابطه با فرزند دوم و تجربیاتم تا همین جای کار بود که دوست داشتم به مرور بنویسم. مطلب اولش در لپ تاپ به کما رفته ام ثبت شده که هنوز منتظر درمانه. عنوانش بود &quot;فرزند دوم چرا چگونه شاید اما اگر...&quot; راستش من اول اینجا نوشتم که کاش همه ی مامانها یه مطلبی راجع به فرزند دوم می نوشتند و مجموعه ی خوبی برای همه می شد، اما پشیمون شدم. آخه اگر اون همون پست که اتفاقا راجع به نظرات و برخورد دیگران بود رو داشتم و منتشر می کردم متوجه می شدید. من خودم الان یک مجموعه ی کامل از انواع کامنتهام و تقریبا ظرفیتم تکمیله! و منظورم این بود که به عنوان یه پست مفید کسی اگر اطلاعی تجربه ای چیزی داره در وبلاگ خودش بنویسه که خوب هر کس صلاح بدونه خودش این کار رو می کنه. پس بدین ترتیب اصلاح می شود که در هر حال و در هر مورد&quot;صلاح مملکت خویش خسروان دانند&quot;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;*&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی اون مطلب اول رو می نوشتم به ذهنم رسید که &quot;ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد!&quot; دیدم با اینکه این روزها جسم و ذهن پرکار و خسته ای دارم هنوز کار به این جاها نرسیده که عنوان اینقدر خون و خونریزی داشته باشه :))&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 19:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myangel86&amp;postid=180</comments>
<dc:creator>myangel86</dc:creator>
<guid>http://myangel86.blogfa.com/post-180.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هم صحبت کوچولوی من (2)</title>
<link>http://myangel86.blogfa.com/post-178.aspx</link>
<description>
بلاخره باز هم سلام! این دختر ایی سم خوابیده و من در حالیکه هنوز یک نفر
و نصفیم در
حال مصرف کوپن استفاده از لپ تاپ بابایی در آخر هفته هستم. دوماهی
هست که پست &quot;وقتی سارا کوچک بود&quot; ننوشتم و تا بیست ماهه شدن و البته خواهر
شدنش چیزی باقی نمونده. شاید اینطور وقتها پراکنده نوشتن راحت ترین کار
باشه برای ثبت قسمتی از شیرین کاری هایی که تند و تند دارند می گذرند و جاشون رو به خوشمزگی دیگه میدن.
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;گزارشگر کوچک:&lt;/strong&gt; مهمونهای خونه ی ما باید یادشون باشه اگر احیانا
گذرشون به دستشویی بیفته، یک گزارشگر کوچولو اول میاد به بقیه با یک حالت
پرسشگر میگه: &quot;فلانی (مثلا بابابو یعنی باباجون) نیست؟!&quot; بعد خودش هم
میگه: &quot;کداست؟ (کجاست)&quot; و یکدفعه جفت دستهاش رو می کوبه به پشت پوشکش و
میگه: &quot;دیش!&quot; و با غلظت تمام هم ادامه میده: &quot;اوف اوف!&quot; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;دست و دل باز:&lt;/strong&gt;
من مشغول ظرف شستن بودم و پشتم به سارایی که با چند تا پسته مشغول بود.
یکدفعه گفت: &quot;بیا! بیا! پیسته!&quot; برگشتم ببینم چی میگه. فکر کردم دخترم
خواسته من یک خستگی در کنم دیدم روی صحبتش به گوشه ی کابینته و همینطور
ادامه میده. دخترم به جناب مگس پسته تعارف می کرد. گاهی اگر گذر این جناب
به سر سفره هم بیفته که حتما میگه &quot;بیا! گاخ گو&quot; (همون قاشق) رو هم بگیر و
میل کن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;مال دنیا عزیزه:&lt;/strong&gt; سارا از اون دست
بچه هاییه که حساسیت زیادی نسبت به اموالش نداره و به عقیده ی بعضی ها چون
کسی نبوده که ازش بگیره اینطوره؟! نمیدونم. اما به هر حال مال دنیا عزیزه
و دخترم چند وقته یاد گرفته بعضی چیزها رو بچسبونه به سینه اش و بگه &quot;اینو
منه&quot; یعنی این مال منه. البته غالبا یکی قاشقه و یکی مداد نقاشی.
همیشه دوتا قاشق توی بشقابش هست که همون اول کار اونی که دوست داره رو
برمیداره برای خودش و دیگری رو به من میده. همینطور مداد های نقاشی رو بین
خودش و من یا شریک بازیش تقسیم می کنه. از دیگر جنبه های مالدوستیش اینکه
منزل مادربزرگ علاقه مند شده بود که تمام دمپایی ها و کفش ها رو از بالکن
به حیاط پرت کنه. این میون نکته ی دیدنی این بود که وقتی بالکن از هرچی
پاپوشه خالی می شد یک جفت کفش صورتی اون گوشه باقی می موند و هرچی ما
اصرار می کردیم که خوب حالا لااقل بَپوش (همون کفش) های خودت رو هم بیانداز پایین قبول نمی کرد!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;کی بود زنگ نزد:&lt;/strong&gt; کافیه که دستش به آیفون یا گوشی برسه. میگه &quot;الو! کیه؟ خالیه!&quot; خالی همون خاله است. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;رمز گشایی کن:&lt;/strong&gt; کلمات حتما توسطش چشیده میشن اما من از
کلمات به ظاهر کج و کوله اش اونقدر کیف می کنم که نگو! مثلا بفرمایید رمز
گشایی کنید از این جمله: &quot;مامان! اودٍس تابات!&quot; (odes tabat). حس خوشایند
و خودخواهانه ایه که این کلمه ها و جمله ها رو فقط خودم می فهمم. به قول
مامانم زبون لال رو مامانش می دونه! حالا اون جمله یعنی مامان! ساعت
(اودٍس) تاب تاب (تابات) می کنه. منظورش پاندول ساعته که مثل تاب این طرف
و اون طرف میره. یا این کلمه ها:&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;


&lt;p&gt;پیش دَت: پیش بند. پیش بندهای کوچیک رو دیگه قبول نداره و ما
چند وقته از تی شرت های اسقاطی به عنوان پیش بندهای محبوب استفاده می کنیم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پٍداده: پیاده روی. غروبها نیم ساعتی رو همراه بابایی به گردش شبانه میره.
بعد گزارش پریدن جناب ملخ و کشتن شوشت (سوسک) و بوس کردن گوگوخ (گلرخ)
دختر همسایه و درخشیدن ماه و سٍتاده (ستاره) رو برای من تعریف می کنه.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بوت: توپ. دخترم دیگه به توپ نمیگه پویی. در عوض فکر می کنه هندونه و طالبی هم
توپ هستند. یک عمری گفتیم دخترم بیا این ها رو پوست بکنیم و بخوریم ببین
که توپ نیستند، حالا توپ هاش رو میاره و میگه &quot;بوست! بوست!&quot; که اینها رو
هم پوست بکنیم و بخوریم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تَسبه: چسب. باز کردن چسب پوشک یکی از جذاب ترین کارهاست.
گاهی اگر خیلی حوصله اش سر بره و پوشکش مشکل داشته باشه کلش رو باز می کنه
و برای من هدیه میاره! یا مستقیم میاندازدش توی آخ آخ ها (سطل آشغال).
کندن برچسب وسایلی که تازه خریده شدن هم سرگرمی جدیده. گاهی که با تسبه
درگیر میشه و جناب چسب بی خیال نمیشه با تحکم بهش میگه: &quot;تسبه نکون&quot; (چسبه
نکن!)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بٍییم
بیون: بریم بیرون. این رو در حالیکه به در آویزون شده میگه. یعنی حوصله ام
از شما و این چهار دیواری و تمام خرابکاری های ممکن توی خونه سر رفته.
بریم یک کمی هوا بخورم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بای بای: وای وای. وقتی کتابی رو پاره می کنه در حالی که یک دستش رو گذاشته روی لپش و مثلا خیلی هم ناراحته با تاسف هی میگه بای بای.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مَموخ:
دماغ. چند روزه سرما خورده و وقتی بینیش کیپ میشه یا وقتی یک دستمال کاغذی
گیر میاره میاد پیش من و بینیش رو مثل موش موشکها جمع می کنه تا تر و
تمیزش کنم. اونقدر خوشمزه این کار رو می کنه که من هیچ تلاشی برای مودبانه
تر! کردن این کلمه و این کارش نمی کنم. اگر کسی رو هم ببینه و توجهش رو جلب کنه حتما کل صورتش رو منجمله مموخش رو تشریح می کنه! یعنی اگر شما رو دید و هی گفت: گوش/ تٍشم (چشم)/ اَبو (ابرو)/ دَدون (دندون)/ مموخ و هی با دست نوازشتون کرد و این مناطق رو نشونه رفت، بدونید خیلی دوست داشتنی هستید!&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کٍباک: کتاب. توی رختخواب شعر می خونم. شعر اَسَیی (همون
حسنی) رو. کتاب جلوی روم نیست و نمی دونم کجاست. هی بین شعر میگه کباک!
کباک. هرچی میگم مامان جان حفظم به جان خودم بی خیال بیا بخوابیم. نمیشه!
باید کتاب رو بیاریم.&lt;/p&gt;




&lt;p&gt;بَلیدا: پنیر و طالبی. نمی دونم چه ارتباطی داره؟!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کَ گیگ: ته دیگ. بیشتر محبوبیتش به این خاطره که با دست می تونه بخوره.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گیگ: گیر. معمولا با صدای بلند و ناراحت این رو میشنویم. یعنی پشت مبل گیر کردم. سیم تلفن رو کشیدم رفته پشت میز و بیرون نمیاد و خلاصه بیایید کمک!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شوپ: سوپ. به سرعت بعدش ادای هورت کشیدن رو هم در میاره و می گه به به!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اَس دو: عصا. این هم از آثار سفر به خونه ی بابابزرگ.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گوس دَت: گوسفند یا همون بع بعی اصلاح شده که عاشقانه دوستش داره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاف: گاو. به سرعت هم بعدش خیلی جدی تر از خود جناب گاو میگه: ماو.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقت و ذهنم یاری نمی کنند که همه شون رو بنویسم اما دوست داشتنی ترین همراهی ها رو با هم صحبتیش به من هدیه میده. خستگیم در میره که روزی ده ها بار از گوشه و کنار خونه صدام می کنه تا با من حرف بزنه و من رو همراه خودش می دونه. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;پی نوشت: دوستی سوال کرده بود که شعرها و آوازهای کودکانه از کجا بیاره و بخونه. راستش عمده ی حفظیات من از کتابهای کودکه اما اگر مایل بودید آوازهای بچه گانه بشنوید &lt;a href=&quot;http://bahman.wordpress.com/kids/little-songs-for-awakening/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;اینجا&lt;/a&gt; جای خوبیه. من چندان آهنگ ها رو نمی پسندم اما شعر ها دوست داشتنی و خاطره انگیزند.&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 12:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myangel86&amp;postid=178</comments>
<dc:creator>myangel86</dc:creator>
<guid>http://myangel86.blogfa.com/post-178.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوسٍت دارم اَیی سم!*</title>
<link>http://myangel86.blogfa.com/post-177.aspx</link>
<description>دلم تنگ شده که مثل همیشه ها، وقتی شب شد، وقتی خرگوشکم که این روزها از صبح مثل یه لاک پشت تلاش می کنم به گرد پاهاش برسم و نمی رسم خوابید، همه ی خونه و زندگی و فکرهای روزمره رو رها کنم و  بخزم یه گوشه ی اتاق و آروم و دزدکی کامپیوتر رو روشن کنم و مثل توی فیلم های تخیلی که از یه کنج خونه یه در جادویی به دنیای دیگه باز میشه پا بگذارم توی خونه های خیالیم که حالا برای خودشون در زندگی واقعیم جایگاهی پیدا کردند. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلم برای دوستهام و فندقهاشون تنگ میشه، برای نوشتن حرفهایی که شاید مجال گفته شدن پیدا نمی کنند و برای نوشتن از شیرینی هایی که ممکنه با گذر زمان فراموش بشند. می ترسم که این کلمات دلنشین و تر و تازه ی سارایی که انرژی بخش این روزهاست جاشون رو به کلمات تکراری آدم بزرگها بدن و از یاد برن اما همین نبودن هم نشونه و خاطره ای از این روزهای پرمشغله ست. شاید اگر خاطره ی با عنوان &quot;چگونه لپ تاپ مامان را با یک استکان چای ساقط کنیم&quot; توسط سارا خانوم خلق نمیشد باز هم می تونستم از بی خوابی های این ماه آخر فرصتی برای نوشتن بسازم اما چه کنم که اون خاطره ی پر دردسر ساخته شده و من پشت درهای بسته ی اون عالم جادویی موندم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پی نوشت اول: به خونه ی آروم خودمون برگشتیم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پی نوشت دوم: ما خوبیم و نیازمند هرچی انرژی مثبت و توانبخش در عالم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;*عنوان بالا از سارا خانومه. من عاشق ایی سم گفتنت هستم عزیزم!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 19:54:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myangel86&amp;postid=177</comments>
<dc:creator>myangel86</dc:creator>
<guid>http://myangel86.blogfa.com/post-177.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آوازخوانی سارایی</title>
<link>http://myangel86.blogfa.com/post-176.aspx</link>
<description>
هر روز داره بیشتر و بیشتر با کلمات تازه و گاه ساخته ی ذهن خودش من رو غافلگیر می کنه. امشب که کنارم خوابیده بود سفارش شعر داد. اینکه با گفتن یه مامان آهنگین توجهم رو جلب کنه و بعد با یه صدای نازک و در عین حال آوازگونه انگار که توی یه گروه کر مشغول اجراست ژست بگیره و بگه: &quot;آ او آ ده&quot; و بعد با تایید سر هی بگه &quot;بٍ بٍ بٍ بٍ&quot; یعنی اینکه مثل همونی که اجرا کردم شعر بخون. اون همه ب با کسره هم که کلا فعل امره. &lt;p&gt;حالا شعر خوندنمون مثل یه لالایی شیرین بود که اون رو به خواب می برد و من رو با وجود کلمات تازه و حرکات جدیدی که میشنیدم و می دیدم به خنده وا می داشت. اینها نمونه هایی از آواز خونی ماست که کلمات ساراییش درشت شده.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;*یه توپ دارم &lt;em&gt;&lt;strong&gt;گٍ گٍلیه&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;/سرخ و سفید و &lt;strong&gt;&lt;em&gt;آ آبیه&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;/ میزنم زمین &lt;strong&gt;&lt;em&gt;هَبایی&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; (دستهاش رو تا جایی که می تونه بالا میاره) /&lt;strong&gt;&lt;em&gt;نیی دونی&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; تا کجا میره (با یه ژست ناامید و ناچار دستهاش رو نشون میده که یعنی نمی دونم)/ من این توپ رو &lt;strong&gt;&lt;em&gt;نآشتَه&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;/مشقامو خوب نوشتم/ &lt;strong&gt;&lt;em&gt;بابام&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; بهم &lt;strong&gt;&lt;em&gt;عییدی&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; داد/ یه توپه &lt;strong&gt;&lt;em&gt;گٍ گٍلی&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; داد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* من گلم من سنبلم/ &lt;strong&gt;&lt;em&gt;باس&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; میشم (دستهاش رو از هم باز می کنه)/ &lt;em&gt;&lt;strong&gt;بستَه&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; میشم(با لهجه ی شیرین افغانی بسته رو میگه و دستهاش رو هم می بنده)/ اینور میشم/ &lt;strong&gt;&lt;em&gt;اووَر&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; میشم (اونقدر سر این دو تا تکه خودش رو به هر سمتی کج می کنه که کم می مونه بیفته)/ اگه به من آب ندهید (به سر این قسمت که برسیم انگشت اشاره اش رو به نشانه ی تهدید تکون میده و هی میگه &lt;em&gt;&lt;strong&gt;آبو آبو&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;)/ &lt;em&gt;&lt;strong&gt;هوشت&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; میشم (همون خشک منظورشه تازه کلی هم قیافه اش رو مظلوم می کنه)/&lt;strong&gt;&lt;em&gt; بَربَر&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; میشم/ میریزم زمین (با دستهاش هم پرپر شدن رو نمایش می ده)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;*عمو زنجیر باف هم با نشانه ی بعلی بعلی گفتن شناخته میشه و هر وقت دلش بخواد بخونیم و اون بله ها رو با لذت تمام همراهی کنه هی میاد و با آهنگ مخصوص خود شعر به من میگه: بعلی! بعلی! قسمت صدای حیوانات هم که جایگاه خودش رو داره. من عاشق صدای کانگورو در آوردن و مثل اسکیپی نچ نچ کردنشم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;*یه روز یه آقا خرگوشه هم فقط آخ آخ گفتنش انگار براش جالبه وگرنه بنده تک خوان هستم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;*یه شعر ژاپنی رو هم که من دوستش دارم و توی مهد مربی براشون می خوند هنوز هم برای سارا می خونم. متوجه تغییر زبان میشه و کلی خنده اش میگیره! برای اینکه بی کار نباشه بین مصرع ها هر دوتاییمون با زبونمون میزنیم به کاممون و تق تق می کنیم!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و خلاصه این سرگرمی ما موقع خواب و همینطور بیداریه و من گاهی احساس یک دستگاه رو دارم که دابم ری پلی میشه. گاهی موقع لالایی بعد از مروز کلی اشعار و آثار! بزرگان ممکنه خواب مبارک تشریف نیاورده باشه و هوشیاری باقی باشه و بنده از روی غفلت چشمهام باز مونده باشه و ایشون سفارش لالایی پوکویویی بدن! یعنی آهنگی که با اون شخصیت محبوب کارتونیش باهاش می خوابه. کاملا آهنگ رو با آوا می رسونه. و بنده باید همون آهنگ رو با همراهی خودش بٍ بٍ بٍ بٍ کنم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پی نوشت اول: با توجه به تجربه ی مهد کودک سارا در ژاپن و نوشته های لیلی عزیز در مورد کلاس موسیقی آراز کوچولو و ...به نتیجه رسیدم که اجرای نمادین و نمایشی یک شعر خیلی در آموزش سریعتر و همینطور لذت بخش تر کردن یک آواز تاثیر گذاره. سعی می کنم اکثر شعر هایی که با هم می خونیم حرکات ساده ی رو همراه داشته باشه که هم به درک شعر کمک می کنه و هم این فعالیت ساده سرگرم کننده تر میشه.  &lt;/p&gt;&lt;p&gt;پی نوشت دوم:مامان فریبای عزیز یه ترفند جالب رو برای لالایی و قصه ی خواب پیشنهاد داده. ما هم اکثرا یک قصه ی من دراوردی توی برنامه ی خوابمون داریم. با توجه به علاقه ی سارا به حیوونها و صداهاشون داستان یه بع بعی کوچولو به اسم نازی رو تعریف می کنم که می خواد بازی کنه اما به سراغ هر حیوونی میره اون حیوون اول یه کمی صدای مخصوص خودش رو خواب آلو در میاره و بهش میگه که &quot;شب شده وقت خوابه میخوام لالا کنم من&quot;. اینطوری گاهی هنوز دوستهای نازی تموم نشده سارا خوابش برده.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پی نوشت سوم: بعد از دو شب میزبانی تب چهل درجه گویا مهمونهای عزیز یعنی دندونهای کرسی آخر قدم رنجه فرمودند و میخوان سارا رو بیست دندونی بکنند.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 25 Aug 2009 20:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myangel86&amp;postid=176</comments>
<dc:creator>myangel86</dc:creator>
<guid>http://myangel86.blogfa.com/post-176.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://myangel86.blogfa.com/post-175.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دختر جون!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;درسته که بابایی خیلی دوستت داره. درسته که نازت رو به نظر تو بیشتر از من می خره. درسته که هر صبح که بیدار میشی اول میری سراغ باباجون. درسته که لقمه هایی که اون توی دهنت میگذاره خوشمزه تره. درسته که وقتی زمین می خوری اول به اون نگاه می کنی که یه بهونه ی تازه برای رفتن به آغوش همیشه بازش پیدا کنی در حالی که همه می دونند معمولا هر وقت تنهایی یا با منی و زمین می خوری خودت بلند میشی و اصلا به روی مبارکت هم نمیاری. همه ی اینها قبول. اما باور کن من مامانم اون بابا!!! حالا اگر تا به حالا به هر دوتامون می گفتی مامان و من همیشه وقتی بابایی و در غیابش وسایلش رو به یادش ماما! خطاب می کردی می گفتم &quot;آره باباییه. آره مال باباست&quot; دارم پشیمون میشم. چون حالا من دارم کم کم میشم بابا و اون میشه مامان! تازه گفتن اسم کوچیکمون هم افاقه نکرده. چون هروقت می خوای با ناز صداش کنی بهش میگی: &quot;نندس&quot; که اسم کوچیک منه. آی فسقلی! یه کاری نکن که وسط لبخند زدن به اون بغل کوچولوت که با کلی عشوه برای باباییت باز می کنی تا ببوسیش و بابایی هم کلی کیف می کنه، میون اون نیم نگاهی که به من می کنی و میگی این که بوسیدیش و عاشقشی مامانته!!! حس کنم که ای روزگار! پس من کیم؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;*&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یک سال و نیمگیت هم مبارک! اگر بگذاری یه قلم دستم بگیرم و سریع ندویی که &quot;دد ببو&quot; تا کل مکان های مکشوف و غیر مکشوف خونه ی میزبان رو باهاش مزین به نقاشی کنی برمی گردم تا از این یک سال و نیم با هم بودنمون بنویسم. هرچقدر هم که بابا!!! باشم و هر چقدر هم رهای از من باشی دوستت دارم و از بالیدنت و &lt;strong&gt;خودت شدن&lt;/strong&gt; به خودم افتخار می کنم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;امضا: مامان محتاج توجه تو!!! &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;پی نوشت: همچنان در سفریم...&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 12 Aug 2009 03:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myangel86&amp;postid=175</comments>
<dc:creator>myangel86</dc:creator>
<guid>http://myangel86.blogfa.com/post-175.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
