دوباره خواهر شدن

مهمان داشتیم و مشغول جمع و جور کردن خانه بودیم، همینطور که توی خانه راه میرفتم هرازگاه با خودم می گفتم آی کمرم! و ادامه می دادم. چند بار که ناله های من تکرار شد سحربزرگه دوید جلویم و آرام گفت: "مامان! لااقل به خاطر اون بچه برو یه کم استراحت کن!"

*

کمر درد همینطور ادامه دارد، یک روز صبح پنجشنبه که دیر از خواب بیدار شدم دوان دوان آمده که "مامان توی برنامه ی مجله ی بارداری گفت کمر درد برای خانمای باردار طبیعیه!"، همینطور هم که برنامه در مورد بارداری صحبت می کرد هی به من با چشم و ابرو اشاره می کرد که نگاه کن.

یکی دو هفته بعد هم: "مامان برو دکتر!" می گویم چیزیم نیست، می گوید "مامان خوب اولش کمر درد طبیعیه، اما خوب ممکنه یه مشکلی داشته باشی که دکتر بدونه!"

*

خیلی وقتها "کتاب همه مادران سالمند اگر" را بر می داشت ببیند از بچه چطور مراقبت می کنند، بس که برایش سوال ایجاد میشد از رشد جنین مجبور شدم کتاب را جمع کنم، برایش شده بود کتاب قصه ی شب ها!

*

کلی مراقبم است این دختر، حواس کودکانه ش گاهی جمع این می شود که جایم راحت باشد، یا اگر کاری برایم سخت است انجام بدهد، کمکم کند. مستندهای کودکان را با جدیت یک مادر دنبال می کند و نتایجش را برایم گزارش می کند مثلا "مامان باهاش صحبت می کنی؟ تو اون برنامه هه می گفت بچه ها توی دل مامانا وقتی صدای باباشون رو میشنون بیشتر تکون می خورن!"

*

سحرکوچیکه کمی دیرتر فهمید، چشمهایش برق می زند وقتی درین مورد صحبت می کند، اولین عکس العملش این بود که "مامان! تو برو سرکار ما ازش مراقبت می کنیم!".

*

هر تکه لباس نوزادی که خریدم را با دقت تا می کند، انداز ورانداز می کند، پیشنهاد می دهد برایش چه چیزهایی بخریم، یک لیست نقاشی کرده بود از لوازمی که برای یک نوزاد لازم است و چسبانده بود به در یخچال. 

*

سال نو شده و باید اینجا را هم غبار روبی می کردم، مادر کوچولوی درون دخترهایم در سال جدید سرزنده شده، کارهای قشنگشان را باید می نوشتم، حال و هوای پاک و کودکانه شان را برای آمدن یک عضو جدید و دوباره خواهر شدن.

 

 

سال نوی دوستان عزیزم همگی مبارک باشد، برای ما دعا کنید.

کلاس اولی و دیکته

دخترک کلاس اولی با اشتیاق وصف ناشدنی دارد خواندن و نوشتن یاد می گیرد، البته بیشتر نوشتن. شاید به جز حروفی مثل "چ" و "غ" و "ظ" که کمی برایش جانیفتاده، با بقیه حروف کاملا آشناست و این آشنایی فقط به خاطر شوق خواندن بوده، خواندن نوشته های پاکت شیر، خواندن زیر نویس های تلویزیون، خواندن جلد کتابهای خودش.

آنقدر حرفهای تازه و کلمات جدیدی که می خواهد بنویسد برایش شادی آور است که باید تا ازین تب و تاب نیفتاده ازش فیلم بگیرم، وقتی مثلا می خواهد بنویسد "شیراز"، کلمه ای که اولین بار به نوشتنش فکر می کند حتما باید چند ثانیه فکر کند و یک لبخند به پهنای صورت بزند که توی ذهنش موفق شده و بعد دست ببرد توی دفترش. این لحظاتی که موقع دیکته نوشتنش هی می خندد و بعد می نویسد برای من هم خیلی شیرین است.

مجله و کتابهایش را می خواند، گاهی می روم توی اتاق و می بینم از نیم ساعت قبل که آمده توی رختخواب با یک داستان یک صفحه ای مشغول است، یک وقتها هی از آن بالا، از من که پایین خوابیده باشم می پرسد "یه کلمه هه هست که ع داره و ج داره و ب داره، چی میشه؟" یا یک وقتها هی مجله را از طبقه بالای تخت می اندازد پایین و بعد از رفع اشکال دوباره مجله را برایش می اندازم بالا! 

عالم شیرینی است کلاس اولی داشتن.

چند وقت قبل دیدم خط دختر ما کم کم دارد به سمت بندپایان و اینها میل می کند، یک ترفندی زدم و خیلی از خودم متشکر شدم. 

اول این که سرمشق بچه ها اگر خوش خط باشد، خود بخود نیمی از راه رفته شده، چون بچه ها از روی سرمشق ها کپی می کنند، مثل نقاشی. از آن جایی که معلمشان خودش سرمشق نمی دهد (و گویا خط خوشی هم ندارد!) بر خلاف میلم دست به کار شدم و سرمشق هایی را با خط خودم برایش نوشتم.

دوم این که از آنجا که برچسب گرفتن و امتیاز گرفتن گویا در بین بچه های این سنی و به خصوص دخترها خیلی جذاب و گیراست و معلمشان به مقوله خط چندان توجهی ندارد خودم رفتم و دو بسته برچسب 400 تومانی ماه و ستاره گرفتم (همین جا هم بگویم که اگر قبلا بچه ها به برچسبهای بزرگتر و زرق و برقی تر عادت کرده باشند باید بیشتر دست به خرج بشوید یا یک راه جذاب تر پیدا کنید)، قرار شد که اگر دیکته شبش خوش خط بود یک ماه و یک ستاره بگیرد، متوسط بود یک ستاره یا اگر خدای نکرده بد بود که هیچی. (البته شما اغماض هم بفرمایید.)

بعد از این که تعداد ستاره ها به ده تا (یا هرچندتا که با توجه به شرایط صلاح می دانید) رسید قرار است که یک کتاب هدیه بگیرد. 

تا الان نتیجه کار عالی بوده و دخترم یک کتاب هدیه گرفته و به خطش هم خیلی توجه می کند.

از آن جایی که هر راهی می روی باز یک چاله چوله هایی پیش می آید، حس کردم بعد از یک مدتی خیلی وابسته به نظر من شده است در مورد خطش. اینست که اخیرا بهش می گویم خودش به خودش امتیاز بدهد، بگوید چند ماه و ستاره برای این دیکته خوبست.

نکات دیگری که در مورد دیکته شب این میان آموخته ام اینهاست:

1. دیکته شب فقط یک صورت "مامان بگوید، بچه بنویسد" ندارد. صورت دیگرش اینست که بچه بگوید و مامان پر غلط بنویسد، به خصوص اشکالهایی که می داند بچه ی خودش دارد، تعداد دندانه ها، نقطه ها، ترکیب کلمات و ...، بعد بچه دیکته مادر را تصحیح کند. این کار به افزایش دقت بچه ها کمک می کند. (این مدل یک مامان با حوصله و وقت زیاد می طلبد!)

2. خود جمله نویسی می تواند در دیکته شب لحاظ بشود، ترجیحا از افعال یا کلماتی که باید با دقت بیشتری رویشان کار بشود استفاده کنید. مثلا ساختن جمله با "آزاده" خیلی ساده تر از "می شوید" یا "زمین بازی" است. (برخلاف مدل بالا، می توانید کلمه ها را بگویید و بروید شامتان را بپزید!)

3. جمله نویسی می تواند با قید جمله ای بساز که سوالی باشد، یا تعجبی باشد، یا ویرگول داشته باشد همراه باشد، این نوع جمله نویسی به پرورش قدرت خلاقیت در جمله نویسی، انشای بچه ها و در آینده تر نویسندگی آنها کمک ویژه ای می کند. 

 

این بود انشای من، امیدوارم که مفید بوده باشد.

پ.ن: اگر در دیکته نویسی با مشکلاتی مواجه هستید، توصیه می کنیم اختلالات دیکته نویسی را سرچ کنید، مطالب خیلی جالبی درین مورد نوشته شده و راهکارهایی هم دارد.

تحلیل اخبار سیاسی در خانه ی ما

استیضاح وزیر علوم

سحربزرگه: مامان وزیر علوم داریم، پس وزیر ریاضی هم داریم؟ وزیر فارسی چی؟ فارسی نوشتن چی؟ مامان وزیر علوم یعنی علوم بلده؟

 

مذاکرات هسته ای

سحر بزرگه: مامان 5+1، چه ربطی به انرژی هسته ای داره؟

من: برای چی مامان؟

سحربزرگه: آخه 5+1 میشه 6، باید وزیر ریاضی بره! (احتمالا برای مذاکره) چه ربطی داره به انرژی؟

من: انرژی هسته ای یه جور انرژیه.

سحربزرگه: یعنی چی آخه؟ یعنی هسته های دنیا رو میشمارن؟ برای چی هی میرن؟

هی من جواب و هی او جوابهای بانمک.

خلاصه غش می کنم از خنده! خودش هم پا به پای من به حرفهای خودش می خندد.

 

 

پ.ن: آخ آخ این از قلم افتاده بود! 

رژیم صهیونیستی

مامان رژیم صهیونیستی یعنی که مردمشون همه لاغرن!

نصفه شب شده، کسی در اتاق را می زند، می دانم همان موش کوچولوی همیشگیست که حالا قد و بالایی دارد و اگر بیاید توی تخت خودش را جا کند من باید یک فکری برای خودم بکنم، بعد از در زدن می آید تو و در حالی که سعی می کند آهسته در را ببندد بهش می گویم: "سحرکوچیکه! برو سر جات مامان! اینجا جا نیست!"، توی تاریکی می توانم لبخندش را حین جواب دادن ببینم وقتی می گوید: "صبر کن! الان یه فکری می کنم!"، خواب کمی از چشمهایم دور می شود ببینم راه حلش چیست، بعد از چند دقیقه می بینم که متکایش را زده زیر بغلش، یک لحاف را هم با زحمت کشان کشان می آورد. بعد می رود و یک پتو هم می آورد. لحاف را مثل تشک کنار تخت پهن می کند، متکا را هم می گذارد و می خیزد زیر پتویش.

بله این همان موش کوچولوی دوست داشتنی و ملوس همیشگی من است که حالا برای مشکلاتش راه حل ارائه می دهد، راه حلهایی که باعث میشود نصفه شب دلت بخواهد بگیری و بچلانیش. دخترکی که حالا 5 سال از وقتی قدم های پربرکتش را به خانه ما گذاشت می گذرد و خدا را بابت داشتنش روز و شب شکر می کنم.

میخواهم تنها بروم سفر، 

آمده ام کنار دخترها تا زودتر بخوابند، عموما موقع خواب داستان هرهر و کرکر داریم، می خواهم زود بخوابند که صبح زود بتوانند با پدرشان بروند سرکار.

از لذتهای دنیای من هم تماشای این دوتاست وقتی کلی برای نخوابیدن و ادامه دادن داستانهای خنده دارشان تلاش کرده اند و بعد از چند اعلام سکوت ناموفق بلاخره چند لحظه ساکت می شوند و در چشم برهم زدنی پلکهایشان روی هم می رود و تمام! قصه من اما شروع می شود، حالا این دوتا می شوند دو تا فرشته که انگار تازه از آسمان فرود آمده اند و کنار من آرمیده اند. دوتا نازنین دوست داشتنی که می شود دست کشید بر سرشان، به صورتشان که بزرگ شده نگاه کرد، دستهایشان را که بوی خمیر می دهد را گرفت و بوسید، به جای زخم روی زانویشان نگاه کرد، به حرفهای تازه شان خندید، به کار تازه ی غافلگیر کننده شان فکر کرد، دگمه لباسشان را بست و از گونه شان بوسه گرفت.

عجیب است که وقتی فکر می کنم نیستم با همه وجود، با یک استیصال خاص می سپارمشان به خدا که فرشته هایش را مامور کند که هوای بچه هایم را داشته باشند، اصلا خودش مراقبشان باشد، گو این که وقتی هم هستم کاره ای نیستم، بار پروردگارا! بنده های کوچکی که امانت سپرده ای به من به منت، در پناه خودت حفظ کن! امروز و فردا و همیشه! بارالها! همه ی کودکان را خودت در پناه مهر و قدرتت نگهدار باش! آمین!

*

پ.ن: خیلی وقت پیش، یادم نیست کی و کجا باز از بچه ها دور بودم، خانمی که حتی چهره اش یادم نیست توی راه بهم گفت که برای بچه هایت حتی وقتی دوری ازشان نور و انرژی بفرست، آرامشان می کند.

پ.ن: از تناقض های مادرانه ام این که برای لحظاتی که تنها توی اتوبوس می نشینم و برای خودم به آسمان نگاه می کنم هم خوشحالم!