بودنت همچون نامت هماره سبز دخترم!

دختر نازنینم، بهار زندگیم سه ساله شد. دست دست کردم در نوشتن پست تولدش، خواستم برسم به وقتی که بتوانم چیزی بگویم اما مگر کسی هست که بتواند از بدنیا آمدن دوباره ی خودش، نگاهش و زندگیش به راحتی بنویسد؟

*

این اولین تولد سحرکوچکه است که سحربزرگه آنقدر می فهمد که لازم نباشد بگوییم تولد جفتتان است! شاید بشود گفت اصلا این تولد تولد با هم بودن است بی هیچ دغدغه و دل مشغولی. خواهربزرگتر خوشحال از ذوق کردن خواهرکوچکتر است و من شاکر از وجود هر دویشان.

*

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند/ وان یکاد بخوانید و در فراز کنید! (تصویر خواهران کوچک در ادامه ی مطلب بود که بر داشتم)

برای همه ی گلهای سرزمینم

چندوقتی بود برنامه ی کودک برای یک مجموعه جدید تبلیغ می کرد که ترانه ی تیتراژش رو بچه ها خیلی دوست داشتند "دست دسی صداش میاد!" که یادآور همون شعر معروفه که میشه گفت همه ی مادرها بلدند.

حالا اون مجموعه که در قسمت های کوتاه هفت هشت دقیقه ای تهیه شده، داره پخش میشه و میشه گفت ازون برنامه های بی نظیره. در هر قسمت یک نکته ی آموزنده در قالب داستانٍ دوتا بچه که در کنار پدر و مادر، پدربزرگ و مادربزرگشون زندگی می کنند آموزش داده میشه. جذابیت داستان در سادگی و جالبی استفاده از "دست" به عنوان شخصیت داستانه. حرکت دستها، طراحی بامزه شون اونقدر جذابه که من به عنوان مامان بچه ها حتما باید این برنامه رو ببینم و در ضمن قربون صدقه ی بامزگی شخصیتها و حرکتهاشون برم! عینک بابا بزرگه، روسری مادره، سبیل باباهه، موهای خرگوشی دختره، تیپ جین زدن پسره و ... ضمن اینکه همین پنج انگشت پشتٍ هر چهره به قدری قشنگ ایفای نقش می کنند که نمیشه چشم از بازی شون برداشت.

حضور پدربزرگ و مادربزرگ در کنار بچه ها، طراحی خلاق و زیبای کار، بومی بودن بستر داستان و ساده و آموزنده بودنش واقعا جای تقدیر داره.

*

با تمام اینها در انتهای برنامه یک جمله نوشته شده که نشان دهنده ی تواضع سازنده است که با تمام خلاقیت و زحمتی که برای ساختش کشیده خودش رو موظف دونسته این جمله در پایان باشه که این برنامه از یک نمونه ی موفق بین المللی الگوبرداری شده.

تهیه کننده ش شخص آشناییه. نگار استخر، همون مجریه که کنار سنجد -شخصیت عروسکی- بود همیشه. میشه گفت دیگه به اون جوونی ها نیست ولی هنوزم دیدنش به آدم انرژی میده. کاش می تونستم به اون و خیلی های دیگه بگم که چقدر از بودنشون در این خاک خوشحالم، خوشحالم که هستند، خوشحالم برای بودن کسانی که هنوز هم با عشق کار می کنند و به ساختن فکر می کنند. ممنونم که در کنار ما هستند و برای ما و بچه های ما کارهای خوب انجام میدن.

*

در پایان این هم عکس تکی محبوب من به خصوص وقتی نوه هاش کار اشتباهی انجام میدن، میگه "صبر داشته باش عروس گلم!" :)

مهد کودک بدون درد و خونریزی

دخترهایم بلاخره میروند مهد کودک٫ سه روز در هفته. تا امروز که روز سوم است هر دوتایشان خوشحال و سرحال و راضیند. دیروز که رفتم سراغشان باورم نمیشد که تا همین جای کار هم اینقدر راحت و روان باشند. روز جشن آشنایی که هفته ی پیش بود٫ به خاطر سر و صدا و حساسیت مخصوص سحربزرگه به شلوغی و جیغ و هورا و ازین قبیل جلف بازی ها از نگاه او٫ حسابی از من زهرچشم گرفت اما با تمام اخم و جیغ و ناراحتی که آن روز بین آن همه بچه ی خوشحال راه انداخت باز گفت که می خواهد برود مهد کودک چون مربی او ساکت است و سر و صدا نمی کند! سحرکوچیکه هم آن روز یک ربع کنار خواهرش نشست اما نتوانست از کسب لذت خودش را محروم کند و حسابی رفت و آمد و خورد و دست زد و خوش گذراند و گفت "من خوش اخلاقم!" حالا هم پایمان میرسد مهد کودک دیگر پشت سرش را هم نگاه نمی کند نامرد که یک خداحافظی لااقل با مامانش بکند.

این سرخوشی من پایدار خواهد بود٫ نه؟! انشالله.