دختر نازنینم، بهار زندگیم سه ساله شد. دست دست کردم در نوشتن پست تولدش، خواستم برسم به وقتی که بتوانم چیزی بگویم اما مگر کسی هست که بتواند از بدنیا آمدن دوباره ی خودش، نگاهش و زندگیش به راحتی بنویسد؟

*

این اولین تولد سحرکوچکه است که سحربزرگه آنقدر می فهمد که لازم نباشد بگوییم تولد جفتتان است! شاید بشود گفت اصلا این تولد تولد با هم بودن است بی هیچ دغدغه و دل مشغولی. خواهربزرگتر خوشحال از ذوق کردن خواهرکوچکتر است و من شاکر از وجود هر دویشان.

*

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند/ وان یکاد بخوانید و در فراز کنید! (تصویر خواهران کوچک در ادامه ی مطلب بود که بر داشتم)