دخترهایم بلاخره میروند مهد کودک٫ سه روز در هفته. تا امروز که روز سوم است هر دوتایشان خوشحال و سرحال و راضیند. دیروز که رفتم سراغشان باورم نمیشد که تا همین جای کار هم اینقدر راحت و روان باشند. روز جشن آشنایی که هفته ی پیش بود٫ به خاطر سر و صدا و حساسیت مخصوص سحربزرگه به شلوغی و جیغ و هورا و ازین قبیل جلف بازی ها از نگاه او٫ حسابی از من زهرچشم گرفت اما با تمام اخم و جیغ و ناراحتی که آن روز بین آن همه بچه ی خوشحال راه انداخت باز گفت که می خواهد برود مهد کودک چون مربی او ساکت است و سر و صدا نمی کند! سحرکوچیکه هم آن روز یک ربع کنار خواهرش نشست اما نتوانست از کسب لذت خودش را محروم کند و حسابی رفت و آمد و خورد و دست زد و خوش گذراند و گفت "من خوش اخلاقم!" حالا هم پایمان میرسد مهد کودک دیگر پشت سرش را هم نگاه نمی کند نامرد که یک خداحافظی لااقل با مامانش بکند.

این سرخوشی من پایدار خواهد بود٫ نه؟! انشالله.