انبساط خاطر- پاییز 92
سحربزرگه بدو آمده: مامان زنگ بزن تهدید کن!
من: چی مامان؟
سحربزرگه: زنگ بزن تهدیدش کن!
من در حال فکر کردن: آیا این بچه فیلم جنایی دیده؟ آیا این دختر داستان پلیسی شنیده؟ ایا ماجرا گروگان گیری بوده؟ ایا کسی اذیتش کرده؟ آیا اون کس کیه؟ و از همین دست افکار.
من: چی کار کنم مامان؟ به کی زنگ بزنم؟
سحربزرگه که خودش هم به کلمه ی به کاربرده شک کرده: چی بود؟! تهدید بود؟
من دیگه واقعا گیج شدم: به کی زنگ بزنم؟ بگو؟
سحربزرگه: به کتابخونه دیگه! زنگ بزن تهدید بود؟ چی بود؟
من در حالی که جلوی خنده رو گرفتم: تمدید مامان جان! تمدید.
سحربزرگه: آره دیگه زنگ بزن این کتابا رو تمدید کن، آخه خیلی دیر به دیر برام میخونی زود تموم نمیشن.
من: بله من به قربان نگرانی و احساس مسئولیت شما برم، شما بفرما من زنگ میزنم تهدید می کنم.
سحر کوچیکه علاقه وافری به خاموش کردن کامپیوتر داره، یعنی فرض کنید شما اگر وسط یه اجرای برنامه باشید و از جاتون تکون بخورید حتما باید تذکر بدید که لطفا کسی این کامپیوترو خاموش نکنه وگرنه خوشش میاد رد بشه یه وری با کیبورد بره و بعد هم برای پاک کردن آثار جرمش سریع کلید خاموش رو بزنه، خلاصه که کلا رابطه خوبی با این کلید داره. حالا اون روز شاید برای اولین بار در کنار من داشته به روند روشن کردن کامپیوتر توجه می کرده و از من پرسیده: "مامان چطوری روشن کردی؟" بهش توضیح دادم و با یک حیرت و تعجب خاصی از این همه تکنولوژی گفته: "همون خاموشو زدی؟!"